درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  روايتي از گروه ضربت پايگاه هوايي

سخني با خوانندگان عزيز :

  • از تمام عزيزاني كه زحمت كشيده و اي ميل ارسال فرمودند و يا در بخش نظرات ، پيغام گذاشتند ، سپاسگزارم . از اين كه گاهي ذر پاسخ شما دوستان وقفه اي ايجاد مي گردد ، پوزش مي خواهم.
  • مطلب فوق صرفآ روايت از عملكرد چند همكار در گروه ضربت قديم است . ولي چيزي از  ارزش و زحمات برادران در اين نهاد كم نمي كند .

                                                   *****

بهتره براي ياد آوري عرض نمايم كه در اوايل انقلاب عده اي افراد ناباب در كميته ها و نهاد هاي حساس از جمله " گروه ضربت " پايگاه خودمون رخنه كرده بودند ، كه خوشبختانه با درايت مسئولان ، جاي خود را به نيرو هاي دلسوزي سپردند . اينك قصد دارم خاطراتي از زرنگي اين افراد نقل كنم ..

قبل از اين كه انقلاب به پيروزي برسه ، هر وقت پروازي به جزيره كيش داشتيم ، طبق معمول بچه ها براي خود و دوستان تا مي تونستند ، خريد مي كردند . گمرگ جزيره هم تقريبآ به برو بچه هاي كادر پرواز به آن صورت كاري نداشت . فقط در مورد خروج " ويسكي " كمي سخت گيري مي نمود . اون هم نه به شيشه هاي كوچك و معمولي ، بلكه يك نوع ويسكي با مارك " جاني واكر " وجود داشت كه ابعاد شيشه آن تقريبآ به يك متر مي رسيد !! حتي افرادي كه مشروب خور نبودند ، براي دكور آن رو مي خريدند . كه گمرك براي هر دو نفر ، يك شيشه از آن رو اجازه خروج مي داد ...

تصوير آرشيوي از يكي از مناطق جزيره كيش

در اولين پروازي كه بعد از انقلاب به كيش داشتم ، قرار بود وسايل كاخ شاه رو كه توسط دادگاه هاي انقلاب مصادره شده بود ، به تهران بياوريم . در اون ايام تعدادي از بچه هاي خودمون از افسر گرفته تا درجه دار به گروه ضربت پايگاه پيوسته بودند . و هميشه هم اسلحه كلت كمري با خود حمل مي كردند . اين رو هم اضافه نمايم كه بعضي از همين برادران ، زياد پايبند ائدولوژي و مذهب نبودند ! بلكه بر عكس از پرسنل شرور و متخلفي بودند كه براي كسب قدرت و زد و بند به اين نهاد پيوسته بودند ! منتها تصور عام بر اين بود كه اين عده ، الحمدالله متحول گشته اند . چون ذات انقلاب چنين است .....

از قضا اون روز هم يكي از همين برادران به عنوان " لود مستر " ، ايضآ براي خريد در اين پرواز با ما بود . او كه در پرواز همواره سعي مي كرد با بازي با اسلحه اش اداي " رينگو " رو در آورده وقدرت نمايي نمايد ، اما وقتي از گوشي اش مكالمه بچه ها رو مبني بر خريد ويسكي رو شنيد ، وارد گود شده و عنوان نمود ، من آشنا هاي زيادي در جزيره دارم و هر تعداد كه بخواهيد براتون تهيه مي نمايم !! و حتي اصرار داشت مقدار زيادي خريدكنيم ، چون در پرواز هاي بعدي حتي يك قطره هم گير نخواهد آمد ....

تصوير آرشيوي از يك فروند هواپيماي سي -130

اگر چه در ابتداي امر پيشنهاد خريد اين كالا صرفآ جنبه شوخي و طنز داشت ، اما با پيوستن برادر ( پ ) به اين گفتگو ، رنگ واقعيت به خود گرفت . حتي يادم مي آيد كه تعدادي از همكاران از جمله خود من ، خواستار آن نبوديم . ولي چون يك تيم بوديم ، مقرر شد دو كارتن توسط اين برادر خريداري شود ، و به تعداد مساوي بين خدمه تقسيم گردد . و هر كسي كه لازم نداشت ، به هر همكاري كه مايل است در تهران واگذار نمايد . روي اين اصل يكي از بچه ها كل مبلغ جنس رو به برادر تحويل داد ، تا در مراجعت هر كي دونگ خود را بدهد ....

وقتي در جزيره زيباي كيش نشستيم ،‌ استوار ( پ ) سريع ماشين گرفته و زودتر از بقيه راهي بازار نزد رابط هاي خويش شتافت . ما هم پس از انجام وظايف بعد از پرواز ، به اتفاق همكاران راهي شهر شديم . اولين واقعه اي كه همه رو متعجب كرد ، حركت يكي از برادران انقلابي بود . جريان از اين قرار بود كه برادر پاسداري كه يكي از چشم هايش رو هم از دست داده بود ، سوار بر بولدزري وارد فروشگاهي كه مملو از مشروبات خارجي بود گشته و ضمن خرد كردن ويترين و كليه اسباب و اثاثيه و مشروبات ، در حال پاك سازي بود ...

تصوير آرشيوي از مردمان بومي كيش

از طرفي هم صاحب آن مغازه در حالي كه داد و فغان اش به آسمون رفته بود ، حكمي رو به مردم نشون مي داد كه از طرف نخست وزيري به وي اجازه خروج مشروبات را داده بود ! وي در همون حال مي گفت ، اين تمام سرمايه من است . وقتي مقامات جمهوري اسلامي قبول فرمودند كه من گناهي نداشتم. و فرهنگ جامعه در اون زمان اين جوري ايجاب مي كرد ، حالا چرا اين برادر سرمايه ميليوني من رو خراب مي كنه ؟! به هر حال ما بعد از اين كه در شهر گشتي زديم و خريد هاي خودمون رو انجام داديم ، سر ساعتي كه قرار با بچه ها داشتيم ، به سوي فرودگاه جزيره راهي شديم . ولي از برادر ( پ ) خبري نداشتيم .....

بعد از بارگيري و سوار كردن مسافران ، آماده پرواز شديم . ولي همچنان نگران و چشم به راه برادر ( پ ) بوديم . زياد هم نمي شد مسافران رو معطل كرد . چون هوا بسيار گرم بود . در همين اثنا ديدم يك ماشين آتش نشاني با سرعت وارد رمپ شده و به سمت در عقب كه پشت به گمرك بود توقف نمود . و در يك چشم به هم زدن ، برادر عزيزمان ، كارتن هاي مربوطه رو داخل هواپيما گذاشت . تازه دوزاري ام افتاد كه از موقعيت عبور و مرور ماشين هاي آتش نشاني فرودگاه استفاده كرده و از اين طريق كالاي ممنوعه رو عبور داده است ....

تصوير آرشيوي از هواپيماي سي -130 در آسمان ايران

وقتي به پرواز در آمديم ، بعد از مدتي يكي از بچه ها قلم كاغذ برداشته اسامي كساني كه واقعآ ويسكي مي خواستند رو ياداشت كرده و نسبت به تعدادي كه قرار بود بردارند ، پول مي گرفت . نوبت به برادر ( پ ) كه رسيد يادم نيست كه چه تعدادي رو در خواست كرد . ولي يادمه كه وقتي قرار بود پول جنس رو بدهد ،در حالي كه دستش روي اسلحه اش قرار داشت ، گفت : من كه نبايد پول بدهم !! همكارمون ابتدا فكر كرد داره شوخي مي كنه ! اما وقتي دوباره تقاضاي پول كرد ، متوجه شد برادر شوخي نمي كند . و رك گفت : اگه بخواهيد از من پول بگيريد ،  وقتي رسيديم تهران ،‌ همه اجناس رو مصادره كرده و همه شما ها رو تحويل گروه ضربت خواهم داد !!

استوار ( پ ) بعد از نشان دادن چهره واقعي خود ، همه بچه ها از ترس آبروشان بدون استثناء گفتند :  ما قيد ويسكي رو زديم !! در اين ميان چهره اون همكاري كه از جيبش پول هنگفتي رو داده بود ، واقعآ تماشايي بود . طفلك 24 شيشه ويسكي تو اون شرايط رو دستش مونده بود . و معلوم نبود چه به سر كالا اش خواهد آمد . و چگونه خواهد توانست پول خود را وصول كند !. واقعآ غمگين و ناراحت بود . برادر ( پ ) هم با خاطر جمعي كارتن ها رو در قسمت دم هواپيما كه هميشه  خنك است جا سازي نموده بود . و خودش هم با خيال آسوده به خواب عميقي فرو رفته بود ...

تصوير آرشيوي از درختان جزيره كيش

راستش رو بخواهيد اون ايام من خيلي ماجرا جو و بقولي " زبل " بودم ( بر عكس حالا كه خيلي افتاده و بي سر زبون شده ام ) دلم به حال اش سوخت . بهش گفتم درسته من سهمي از اين خريد ندارم ولي كاري مي كنم كه ديگه هوس باج گيري از همكاراي خودش رو نكنه ! به كمك همون دوستم يواشكي رفتيم و كارتن ها رو از قسمت عقب طياره برداشته ، به جلوي هواپيما  منتقل كرديم . وقتي تهران رسيديم ، استوار ( پ ) به تصوري كه اجناس در قسمت دم طياره قرار دارند ، در عقب هواپيما  را به سمت بالا كشيده و قفل كرد تا محموله هايي كه بار زده ايم رو تخليه نمايد ......

به راننده ّFollow Me ( مرا تعقيب كنيد ) كه از دوستانم بود گفتم : سيد جان يه لطفي در حق ام بكن . گفت امر بفرماييد . گفتم گاز ماشين ات رو بگير و با سرعت به سمت پايگاه شكاري حركت كن و اگه برادر فلاني به تعقيب ات اومد ، همين طور به سمت خودت بكش و سر گرم اش كن . عوض اش فردا بيا يه شيريني حسابي از من بگير . بنده خدا قبول كرده و پشت ماشين خط پرواز نشسته و به سرعت از پاي طياره عبور كرده  و به سوي رمپ شكاري حركت كرد . رفتم نزد برادر مربوطه در حالي كه به شونه اش مي زدم گفتم : شنيدم ويسكي مجاني مي خواهي ؟ و بدون اين كه فرصت پاسخ بدهم ، گفتم ويسكي ها با اون ماشين داره از در پايگاه خارج مي شه ....

تصوير آرشيوي است

براي يك لحظه فكر كرد شوخي مي كنم . وقتي درب دم طياره رو پائين آورد ، ديد جا تره و از بچه خبري نيست !  از ناراحتي داشت سكته مي كرد . سريع پريد پشت فرمان جيپ ترمينال و به دنبال خودروي استيشن سيد به راه افتاد . ما هم با فراغ بال دو بسته كارتن كذايي رو به همراه وسايلي كه خريده بوديم سوار ماشيني كه براي بردن ما آمده بود كرديم و از جهت مخالف برادر ، بعني از درب پايگاه ترابري بيرون آمديم . دوستم از خوشحالي داشت بال در مي آورد . به قول خودش هم براي پول اش ، هم براي كم شدن روي برادر ...

فرداي آن روز همين همكارم به خونه ما آمده و دو تا شيشه ويسكي برام هديه آورد . هر چه گفتم بدر من نمي خورد ... زير بار نمي رفت . يهو يادم اومد شوهر دختر عمه ام يه زماني فقط ويسكي مي خورد . از اين رو قبول كردم و بعد از دريافت هدايا ، چند روز بعد به فاميل ام دادم . اما بشنويد چه ما جرايي به سر اين ويسكي ها آمد ؟ مدت ها از اين جريان  گذشته بود . يه روز كه خونه همين فاميل ام دعوت شده بودم ، همسرش گفت بهروز جان مي دوني چه به سر ويسكي ها اومد ؟ گفتم نه ؟ چي شده ..؟

گفت : يه روز از پنجره آشپز خونه ديدم كه يه روحاني با يك برادر پاسدار در حالي كه كاغذ كوچكي در دست داشت، از سر كوچه به طرف پائين مي آيند . و هر از گاهي زنگ خانه اي رو به صدا در مي آوردند . و انگار آدرس مي پرسند .. وحشت زده شدم و به شوهرم گفتم جريان ويسكي هاي تو لو رفته است !! و الان يك روحاني با يك پاسدار دارند خونه به خونه سراغ  آدرس ما رو مي گيرند . و ليكن سريع از ترس آبرو سر دو شيشه ويسكي رو باز كرده و به داخل چاه توالت ريختيم .... بعد از گذشت دقايقي متوجه توهم خود گشتيم . زيرا آن حاج آقا روضه خون بوده و چون چشم اش ضعيف بود ،به كمك فرزندش كه شكل و شمايل پاسداران رو داشت ، سراغ محل روضه رو مي پرسيد !!

                                                ادامه ماجراي برادران گروه ضربت در پست بعدي

با احترام و تشكر :

بهروز مدرسي

                                                             ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 2442
  • مرتبه

    نظرات

    بسیار عالی بود ممنونم

    سلام جناب مدرسی.

    کلی خندیدیم. دست شما درد نکنه.
    خوب که این چیزها بیشتر گفته بشه تا مردم بیشتر با چهره واقعی بعضی از دوستان!!!!! کاسه داغتر از آش آشنا بشوند.

    منتظر دومیش هستیم.

    سلام
    خوشحالم که اپ جدیدتون رو می بینم
    واقعا گاهی اوقات لازمه ادم حال بعضی هارو بگیره و شما خیلی خوب حال اون اقا رو گرفتید
    اقای مدرسی من اپ جدید کردم اومدم دعوتتون کنم به وبلاگم خوشحال می شم تشریف بیارید

    سلام جناب مدرسی

    همونطور که قبلا هم گفتم پدر من هم افسر بازنشسته نیروی هوایی هستش و از این خاطرات زیاد برای ما تعریف می کنه . یکی از خاطراتی که تعریف می کنه اینه که یکی از افسران همکار ایشون در پایگاه که تا قبل از پیروزی انقلاب شدیدا طرفداری می کرده از رژیم سابق . بعد از اعلام پیروزی انقلاب با قایم شدن در زیر اتوبوس (محل قرار گیری بارها در اتوبوس ) از پایگاه فرار می کنه و جان خودش رو از دست انقلابیون که به طرفداران شاه رحم نمی کردن نجات می ده . چند مدتی پیداش نبوده تا اینکه می بینن بعد از مدتی با ریش انبوه اومده و ادعای متحول شدن می کنه و در گروه ضربت مشغول به کار می شه و از اون به بعد با نام حاج آقا .... در پایگاه شناخته می شده !! بعد از مدتی متوجه می شن که تعداد زیادی کپسول های گاز موجود در جایگاه عرضه گاز پایگاه گم شده ! وقتی تحقیق می کنن متوجه می شن که این آقا با استفاده از وانت گروه ضربت کپسول ها رو از پایگاه خارج می کرده و در شهر نزدیک پایگاه که اون زمان کپسول گاز حسابی کمیاب شده بوده می فروخته !!
    جالب اینکه همین اقا بعد از این رسوایی به تهران منقل می شه و بعد ها به درجه تیمساری می رسه و بعد از بازنشستگی هم در شهرداری یکی از شهرهای بزرگ الان مقام بالایی داره و مشغول کاره !

    سلام و عرض ادب و احترام خدمت کاپيتان مدرسي
    من و شما شبيه هميم هردومون از پرواز بازمانده ايم شما شايد بعد از سالها پرواز بازمانده از آنيداما من از ابتدا بازمانده ام از پرواز....
    کاپيتان عزيز :
    چشمان نابيناي من امانم نداد تا لذت پرواز را،رنگ آسمان آبي را از دريچة کابين کاپيتاني احساس کنم اما هميشه شوق پرواز با من بوده و هست خواستم به اين بهانه
    به شما تبريک بگم به خاطر سايت زيبا و دلنشينتون.يکي از شنوندگان پرو پا قرص مطالب شما هستم(دوستي اول هر صبح مطالب شما رو برام مي خونه) از همون روزهاي اول راستش با شما و همگام با شما در لحظه لحظه هاي مطالبتون بودم و با شما به عمق خاطراتتون اومدم بسيار علاقمند به ادامه فعاليت زيباتون هستم دوباره ممنونم
    اي انسانهايي که مي بينيد مي گويند آسمان آبي است. راستي آبي چه رنگي است؟

    عرفان عزيزم . همين الان از دفتر مجله به خونه اومدم . قبل از هر كاري ، طبق معمول رفتم سراغ كامنت هاي دوستان خوبم . با خواندن پيغام شما ، به روح پدرم سوگند ، خيلي شديد گريه ام گرفت . و با چشم اشكبار پاسخ شما رو مي دهم . عرفان نازنين : اولآ گريه من از روي ترحم نبود . چون شما مقامي بالا نزد پروردگار عالم داريد . اگرچه عضو حساسي رو از دست داديد . ولي كمالات و حس هاي بيشتري خدا به شما عنايت فرموده است . اشگ من به اين جهت بود كه بنده حقير موجب آرامش يك انسان شريف گشته است . عزيز گرامي ، عرفان عزيز ، از من رنگ آبي رو پرسيدي ... رنگ آبي همون قلب مهربون شماست . رنگ عشق و محبت .محبتي كه با وجود نديدن چهره چون ماهت ، مرا اسير احساس پاك ات نمودي .. عزيزم من افتخار مي كنم دوستي چون شما دارم . و با افتخار حاضرم هر خدمتي از دستم بر مي آيد براي شما انجام دهم . من دست شما رو مي بوسم . و هميشه با هم رنگ ها و عشق ها رو خواهيم ديد . من با چشم و شما با دل ...

    احسا سها بر افكار وكلمه ها مؤثرند .
    انديشه ها تاثير مي گذارند .
    انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند .
    بگوييم : از اينكه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم . نگوييم : ببخشيد كه مزاحمتان شدم .
    بگوييم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود . نگوييم : گرفتارم .
    بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟ نگوييم : دروغ نگو .
    بگوييم : خدا سلامتي بده . نگوييم : خدا بد نده .
    بگوييم : هديه براي شما . نگوييم : قابل ندارد .
    بگوييم : با تجربه شده . نگوييم : شكست خورده .
    بگوييم: قشنگ نيست . نگوييم : زشت است .
    بگوييم: خوب هستم . نگوييم: بد نيستم .
    بگوييم : مناسب من نيست . نگوييم : به درد من نمي خورد .
    بگوييم : با اين كار چه لذتي مي بري؟ نگوييم : چرا اذيت مي كني؟
    بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد . نگوييم : خسته نباشيد .
    بگوييم: من . نگوييم: اينجانب .
    بگوييم: دوست ندارم . نگوييم: متنفرم .
    بگوييم: آسان نيست . نگوييم: دشوار است .
    بگوييم : بفرماييد . نگوييم : در خدمت هستم .
    بگوييم : خيلي راحت نبود . نگوييم : جانم به لبم رسيد .

    جناب مدرسی خیلی ارادت داریم سرتون رو به باد ندید با این پستها! چاکریم.

    سلام
    من برای شما یک ایمیل فرستادم گفتم به شما اطلاع بدم تا بعد نتیجه رو در صورت امکان به من اطلاع بدید
    متشکرماز شما

    سلام
    من برای شما یک ایمیل فرستادم گفتم به شما اطلاع بدم تا بعد نتیجه رو در صورت امکان به من اطلاع بدید
    متشکرم از شما

    سلام کاپيتان عزيز
    بسيار خوشحالم که پاسخ منو داديد و منو به عنوان دوستتون خطاب کرديداميدوارم دوست خوبي براتون باشم
    هميشه و در همه حال يکي از پر و پا قرص ترين خوانندگان مطالبتوتنم
    يا علي

    دمت گرم

    استاد بعضی جاها خواستین ابرو داری کنین که خیلی خرابکاری کردین ! برادر من کسی که ویسکی خور نباشه هیچ وقت ویسکی قبول نمی کنه شما فکر می کنین ما دسته کورها هستیم !
    پاسخ
    نه داداش اصلآ چنین منظوری نداشتم
    به حساب بی سوادی در نگارش حقیر بگذارید .. وگرنه روایت حقیقی است
    ممنون از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35