درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطره اي از پرواز

 چگونه تقليد صداي زني ،پروازي را كنسل كرد

سخن اول :

بعد از درج سه مطلب غم انگيز از ماجراي سقوط هواپيماي سي -130 در شهرك توحيد تصميم گرفتم با بيان دو خاطره شيرين روحيه شما عزيزان رو تغير بدهم . راستش رو بخواهيد يكي از تفريحات ما در زمان جنگ  روحيه دادن به برو بچه هاي خط پرواز سي -130 بود تا با خاطري شاد به پرواز بروند. بازي گردان اين شوخي هاي روزانه به جز من يكي دونفر ديگه هم بودند كه اسامي آن ها رو در زمان بيان خاطره خواهم گفت . اگر حمل بر تعريف از خود نگذاريد در اون ايام من خيلي طبيعي  صداي زنان رو  تقليد مي كردم . به طوري كه كمتر كسي متوجه اين موضوع مي شد . حتي يك بار نقش يك مهماندار حامله رو در تلفن براي همسرم اجرا كردم كه طفلك باور كرده و از ناراحتي شوكه شد . در اين پست يكي از آن ها رو شرح مي دهم . انشاالله اگر زنده بودم خاطره دوم رو در پست بعدي تقديم حضورتان مي نمايم .

پايگاه هفتم ترابري - شيراز

قبل از هر چيز بايد ياد آور شوم محل استقرار هواپيماهاي سي -130 علاوه بر پايگاه يكم ترابري كه در تهران است . در پايگاه هفتم ترابري واقع در شيراز هم مستقر هستند . به عبارتي تمام سي _ 130 هاي ايران در اين دو شهر قرار دارند . خداي ناكرده اگر سانحه اي در يكي از اين دو پايگاه رخ مي داد از پايگاه ديگر تيم كارشناسي اعزام مي شد . علاوه بر اين تمام خلبانان سي -130  براي انجام تست خلبان تاكتيكي شدن با يه استاد خلبان به شيراز اعزام مي شدند . و در مدت يك هفته انواع امتحان ها توسط استاد خلبان انجام مي گرفت . ماجرايي رو كه مي خواهم تعريف نمايم مربوط به يكي از همين پرواز هاست .

ممكنه اين سئوال براي شما پيش بيايد كه منظور از خلبان تاكتيكي چيست ؟ در يه پايگاه ممكنه افراد زيادي خلبان باشند . و اجازه پرواز با هواپيما رو هم داشته باشند . اما همين خلبانان براي افزايش مهارت هايشان و به اصطلاح تاكتيكال شدن نيازمند پرواز هاي ويژهاي مانند چتر بازي ، بار ريزي ، پرواز در شب ( I.F.R ) و ... هستند كه براي آزمايش مهارت به شيراز مي رفتند . يه نكته ديگه رو هم بايد اشاره كنم تا حسابي در حال و هواي ماجرا قرار گيريد . شركت هواپيمايي ملي ايران هما تازه هواپيماي اف - 100  رو خريده بود و براي تكميل كادر پروازيش احتياج به تعدادي خلبان زير30 سال  داشت كه قرار بود از نيروي هوايي جذب نمايد .

نمايي از هواپيماي سي -130

از اين رو تعدادي از خلبانان سي -130 براي اين منظور انتخاب شدند . در گردان پروازي يك معلم خلبان شمالي بود كه به دلايلي او را انتخاب نكرده بودند . در صورتي كه رفتن به ايران اير را حق مسلم خود مي دانست . از اين رو خيلي حال اش گرفته شده بود . مدام سر به سر همكاران اش مي گذاشت . مخصوصآ زماني كه به پرواز هاي آموزشي مي رفت حسابي حال شاگردان اش رو در پرواز مي گرفت . و با كوچكترين اشتباهي سر آن ها داد و بيداد مي كرد . و نمره قبولي نمي داد . حتي به اين هم اكتفا نكرده و به قول خودش نارضايتي اش رو با نتراشيدن سر و صورت اش ابراز مي نمود . خلاصه بگم نه اخلاق داشت و نه قيافه !!

از بد شانسي ام  در يكي از همين ماموريت هاي شيراز قرعه به نام من افتاد  تا به اتفاق هفت هشت ده نفر از بچه هاي گردان پرواز با اين استاد خلبان ناراضي به مدت يك هفته به ماموريت شيراز برويم . البته اضافه كنم رابطه اش با من خوب بود . ذاتآ آدم خوش قلبي هم بود . يادمه روز جمعه بود . سر راه تا شيراز هم براي اين كه خالي نرويم كلي مسافر زن وبچه به ما دادند تا آن ها رو به شيراز ببريم . قبل از پرواز يه افسري آمد و با قهرمان قصه ما كمي احوال پرسي كرد و سپس يكي دو باكس سيگار وينستون به او داده تا در شيراز به دوستش تحويل دهد . قيافه بچه ها  خيلي ديدني بود ! همه ماتم گرفته بودند كه چه طوري اين يك هفته را با سپري كنند !!

تصوير آرشيوي از يك فروند اف -28

بالاخره سر ساعت معين از تهران بلند شديم و به سوي شهر گل و بلبل پرواز كرديم . در پايگاه هفتم يه جناب سرواني آمد و سيگار ها رو گرفت . و ما همگي با ميني بوسي كه برامون فرستاده بودند ، به كاخ وليعهد !! اوه ببخشيد هتلي كه قبلآ متعلق به وليعهد بود رفتيم . معمولآ روش پرواز هاي آموزشي به اين ترتيپ بود كه روزانه يك پرواز صورت مي گرفت و بعد از ظهر ها بچه ها استراحت مي نمودند . شنبه صبح زود بچه ها به فرودگاه رفتند . من به اتفاق يكي ديگر از همكارانم به نام حسين در هتل مانديم . ظهر كه بچه ها برگشتند ديدم همگي ناراحت و افسرده هستند . علت رو جويا شدم . گفتند شازده از خودش قانون در آورده است !!

بله ايشان به سرش زده بود تا روزي دو سورتي پرواز انجام دهد !! همه بچه ها دست به دامن من شدند كه تو رو خدا يه كاري بكن پرواز بعد از ظهر از سرش بيرون بره ! گفتم كاري مي كنم كه روزي يه پرواز هم به زور بره !! خلاصه مثل " پي نيكيو " مدتي فكر كردم تا يه حقه اي سوار كرده  تا اين بابا رو از خير پرواز اضافه بيندازم !!  در مطالب قبلي هم اشاره كرده بودم كه معمولآ در اين جور مواقع بچه ها پيش من مي آمدند  . براي مثال (اينجا ) و براي ادامه آن ( اينجا ) رو كليك كنيد . به همين دليل نشستم و  با خودم خلوت كرده تا به يه راه حل درست و حسابي برسم . چون به بچه ها قول داده بودم . از طرفي تو شهر غريب هم كه نمي شد جولان داد !!

نمايي آرشيوي از بار ريزي هوايي

بعدر از ساعت ها تفكر يه فكر خوبي به ذهن ام رسيد . دوستم حسين رو صدا زدم و گفتم بيا بريم  بيرون پايگاه و از اون جا يه زنگي به گردان پرواز بزنيم . حسين كه نقشه من رو خوانده بود سريع خودرويي رو آماده كرد و سريع رفتيم بيرون . من با تقليد صداي زنانه از اپراتور خواستم به گردان پرواز وصل نمايد . به كسي كه گوشي تلفن رو برداشت گفتم با جناب سروان " ش " كار دارم و بعد از لحظه اي با لهجه شمالي خود گفت : بفرماييد سروان شين هستم .. و من در حالي كه وانمود مي نمودم بغض گلويم رو گرفته خطاب به جناب سروان گفتم : من همشيره همون افسري هستم كه براش سيگار آورديد ...  خواهش مي كنم بفرماييد در خدمتم ... راستش يه مطلب خصوصي داشتم كه بايد به شما بگويم ... به من ؟ آخه راستش رو بخواهيد من قصد خودكشي داشتم ولي قبل اش مي خواستم با شخص فهميده اي حرف بزنم . .. تا اين كه شنيدم برادرم قرار از  دوست خلبان اش سيگار بگيره .. با خود فكر كردم چه كسي بهتر و باسواد تر از شما !! خواهش مي كنم .. لطف داريد .. ولي نفرموديد شماره ام رو از كجا آورديد ؟!1 

در حالي كه سعي مي كردم گريه نمايم گفتم : از جيب داداش ام برداشتم . چون او قبل از آمدن شما چند بار با گردان تماس گرفت !! .. اشكالي نداره خواهر من .. حتمآ خواهش مي كنم گريه نكنيد .. من امشب حتمآ شما رو خواهم ديد .. گفتم شب نمي تونم چون برادرم خونه است !! گفت : آخه من بعد از ظهر پرواز دارم .. گريه ام رو شدت بخشيده و در حالي كه وانمود مي كردم دلشكسته شده ام .. گفتم اشكالي نداره .. شما تشريف ببريد پرواز .. من خودم رو همين امشب مي كشم !! در حالي كه دست پاچه شده بود از روي دلسوزي گفت : باشه ... بعد از ظهر خدمت مي رسم ... و متعاقب آن با او در يكي از چهار راه هاي شهر قرار گذاشتم .. و بهش نشوني هاي لازم رو دادم .. او هم مشخصات خودش رو گفت ..

اون جور كه بچه ها تعريف مي كنند بعد از قطع گوشي تلفن خطاب به شاگردان اش مي گويد : آقايون بفرماييد استراحت نماييد . بعد از ظهر پرواز انجام نمي شود .. و سپس با عجله به سمت هتل روانه مي شود .. من و حسين دورا دور او رو زيز نظر داشتيم ..  تا اين كه ديديم آقا شيك و پيك ادكلن زده داره هتل رو ترك مي كنه ... حسين به من گفت بهروز متوجه تغيري در چهره اش نشدي ؟ گفتم نه چه تغيري ؟ گفت آقا رفته ريش هايش رو هم زده !! جالب است بدونيد از سوي فرماندهي منطقه خيلي فشار بهش وارد آورده بودند كه كمي ريش هاي اش رو كوتاه نمايد .. ولي او به سبب اعتراض حتي حاضر نشده بود يك ميلي متر از آن را كم نمايد ! اما حالا چه زود و با عجله ريش هايش رو زده بود !!

من و حسين زودتر از او به نزديكي هاي محل قرار رفتيم . حسين كه از خنده داشت روده بر مي شد . آقا با ژست خاصي آمد .. نزديك يه ساعت معطل شد .. و با دلخوري برگشت پايگاه . خلاصه كنم فردا ظهر دوباره به او تلفن زدم .. و باز در حال بغض آلود به او گفتم ببخشيد نشد كه بيام .. برادرم ديروز زود اومد خونه ... اين بار كمي جسارت به خرج داده و مفصل تر با من صحبت كرد .. اصرار داشت پشت تلفن مشكل ام رو بگم .. با گريه گفتم : بخدا من آدم بد شانسي هستم .. يكي هم كه پيدا شد به من كمك كنه ، ميسر نشد ... و براي عصر قرار گذاشتم .. همون تيپ زدن ها و رفتن سر قرار ..

نمايي آرشيوي از بار ريزي در پرواز تاكتيكال

شب كه به هتل برگشت خيلي ناراحت بود . احساس مي كرد رو دست خورده است .. به همين دليل همه بچه ها رو در لابي هتل جمع كرد و جريان خانمه رو تعريف كرد . من و حسين به سختي جلوي خنده هاي خود رو گرفته بوديم .. با همون لهجه شيرين اش گفت : فكر كنم كسي با من شوخي كرده است .. و سپس از يكايك ما سئوال كرد چه كسي اين زنه رو فرستاده بود سراغ من !!  همه اظهار بي اطلاعي كردند .. در همين هنگام رو به دو نفر لودمستر نموده و از آن ها خواست به اتاقش بروند ..  از شما چه پنهان در گردان پروازي اين دو نفر آقايون در گروه تئاتر پايگاه فعاليت مي كردند به همين جهت كمي به آن ها شك كرد ..

طفلك شنيده بود كه در گردان پرواز پايگاه شيراز يه مهندس پروازي است كه صداي همه رو تقليد مي كنه از اين رو رفته بود با هزار بدبختي طرف رو گير آورده و بهش گفته بود آيا كار تو بوده است ؟ آن بنده خدا هم سوگند ياد كرده بود كه درسته من تقليد صدا مي كنم .. ولي با كساني كه شوخي دارم اين عمل رو انجام مي دهم نه شمايي كه ميهمان پايگاه ما هستي .. من به حسين گفتم عنقريبه كه بياد سراغ من .. براي اين كه شك اش بر طرف بشه ، با همسر يكي از بچه هاي مقيم شيراز هماهنگ كردم موقع نهار كه همگي دور هم هستيم هتل رو بگيره و بگه با فلاني كار دارم .. و بهش ياد آور شديم به محض اين كه آمد گوشي رو قطع نمايد . تا صدا را نشناسد ..

نمايي از داخل كابين سي - 130

اتفاقآ اين ترفند ما خيلي به جا و به موقع بود .. چون وقتي تلفن زنگ زد و مستخدم هتل خبر داد كه خانمي پشت خط با شما كار داره ، ديگر تقريبآ مطمئن شد كار بچه هاي گروه اش نيست . وقتي با ناراحتي برگشت خطاب به من گفت آقاي مدرسي ببخشيد به من گفته بودند شما هم تقليد صدا مي كنيد ... قصد داشتم از شما سئوال نمايم كه خانمه بيچاره زنگ زد . فهميدم كه شما نمي توانيد باشيد !! بيچاره خيلي كلافه شده بود .. واقعآ نمي دانست قضييه جدي است يا كسي سر به سر او گذاشته است . و به همين دليل ديگه از صرافت پرواز اضافي افتاده بود . ضمن اين كه در هنگام آموزش هم مثل سابق ديگه گير نمي داد ..

بنده خدا مي گفت مي دونم  وقتي بر گرديم تهران ، خانم بنده  تمام مشخصات اون زنه رو مي گذاره كف دستم !! اون بدبختي رو ديگه چكار كنم ؟؟ بعضي از بچه ها از من خواستند به همسرش در تهران هم زنگ بزنم .!! اما من قبول نكردم و گفتم اين ديگه نامرديه .. چرا بي جهت باعث از بين رفتن كانون گرم خانواده اي بشم . ولي باور كنيد اين جريان چنان روي او اثر گذاشته بود كه ديگه دست از اون اذيت و آزار بي خودي شاگردان اش برداشته بود . بله دوستان يه تقليد صداي زنانه نه تنها باعث كنسل شدن پرواز هاي اضافه گرديد ، بلكه سبب تغير رفتار يه همكار عصباني هم گرديده بود . ضمن اين كه با زدن ريش هايش جايگاه او نزد فرماندهان ارتقا يافته بود . ديگه خبر ندارم چي به سرش اومد ..

نمايي از يك سي - 130

                                                     *****

يادآوري مهم :

تمام مطالب اين پست بدون تصوير در وبلاگ ام به آدرس :http://oldpilot.blogfa.com/ درج مي شود . همچنين تمام مطالب مربوط به خاطرات پرواز در وبلاگي جداگانه براي انتشار كتابي به همين نام در آدرس :http://bmodarresi.blogfa.com/ قرار گرفته است .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                      ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 2115
  • مرتبه

    نظرات

    salam aghaye modaresi
    khatereye kheli ghashangi bud
    chizi ke man az amsale in adama fahmidam (manzuram hamun moalem parvaze )tamame in tazahorha va riya kariha faghat ta dame dare payegahe be mahze inke pashono az dar mizaran biron az iro be on ro mishan.
    va khod shoma behtar midunid ke in adam hich jay gahi beine mardom nadaran

    ayam be kam
    ali

    kheyli jaleb va bahal bud captaine aziz...khandidam hesabi:D

    ای ول ای ول داش بهروز ای ول.ای ول ای ول داش بهروز ای ول. کاپیتان حسابی حال دادی.بابا تو هم که یک پا بچه شیطون بودی.عجیب حال میکنم با این جور شخصیت ها یه جورایی یاد جونیام میندازیم ها (-: . ما هم از این کارا زیاد کردیم انشالا یکبار قسمت بشه یک شامی ناهاری چتر بندازیم منزل و حسابی ما رو شرمنده کنید خدمت شما و بانو برسیم حسابی از شیرین کاریهامون واستون تعریف کنیم.بهونه خوبیه واسه چتر بازی نه؟؟؟؟.

    سپنتاي عزيزم . واقعآ باعث افتخار بنده و خانواده است كه به كلبه حقير سربازي من قدم رنجه فرمايي عزيزم . از لطف شما و محبتي كه داري ممنونم
    پيروز باشي سالار
    ****
    علي جان عزيزم . من هم با شما موافقم .. راست مي گوييد .
    به پناه خداوند متعال
    ****
    سپهري جان گرامي ... لطف داري پسرم .
    پايدرباشي

    ارادت داریم استاد.جناب مدرسی من هم یکبار همچین کاری در دوران دبیرستان کردم.یک دبیری داشتیم بسیار مقرراتی و سخت گیر .هر هفته امتحان میگرفت و حسابی حال بچه ها رو میگرفت.یادم هست یک بار جونمون به لبمون رسیدو قرار بود یک امتحان از یکی ازفصل های سخت ریاضی از ما بگیره.(تو یک نیم خط 6 تا از گفتم بابا سوات)یادمه هیچی نخونه بودم رفتم دبیرستان دیدم همه مثل همیم و امیدی به هچ کس نیست. چند نفری نشستیم فکر کردیم چکار کنیم امروز امتحان رو بی خیال شه.تصمیم گرفتیم حسابی حال این بنده خدارو بگیریم.خدایا مارو ببخش.جناب مدرسی این دبیر بدبخت یک ماشن ژیان داشت که نه ترمز داشت نه قفل یعنی با سلام و صلوات می اومد و میرفت.خلاصه سرتون رو درد نیارم.تصمیم گرفتم تا این بنده خدا تو دفتر نشسته بریم ژیانش رو هول بدیم تا سر کوچه بپیچونیم تو خیابون بقلی.دو نفر کیشیک میدادن کسی نیاد در مدرسه ما سه نفری ماشین رو هول میدادیم سر کوچه من هم درشو وا کردم فرمون میدادم.خلاصه انداختیمش تو جوب کوچه بقلی و تندی برگشتیم.کار ما تموم شده بود حالا باید دبیر رو متوجه گم شدن ماشینش میکردیم واسه همین در مدرسه رو دوتا چفتش رو باز کردم و دو لنگه در وا شد.حیات زیاد شلوغ نبود کسی مشکوک نشد. در رو ول کردم و در رفتیم.چون باقیش رو تو کلاس بودیم ندیدم اما اون طور که فهمیدم نقشمون توپ گرفته بود و ناظم می آد میبینه در بازه تعجب میکنه یک سرک میکشه مبیینه بله ماشین دبیر ریاضی که گاو پیشونی سفید بود و همیشه در مدرسه پارکش میکرد(چون سیستم امنیتی یوخچی )نیستش .دیگه باقیش رو خودتون مدونین دیگههههه .بله کل مدرسه و دفتر به هم ریخت که دزد اومده ماشین
    دبیر ریاضی رو برده.چند ساعتی طول کشید تا اون منطقه رو گشتن راستش رو بخواهید خودشون میدونستن احتمالا یکی قصد اذیت کردن داشته به پلیس هم زنگ نزدن .کل منطقه رو گشتن تا تو جوب آب پیداش کرن ما هم اتفاقا تو بسیج نیرو ها بودیم چون اون ساعت با خودش کلاس داشتیم و بیکار بودیم. ماشین که پیدا شد بد بختیامون شروع شد. میدونید در آوردن ژیان از تو جوب یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟ با کمکهای که این ماشین داره اصلا نمیشد درش آورد خودش بلند میشد اما چرخش نه.بلاخره درش آوردیم و اینبار روشنش کرد و آوردش در مدرسه.اون روز امتحان ندادیم اما جاتون نه خالی پر پررر یک بلایی سر ما آورد.شصتش خبر دار شده بود که کار کار بچه های این کلاس بوده هر هفته امتحان و آخرش هم نمره درس ریاض رو از 16 حساب کرد و من خودم 11 شدم(دروغ چرا 10 شدم).خلاصه آره دیگه ما هم بلهههههههه.(اگر غلط نگارشی یا املایی داشت شرمنده تند تایپ کردم)

    خيلي جالب بود سپنتا جان .. راستش من رو با خودت بردي تو عالم مدرسه و شيطون بازي ! من هم كه شاگرد تنبله كلاس بودم و خلاصه از اين خاطرات زياد دارم .. اگه يه روزي خاطرات پرواز و جنگ ام ته كشيد حتمآ يادم بينداز از اين خاطرات هم بگم !! گرچه بد آموزي داره و من دلم نمي خواهد به جوون هاي خوبمون الگوي نامناسبي بدهم . راستي سپنتا .. يه مطلب جمعه مي خواهم بنويسم كه حسابي وحشت كني !! جدي مي گم . مي خواهم قضييه جن گيري يه درويش رو بگم كه با چشم هاي خودم ديدم . منزل يكي از اين كارگردان هاي مشهور سينما با بچه ها دعوت شديم . يه درويش هم اومد .. خلاصه چشمت روز بد نبينه بعد از اين كه اجنه ها رو احضار كرد ، نمي دونم چي شد كنترل از دستش خارج شد .. و ما تو اتاق به چشم خودمون آن ها رو ديديم . درويشه براي كمك به خانواده كارگردانه اين كار رو كرد !! بابت يك شب 5 سال پيش حدود 350000 تومان گرفت !! تازه با صاحبخانه دوست بود خيلي تخفيف داد . من كه اصلآ اعتقاد به اين چيز ها نداشتم ، حسابي ترسيدم . اما جالبه بدوني كار طرف رو همون شب راه انداخت ... نمي گويم تا بي مزه نشه .. جمعه منتظر اين پست من باش ..
    فعلآ

    سلام جناب مدرسي عزيز
    با سلام و احترام
    كامنت شمابسيار به جا و زيبا بود.به اعتقاد اينجانب آدمهايي كه در دوران بچگي /نوجواند/جواني شوخ و از كارهاي خارق العاده برخوردار ميباشند، در سنين بالا بسيار پخته و آگاهترند.اصلا شيطنت و شوخي و بامزگي جزء ذات بچه ها تا دوران جواني است كه بايد طي شود وگرنه براي آدمها در ميانسالي باعث عقده ميشود. مدير مدرسه پس بنده كه فرد بسيار آگاهي ميباشد(خوشبختانه) حرف خوبي را ميزد.چون پسر بنده بسيار اكتيو ميباشد در مواردي در مدرسه به او گوشزد ميكرديم كه زياد اذيت نكند. اون مدير خوب ميگفت بگذاريد كاملا آزاد باشد و شيطنت را ترويج دهد. مطلب خوبي كه ميگفت اين بود. برخي آدمهاي خام و افرادي كه از اين شرايط برخوردار نبوده و يا تك بعدي رشد كرده اند ، يك باره در مراسم خواستگاري و يا يك جلسه مهم حرفي ميزنند و يا حركتي از خود نشان ميدهند كه كل جلسه يا موضوع بهم ميخورد و واقعا خودش مستنداتي را داشت .
    بنده هم در دوران بچگي و حتي همين الان داراي شيطنتهاي مشابهي نظير جنابعالي ميباشم كه اگر فرصت شد تقديم مينمايم بخصوص كه الان تعداد زيادي آقا و خانوم (اكثرا در زمان اينجانب با هم ازدواج نمودند)16 با بنده كار ميكنند.
    خداي بزرگ نگهدار شما باد

    سلام اقای مدرسی
    از اونجایی که چند روزی رو به مسافرت اومدم هر جوری بود خودم رو به یک کامپیوتر رسوندم تا پست جدید شما رو بخونم
    فکر کنم خواندن خواطرات و مطالب زیبای شما یکی از کارهای روزمره ی ما شده باشه
    در پناه خدا باشید

    جناب آقاي فضلي . خدا انشاالله پسرتون رو عاقبت بخير نمايد . بهترين سرمايه براي والدين اولاد صالح است . م من مطمئن هستم آقازاده شما در دامان مادري فرهيخته و پدري دلسوز و مهربان حتمآ در آينده خوشبخت خواهند شد . به اميد خداوند متعال
    ********
    سلما جان عزيزم
    اين لطف و محبت شما دختر با احساسم رو مي رسونه . انشاالله مسافرت به تو خوش بگذرد .


    سلام آقای مدرسی
    مرسی بهم سر زدید.خیلی خوشحال شدم.یک شعر دیگه هم نوشتم.خوشحال می شم نظر بدید.ممنون دوست عزیزم.
    به شما غبطه می خورم که سالیان سال در خدمت مردم بودید.خاطرات شیرین وزیبایی نوشته اید.
    آفرین.راستی با اجازه من وبلاگتون و لینک کردم.

    salam
    khsohahalmaz ashnaye ba shoma

    شما اساسا آدم جالبی هستین.
    با این روندی که در خاطرات شما به پیش می رویم احساس می کنم یه پنچ شیش تا پست دیگه، کار به جاهای باریک بکشه. خدا به داد شما که اون موقع ها رسیده. به داد ما هم برسه.
    اما یه نکته دراین مطلب برام مهم بود و اینکه یک لحظه تفکر برتر از سالها تعبد. و اینکه کاری که از سر خیر خواهی باشد گشایش کوچکترین پاداش آن است.

    من هی برای شما با اشتیاق می نویسم.
    این سیستم کامنتینگ هم هی نمی فرستد. رمق دوباره نوشتن دیگر نیست.

    Salam as malaysia
    agaye modaresi mamnoon az weblog khoobeton.
    fekr konam toye in post manzooreton as pinokio, ikioson bod.


    movafagh bashid.

    آرش عزيزم : شما درست مي فرماييد منظورم ايكيو سان بود !!

    با سلام جناب مدرسي
    آيا شما آقاي عباس احمدي را مي‌شناسيد
    خلبان AC سي-130 ؟
    با سپاس
    پاسخ
    مهدي جان عزيز ..
    من احمدي هاي زيادي رو مي شناسم .. ولي هر چه به مغزم فشار مي آورم ، با نام كوچك عباس ، چيزي به خاطر نمي آورم .. آخه بيش از پانزده ساله بازنشست شده ام ... زمان زيادي است مگه نه ؟

    جالبیش به اینجاست که شما فرمودید بیچاره وقتی بره شهر خودشون خانموش تمامی مشخصات زنه رو میذاره کف دستش
    وای که روده بر شدم از بس این جمله باحال بود
    پاسخ
    راستش یادم نمی آید کدام موضوع رو خوانده ای

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35