درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  دردسر ميهمانان خارجي

روزی که میهمانان  امام خمینی (ره) را گم کردم !

 دقيقآ موقعيت ما رو به برادران عراقي گزارش داده بودند . تقريبآ آخر هاي بازديد بود و من گروه ام رو برده بودم زير پل بزرگي . كه آن جا بود ديدم از تمام طرف به اين منطقه توپ و گلوله مي باره . من هم كه تو عمرم  اين صحنه ها رو نديده بودم ، نفهميدم چه جوري از ترس جونم  خودم رو يه گوشه اي امن قايم كردم

روزی که میهمانان  امام خمینی (ره) را گم کردم !

سخني با شما :

اكثر خوانندگان محترم قديمي اين سايت به خوبي مي دانند كه بنده از بدو راه اندازي وبلاگ ام تاكنون هرگز هيچ مطلبي را از جايي كپي نكردم . و هرگز به هيچ كس توهين ننموده ام . حتي كامنت توهين به حود را هم حذف نمي كنم. در مورد پست قبل بايد به اطلاع برسانم بنده از همان ابتداي هواپيما ربايي در جريان ماجرا بوده ام . و چند روز بعد از مراجعت همكاران ،  در جريان جزئي ترين ديالوگ هاهم قرار گرفتم .  پس اين بي انصافي است كه بنده را متهم به كپي از سايت ديگر نموده ايد .و اما در مورد طرفداري از رژيم بايد به عرض برسانم  ، من هم مثل ساير ايراني ها سرم را پائين انداخته و زندگي ام را مي كنم . هر گز هم وارد حيطه سياست نمي شوم . خطوط قرمز نظام را هم رعايت مي كنم. بعضآ نظرم را در مورد افراد سياسي بيان كردم كه سخت پشيمانم. هيچ گونه وابستگي به هيچ نهاد ، حزب و گروه  را هم ندارم .در اين وبلاگ صرفآ نظرات شخصي و خاطرات گذشته ام را مي نويسم . حال اگر در يكي از ماموريت هايم چهره اي سياسي همراه من بوده ، دخالتي نداشته ام . پايان كلام اين كه بعضي ها گله كرده بودند چرا لفظ خائن در پست قبلي به گار بردم و مقايسه با حكومت نموده اند! عزيزان به عقيده من آن كساني كه رادار پايگاه ها و هواپيما ي شكاري فانتوم را دستكاري كردند آن هم در زمان جنگ كه تنها ابزار مقابله با دشمن خونخواز بود ، خائن مي خوانم . و غير از آن من هرگز نه به عملكرد كسي كاري داشتم و نه وارد اين مسايل مي شوم . و اما ماجراي زير مربوط به يكي از پروازها ( وي . آي . پي ) مربوط به دوران جنگ است .

پرواز ميهمانان خارجي به مناطق جنگي :

يادم نيست كه دقيقآ چقدر از جنگ گذشته بود . همان طور كه در پست هاي قبلي اشاره كرده ام  ، من عادت داشتم علاوه بر نوبت خودم در روزهاي استراحت ام هم به اداره آمده و پرواز هاي مناطق جنگي رو انجام بدهم . افراد ديگري هم داوطلبانه پرواز جنگي مي رفتند اما آن ها بيشتر براي عقايد و ايدئولوژي خود داوطلب مي شدند . ولي راستش رو بخواهيد من بيشتر براي حس ماجراجويي كه در جواني داشتم و روي زمين حوصله ام سر مي رفت ، داوطلب اين پرواز هاي پرماجرا مي شدم . كافي بود ريش گذاشته و تظاهر مي نمودم . مطمئن باشيد وضع ام خيلي بهتر از حال مي شد .!! اسم ريش آوردم اجازه بدهيد يك مطلبي هم در اين باره بگويم . آن ايامي كه همه ريش مي گذاشتند ، من صورت ام را از ته سه تيغه مي كردم . اما در ايامي كه حتي آن هايي كه ريش داشتند مي زنند ، من تازه هوس كردم ريش بگذارم !! بگذريم . .. اون روزگار هر كسي اجازه پرواز با شخصيت هاي مملكتي را نداشت . و تنها چند نفري بوديم كه اجازه داشتيم با مقامات عالي رتبه ( وي . آي . پي ) پرواز نماييم . كه يكيش هم من بودم .البته تنها بي ريش آن گروه هم بودم .

يك شب كه تازه از پرواز آمده بودم و قصد داشتم به خونه برم ، به من اطلاع دادند كه فردا صبح زود پرواز وي آي پي دارم . و بايد ساعت ۶ صبح اداره باشم . من هم عادت نداشتم بپرسم شخصيت مورد نظر كيست ؟ چه كاره است ؟ اما روز بعد كه صبح خيلي زود به اداره آمدم ديدم عمليات گفت صبر كنيد از كترينگ هواپيمايي ملي براي مسافران تون غذا و دسر بياورند . خيلي تعجب كردم چون فقط براي كروي پروازي معمولآ از ايران اير ( لانچ باكس ) مي آوردند . پرسيدم چه خبره ؟ گفتند مسافران امروز شما خيلي مهم اند  چون  ميهمانان  حضرت امام خميني هستند . و نماينده مسلمانان از سراسر جهان حتي آمريكا هستند . اين رو اضافه كنم كه بعد از به قدرت رسيدن حضرت امام خميني ( ره ) خيلي از شخصيت هاي مهم ديني ، علمي ، اجتمايي از سراسر دنيا به ديدن ايشان مي آمدند . كه اگر اشتباه نكنم آن عده اولين گروهي بودند كه به ايران آمده بودند . و قرار بود بازديدي هم از مناطق جنگي و جبهه ها داشته باشند . در ضمن عمليات از ما خواست براي سوار كردن مسافران به قسمت پاويون دولت برويم و از آن جا ميهمانان را سوار هواپيما كنيم .

                              تصويري از ياران حضرت امام خميني ( ره )

بعد از اين كه تشكچه هاي مخصوص روي صندلي را آوردند  ( در زماني كه پرواز با مقامات داشتيم ، اين تشكچه هاي چرمي را روي صندلي هاي هواپيما قرار مي دادند ) و انواع و اقسام دسر و نوشيدني رو داخل هواپيما قرار دادند ، سر ساعت مقرر راهي اون ور باند شديم . و جلوي پاويون دولت هواپيما رو پارك كرديم . اين رو هم بگم صبح كه هواپيما رو از باند خودمون تاكسي ( خزش )  مي كرديم  به طرف رمپ غير نظامي ، با خودم گفتم حتمآ يه مشت آدم مغرور خارجي رو بايد تا منطقه تحمل كنيم ! و مدام به اين فكر بودم اين ها چه شكلي يا چه تيپي اند . اما وقتي ميهمانان آمدند ، واقعيت رو بخواهيد خودم از طرز فكري كه نسبت به اون ها داشتم شرمنده شدم . يه مشت آدم هاي ساده بدون ادعا با سرو وضعي بسيار عادي آمدند و با مهرباني با يكايك كروي پروازي سلام عليك كردند . از دور كه تاكسي مي كرديم من آن ها را ديدم . ولي تصور كردم اين ها افرادي هستند كه براي مشايعت از ميهمانان آمده اند .  خلاصه ما آن ها را سوار كرده و به سوي اهواز پرواز كرديم . و قرار بود از آن جا به مناطق جنگي اعزام بشوند .

به محض اين كه در فرودگاه اهواز به زمين نشستيم . تعددي از مقامات و شخصيت هاي كشوري و لشگري از جمله امام جمعه اهواز ( كه قبلآ چند بار به مشهد برده بودم اش ) از جمله همون روحاني اي كه روز كودتا از دست من و ساير بچه ها گزارش كرده بود كه با كودتا چي ها همدستيم هم آن جا بود . با ديدن من جلو آمده و حسابي ماچ و بوسه رد وبدل كرديم . بهش گفتم حاج آقا اون چه گزارشي بود كه دادي ؟ كم مونده بود همه ما رو اعدام كنند !! خلاصه شماره رد و بدل كرديم و به من گفت اگر كاري داشتي من تبريز هستم . بعد ها فهميدم داماد آيت الله شهيد ملكوتي است . ( اگر يادم باشه در مورد لطفي كه بعد ها همين آقا به حق يكي از دوستانم كه همسرش قرار بود سنگسار بشه نمود مطلب بنويسم ) . بعد از خوش آمد گويي به ميهمانان ، چند دستگاه ميني بوس آمد تا ميهمانان را ببره . اما ديدم خيلي معطل كردند . و مرتب مقامات حاضر در فرودگاه  پچ پچ مي كنند ! يك نوع ناراحتي در ميان آن ها احساس كردم . از آن جايي كه در اون هنگام يه خورده ماجرا جو بودم طاقت نياورده و رفتم علت دغدغه و ناراحتي آن ها رو سوال كردم .

                                    تصوير آرشيوي از جبهه هاي جنگ ايران و عراق

متوجه شدم يكي از مترجمان تشريف نياورده است . و آن ها از قبل هر 7- 8 نفر را براي يك مترجم برنامه ريزي كرده اند . و با نيامدن او كاسه كوزه اين بنده خداها بهم ريخته است . راستش چون پاي آبروي مملكت در ميان بود و از طرفي هي انگليسي ام هم بدك نبود ، رفتم جلو و به امام جمعه اهواز ( كه دارم مدام به مغزم فشار مي آورم اسمش چيست)، يواشكي گفتم من مي تونم به جاي اون بابا كه نيامده در خدمت باشم . انگار از خدا خواسته باشد خطاب به فرماندار بود يا استاندار .... نمي دونم گفت جناب سروان زحمت مترجم رو مي كشند . مسئول مربوطه پرسيد مگر پرواز نمي روند ؟ گفتم عمو جان ما در اختيار ميهمانان حضرت امام هستيم كجا بايد پرواز كنم ؟ خلاصه نمي دونم چرا طرف راضي نبود به دست من بسپاره ! حتمآ از اقوام خودش قرار بوده اين كار رو انجام بده . به هر حال يه گروه هشت نفري رو به من سپردند . بچه ها از من پرسيدند نهار نمي آيي ؟ گفتم نه فكر نكنم .... شما غذاي هواپيماي من رو ( كه خوب يادمه زرشگ پلو با مرغ بود ) بخوريد . من با اين ها مي رم و  ماهي پلو يا جوجه كباب مي خورم !!  خلاصه كلي كري خوندم .

يادمه اول رفتيم سر مزار شهداي انقلاب و جنگ تحميلي . در آن جا بود كه ديدم چه غلطي كردم . الانه كه آبرو حيثيت ام بره .. راستش رو بخواهيد معني كلمه شهيد رو به انگليسي  نمي دونستم . و صحيح هم نبود كه همه ي اون بنده خدا شهدا رو مرده معرفي كنم . چند بار خواستم بي خيال شده و بگم مرده ... اما وجدان ام قبول نكرده و با هزار مكافات رفتم پيش يكي از همين جونك ها كه به عنوان مترجم گروه را همراهي مي كردند  . واقعيت اش ( غيبت شون نباشه ) خيلي دست و پا شكسته انگليسي را بلغور مي كردند !  بعد از كلي فيلم اومدن ها .. گفتم اي بابا كلمه شهيد نوك زبونم ها ... و خدا خيرش بده سريع به من گفت . نفسي به راحتي كشيده و با آب و تاب شهدا رو معرفي مي كردم .  بعد از بازديد از اين محل ، چون نزديك ظهر بود  قرار شد همگي بريم مسجد جامع و بعد از خواندن نماز و صرف تهار بريم منطقه جنگي . بعد از اتمام نماز كه به جماعت خونده شد . منتظر بودم كه بريم هتلي  جايي كه نهار بخوريم . اما از شانس بد من ديدم اعلام كردند كه به ميهمان ها بگيم بفرماييد نهار حاضره . اصلآ از هتل و متل خبري نبود .

       

راستش رو بخواهيد من تو عمرم قرمه سبزي نخوردم .( حدود 31 ساله با همسرم ازدواج كردم به ياد ندارم جز يكي دو بار اين غذا رو پخته باشه . )  از شانس بدم ديدم تو يكي از همين شبستون هاي مسجد  رو زمين مثل خود جبهه سفره سرا سري پهن كرده اند . و به جاي دسر هم نون و خرما چيده اند . بقدري خودم رو لعنت كردم كه حد و حساب ندارد . اون موقع هم خيلي شكمو بودم ( بر عكس حالا )  خلاصه گفتم بهروز مدرسي اين حق تو است . به غذاي خوشمزه هواپيما ناشكري كردي .. خب حالا بخور كه    ديگه تو باشي براي همكارات كري نخوني . خلاصه بعد از صرف نهار راه افتاديم در حالي كه توسط ماشين هاي بنز پليس راه اسكورت مي شديم به سمت سوسنگرد راهي شديم . اون جا يه اردوگاه رزمنده ها بود . بنده خدا ها حسابي از ميهمانان پذيرايي كردند . يادمه يه دشت بزرگي را نشونم دادند و گفتند به اين خارجكي ها بگم اين سند خيانت بني صدره كه آب رو باز كرده و تمام تانك ها به گل نشسته اند !! خلاصه هر كي يه خاطره اي رو تعريف مي كرد و من هم مثل بلبل !! به ميهمانان ترجمه مي كردم .

اما چشمتون روز بد نبينه ، از اون جايي كه من آدم بد شانسي هستم . نمي دونم كدوم شير پاك خورده اي از همين افراد خائن ( الان دوباره برام كامنت مي گذارند كه چرا گفتي خائن !! ببخشيد قهرمان و خادم !!‌)  كه به درستي واژه ستون پنجم رو  روي اين افراد گذاشته ، دقيقآ موقعيت ما رو به برادران عراقي گزارش داده بودند . تقريبآ آخر هاي بازديد بود و من گروه ام رو برده بودم زير پل بزرگي . كه آن جا بود ديدم از تمام طرف به اين منطقه توپ و گلوله مي باره . من هم كه تو عمرم  اين صحنه ها رو نديده بودم ، نفهميدم چه جوري از ترس جونم  خودم رو يه گوشه اي امن قايم كردم .  بقدري ترسيده بودم و فكر نجات جون خودم بودم كه ميهمان ها رو فراموش كردم . بعد از خوابيدن صداي توپ و تانك ، يواش يواش از مخفيگاه بيرون آمدم . در همين موقع يكي از افسران پليس راه به من گفت جناب سروان تشريف بياريد با بنز برگرديم . حتمآ ديده بود كه من رنگ و رويم رو باختم !!  من هم از خدا خواسته پريدم تو ماشين بنز كولر دار و نرم . و راننده هم گازش رو گرفت به سمت اهواز . يادمه شب بود كه رسيديم فرودگاه . و رفتم پاي هواپيما .

                              تصويري از جواني بنده كه در خط پرواز سي -130 انداختم

بعد از ساعاتي ميهمانان هم با ميني بوس وارد شدند . و همگي به ترتيب سوار هواپيما شدند . همين كه نشستيم موتور ها رو روشن كنيم ، ( ببخشيد حالا اسم امام جمعه اهواز يادم آمد . آيت الله جزايري كه هنوز هم هستند ) ديدم مسئول ارشد گروه اومد تو كابين و گفت صبر كنيد . 8 نفر از ميهمانان گم شده اند . و ما يكي دو بار آمار گرفتيم و حاضر غياب كرديم .  دقيقآ يك گروه جا مونده اند . من كه حسابي خسته بودم و كلي هم ترسيده بودم ، با عصبانيت گفتم آفا اين چه وضعش است . چرا حواستون رو جمع نمي كنيد ..؟ در يك آن همه چيز به هم ريخت . من گيج هم اصلآ تو فكرم نبود كه ممكنه اين 8 نفر گروه همراه من باشند .! بعد از كلي سرشماري ديدم يكي از همون مسئولين اون جا آمد سراغ ام و گفت جناب سروان الان متوجه شديم گروهي كه باشما بودند ، نيستند !! چه كارشون كرديد ؟ خداي من ... چي مي شنوم ؟ خيلي سابقه من خوب بود . ( يعني از همون سوء تفاهم هاي هميشگي ) كه اين هم اضافه بشه ؟ يكي نبود بگه پسره احمق آبت نبود نونت نبود مترجم شدنت چي بود ؟ حتمآ اعدامم مي كنند ...

يادم نيست كه چقدر نذر و نياز كردم . چقدر به ائمه اطهار متوسل شدم . چقدر دعا خوندم ... خدايا غلط كردم . آخه من چه جوري ثابت كنم  تقصيري نداشتم . اگه مرده باشند چي ؟ اگر تو رودخونه تركش خورده باشند چي ؟ خلاصه هر چه از حال و احوالم بدم در اون موقع بگم كم گفتم .  از شانس من ميهمان معمولي هم كه نبودند . ميهمان رهبر مملكت اسلامي ... حالا جواب  اين ها رو چي بدم ؟ خلاصه بي سيم ها شروع به كار كردند . تمام برادران سپاهي كه اون جا بودند دلشون براي من كباب شده بود . سريع چند دستگاه از اون بنز ها راه افتادند به منطقه ... ساعت از ده شب هم گذشته بود . درد سرتون ندم نزديك ساعت 11:30 شب بود كه بي سيم زدند ميهمانان پيدا شده اند . و پليس راه داره مياره ...  از خوشحالي به آسمون پريدم . بعد از مدتي بنده خدا ها خيس و گل آلود سر رسيدند . گويا در موقع حمله اين ها زير پل خودشون رو زمين انداخته بودند تا تركش نخورند و بعد هم مثل بچه آدم يه گوشه منتظر مانده بودند تا مترجم يا سر پرستشون بياد آن ها رو بر گردونه !! وقتي من آن ها رو ترك كردم فكر كردم خب با ميني بوس بر مي گردند ..

خلاصه خطر بزرگي از بيخ گوش ام رد شد . هنوز هم با گذشت سال ها از اين ماجرا وقتي ياد اهواز مي افتم ، اين خاطره مثل روز در جلوي چشمم رد  مي شه ... هر چه بود بخير گذشت ..

اين پست بدون تصاوير در وبلاگ ام به آدرس : http://oldpilot.blogfa.com  درج گرديده است .

همچنين تمام مطالب مربوط به خاطرات پرواز و جنگ بري درج در كتاب به آدرس : http://bmodarresi.blogfa.com    'گرد آوري شده است .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                 ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 7464
  • مرتبه

    نظرات


    با عرض سلام و درود به شما هموطن محترم.
    اینجانب و همسرم قصد مسافرت به ایران و اقامت در ایران به مدت 3 ماه را دارییم.
    هر 2 بیمار بوده و احتیاج به مصرف داروهای درمانی را دارییم.
    برای همراه داشتن داروهای درمانی به ایران آیا احتیاج به مدارکی را دارییم؟
    لطفن راهنمایی بفرمایید. متشکر میشوم.
    یوسفی علی محمد
    پاسخ
    جناب آقای یوسفی عزیز
    تا آن جا که بنده اطلاع دارم ، دارو همراه بیمار مشکلی نداره .. ولی ممکنه یک سری دارو ها ورودش ممنوع باشه .. که بنده بی اطلاع هستم
    البته شما به این کامنت سر بزنید ، دوستان اگاه شما رو راهنمایی خواهند کرد
    فقط اگه نوع بیماری و دارویی که مصرف می کنید برایم بنویسید .. من می روم براتون تحقیق می کنم .. اگه هم فکر می کنید محرمانه است ، بالای کامنت بنویسید خصوصی .. من نوشته شما رو حذف کرده و فقط پاسخ ان را به شما می گویم .. ضمنآ تا ان جا که من می دانم دارو در ایران نسبت به سایر کشور های اروپایی و آمریکایی خیلی ارزان تر است
    برای نمونه آسپرین رو مثال می زنم .. در کشور سوئیس یک بسته آسپرین .. اون زمان هشتاد فرانک بود .. اما همان آسپرین را در ایران من می گرفتم 300 تومن ! البته دارو های نایاب رو نمی دونم .. برای همین از شما می خواهم اگه مشکلی نیست بفرمایید چه دارویی ؟ یا در ای میل ام بنویسید .. شب پاسخ می دهم .. موفق باشید

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35