درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   آيا شما به چشم خود اجنه ها رو ديديد ؟

شبي كه " اجنه ها " ‌به ميهماني آمدند ! 

تصوير تخيلي آرشيوي است

 

كلام اول ....

با درود خدمت تمام خوانندگان محترم و دائمي " يادداشت هاي يك خبرنگار " راستش من قصد داشتم به يكي ديگر از خاطرات طنز تقليد صدا بپردازم كه در يكي از روزهاي جنگ يكي از همكاران ام منتظر تلفن يك دختر خانمي كه قرار بود از بيمارستان پايگاه هوايي دزفول به وي زنگ بزنه و به همين دليل پرواز اش رو به تآخير انداخته بود !! و افسر شيفت خط پرواز كه حريف او نشده بود از من خواهش كرد نقش آن دختر خانم رو تلفني ايفا نمايم !! كه نقشه ما حسابي گرفت اما در ادامه باعث رويداد هاي خنده داري شد كه هنوز هم بچه ها از آن روز ياد مي كنند . اما احساس كردم استقبال چنداني از آن به عمل نيامد . مخصوصآ در سايت بالاترين كه همچنان در امتياز 12 باقي ماند . به هر حال به شرح يه ماجراي واقعي و ترسناك مي پردازم . اميدوارم ماجراي " اجنه ها " براتون جالب باشه .

چند سال پيش به سبب مسئوليت هايي كه در مجله سروش هفتگي و صدا و سيما داشتم با اكثر هنرمندان و كارگردان هاي سينما و تلويزيون در ارتباط بودم . كه اين ارتباط اكثرآ با رفت و آمد هاي خانوادگي همراه بود . در حقيقت اكثر دوستان خانوادگي ام بعد از بازنشسته شدن از نيروي هوايي همين هنرمندان سرشناس و كارگردان ها بودند و هستند . ماجراي " اجنه ها " واقعيتي است كه به چشم خودم ديدم . راستش رو بخواهيد تا پيش از اين اتفاق اصلآ اعتقاد چنداني به اجنه ها نداشتم . و آن ها رو خرافاتي مي دانستم كه مادر بزرگ ها در قديم زير كرسي براي جوون تر ها تعريف مي كردند . بعد ها متوجه شدم حقيقت دارد و حتي در كتاب هاي آسماني همچون قرآن مجيد به وجود جن و پري اشاراتي شده است .

همان گونه كه مستحضريد مدتي است بر خلاف مطالب اوليه ام براي زيبا سازي فضاي صفخات از تصوير استفاده مي كنم . و اعتقاد دارم مطلب بي عكس مثل اشگنه ي بي كشك است ! نخواستم از ضرب المثل " عروس بي جهاز " استفاده نمايم . ترسيدم به بعضي عروس ها بر بخورد !! لذا به اطلاع مي رسونم كه تصاوير اين صفحه تخيلي است . فكر كنم كار گريمور هاي سينما است . ببخشيد كه هي به حاشيه مي روم و اين عادت ناپسندم رو هنوز ترك نكرده ام !! حال با اجازه شما به مطلب مي پردازم : يك شب يكي از كارگردان هاي نامي سينما به من زنگ زد كه بهروز جان امشب براي شام بيا خونه ي ما و ضمنآ اگر امكان داره بچه هات رو با خودت نيار !! راستش من از اين كه گفت بچه ها رو نيار يه فكر هايي زد به سرم . پيش خود گفتم حتمآ از آن ميهماني هاي اشرافي گرفته است  !!

به همسرم گفتم ما امشب خونه فلاني نمي رويم . با تعجب دليل نرفتن رو پرسيد و بهش توضيح دادم حتمآ از اون ميهماني هاي آن چناني است و من اصلآ از اين مجالس خوشم نمي آيد . گفتم خدا پدر مادرش رو بيامرزه كه از اول ندا داد وگرنه خيلي بد مي شد مجلس رو ترك كنيم . همسرم گفت پس يه زنگ بزن كه نمي رويم . وقتي به دوستم زنگ زدم و عذر خواهي كردم . گفت نه عزيزم ميهمان آن چناني نداريم . فقط فلاني ( يكي از بازيگران مشهور سينما ) و همسرش است . گفتم پس چرا گفتي بچه ها رو نياورم ؟ گفت براي خودت گفتم ...  مي ترسم اذيت بشوند . و گرنه موضوع خاصي نيست . دوست داشتي با خودت بياور . سرشب بود كه آژانس گرفته و راهي سعادت آباد شديم . علاوه بر همسر ميزبان كه اخيرآ بعد از 12 سال با دخترش به تهران امده بود كس ديگري هنوز نيامده بود .

بعد از دقايقي همون هنرپيشه با همسر و دخترش از راه رسيدند . و بعد از دقايقي يه خانم مسن سال و متشخص هم به جمع ما پيوستند . ميزبان كه بهتره آقاي ايكس بنامم بعد از پذيرايي مفصل كه جاي همه شما سبز خطاب به ميهمانان گفت : من امشب براي همه شما ها يه سورپرايزي دارم . بهتره زود تر شام رو بخوريم چون قراره يه شخص ديگري هم به جمع ما بپيونده . فقط بايد ياد آوري كنم كه وحشت نكنيد . در هنگام شام خوردن هر كي يه سئوال راجع به سورپرايز از آقاي ايكس مي پرسيد . ولي او پاسخ همه رو موكول به بعد از آمدن ميهمان بعدي مي كرد . بعد از دقايقي زنگ در به صدا آمد . متعاقب آن درويشي چهار شونه قد بلند و خوش تيپ در حالي كه لباس سراسر سفيد رنگي بر تن داشت وارد خونه شد. چهره تازه وارد همانند رنگ لباس اش سفيد بود .  با همه به گرمي به احوالپرسي پرداخت .

انگار كه همه مدعوين رو سال ها مي شناسد ، در همين حال آقاي ايكس سئوال كرد شام ميل كرده است يا خير ؟ كه جناب درويش با صداقت جواب داد هر چه بياوريد مي خورم . و در ادامه مشغول خوردن شام گرديد . او خيلي با اشتها غذا مي خورد .  طوري كه آدم هوس مي كرد بار ديگر با اين تازه وارد كه بدون قاشق و چنگال مشغول تناول بود ، بخورد . بعد از ميل انواع ميوه خطاب به ميزبان گفت : لطفآ اين ابزاري كه مي گويم آماده كنيد . وي ابتدا درخواست مقوا نمود . سپس آن ها رو به ابعاد انگشت دست شايد كمي بزرگ تر قيچي كرد . و در ادامه خواست برايش يك ليوان آب نمك حاضر نمايند . بعد از مهيا شدن ابزار مورد نظر از كيف دستي اش يك شمع بزرگ بيرون آورده و بعد از روشن كردن آن رو كنار ليوان آب نمك و مقوا ها قرار داد . او بعد از اين كار خواهش كرد كه مقداري طناب حاضر نمايند .

تصوير آرشيوي درويشي كه در موزه واشنگتن دي سي به نمايش گذاشته شده است

درويش با حوصله هر چه تمام تر وسايل كارش رو روي ميز چيده و در ادامه خواستار كاسه رويي يا مسي با چاقوي بزرگ آشپزخانه گرديد . انگار كه از قبل ميزبان مي دانسته كه چه ابزار هايي مورد نياز است چون سريع خواسته درويش اجابت مي شد . آخرين در خواست درويش پارچه يا چادري بزرگ بود كه با آوردن آن ، خطاب به جمع گفت : خانم ها و آقايون محترم لطفآ در موقع عمليات اصلآ وحشت نكنيد. و دوست دارم خونسردي خود رو حفظ نمائيد . سپس خطاب به اون خانم مسن گفت : يه مسئوليت براي شما در نظر گرفته ام به اين صورت كه هر وقت با دست به شما اشاره كردم ، بايستي فوري يكي از مقوا ها رو روي شمع گرفته و پس از روشن شدن آن ، سريع داخل ليوان آب نمك فرو ببر . آيا فكر مي كني از عهده اين كار بر آيي ؟ و خانم مسن با تكان دادن سر آمادگي خود رو براي اين كار اعلام نمود .

در تمام اوقاتي كه آقاي درويش خان خوش تيپ ما مشغول نطق كردن بود، من به اتفاق همسر ميزبان با پوزخند به يك ديگر ،  بر بي اساس بودن كارهاي او آهسته مي خنديديم . اما بقيه مات و مبهوت به هر حركت درويش با دقت نگاه مي كردند . سپس بازي گردان مجلس در حالي كه ورقه كاغذي را از جيبش بيرون مي آورد خطاب به حضار گفت : خواهش مي كنم اسم كوچك خود را به همراه نام مادر ها تون يكي يكي بگوييد تا بنويسم . و شروع كرد به نوشتن .. بهروز بنت عفت ... اكرم بنت شهربانو .... ايكس بنت زهرا  تا الي آخر .. سپس با طناب دست هاي ميزبان رو از پشت مجكم گره زد به طوري كه هر گز قادر به حركت دادن دستش نبود . همين عمل را با آقاي هنرپيشه هم انجام داد . و آنگاه از آن ها خواست به فاصله چند متر رو در روي هم بر روي زمين بنشينند . و آن دو چنان نمودند كه درويش خواسته بود .

تصوير تخيلي آرشيوي است

قبل از اين كه چادر يا همون ملحفه بزرگ رو روي آن ها بكشد ، كاسه بزرگ مسي را در وسط آن دو قرار داد و چاقوي بزرگ آشپزخانه رو هم در كنار كاسه آب گذاشت . به طوري كه دست هيچ كدوم از آن دو نفر به آن نمي رسيد . سپس پارچه را  روي شونه دو تا آقايون گذاشت . كه فقط سر آن ها بيرون بود . وبين آن ها مستطيلي به شكل تونل به وجود آمد . باور كنيد در تمام اين مدت مدام با خود فكر مي كردم كه درويش قصد شعبده بازي دارد . بنابراين اصلآ كارهاي او رو جدي نمي گرفتم . درويش از همسر ميزبان خواهش كرد كليد برق اتاق رو خاموش نمايد . حال تنها اين روشنايي شمع بود كه به همراه نور كم سويي كه از بيرون به اتاق مي تابيد فضاي موجود رو وحشت ناك جلوه مي داد . همه منتظر بودند كه وي مي خواهد چه كار نمايد . درويش شروع كرد زير لب ورد خوندن .

چهره درويش خيس عرق گشته بود . صورت او كه چشم هايش رو هم بسته بود از سفيد به كبودي گرائيده بود . انگاري شخص قوي هيكلي محكم در حال فشردن گلوي وي بود . اين حالت چند دقيقه اي ادامه داشت تا اين كه درويش چشمان اش رو گشود و نفسي عميق كشيده آن گاه كاغذ اسامي رو جلوي چشم اش قرار داد . و شروع كرد يكي يكي اسامي رو صدا كردن .. بهروز بنت عفت .. با خواندن اسم اولي ، با كما تعجب ديدم چاقو چند ضربه به كاسه مسي نواخت !! نوبت اسم دوم رسيد و به همين ترتيپ صداي نواخته شدن چاقوي آشپزخونه به كاسه شنيده مي شد . راستش هنوز هم پي به جدي بودن ماجرا نبرده بودم . و با خود فكر مي كردم ترفند چشم بندي است . تا اين كه نوبت آخرين نفر رسيد . يعني اسم آقاي ايكس . اما همين كه درويش صدا زد ايكس بنت زهرا  چشمتون روز بد نبينه ...

ناگهان انعكاس صداي برخورد محكم چاقو به كاسه مسي كه به شدت كوييده مي شد همه رو شوكه كرده بود . ولي خداي من چي مي بينم ؟ ناگهان ديدم بشقاب هاي كوچك ميوه خوري كه بر روي ميز گوشه اتاق قرار داشت يكي يكي از جاي خود بلند شده و قبل از رسيدن به ديوار با صداي وحشتناكي در هم شكسته و خرد و خمير به روي زمين مي ريخت !! ديگه اين شعبده بازي و چشم بندي نبود . هيچ كس هم نزديك ميز نبود .. چه نيرويي اين بشقاب ها را به هوا برده و بدون برخورد به جايي آن ها رو تكه تكه مي كرد ؟ همه غرق در وحشت بودند .. بچه ها به بغل مادر هاشون پناه برده بودند !! درويش سريع دوباره شروع به خواندن وردي ديگر نموده و در پايان به همون خانم مسن اشاره كرد كه مقوا ها رو روشن نمايد . پيرزن بيچاره كه از وحشت بد جوري مي لرزيد ، لرزان لرزان مقواي آتش گرفته رو درون آب نمك فرو برد ..

همه واقعآ ترسيده بودند . همسر آقاي ايكس كه تا قبل از به هوا بلند شدن ناگهاني و شكسته شدن ميوه خوري ها مثل من چندان به اين حركات اهميت نمي داد ، دست و پاي خود رو جمع كرده بود . و رنگ صورت اش به شدت پريده بود . درويش براي آرام كردن مدعوين حاضر در اتاق گفت : كساني كه طلسم نشده بودند ، با خواندن نام آن ها صداي ضرباتي كه اجنه ها بر كاسه مي نواختند آرام بود . ولي ديديم جناب آقاي ايكس طلسم شده بود . و شكستن چيني ها واكنش انرزي هاي نيرويي است كه موجب طلسم اين بنده خدا گشته بود . سپس خطاب به جمع گفت من مجبورم بار ديگر همين روند رو ادامه بدهم . فقط تنها خواهش ام اين است خويشتن داري فرماييد . وحشت و عكس العمل شما ها باعث پيچيدگي كار ها مي شود . و سپس مانند دفعه قبل شروع كرد به خواندن اسامي افراد .

ولي اين بار وقتي كه نوبت نام ايكس رسيد ، همه چيز به هم ريخت . صداي بر خورد چاقو به كاسه مسي بقدري وحشتناك بود كه قابل توصيف نيست . همچنين دوباره بشقاب ها با شدت به پرواز در آمده با صداي مهيبي خرد مي شدند . در يك لحظه متوجه شدم  اتفاق وحشتناك ديگري افتاده است . خداي من پناه بر تو .. كنترل اجنه ها از دست درويش خارج شده بود !! اجنه ها در زير چادر انگار كه با يك ديگر كشتي بگيرند يا دعوا بكنند ، حسابي به جون هم افتاده بودند !! درويش كه پشت سر هم ورد مي خواند ، مي ديد دعا ها و ورد هايش اثري روي اين موجودات كوچولو ندارد . رنگ و رخسار درويش بدتر از همه پريده بود . هي مرتب نوع وردش رو عوض مي كرد و پشت سرهم مي خواند .. كم كم صداي خواندن دعاهاي او شدت گرفت . به طوري كه با صداي بلند هي تكرار مي كرد ..

همه از وحشت ميخكوب شده بودند . اجنه ها همانند گربه به جون هم افتاده بودند . گاهي كه به ديواره پارچه برخورد مي كردند ، پارچه را حدود نيم متري به جلو مي آوردند . هيكل و جثه آن ها به خوبي قابل رويت بود . انگار شما بر روي چند تا گربه كه در حال بازيگوشي هستند يه پارچه بيندازيد . به خوبي اندام و هيكل كوچيك آن ها ديد ه مي شد . صداي كوبيده شدن چاقو همراه با شكستن بشقاب ها و رقص آن ها در هوا صحنه خيلي وحشتناكي رو به وجود آورده بود . من كه واقعآ از وحشت داشتم مي مردم . خدا رو شكر كه چراغ خاموش بود و گرنه همين يه ذره آبرويي كه داشتم پيش خانواده ام مي رفت . نمي دانم چرا به پير زنه اشاره نمي كرد كه مقوا ها رو روشن نمايد . درويش خيلي تلاش مي كرد . بعد از دقايقي كه براي يكا يك ما يك قرن كشيد ، عاقبت توانست آن ها رو به كنترل خودش در بياورد .

در ادامه درويش دستور داد كه مقوا ها رو روشن كرده و در آب نمك فرو ببرد . و سپس گفت چراغ ها رو روشن نمايند . با روشن شدن اتاق كمي قوت قلب گرفتيم . همه وحشت زده بودند . درويش رو به آقاي ايكس كرده و گفت عزيزم شما بد جوري طلسم شده بودي . هنوز كلام او به پايان نرسيده بود كه صداي شكستن شديد شيشه يكي از پنجره ها ، همه رو به وحشت انداخت . و متعاقب آن يه شيئي فلزي سياه كه غرق در گل و لجن بود به وسط اتاق پرت شد !! من فكر كردم يكي از بچه هاي شيطون محله از روي دشمني اين كار رو كرده است . اما درويش عذر خواهي نموده و گفت ببخشيد من فراموش كردم كه قبلآ بگويم يكي از پنجره ها رو باز نماييد. آنگاه با دستمال كاغذي مشغول پاك كردن آن شيئي فلزي شد . و بعد از دقايقي با كمال نا باوري ديديم كه آن شيئي چيزي جر يك قفل زنگ زده نيست .

درويش در حالي كه قفل رو به حاضرين نشان مي داد گفت طلسم آقاي ايكس درون آين قفل قرار گرفته است كه جن هاي من آن را از درون باغچه اي از كشور يونان بيرون آورده اند !! سپس در خواست ابزاري كرد كه قفل را بشكند . دقايقي بعد از داخل شكم قفل يه نوشته كه بر روي كاغذي دراز به پهناي كمي بزرگ تر از انگشت دست كه به زبان شبيه عربي چيز هايي روي آن نوشته شده بود را بيرون آورد . ديگه چيزي نمانده بود كه همه يك جفت شاخ در بياوريم ! درويش بعد از سوزاندن كاغذ خطاب به همسر آقاي ايكس گفت خواهرم مي توانم يه سئوالي از شما بپرسم ؟ خانم آقاي ايكس با تعجب جواب داد بفرماييد در خدمت هستم . درويش پرسيد ممكنه بفرماييد چه عاملي سبب شد شما بعد از 12 سال به ايران بيايي ؟ زن گفت راستش خودم هم نمي دونم چه چيزي سبب تغير تصميمم شد .

زن ادامه داد : من به ايكس جون هم گفته بودم كه هرگز به ايران بر نمي گردم ! اما چند وقت پيش انگار من رو به زور وادار به اين كار نمايند ، نا خود آگاه رفتم بليط گرفتم و اومدم . يه جور آشوب تو دلم افتاده بود نيرويي من رو به سمت برگشتن به تهران مرتب ترغيب مي كرد !  درويش گفت خواهرم لطفآ منو حلال كن . اين كار رو علي رغم ميل خودم تنها به درخواست ايكس جون انجام دادم . اين جور كار ها رو من از نيروهاي تحت امرم هرگز نمي خواهم . به هر حال من شما رو به اين جا كشوندم . زن كه واقعآ از نيروي خارق العاده اين مرد شگفت زده شده بود در پاسخ درويش گفت اگه مي خواهي حلال ات نمايم ، من رو بار ديگر به اون جا برگردون !! من اصلآ فضاي ايران رو دوست ندارم . در همين هنگام آقاي ايكس با آوردن يك سيني چاي تازه دم سعي در عوض كردن موضوع صحبت نمود .

بعد از صرف چايي نطق بقيه ميهمان ها هم باز شد . ابتدا هنرپيشه معروف از گرفتاري هاي خودش گفت . و از درويش تقاضا نمود كه گره كار اش رو باز نمايد .. درويش گفت راستش اشكالي نداره ولي .. ولي نمي دونم ايكس جون در باره دستمزد چيزي به شما گفته است يا خير ؟‌ آقاي ايكس خيلي راحت به دوست خود گفت : براي همين يكي دو ساعت براي من كه دوست صميمي اش هستم با هزار منت و ... مبلغ 350 هزار تومان بايد بپردازم . ولي نرخ ايشون كمتر از پانصد هزار تومان براي هر ساعت نيست . بايد از قبل وسايل رو آماده نمايي كه تاكسي متر درويش جون از لحظه به صدا در آوردن زنگ خونه راه مي افتد !! و آنگاه از كيفش 7 تا تراول پنجاه هزار توماني ايران چك رو تقديم درويش نمود . و آقا درويش جون ما بدون كوچكترين تعارفي تراول ها رو بعد از شمردن به درون جيبش قرار داد .

قبل از ترك خونه ،همه از جناب درويش خان التماس دعا داشتند . ولي او به هيچ كس قولي را نداد . زيرا مي گفت وقت من حالا حالا ها پر است . فقط تنها لطفي كه كرد خطاب به اون پيرزنه كه سال ها بود دنبال نوه گمشده اش مي گشت ، گفت من براي شما خارج از نوبت اين كار رو خواهم كرد . سپس در حالي كه با همه به گرمي خداحافظي نمود سوار بر بنز سفيد رنگ آخرين مدل اش شده و منطقه سعادت آباد رو ترك گفت . بعد ها شنيدم نوه آن پير زن را در يكي از بيمارستان هاي مشهد پيدا نموده است . به هر حال خاطره آن شب هرگز از يادم محو نمي شود . به خاطر دارم دخترم " بهاره " قضييه رو به خانم معلم ديني اش تعريف نموده بود . و آن خانم ضمن تآئيد وجود اجنه ها گفته بود . نبايد آن ها رو احضار نمود .. كراهت دارد .. شايد هم گفت گناه دارد يادم نيست .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

بار ديگر ياد آوري مي نمايم كپي بدون تصوير اين مطلب رو در وبلاگ : http://oldpilot.blogfa.com قرار داده ام .

                           ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 21233
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35