درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطره اي از يك دوست .

چگونه حكم تير خدمه پروازي اشتباهي صادر شده بود !

تصوير آرشيوي از سي -130 در آسمان

در بين راه خيلي با برادران كميته صحبت كرديم و مرتب ياد آوري مي كرديم كه ما ها يه عده افسر نيروي هوايي هستيم از تهران ماموريت آمده ايم و .. اما اصلآ توجهي به سخنان ما نمي كردند .و به شكل خيلي خشني با ما برخورد داشتند

چگونه حكم تير خدمه پروازي اشتباهي صادر شده بود !

تصويري از تبليغ ترك اعتياد در زاهدان

 

سخني با شما خوبان :

چندي پيش مراسم ختم مادر  يكي از دوستان خوبم بود . فرصتي پيش اومد كه بعد از سال ها بعضي همكاران قديمي دوران پروازام رو ببينم . خب طبيعي است آدم وقتي ياران قديمي اش رو  كه سال هاي طولاني زير سقفي در آشيانه بزرگ سي - 130 سپري نموده و عمري رو در پرواز با همديگر گذرانده است  ببيند خوشحالي داره . بعضي ها خيلي شكسته شده بودند . به طوري كه آن ها من رو شناختند . برخي فقط رنگ موهايشان سفيد شده بود . و متاسفآنه شنيدم خيلي ها هم بر اثر انواع سرطان و بيماري مرده اند . در همين ديدار كوتاه فرصتي پيش آمد تا  خاطرات گذشته رو با هم مرور كنيم . دو تا از اين خاطرات به درد وبلاگ و سايت مي خورد . كه دومي رو اگر عمري بود در فرصت آينده به آن خواهم پرداخت .

يه گله هم از برخي همكاراني كه از من درخواست تبادل لينك كرده بودند بكنم . ديشب به سرم زد تا يه نگاهي به بخش پيوند هاي وبلاگ و سايت ام بكنم . با كمال تآسف ديدم برخي از همين بزرگواران  اقدام به حذف لينك من نموده اند. تا اين جاي قضيه هيچ اشكالي ندارد . ولي  من از مدير آن سايت مذهبي يا فلان آقايي كه ادعاي مردي و مردانگي داره و به درخواست و اصرار خودشان اين كار صورت پذيرفت ،گله دارم . اين را هم بگويم اغلب سايت هايي رو ديدم كه بدون اين كه به بنده اعلام نمايد ، لينك حقير را افزوده اند كه واقعآ احساس شرمساري از برگ منشي اين عزيزان به من دست داد . اطلاع رساني كم ترين توقع ام بود . بگذريم ...

                            تصويري يادگاري از برو بچه هاي خط پرواز سي -130 در ايام جنگ

قبل از اين كه به نقل خاطره دوستم بپردازم ، ياد آوري مي كنم با شروع جنگ تحميلي تعداد قابل توجهي از هواپيماهاي سي -130 براي مصون ماندن از حملات احتمالي دشمن به شهر مشهد اعزام گرديدند . و از همين شهر اغلب پرواز هاي جبهه و اعزام رزمندگان صورت مي پذيرفت . دوستم رضا ( راوي ماجرا ) با وجود داشتن قد و قواره درشت و هيكل ورزشكاري  بد جوري زن ذليل بود . البته من در يك مورد با برخورد همسر رضا موافق بودم . و آن اين بود كه دوستم عادت داشت هر از گاهي براي تفريح به مكان هايي برود كه در آن جا بساط دود و دم برپا بود . و طفلك همسرش خيلي روي اين مسئله حساس بود . و بار ها به من گفته بود حاضر است رضا كه فردي معتقد و متديني است به جاي ترياك كشيدن مشروب بخورد . اما هرگز لب به اين زهر مار نزند .من مطمئن هستم كه از ناراحتي چنين حرفي را مي زد .

 

 اما اين دوست ما به خاطر همين محدوديت ها حريص  تر گشته  و از هر فرصتي  كه به دست مي آورد براي اين تفريح ناسالم پيش قدم مي شد. او تعريف كرد در يكي از همين ماموريت هاي مشهد ، در يك روز تعطيلي به سرش مي زند كه جايي را پيدا نموده تا يه شكم ترياك بكشد . از آن جا كه در اين شهر غريب بود هوس خود را با تني چند  از همكاران خودش در ميان مي گذارد . در نهايت  يكي ازبر و بچه هايي كه با جامبو جت پرواز مي كرد به او مي گويد من شخصي رو در وكيل آباد مي شناسم كه هم ترياك مي فروشد و هم ظاهرآ باغ بزرگي براي اين كار در اختيار دارد .!! بعد از مدتي آقا رضاي ما به همراه همين دوست اش كه آشنا داشت و 6 نفر ديگر از خدمه هواپيماي سي -130 با يك خودروي لندرور راهي منطقه وكيل آباد مشهد مي شوند. و خيلي زود فروشنده را پيدا مي كنند .

 

                    تصويري از يك فروند هواپيماي سي -130 در جلوي آشيانه

 

بنا به گفته خودش ، مقدار زيادي ترياك خريداري نموده و از همون وكيل آباد هم تمام متخلفات و بساط لازم براي سور و سات  رو تهيه مي نمايند و به اتفاق صاحبخونه يا بهتره بگم فروشنده راهي يه باغ زيبايي در همون منطقه مي شوند . نمي گم جاي شما سبز ولي به گفته آقا رضا يه استخر خيلي بزرگي هم در وسط باغ قرار داشت . همه بچه ها دست به كار مي شوند و بعد از رو به راه نمودن بساط آتيش براي كباب بره و ايضآ منقل و وافور ( بافور ) ، شروع مي كنند به خوردن و كشيدن . و هر از گاهي هم به داخل استخر پريده و حسابي آب تني مي نمايند . اين بزم همين طوري ادامه داشته تا اين كه آفتاب غروب مي نمايد  و بچه ها بار ديگر همين بساط رو به داخل ساختماني كه در باغ وجود داشت منتقل مي نمايند . ظاهرآ به دليل خوش گذشتن آن ها تا ساعت 10 شب مشغول  پذيرايي از خود بودند .

 

هجوم ماموران كميته به باغ  :

 

در ميان جمع حاضر افسر مهندس پرواز جواني وجود داشت كه اهل دود و دم نبوده  و طفلك  صرفآ  براي گذراندن اوقات بيكاري با اين گروه راهي باغ شده بود . وي كه ظاهرآ خسته شده بود در گوشه اتاق دراز كشيده بود . در  همين اثنا در اتاق با ضربه شديد لگدي باز مي شود  . و همزمان  از در و پنجره يك عده  از برادران كميته ( در اوايل جنگ  هنوز كميته ها ادغام نشده بودند ) وارد اتاق شدند . و در همان ابتداي امر با لگد به جان فردي كه خوابيده بود افتادند . و سپس با بررسي بدني يكايك  افراد همگي رو به نزديك ترين پاسگاه ژاندارمري  ( كه هنوز ادغام نشده بود ) منتقل مي نمايند . دوستم رضا در ادامه گفت  : من از اين كه اين حادثه بوجود آمده بود آن قدر ناراحت نبودم ولي همه اش به اين فكر مي كردم اگر موضوع به گوش همسرم برسد چه خاكي به سرم نمايم  ..؟!!

               

                     تصوير آرشيوي از مصرف مواد مخدر

 

در بين راه خيلي با برادران كميته صحبت كرديم و مرتب ياد آوري مي كرديم كه ما ها يه عده افسر نيروي هوايي هستيم از تهران ماموريت آمده ايم و .. اما اصلآ توجهي به سخنان ما نمي كردند .و به شكل خيلي خشني با ما برخورد داشتند  . در پاسگاه ژاندارمري كه رئيس آن يك سركار استواري بود  خودم را معرفي نموده و بيان داشتم سركار جون ما هم مثل شما نظامي هستيم  شما لااقل يه كاري بكن . اما سركار استوار صادقانه گفت اگر اوامر تحت امر من شما را دستگير مي كردند ، شايد مي توانستم كاري براتون انجام بدهم ولي در اين مورد هرگز از من انتظار هيچ مساعدتي نداشته باشيد . اين آقايان از هيچ كس حرف شنوايي ندارند . ضمن اين كه جرم شما ها " سياسي " است !! با تعجب پرسيدم  چي گفتي ؟  سياسي ؟!! چرا به سياست ربط اش داده اند ؟!! و استوار سعي كرد از ما فاصله بگيرد !!

 

با شنيدن واژه سياسي از دهان فرمانده پاسگاه ،  بچه ها  كه تا اون لحظه خونسرد ايستاده بودند به تكاپو افتادند . مهندس پرواز جوان به همه اصرار مي كرد كه ترو خدا بگوييد من كاري نكردم ! با پرخاش به او گفتم ساكت شو احمق ... مگر نمي بيني تو چه مخمصه بزرگي افتاديم .. فعلآ كه به ما تهمت سياسي زده اند و هيچ كس هم پاسخگو نيست . اگر تا چند دقيقه پيش ناراحتي همه فقط  موضوع پرواز روز بعد بود ولي حالا ديگر كار حسابي بيخ پيدا كرده بود . در همين هنگام از ميان برادران پاسداري كه آن جا حضور داشتند ، چهره يكي كه خيلي با محبت تر از بقيه نشون مي داد رو صدا زدم و گفتم برادر يه عرضي دارم .. گفت : بگو .. گفتم خصوصي است  لطفآ اجازه بده با شما صحبت نمايم . وقتي نزديك آمد  كارت ارتش خود رو به او نشون داده و گفتم عزيزم  ما همه نظامي هستيم  و جرمي مرتكب نشديم ....

                    تصوير آرشيوي از مصرف ترياك

                                                            

 

و در توجيه حضورمان در باغ گفتم  : واقعيت اينه كه براي پدر يكي از بچه ها كمي ترياك مي خواستيم  وقتي آمديم اين جا  هوس كرديم يه پكي هم ما بزنيم . ما همه خلبان و خدمه پروازي هواپيماي هاي نظامي هستيم . و مي توانم اين موضوع را به شما ثابت نمايم .  پاسدار جوان با شنيدن حرف هاي من گفت : به آن چه مي گويي اطمينان داري ؟ ولي ... ديگر ادامه نداد و ديدم كه رفت با چند نفر از همكاران اش پچ پچ كردن . دقايقي بعد به اتفاق برادر ديگري كه حكم فرمانده او را داشت  به پيش من بازگشتند . و از من خواست  حرف هايم را بار ديگر تكرار نمايم . و من بار ديگر از شغل ام  ، ماموريت ام  و .. گفتم . فرمانده آن جا خيلي تعجب كرده و افزود : خدا به شما خيلي رحم كرد . به ما گفتند يه گروه از منافقين خانه تيمي تشكيل داده اند . و ما دستور داشتيم در صورت مقاومت حتي شما رو بزنيم !!

 

اصلآ تعجب مي كنم كه چرا تير اندازي نكرديم . چون ما حكم تير داشتيم و از لحظه ورود شما به وكيل آباد شما ها رو از دور تحت نظر داشتيم . به آن ها گفتم همين الان تشريف بياوريد پايگاه تا شما را سوار كابين هواپيما بكنم تا ببينيد كه واقعيت رو گفتم .. در يك لحظه ورق برگشت . و چنان با ما به مهرباني برخورد كردند كه اصلآ انتظارش رو نداشتيم . جالب اين كه تمام وسايل لعو و لعبي كه از ما گرفته بودند ، به همون آقاي ميزبان برگرداندند ! حتي باقي مانده ترياك ها را كه خوشبختانه مقدار كمي هم  بود  به وي عودت دادند . فروشندهه چشمان اش حسابي گرد شده بود . نه به آن برخورد خيلي شديد و نه به اين محبت و تعارف كردن ها .. خلاصه با احترام ما را آزاد كردند . آخه اون موقع اوج فعاليت گروهك ها بود . . خب طبيعي است 8 نفر انسان نتراشيده و نخراشيده در يك ماشين لندرور در محله اي غريب توجه هر كي رو به خودش جلب مي كنه .. خلاصه خدا رو شكر كرده و از مخلصه نجات يافتيم .

كپي بدون تصاوير اين مطلب را در آدرس : http://oldpilot.blogfa.com/ قرار داده ام .

 

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                 اياام به كام

- تعداد بازديد
  • 8762
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35