درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطرات تحصيل در آمريكا

روزي كه استاد آمريكايي مدرك فارغ التحصيلي ام را پاره كرد

تصويري از من در هنگام تحصيل در آمريكا

يه استادي از اين سازمان لعنتي به ما درس مي داد . قيافه اش به خواب هركي مي آمد  ، زهره ترك مي شد !! به معني واقعي از چشم هايش خون مي باريد . اهل يكي از كشور هاي آمريكاي جنوبي بود . اسمش رو با گذشت ۳۵ سال هنوز به خاطر دارم ( در صورتي كه اسامي بچه هاي خواهر و برادرم رو هي فراموش مي كنم !!) نام او سورن سو بود . هميشه يك كارد جنگي كوچك همراه اش بود . خيلي خشن و عصباني بود ...

روزي كه استاد آمريكايي مدرك فارغ التحصيلي ام را پاره كرد

تصويري از من در هنگام تحصيل در آمريكا

بعضي از دوستان درخواست درج خاطرات ايام تحصيل در آمريكا رو نموده بودند كه اجالتآ اين موضوع به ذهن ام رسيد . اميدوارم مورد قبول واقع شود .اگر به خاطر داشته باشيد در يكي از مطالب قبلي اشاره كرده بودم كه چگونه الكي الكي به آمريكا اعزام شدم ( اينجا ). حال به ادامه آن ماجرا توجه فرماييد :

وقتي خانم منشي اسم من رو بعد از مدت ها در ليست اولين اعزام گذاشت ، خيلي خوشحال شدم . ولي ته دلم براي اون بنده خدايي كه جايش رو به من واگذار نمود مي سوخت . دعا مي كردم در آزمون هاي بعدي قبول شود . دعايي كه هيچ گاه مستجاب نشد . حدود يك ماه فرصت داشتم تا كارهاي مربوط به اعزام رو انجام بدهم . در ليستي كه اسم من قرار داشت ۱۱ نفر ديگر هم بود . به قول معروف در يك ( اوردر ) دستور قرار داشتيم . بچه ها من رو به خاطر سر زبوني كه داشتم به  عنوان نماينده خودشون انتخاب كردند . چون از كودكي در محيط نظامي پرورش يافته بودم خيلي مشكل ارتباطات نظامي رو نداشتم . راستش رو بخواهيد من هميشه با خودم نذر كرده بودم اگه كار آمريكا رفتن ام به خير و خوشي رديف بشه ، ننه احمد پيرزني كه در همسايگي ما مي زيست رو براي زيارت به مشهد ببرم . چون بنده خدا تو عمرش زيارت امام رضا ( ع ) نرفته بود .

از زماني كه من با اين پيرزن آشنا شدم هميشه آرزوي اش زيارت مشهد بود . سن زيادي داشت . نمي دونم اهل آمل بود يا بابل . به هر حال با پسرش كه سرايدار مدرسه بود زندگي مي كرد . سريع كارهاي مربوطه رو انجام دادم و ننه احمد رو با خودم بردم مشهد . نمي دونم چه جوري احساس خوشحالي اين پيرزن رو توصيف كنم . در طول يه هفته اي كه مشهد بوديم يه احساس عرفاني به من دست داده بود . خلاصه روز موعود سفر به آمريكا فرا رسيد . با وجودي كه با بچه هاي محل دمخور نبودم اما نمي دونم از كجا متوجه شده بودند چون همگي براي بدرقه ام به مهرآباد اومده بودند  . سر راه يك شب تو هتل شرايتون لندن خوابيدم روز بعد به سوي نيويورك پرواز كرديم .

تصوير ايام دانشجويي قبل از اعزام به آمريكا

در بين گروهي كه به آمريكا اعزام مي شديم ، يه افسر فوتباليست هم با ما بود . كه به دليل ارشد بودن اش مرتب به ما  كه دانشجو بوديم امر ونهي مي كرد . فكر مي كرد كه ما زير دست هاي او هستيم . بعد ها فهميديم ساواكي بود . چون با هر كي سر شاخ مي شد مي گفت مي خواهيد كت بسته بفرستم بريد ايران ؟ خلاصه بعد از كلي پرواز به نيويورك رسيديم و از آن جا با هواپيماي ديگري راهي ايالت تگزاس شهر سان آنتينيو پايگاه لك لند شديم . و از دو روز بعدش رسمآ كلاس هاي ما شروع شد . قبل از اين كه به آمريكا بروم يكي از اقوامم كه خيلي با سواد بود به من توصيه كرد كه اگه مي خواهي زبانت زودتر از بقيه همكارانت قوي بشه بايد بري تو جمع مردم و با اون ها بجوشي و از هر فرصتي هم كه  بدست  آوردي برو مسافرت . و من اين نصيحت رو آويزه گوشم كردم .

حدود چهار - پنج ماه فقط دوره زبان رو گذرونديم . معلم هاي متعددي  مسئوليت آموزش ما رو به عهده داشتند . اغلب خانم بودند . براي همين هم بچه ها زياد به درس توجه نمي كردند . اغلب سر كلاس خواب بوديم . وقتي مي گفتند چرا در كلاس مي خوابيد ؟ پاسخ همه بچه هاي ايراني اين بود كه در حال حاضر توي كشور ما شب است !! و ما بيش از بيست سال در اين ساعات خواب بوديم . آمريكايي هاي ساده لوح هم مي پذيرفتند . و سعي مي نمودند با نمايش فيلم هاي ويژه كه ايراني ها خيلي دوست داشتند ، براي مدتي خواب رو از چشمان آن ها بگيرند . البته اون موقع نمايش فيلم به اين راحتي نبود . بلكه با پرژكتور بر روي پرده سفيد نشون مي دادند .  

 تصويري از معلم زبان خانم سيمس در روز آخر كلاس

به هزار مكافات بالاخره دوره زبان رو به اتمام رسوندم . و از پايگاه لك لند ، به يكي ديگر از پايگاه هاي نيروي هوايي آمريكا در همون ايالت تگزاس منتقل شدم .  دوره آموزش عملي با هواپيما  هم زمان با جنگ ويتنام بود . ما به چشم خود مي ديديم كه چگونه شب ها هواپيماهاي ب - ۵۲ به سوي ويتنام به پرواز در مي آمدند . اون موقع نه من نه هيچ يك از بر و بچه هاي ايراني از سياست چيزي نمي دانستيم . متآسفانه ما بد موقعي به اين پايگاه آمديم . زيرا با كمال تآسف جو ضد ايراني تو اين پايگاه بد جوري رواج داشت . قضيه از اين قرار بود يه روز فرمانده ارشد پايگاه براي سركشي و دلجويي از خانواده پرسنلي كه به ويتنام اعزام شده بودند ، بازديد به عمل مي آورد . اما با وقاحت تمام مي بيند از هر منزل آمريكايي يه جوان ايراني بيرون مي آيد !!

اين امر سبب مي شود سياه پوستان آمريكايي بد جوري به پر و پاي ايراني ها مي پيچيدند . حتي يكي دو نفر از دانشجويان خلباني را با تير زده بودند . كه يكي مي ميرد و ديگري فلج مي گردد . رابطه با زن هاي شوهر دار در هيچ دين و آئيني روا نيست . به هر جون كندني بود مدت آموزش ما در اين جا هم به پايان رسيد . و براي آموزش فنون پرواز به يكي ديگر از پايگاه هاي مشترك نيروي زميني و هوايي رفتيم . زيرا در كنار پرواز ، آموزش هاي سخت نجات ( سورواول ) را بايد در كوير و جنگل طي مي كرديم . براي همين ما رو به گرندكانيون برده و نحوه پيدا كردن آب رو از صحراي سوران آريزونا آموزش دادند . راستي يادم رفت اسم دو پايگاه قبلي در تگزاس رو بگم . اولي شپارد بود . دومي داياس بود .

تصويري از ايام تحصيل در آمريكا

بهترين و خاطره انگيز ترين پايگاه كه در آن دوره عملي پرواز رو ديديم ، پايگاه لنگلي در ايالت ويرجينيا بود . تا واشنگتن راه چنداني نبود . در اين پايگاه علاوه بر اين كه پرواز مي كرديم ، آخرين علوم روز رو در سازمان فضايي آمريكا ( ناسا ) هم مي گذرونديم . دليل خوب بودنش هم اين بود كه ما اولين سري ايراني بوديم كه براي دوره اعزام مي شديم . مردم آن جا به دليل شناختي كه از كشور ايران نداشتند خيلي با محبت رفتار مي كردند . شايد باورتون نشه اكثر مردم نمي دانستند ايران كجاست !! تركيه و افغانستان رو به خوبي مي شناختند . اما از ايران هيچ آگاهي و شناختي نداشتند . تازه بعد از اين كه ما كلي درس جغرافيا به آن ها مي داديم ، مي گفتند شما مگر هواپيما هم داريد ؟!! شما مگر شتر سوار نيستيد ؟!! ولي جالب اين جاست بعد از جريان نفت اوپك كه در سال ۱۳۷۲ آمريكا رو با بحران انرژي مواجه كرد ، ديگه به خوبي ما رو مي شناختند !!

بيشترين حقوق و مزايا رو اول دانشجويان ايراني مي گرفتند و بعد از ما دانشجويان كشور عربستان در يافت مي كردند . كم ترين مواجب رو هم دانشجويان ويتنامي كه روزي ۲ دلار بود دريافت مي كردند . تازه آن را هم دولت آمريكا صدقه مي داد . طفلكي ها خيلي آروم و سر به زير بودند . ولي خب خيلي از ايراني ها كه مثل من از كوره دهات هاي ايران در عنفوان جواني راهي كشور آزادي چون آمريكا شده بودند ظرفيت اين آزادي رو نداشتند . و كار هايي انجام مي دادند كه باعث شرم و ننگ بقيه مي شد .  يكي از اين شيرين كاري ها رو مي گم . يه روز فرمانده كل ( افسر رابط ) تمام ايراني ها رو براي سخنراني دعوت كرد . بقدري عصباني بود كه دست و پاهايش مي لرزيد . وي خطاب به دانشجويان گفت : ديشب در يك مراسم خيلي رسمي دعوت داشتم . تمام فرماندهان ساير كشور ها هم آمده بودند . فرمانده ويتنامي ها وقتي نزد من و همسرم رسيد براي اين كه بما بفهماند كه به زبان ما احترام مي گذارد با زبان فارسي به اصطلاح سلام عليك كرد ..  عرق شرم نزد همسرم به من دست داد ... مي دانيد به جاي سلام ، حال شما چطور است و .. چي گفت ؟ بد ترين فحش خواهر و مادر رو به اين بابا به جاي احوالپرسي ياد داده بودند !! واقعآ جاي تآسف داره ..                                      

سازمان فضايي ناسا در ويرجينيا

از اين شيرين كاري هاي شرم آور بعضي ها زياد انجام مي دادند . يا اين كه بيش از اندازه مشروب مي خوردند و نيمه هاي شب مزاحم دانشجويان ساير كشور ها كه سر شب مثل بچه آدم خوابيده بودند ، مي شدند و آن ها رو از خواب بيدار مي كردند . خوشبختانه تعداد زيادي از اين افراد رو به كشور برگشت دادند . كه يكي دو تا شون رو در مراجعت ديدم . آن ها افسر نگهداري از سگ ها شده بودند !! آن روز فرمانده ايراني ها علنآ فرياد مي زد . مي گفت آقايان دلتون براي فحش ناموس و خواهر مادر تنگ شده است ؟ خب همه تون كه ضبط و صوت داريد .. فحش ها رو ضبط كنيد و سپس گوش بدهيد . نه اين كه به يه ژنرال ويتنامي اين چنين حرف هاي ركيك رو بجاي سلام و عليك آموزش بدهيد . كه او هم پيش همسرم همه آن ها رو به من تحويل داد !!

اگر من بخواهم اين خاطرات رو بگم كه واقعآ طولاني و خسته كننده مي شود . فقط اين رو بگم كه بخاطر ترقي در زبان و دروسي كه آموزش داده بودند ، بالاترين رتبه رو آوردم . از اين رو از نيمه هاي دوره كلاس من رو از ايراني ها جدا نمودند . و تمام همكلاسي هاي من رو آمريكايي ها تشكيل مي دادند . بد ترين سختي من و ديگران دلتنگي براي كشور بود . آن ايام نه از اينترنت خبري بود ، نه از ماهواره خبري بود ، نه مي شد با ايران تماس گرفت . تنها وسيله ارتباطي ما نامه معمولي بود . كه صداي خود رو ضبط مي كرديم نوار رو به ايران مي فرستاديم . ياد يه خاطره افتادم .. يه روز يكي از ايراني ها كه براي تماشا داخل كابين هواپيماي ب - ۵۲ شده بود . ضمن ور رفتن با سيستم وي اچ اف اين بمب افكن غول پيكر ، ناگهان موج ايران رو پيدا كرده بود . نمي دانيد با چه ذوق و شعفي خود رو به ساير ايراني ها رسوند و جريان شنيدن صداي ايران رو خبر داد . يادمه همگي اشگ مي ريختيم . صدا از راديو  ايران عزيز ما مي آمد . با هزار خش و خش و پارازيت .. برنامه كودك داشت پخش مي شد ... اون روز رو هيچ گاه از خاطر نمي برم . بهترين روز زندگي ام بود .

تصويري از ايام تحصيل در آمريكا

. خوب به خاطر دارم تو ايران حقوق ماهيانه ام ۶۳۰ تومان بود . با اون هم خونه تو خيابان نواب - مرتضوي  اجاره كرده بودم . هم قسط ماشين مي دادم و هم پس انداز مي كردم . وقتي سال ها بعد از ايران به من نامه نوشتند كه حقوق ات شده ۱۰۰۰ تومان ، اصلآ باور نمي كردم . به هريك از بچه ها هم كه مي گفتم ، باورشون نمي شد .. مي گفتند حتمآ اشتباهي رخ داده است !!  من از هر فرصتي كه بدست مي آوردم به مسافرت مي رفتم . البته پايان هر هفته از طرف دانشكده ما رو به تور مي بردند . ولي من پنهاني ماشين خريده بودم و با آن به تمام ايالت ها حتي مكزيك مسافرت مي كردم . در زمان ما مثل حالا از رستوران هاي ايراني خبري نبود . آرزو داشتم ماست سفيد پيدا كنم تا با خريد شير خودم ماست توليد نمايم . تا اين كه اواخر دوره بود كه اون هم شانسي از يه سوپر ماركت ماست سفيد پيدا كردم . ماست ها همه رنگي بودند . آمريكايي ها از ماست غير رنگي حالشون بهم مي خورد .

صحبت از غذا كردم ياد يه خاطره ديگه افتادم . اواخر دوره بود . بعد از اين كه فارغ التحصيل مي شديم هر يك به فراخور حال خود يه جشن يا به قول بچه ها پارتي راه مي انداخت . يه روز يكي از بچه ها هوس مي كنه به مباركي اتمام دوره اش گوسفندي ذبح نمايد . او كله پاچه گوسفند رو با سليقه پاك نموده و براي صبحانه استاد هاي دانشكده رو هم دعوت كرد . وقتي قابلمه كله پاچه رو آورد چشمتون روز بد نبينه ، همه حالشون بهم خورد !! و با عصبانيت بساط رو ترك كردند . آن ها فكر مي كردند ايراني ها به عمد اين آشغال ها رو پخته اند تا سر به سر استاد ها بگذارند . يك هفته اي طول كشيد تا به آن ها حالي كرديم كه اين يه صيحانه  سنتي ايران است !! جالب اين جاست خودشون گوشت لاك پشت . مار و هزار كوفت و زهر ما رو مي خوردند ، اما به كله پاچه يا ماست سفيد ايراد مي گرفتند !!

تصويري از ايام تحصيل در آمريكا

خب فكر مي كنم خيلي خسته تون كردم . آخرين خاطره رو هم كه مربوط به دسته گلي كه خودم آب دادم رو هم بگم و از حضورتون مرخص بشم . همون طور كه اشاره كردم قبل از آمدن به من توصيه شده بود كه با مردم معاشرت و رفت و آمد نمايم . در اون جا همه بچه ها دوست مونث داشتند . به اصطلاح دوست دختر داشتند . من هم يه چند تايي از هر قوم و زبوني داشتم . از سياه پوست گرفته تا بور و اسپانيولي و مكزيكي و .. بيشتر هدفم فراگيري آداب و رسوم اقوام مختلف بود . يكي از همين دوستانم سرخپوست بود . او هم تو دانشكده ما درس مي خوند . باهم همكلاس هم بوديم . تو تعطيلات كريسمس من رو با خودش برد ايالت اوكلاهما كه اتفاقآ با تگزاس همسايه هستند . يك راست برد بين قبيله خودشون . اولش من با ديدن اون آدم ها حسابي ترسيده بودم .ولي بعد فهميدم چقدر انسان هاي زحمت كش مهمان نواز و شريفي هستند كه الكي در فيلم ها چهره جنگجو و آدمكش از شون به تصوير كشيده اند . در صورتي كه خيلي صلح جو هستند .

ماجراي پاره كردن ورقه فارغ التحصيلي ام :

وقتي دوره ام در ايالت تگزاس به اتمام رسيد ، با اين دوست سرخپوست ام خداحافظي كرده و به ويرجينيا آمدم . اون جا با دختر خانمي آشنا شدم كه اصليت اش آمريكايي نبود . بلكه از اقوام مهاجر آمريكاي جنوبي بودند كه با زبان اسپانيايي ( اسپانيش ) تكلم مي كرد . خيلي مهربان بود . ولي بر عكس آمريكايي ها كه در اولين برخورد دوست پسر هاي خود رو به خانواده معرفي مي نمايند ، اين يكي از شانس بد ما سنتي بود و هميشه مي گفت اگه باباش بفهمه كه دوست پسر گرفته ، سرش رو مي بره !! باور كنيد با ترس و لرز به ديدن همديگر مي رفتيم . خيلي از باباش چهره خشن و وحشتناكي رو برام به تصوير كشيده بود . طوري كه از سايه خودم هم مي ترسيدم !!

يكي نبود بگه پسر خوب آب ات نبود ، نون ات نبود .. اين گونه دوست دختر عتيقه گرفتنت چي بود . ولي من بيشتر دنبال فراگيري آداب و رسوم اقوام مختلف بودم . ضمن اين كه از ماجراجويي هم خوشم مي آمد . يعني همين ترس و لرز رو دوست داشتم . راستش رو بحواهيد اون جا بقدري همه چيز آزاد بود كه دلم لك زده بود براي اين جور تعصب ها . بله مي گفتم .. ما علاوه بر آموزش پرواز و مسايل فني هواپيما ( مهندسي پرواز ) ، دوره هاي كوتاه مدت ديگري رو هم توسط اساتيد ديگر پشت سر مي گذاشتيم . مانند همون نجات كه گفتم ، دوره سرپرستي ، مديريت ، فننون رزمي دفاعي و .. اما يك دوره ويژه ضد تروريستي رو هم بايد طي مي كرديم .

 تصويري از هنگام تحصيل در امريكا

همه مي دونيد كه سازمان ضد جاسوسي آمريكا يا همون  سي آي ا معروف ( سيا ) دفتر دستك اصلي اش تو ويرجينيا است . يه استادي از اين سازمان لعنتي به ما درس مي داد . قيافه اش به خواب هركي مي آمد  ، زهره ترك مي شد !! به معني واقعي از چشم هايش خون مي باريد . اهل يكي از كشور هاي آمريكاي جنوبي بود . اسمش رو با گذشت ۳۵ سال هنوز به خاطر دارم ( در صورتي كه اسامي بچه هاي خواهر و برادرم رو هي فراموش مي كنم !!) نام او سورن سو بود . هميشه يك كارد جنگي كوچك همراه اش بود . خيلي خشن و عصباني بود . به گفته خودش از ما ايراني ها بدش مي آمد . هر وقت با او كلاس داشتيم بچه ها از ترسشون يك لحظه هم دير نمي آمدند !! افسر بسيار فرز و ورزيده بود . اما هيكلي كوچك داشت . خودش مرتب از آدم كشي هايش در ويتنام تعريف مي كرد .. خلاصه يه قاتل بالفطره يود !!

يه روز با اين دوست دخترم به رستوران رفته بوديم . از هر دري حرف زديم تا رسيد به اين كه ازش خواستم عكس خانواده اش رو نشونم بده . قبلش من عكس هاي خانواده خودم رو نشون داده بودم . همين كه از كيف اش عكس خانوادهاش رو بيرون آورد ، لرزه به اندامم افتاد . از شانس من بدبخت دختر همون سورن سو بود !! حالا چرا تا اون موقع نفهميده بودم به خاطر اين بود كه من اسم كوچك اش رو مي دونستم . هرگز فاميلي اش رو نپرسيده بودم . خب اين طبيعي اي است كه بگي كارول جون تا اين كه ميس سورن سو جون خطابش كني !! چشمتون روز بد نبينه حسابي لرزه به تنم افتاده بود . راستي يادم رفت دليل نفرت او رو از ايراني ها بگم .. او بخاطر افتضاحي كه ايراني ها در پايگاه ب - ۵۲ به بار آورده بودند ، از ما  متنفر بود .

سازمان فضايي ناسا در ايلت ويرجينيا

هميشه هم تو كلاس از تعصب حرف مي زد. و مي گفت اگه ببينم يه روز دخترم با يك يكي رابطه داره سر جفت شون رو بيخ تا بيخ مي برم ! حالا بيا و درست اش كن . نمي دانستم چه كار بايد بكنم . حقيقت رو به كارول جون گفتم . و ازش خواستم ديگه همديگر رو نبينيم . اون طفلك هم با وجودي كه ترسيده بود ، اما به خاطر حفظ جون اش پذيرفت . خوشبختانه دوره ام به پايان داشت مي رسيد . همين امر باعث قوت قلب من شده بود . با پايان يافتن دوره ها ، همه دانشجويان از كشور هاي گوناگون در يك سالن بزرگي جمع شده بوديم . مراسم به اين صورت بود كه مربي هر  دوره آموزش پشت تريبون قرار مي گرفت . و گواهينامه هاي مربوطه رو با صدا كردن افراد روي سن به آن ها مي داد .

بعد از گرفتن يكايك مدارك پايان تحصيلي ، فرمانده ارشد پايگاه پشت تريبون رفته و مدرك اصلي رو اهدا مي كرد . روز سرنوشت سازي بود . هيچ كس واقعآ نمي دونست كه نمرات لازم رو كسب كرده است يا خير. خيلي ها به اصطلاح وا مي خوردند ... دل تو دل كسي نبود . من مطمئن بودم كه قبول هستم . چون واقعآ شاگرد ممتاز بودم . اما يك دلهره عجيبي داشتم . يه حسي به من مي گفت كه اتفاق ناگواري رخ خواهد داد . اما نمي تونستم حدس بزنم چي مي تونه باشه .. همين جوري يكي يكي مي رفتند و از دست استاد هاي مربوطه ورقه رو مي گرفتند . نوبت من شد ... مستر بهروز مدرسي .. از جايم بلند شده و به سوي سن راهي شدم . عكاس ها و شبكه هاي خبر محلي همه حضور داشتند . هنوز چند قدم روي سن راه نرفته بودم كه ديدم سورن سو بد جنس ورقه فارغ التحصيلي من را جلوي چشم همه جر جر پاره كرد و در حالي كه لبخند تلخي به لب داشت گفت : مردود !!

عكسي از ايام حضور در تگزاس . ا

همه همكلاسي هاي آمريكايي ام از تعجب دهان شان باز مونده بود . براي يه لحظه دنيا به روي سرم خراب شد . به جهنم كه قبول نشدم برگشت به ايران خيلي سر افكندگي داشت . بقدري هول شده بودم كه يادم رفت به خاطر بياورم من كه همه نمرات ام بالاتر از بقيه بود .. جريان كارول هم حسابي از ذهن ام رفته بود ...  حال روز خودم رو نمي دونستم .. واقعآ نمي دونستم بايد برگردم ، بشينم .. بميرم چه كار بايد بكنم .. همين جور مثل آدم هايي كه برق گرفته باشد سيخ ميحكوب بودم . سكوت عجيبي سالن رو برداشته بود . كه ديدم سورن سو صدايم كرد كه نزديك تر بروم !! فكر كردم مي خواهد سرم رو ببرد !! ولي ناگهان ديدم يه ورقه ديگري رو كه حاكي از قبولي ام بود به دستم داد . نا لوطي دو تا چاپ كرده بود تا حال من رو بگيره وو

نزديك اش كه شدم . قبل از اين كه ورقه رو بده  دستش رو رو ميكروفون گذاشته و به آهستگي با لهجه بومي اش گفت دور ور دختر من ديگه نپلك .. اگر شاگر ممتاز نبودي ، پايان نامه ات رو هرگز نمي دادم .. هنوز با گذشت سال ها طنين جملات او در گوشم مانده است ( دونت ف... اراند ماي چيك ) . بعد از پايان مراسم ، از ترس جونم ديگه ماندن در آمريكا رو جايز ندونستم . هنوز يك هفته به پايان دوره ام مونده بود و اجازه رسمي پروازم رو نگرفته بودم .. اما از دوستان خواستم برايم به ايران آورند . و با اولين پرواز به كشور عزيزم برگشتم . حالا هر وقت به هر مناسبت چشمم به اون ورقه مي افته ، تمام خاطرات با جزئيات اش از جلوي چشمم عبور مي كنند .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                  ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 10980
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35