چگونه حكم تير خدمه پروازي اشتباهي صادر شده بود !

سخني با شما خوبان : چندي پيش مراسم ختم مادر يكي از دوستان خوبم بود . فرصتي پيش اومد كه بعد از سال ها بعضي همكاران قديمي دوران پروازام رو ببينم . خب طبيعي است آدم وقتي ياران قديمي اش رو كه سال هاي طولاني زير سقفي در آشيانه بزرگ سي - 130 سپري نموده و عمري رو در پرواز با همديگر گذرانده است ببيند خوشحالي داره . بعضي ها خيلي شكسته شده بودند . به طوري كه آن ها من رو شناختند . برخي فقط رنگ موهايشان سفيد شده بود . و متاسفآنه شنيدم خيلي ها هم بر اثر انواع سرطان و بيماري مرده اند . در همين ديدار كوتاه فرصتي پيش آمد تا خاطرات گذشته رو با هم مرور كنيم . دو تا از اين خاطرات به درد وبلاگ و سايت مي خورد . كه دومي رو اگر عمري بود در فرصت آينده به آن خواهم پرداخت . يه گله هم از برخي همكاراني كه از من درخواست تبادل لينك كرده بودند بكنم . ديشب به سرم زد تا يه نگاهي به بخش پيوند هاي وبلاگ و سايت ام بكنم . با كمال تآسف ديدم برخي از همين بزرگواران اقدام به حذف لينك من نموده اند. تا اين جاي قضيه هيچ اشكالي ندارد . ولي من از مدير آن سايت مذهبي يا فلان آقايي كه ادعاي مردي و مردانگي داره و به درخواست و اصرار خودشان اين كار صورت پذيرفت ،گله دارم . اين را هم بگويم اغلب سايت هايي رو ديدم كه بدون اين كه به بنده اعلام نمايد ، لينك حقير را افزوده اند كه واقعآ احساس شرمساري از برگ منشي اين عزيزان به من دست داد . اطلاع رساني كم ترين توقع ام بود . بگذريم ... قبل از اين كه به نقل خاطره دوستم بپردازم ، ياد آوري مي كنم با شروع جنگ تحميلي تعداد قابل توجهي از هواپيماهاي سي -130 براي مصون ماندن از حملات احتمالي دشمن به شهر مشهد اعزام گرديدند . و از همين شهر اغلب پرواز هاي جبهه و اعزام رزمندگان صورت مي پذيرفت . دوستم رضا ( راوي ماجرا ) با وجود داشتن قد و قواره درشت و هيكل ورزشكاري بد جوري زن ذليل بود . البته من در يك مورد با برخورد همسر رضا موافق بودم . و آن اين بود كه دوستم عادت داشت هر از گاهي براي تفريح به مكان هايي برود كه در آن جا بساط دود و دم برپا بود . و طفلك همسرش خيلي روي اين مسئله حساس بود . و بار ها به من گفته بود حاضر است رضا كه فردي معتقد و متديني است به جاي ترياك كشيدن مشروب بخورد . اما هرگز لب به اين زهر مار نزند .من مطمئن هستم كه از ناراحتي چنين حرفي را مي زد . اما اين دوست ما به خاطر همين محدوديت ها حريص تر گشته و از هر فرصتي كه به دست مي آورد براي اين تفريح ناسالم پيش قدم مي شد. او تعريف كرد در يكي از همين ماموريت هاي مشهد ، در يك روز تعطيلي به سرش مي زند كه جايي را پيدا نموده تا يه شكم ترياك بكشد . از آن جا كه در اين شهر غريب بود هوس خود را با تني چند از همكاران خودش در ميان مي گذارد . در نهايت يكي ازبر و بچه هايي كه با جامبو جت پرواز مي كرد به او مي گويد من شخصي رو در وكيل آباد مي شناسم كه هم ترياك مي فروشد و هم ظاهرآ باغ بزرگي براي اين كار در اختيار دارد .!! بعد از مدتي آقا رضاي ما به همراه همين دوست اش كه آشنا داشت و 6 نفر ديگر از خدمه هواپيماي سي -130 با يك خودروي لندرور راهي منطقه وكيل آباد مشهد مي شوند. و خيلي زود فروشنده را پيدا مي كنند . بنا به گفته خودش ، مقدار زيادي ترياك خريداري نموده و از همون وكيل آباد هم تمام متخلفات و بساط لازم براي سور و سات رو تهيه مي نمايند و به اتفاق صاحبخونه يا بهتره بگم فروشنده راهي يه باغ زيبايي در همون منطقه مي شوند . نمي گم جاي شما سبز ولي به گفته آقا رضا يه استخر خيلي بزرگي هم در وسط باغ قرار داشت . همه بچه ها دست به كار مي شوند و بعد از رو به راه نمودن بساط آتيش براي كباب بره و ايضآ منقل و وافور ( بافور ) ، شروع مي كنند به خوردن و كشيدن . و هر از گاهي هم به داخل استخر پريده و حسابي آب تني مي نمايند . اين بزم همين طوري ادامه داشته تا اين كه آفتاب غروب مي نمايد و بچه ها بار ديگر همين بساط رو به داخل ساختماني كه در باغ وجود داشت منتقل مي نمايند . ظاهرآ به دليل خوش گذشتن آن ها تا ساعت 10 شب مشغول پذيرايي از خود بودند . هجوم ماموران كميته به باغ : در ميان جمع حاضر افسر مهندس پرواز جواني وجود داشت كه اهل دود و دم نبوده و طفلك صرفآ براي گذراندن اوقات بيكاري با اين گروه راهي باغ شده بود . وي كه ظاهرآ خسته شده بود در گوشه اتاق دراز كشيده بود . در همين اثنا در اتاق با ضربه شديد لگدي باز مي شود . و همزمان از در و پنجره يك عده از برادران كميته ( در اوايل جنگ هنوز كميته ها ادغام نشده بودند ) وارد اتاق شدند . و در همان ابتداي امر با لگد به جان فردي كه خوابيده بود افتادند . و سپس با بررسي بدني يكايك افراد همگي رو به نزديك ترين پاسگاه ژاندارمري ( كه هنوز ادغام نشده بود ) منتقل مي نمايند . دوستم رضا در ادامه گفت : من از اين كه اين حادثه بوجود آمده بود آن قدر ناراحت نبودم ولي همه اش به اين فكر مي كردم اگر موضوع به گوش همسرم برسد چه خاكي به سرم نمايم ..؟!! در بين راه خيلي با برادران كميته صحبت كرديم و مرتب ياد آوري مي كرديم كه ما ها يه عده افسر نيروي هوايي هستيم از تهران ماموريت آمده ايم و .. اما اصلآ توجهي به سخنان ما نمي كردند .و به شكل خيلي خشني با ما برخورد داشتند . در پاسگاه ژاندارمري كه رئيس آن يك سركار استواري بود خودم را معرفي نموده و بيان داشتم سركار جون ما هم مثل شما نظامي هستيم شما لااقل يه كاري بكن . اما سركار استوار صادقانه گفت اگر اوامر تحت امر من شما را دستگير مي كردند ، شايد مي توانستم كاري براتون انجام بدهم ولي در اين مورد هرگز از من انتظار هيچ مساعدتي نداشته باشيد . اين آقايان از هيچ كس حرف شنوايي ندارند . ضمن اين كه جرم شما ها " سياسي " است !! با تعجب پرسيدم چي گفتي ؟ سياسي ؟!! چرا به سياست ربط اش داده اند ؟!! و استوار سعي كرد از ما فاصله بگيرد !! با شنيدن واژه سياسي از دهان فرمانده پاسگاه ، بچه ها كه تا اون لحظه خونسرد ايستاده بودند به تكاپو افتادند . مهندس پرواز جوان به همه اصرار مي كرد كه ترو خدا بگوييد من كاري نكردم ! با پرخاش به او گفتم ساكت شو احمق ... مگر نمي بيني تو چه مخمصه بزرگي افتاديم .. فعلآ كه به ما تهمت سياسي زده اند و هيچ كس هم پاسخگو نيست . اگر تا چند دقيقه پيش ناراحتي همه فقط موضوع پرواز روز بعد بود ولي حالا ديگر كار حسابي بيخ پيدا كرده بود . در همين هنگام از ميان برادران پاسداري كه آن جا حضور داشتند ، چهره يكي كه خيلي با محبت تر از بقيه نشون مي داد رو صدا زدم و گفتم برادر يه عرضي دارم .. گفت : بگو .. گفتم خصوصي است لطفآ اجازه بده با شما صحبت نمايم . وقتي نزديك آمد كارت ارتش خود رو به او نشون داده و گفتم عزيزم ما همه نظامي هستيم و جرمي مرتكب نشديم .... و در توجيه حضورمان در باغ گفتم : واقعيت اينه كه براي پدر يكي از بچه ها كمي ترياك مي خواستيم وقتي آمديم اين جا هوس كرديم يه پكي هم ما بزنيم . ما همه خلبان و خدمه پروازي هواپيماي هاي نظامي هستيم . و مي توانم اين موضوع را به شما ثابت نمايم . پاسدار جوان با شنيدن حرف هاي من گفت : به آن چه مي گويي اطمينان داري ؟ ولي ... ديگر ادامه نداد و ديدم كه رفت با چند نفر از همكاران اش پچ پچ كردن . دقايقي بعد به اتفاق برادر ديگري كه حكم فرمانده او را داشت به پيش من بازگشتند . و از من خواست حرف هايم را بار ديگر تكرار نمايم . و من بار ديگر از شغل ام ، ماموريت ام و .. گفتم . فرمانده آن جا خيلي تعجب كرده و افزود : خدا به شما خيلي رحم كرد . به ما گفتند يه گروه از منافقين خانه تيمي تشكيل داده اند . و ما دستور داشتيم در صورت مقاومت حتي شما رو بزنيم !! اصلآ تعجب مي كنم كه چرا تير اندازي نكرديم . چون ما حكم تير داشتيم و از لحظه ورود شما به وكيل آباد شما ها رو از دور تحت نظر داشتيم . به آن ها گفتم همين الان تشريف بياوريد پايگاه تا شما را سوار كابين هواپيما بكنم تا ببينيد كه واقعيت رو گفتم .. در يك لحظه ورق برگشت . و چنان با ما به مهرباني برخورد كردند كه اصلآ انتظارش رو نداشتيم . جالب اين كه تمام وسايل لعو و لعبي كه از ما گرفته بودند ، به همون آقاي ميزبان برگرداندند ! حتي باقي مانده ترياك ها را كه خوشبختانه مقدار كمي هم بود به وي عودت دادند . فروشندهه چشمان اش حسابي گرد شده بود . نه به آن برخورد خيلي شديد و نه به اين محبت و تعارف كردن ها .. خلاصه با احترام ما را آزاد كردند . آخه اون موقع اوج فعاليت گروهك ها بود . . خب طبيعي است 8 نفر انسان نتراشيده و نخراشيده در يك ماشين لندرور در محله اي غريب توجه هر كي رو به خودش جلب مي كنه .. خلاصه خدا رو شكر كرده و از مخلصه نجات يافتيم . كپي بدون تصاوير اين مطلب را در آدرس : http://oldpilot.blogfa.com/ قرار داده ام . با تشكر و احترام : بهروز مدرسي اياام به كام 







سلام آقای مدرسی.خیلی خوشحالم میکنید با کامنت های خوبتون.خیلی جالبه که شما هم اینقدر بچه ها رو دوست دارید.منم مطمئنم اگه یه زمانی تنها بمونم برای پر کردن اوقاتم می رم پرورشگاه وپارک بازی بچه ها.بچه ها ساده لطیف پاک ومهربونند.لوح ضمیرشون دست نخوردست.من دوست دارم 4 تا بچه داشته باشم.راستش دوستام بهم می خندن.ولی من واقعا دوست دارم.
سلام آقای مدرسی.خیلی خوشحالم میکنید با کامنت های خوبتون.خیلی جالبه که شما هم اینقدر بچه ها رو دوست دارید.منم مطمئنم اگه یه زمانی تنها بمونم برای پر کردن اوقاتم می رم پرورشگاه وپارک بازی بچه ها.بچه ها ساده لطیف پاک ومهربونند.لوح ضمیرشون دست نخوردست.من دوست دارم 4 تا بچه داشته باشم.راستش دوستام بهم می خندن.ولی من واقعا دوست دارم.
عجب جالب بود. این هم مثل خاطرات دیگه. اما آقای مدرسی عزیز. خاطراتی که هم خودتون تعریفش می کنید و هم اساسا مال خودتون بوده یه حال و هوای دیگه ای داره. من حس خوبی دارم هر وقت که میام اینجا.
امروزم داشتم یواش یواش ماجرای سه قسمتی سقوط هواپیمای سی - 130 رو مطالعه می کردم.
حس خوبی دارم در آمدن و شندین خاطرات شما. در خصوص لینک دادن در بلاگها و حق کپی رایت و ... یه زمانی یه حرکتهای خوبی داشت انجام می شد که مرامنامه وبلاگشهر رو تهیه کنه اما مثل همه کارهای نیمه کاره ما نیمه تمام ماند. شاید بشه از تریبون شما و با مخاطب بیشتری بیان شه و تاثیر بیشتری داشته باشه. من بازم معتادم که بیام اینجا رو بخونم. هر چند که کامنتینگش اذیت کنه.http://www.kiemia.org/?p=34
مطلبتون درباره ی اجنه خیلی جالب بود.
salam capitan
har vaght ke man az kenar gordane c-130 rad mishodam va on c-130 haye land shode ro mididam ya hata on chnad ta lashe sokhte tahe bando mididam ba khodam migoftam c-130
.harkodom az in havapeymaha por az khaterate va harfaye nagoftast
va alan kheyli khoshalam ke shoma ....
ayam be kam
ali
جناب مدرسی سلام
راستش من مدت زیادی هستش که پست های شما رو میخونم ولی تا حالا کامنت نگذاشته بودم(راستش نمیدونم چرا!!!)
در این مدت سایت شما من رو خیلی مجذوب خودش میکرد...راستش نوشتن بی پروا و صریح شما و ابراز حقایق(هر چند تلخ و ناگوار) من رو مشتاق به خوندن پست های شما میکرد...هرچند از شخصیت شما هم لذت میبرم
در هر حال این پست هم مثل بقیه ی پست ها عالی بود
در آخر هم امیدوارم همیشه در پناه ایزد منان شاد و خرم باشید
فعلا خدانگهدار
خيلي ممنون از لطف همه دوستاني كه كامنت گذاشتند .
بهار جان عزيز لطف نمودي . چشم حتمآ خدمت مي رسم .
*****
ستوده جان خيلي تشكر مي كنم از لطف شما نسبت به نوشته هاي ناقابل من . اما در مورد لينك ها منظورم در كنار سايت در بخش پيوند ها رو مي گم. عده اي مرتب خواهش مي كردند كه لينك ما را بگذار وقتي اين كار را كردم . بعد از مدتي ديدم لينك مرا برداشته اند !! بدون اين كه به من بگويند . در صورتي كه من به هيچ كس تا حالا نگفته ام لينك كن مرا .. اما خيلي از اين پيوند هايي كه الان دارم با تفافق و اشتياق طرفين بوده مثل خانم سلما ، امين ، يك اهري و..
راستي مرامنامه رو هم خوندم . مرسي از لطف ات .
***
علي جان گرامي
مرسي نازنين . واقعآ هر كدام از آن پرنده ها حاوي خاطرات بسيار گران بهايي است كه يواش يواش فنا مي شود .
پيروز باشي
اقای مدرسی
ضمن سلام و خسته نباشید به شما
یک سری تغییرات در وبلاگم ایجاد کردم تا از یک نواختی خارج بشه
خوشحال می شم شما تشریف بیارید و نظرتون رو بفرمایید
عکس هایی که در این پست قرار دادید یه مقداری دل ادم رو می لرزونه البته منظورم دوتا عکس اخری هست
جالب اینجاست با چه دقتی دارن کارشون رو انجام می دن انگاری که دارن هواپیما رو هدایت می کنن
سلام اقای مدرسی عزیز
بله من هم با نظر شما کانلا موافقم و بنا به نظر شما قالب رو تغییر دادم و فکر می کنم که خیلی بهتر شد
در مورد لینک های وبلاگ بله من هم متوجه شدم
فکر می کنم یه عده ای هستن که خیلی نسبت به خودشون لطف دارن و فکر می کنن همه باید در اختیار اون ها باشند
باز هم از شما به خاطر نظرات سازندتون تشکر می کنم و برای شما ارزوی سلامتی و تندرستی دارم
در پناه خدا باشید
جناب مدرسی
باز هم یک نوشته عالی دیگر. از شما بخاطر بیان خاطراتتون درباره دورانی که امثال من خیلی کوچک بوده و چیزی بخاطر نمی آورند، متشکرم. اما درباره گلایه شما از برخی افراد: جناب مدرسی، متاسفانه امروزه روز ادعای مذهبی بودن مترادف با چیز دیگری است. فقط بعنوان مثال عرض کنم که در چاپ جدید کتاب مجموعه احادیث حضرت پیامبر برخی از آنها(که با منافع بعضی ها منافات داشته و بدلیل کتابخوان و قرآن خوان نبودن مردم ما کسی از آن مطالب آگاهی ندارد) حذف شده اند!
یادم هست همیشه در دوران نوجوانی این سوال برایم مطرح بود که چرا کتاب توضیح المسائل امام خمینی صفحه 1 ندارد!(البته چاپهای بعد از فوت ایشان)و ... . بنابراین با توجه به تجربه شخصی که بنده از رابطه با افراد مدعی مذهبی بودن دارم بهتر است که خوشحال هم باشید چنین افرادی با خواندن مطالب و خاطرات واقعی و حقیقی شما ناراحت شده و چهره واقعی خود را زود نمایان ساخته اند!
موفق باشید.
اقاي مدرسي يك ايميل براي شما دم لطفا ان را بخوانيد
سلام آقای مدرسی .مثل همیشه جالب و زیبا نوشتید
در مورد حکم تیر یکبار هم همین بلا نزدیک بود سر ما بیاد ! تو سربازی داشتن ما رو می بردن اردو . تو مسیر اردوگاه اشتباهی وارد منطقه ذاقه مهمات سپاه شدیم . ناگهان یه وانت لندکروز به سمت ما اومد و چند تا پاسدار از وانت پریدن پایین و اسلحه رو گرفتن به سمت ما و فرمان ایست و دستها پشت گردن و درازکش و . . .
حالا فرمانده ما هی میگه بابا ما هم نظامی هستیم داریم می ریم اردوگاه .
اما زیر با نمی رفتن ! تا اینکه فرمانده کارتش رو نشون داد تا باورشون شد . بعد پاسداره گفت ما حکم تیر داریم اما چون دیدیم شما لباس سربازی دارید به سمتتون شلیک نکردیم !
درود جناب مدرسی.انگار عشق به دود در میان تحصیلکرده های آنوقت ما هم بوده.من گمان میکردم الان دانشجویان ما دودی شدن اما انگار نه از قدیم تو خون ما هست.اما ناراحت کننده تر اینکه می توان در مورد چرخش علاقه مندی جوانان از مواد مخدر طبیعی مثل تریاک به مواد شیمیایی مثل کراک و شیشه و... قدری تامل کرد. بنظر میرسد قیمت بالای تریاک واینگونه مخدرهای طبیعی جوانان را به سمت مخدرهای شیمیایی و بسیار ارزان تر کشانده و باید گفت این یعنی شکست تمامی فعالیت ها در زمینه مبارزه با مواد مخدر چون اگر تریاک از مرز های شرقی وارد میشود و درست کردنش ماه ها وقت نیاز دارد و ... اما این مواد جدید در خود کشور به راحتی در آزمایشگاه هاییی کوچک حتی در همین تهران هم درست میشوند.کاش به جای بکارگیری تمام نیروها در مبارزه فیزیکی با قاچاق مواد مخدر کمی هم به دلایل به اعتیاد کشیده شدن جوانان توجه میشد چون کراک و شیشه رو نه باشتر و نه از مرزهای شرقی وارد کشور میکنند بلکه در همین تهران درست وبه دست بچه های این کشور میرسانند.یک زمانی تریاک بد بود حشیش خیلی بد بود و هرویین فاجعه اما در حال حاظر اینها شده اند اسباب بازی جایی که کراک و شیشه هست تریاک کیلویی چند؟؟؟؟؟
با سلام و احترام
متاسفانه گرفتاري كاري زيادي دارم و سعادت بيشتر نداشتم و به اميد خداي بزرگ در روزهاي آتي درخدمت جنابعالي خواهم بود.
اما به نظر اينجانب به استثناء مورد پزشكي خاص كه پزشك اوردر نمايد،مصرف ترياك همه چيز آدم را سلب مينمايد كه در زماني خاطراتي را بازگو خواهم نمود.اگر هم اشاره نمايم كه يكي ازهواپيماهاي مسافربري كه چندسال اخير سقوط نمود به علت اعتياد خلبان و برعكس دوست شما بي غيرتي همسر و برادران همسرش بوده است،شايد دروغ نباشد(از طريقي شنيده ام)
خداي بزرگ نگهدار شما و حافظ كليه خلبانان عزيز كشورمان باد
خدا بهشون رحم كرد و الا الان ...
سلام آقای مدرسی
من یه پسر 22 ساله از خطه کردستان هستم
ببخید که رک می گم خیلی خودتون رو تحویل گرفتید من اصلا موافق نیستم
موفق باشید
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه،برتراز بی بقای خاک.
بودن احمد شاملو
پاسخ
راست مي گي احمد جان .. من نبايد خودم رو تحويل مي گرفتم .. بايد از همون ابتدا اسم فرودسي و سعدي رو روي خودم مي گذاشتم و شعر مي سرودم
حضرت نه جناب آقای بهروز مدرسی فرمانده کل ایران( اگه دلتون با این برچسب ها خوش میشه من هم مخالفتی ندارم)
من نه شعر می گم نه شاعرم نه ادعایی هم دارم شاملو رو دوست دارم و تو دنیای مجازی دوست دارم با اسم ایشون وارد بشم چون انسان بزرگ و فوتنی بود ولی شما واقعا برام سوال شدید جدا می گم خیلی از خودتون تعریف کردید جایی رو برای تحسین دیگران نگذاشتید بعضی برچسب هایی که به خودتون چسپوندید خیلی برای شما ثقیل و سنگین هستن لطفا برشون دارید.
با تشکر یه آدم بدبخت تو این دنیا
پاسخ
چشم
برام خیلی جالبه آقا بهروز به خودتون افتخار می کنید که از موقعیتتون سو استفاده می کنید خیلی خنده داره خیلی زیاد توصیه می کنم این خاطره رو بردارید چون آبروی نداشته ی ایران رو به باد فنا میده. اگه شما دو تا کارگر بودید به این آسانی آزاد می شدید؟
شما اینجا فقط از پارتی بازی و قدرت حرف زدید در ضمن معلوم نیست شما اون روز رفتید به اون خونه یا نه خاطرتون بعضی جاهاش خیلی باهم تضاد داره تصحیحش کنید اگه نمی خواید.........
فقط بگید آره یا نه؟
سكوت آب
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش؛
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصويركن !
احمد شاملو
پاسخ
مي دوني چيه ..؟ من يه آدم سوء استفاده كن هستم ... چي مي گي تو ؟
چرا گریه می کنی؟
فقط داریم بحث می کنیم
خوشم نمیاد وقتی با کسی بحث می کنم اینقدر زود از کوره به در شه
لطفا کنترل خودت رو حفظ کن بهروز جان
من قصدم توهین به شما نیست
یکم زبانم نیش داره
و از شما معذرت خواهی می کنم که یکم تند رفتم
بای گل پسر
پاسخ
احمد عزيزم .. فدات بشم پسرم .. من ناراحت نشدم
اين من هستم كه بايد از شما پوزش بخواهم .. مشكل من جاي ديگري است .. كمي تحت فشارم و كنترل بر اعصابم ندارم .. شما كه گناهي نداشتي .. قصد شما راهنمايي بنده بود
روي ماهت رو مي بوسم .. موفق باشي پسرم
لطفا لطیفه و چیز های مختلف و ... بهایمیل من بزنید
پاسخ
اگه پیدا کردم چشم