مدتي است يه واژه من در آوردي كرارآ در نشريات سياسي كشور به چشم مي خورد و آن بيان عبارت " كوتوله هاي سياسي " است ! تشبيه كردن سياستمداران كوچك و تازه كار با لفظ كوتوله ، به عقيده من توهين به اين قشر انسان هاي شريف است . شايد هم من اشتباه مي كنم . به هر حال همه شما در كوچه و خيابان بارها با انسان هاي خيلي قد كوتاه اي مواجه شده ايد كه در حال تردد اند . يا به كاري مشغول هستند . شايد براي دقايقي محو تماشاي حركات آن ها شويد . و شايد هم از خود بپرسيد ، اين كوتوله ها چگونه زندگي مي كنند ؟ چه كاري از عهده آن ها بر مي آيد ؟ و ....

اين تصوير آرشيوي است
بعضي از اين افراد در سينما حضور دارند . معروف ترين چهره كوتوله در عالم فيلم و سينما ، " اسدالله يكتا " است كه از دوران قبل از انقلاب اغلب در فيلم هايي با ژانر كمدي به ايفاي نقش مي پرداخت . اين مرد شريف اكنون سال هاست كه در ميدان هفت تير تهران براي امرار و معاش به سيگار فروشي مشغول است . روزي بر حسب شوخي از وي در مورد سرمايه سال ها تلاش بازيگري اش رو پرسيدم ، لبخندي زده و در حالي كه به بساط سيگار هايش اشاره مي كرد گفت : زده ام به كار و تجارت ........!!

اغلب كساني كه در همين حوالي فرودگاه خودمون مهرآباد عبور كرده اند ، يا در بخش جنوبي اش كه پايگاه نيروي هوايي قرار دارد ، ممكن است بارها افراد كوتاه قد يا همون " كوتوله " را ديده باشند كه در حال تردد به پايگاه اند . شايد از خود پرسيده باشيد اين افراد چه كارايي در ارتش و فرودگاه دارند ؟ براي آگاهي شما عزيزان گرامي ، به معرفي يكي از اين آدم ها كه همسايه ام بود مي پردازم :
چند ماهي از ازدواج ام نگذشته بود كه به خونه هاي سازماني نيرويي هوايي واقع در منظقه هوايي مهرآباد نقل مكان كردم . اتفاقآ در همسايگي ما ، يكي از همين انسان هاي شريف كه او هم تازه به جرگه متآهل ها پيوسته بود ، زندگي مي كرد . اسمش " محمد " بود و قبلآ در آشيانه ديده بودم . فقط دورا دور با او سلام عليكي داشتم . ولي از تخصص او و اين كه در آشيانه هواپيما چه كار مي كنه ، بي خبر بودم . آدم خيلي خون گرم و معاشرتي بود . با همه سلام و عليك و شوخي مي كرد . البته يك كوتوله ديگه هم در آشيانه بود . ولي مانند محمد آقاي ما ، معاشرتي نبود . هميشه تو لاك خودش بود . يه كم هم خشك و عبوس بود ....
البته اين رو هم بگم كه سن و سال محمد آقا خيلي بيشتر از من بود . فكر كنم بيست سالي از من بيشتر داشت . ولي اصلآ به قيافه اش نمي خورد كه چند سال دارد . خيلي شيك پوش و منظم بود . هميشه كت شلوار تميز و اتو كشيده مي پوشيد . گاهي هم كراوات مي زد. اما وقتي به اداره مي آمد ، يه لباس كار سراسري سفيد رنگ به تن مي كرد . و مثل اطباء خيلي ابهت پيدا مي كرد ...

اگه شما به چهره اين آدم كوتوله ها دقت كنيد ، مي بينيد بعضي از آن ها فقط قد و قواره اشان كوچك است ولي سرو صورت آن ها مثل آدم هاي بزرگ است . يا اين كه هيكل آن ها از تناسب معتدلي برخوردار نيست . ولي خدايش اين محمد آقاي ما ، به نسبت متعادلي كوچك شده بود . مثل تصوير انسان قد بلندي كه شما بخواهيد در ابعاد خيلي كوچك تر در بياوريد . و همين مسئله بر خوش تيپ بودن او صحه مي گذاشت . خودش مي گفت : دز زمان شلوغي هاي شهريور 1330 ، كه ثبات سياسي كشور دچار آشفتگي شده بود ، او به عنوان يه مبارز جوان فعاليت سياسي مي كرده است ! و در روزي كه ماموران امنيتي براي دستگيري به منزل اش كه در آن روزگار در يكي از شهر هاي شمالي كشور زندگي مي كرد ، مي ريزند وي در زير برگ بوته كدو در باغچه حياط مخفي مي شود ......!!
در آلبوم عكس هاي نوجواني او ، من تصاوير شگفت انگيزي مشاهده كردم . مثلآ در تصويري او سوار بر كالسكه كوچكي شده بود كه به وسيله يك اردك كشيده مي شد !! و در عكسي ديگر ديدم درون قفسي كوچك قرار گرفته است و يكي از خوانندگان قفس او را به روي شونه اش نهاده است !! كلي از اين تصاوير جالب و باور نكردني داشت كه در جشنواره ها و مراكز فرهنگي - تفريحي گرفته بود ..
محمد با يك خانم قد بلند ازدواج كرده بود . و حاصل اين پيوند ، سه فرزند طبعيعي بود . وي داراي يك دختر و دو پسر بود . كه با دو فرزند من ، هم سن و سال بودند . جالب تر از همه اين كه ، قد خانم او از همسر من هم بلند تر بود .زندگي آروم و بي سر صدايي داشت . اما گاهي بچه هاي پايگاه او رو اذيت و تمسخر مي كردند . و او با چهره خندان خود ، آن ها رو از اين كار باز مي داشت . همه خريد هاي منزل رو خودش انجام مي داد . يه روز ديدم مرغي پر كنده اي رو خريده و داشت به خونه مي برد . طفلك مرغه پاهاش تو دست ممد بود ، ولي سرو كله و نيمي از بدنش به خاطر كوتاهي قد او ، بر روي زمين در حال كشيده شدن بود ....!!

تصوير آقاي اسد الله يكتا صرفآ جنبه تزئيني دارد .
وقتي بچه ها كمي بزرگ شدند ، گاهي به خاطر قد كوتاه پدرشون رنج مي بردند . مخصوصآ در روزهاي دعوت اولياي دانش آموزان به مدرسه ، اين رنجش بيشتر مشهود بود . اين اواخر كه همسرش به اصطلاح امروزي گشته بود ، مشكل بچه ها رو داشت . و هميشه با حفظ فاصله از محمد در خيابان راه مي رفت . روزاي اولي كه به خونه هاي سازماني آمده بودم ، اغلب تو آسانسور ساختمان تعدادي آجر مي ديدم . و مرتب به بيرون پرت مي كردم . ولي باز هم مي ديدم در آسانسور گذاشته اند . يك روز ديدم محمد آن ها رو اون جا قرار داده و با رفتن روي آجر ها و به كمك شونه سرش ، مي پرد بالا تا دستش به دگمه آسانسور برسد ......!!
اوايل انقلاب بود . در همون كش و قوس بازسازي پرسنل ارتش ، يك شير پاك خورده اي براي اين بنده خدا زده بود ! از اين رو حكم اخراجش آمده بود . طفلك خيلي ناراحت بود . و مي گفت كاري از دستم ساخته نيست . متقاعدش كردم تا بره اداره عقيدتي - سياسي ارتش و با اون ها صحبت كنه . مي گفت فايده اي ندارد . گفتم باور كن آن ها نمي دانند كه تو يه ذره قد داري . فكر مي كنند يه آدم چار شونه و شروري هستي ... تو برو اگه بد ديدي با من ...
بنده خدا رفت ستاد نيروي هوايي ، خودش تعريف مي كرد وقتي وارد جلسه شورا شدم ، ديدم همه آقايون مخصوصآ آقايون روحاني با ديدن من جا خورده و متعجب گرديدند . خطاب به آن ها گفتم : آقايون محترم ... فكر مي كنيد اگه تمام سر تا پاي من آتيش بشه ، كجا رو مي تونم بسوزانم ؟!! همچنين به آن ها گفتم : اصلآ فكر كنيد تمام هيكلم شده يوزي ( يك نوع مسلسل ) ....... كجا رو مي تونم از بين ببرم ؟!! و همين دفاعيات باعث تجديد نظر در تصميم شورا گشت و محمد دوباره به سر كار برگشت . ...

گفتم كار ولي يادم رفت بگم شغل او و همكارش در فرودگاه چيه ؟ اين افراد به خاطر جثه خيلي كوچكشون ، وارد محوطه باك هاي هواپيما گشته و در صورت بروز هر گونه نشتي و يا ايرادي ، آن را بر طرف مي نمودند . جالب است بدانيد لوله هاي عبور سوخت هواپيما بقدري تنگ و باريك هستند كه دست انسان به زور داخل آن مي شود . ولي محمد با جثه بسيار ريزش خيلي راحت از اين سو وارد و از سوي ديگر خارج مي شد . هر وقت هواپيما نشتي بنزين داشت ، محمد رو مي ديدم با يك چسب ماتيكي و آن لباس سفيد و مرتب اش فوري حاضر مي گشت و بعد از دقايقي با امضاي فرم رفع عيب ، اجازه پرواز به ما مي داد . بله دوستان او سر متخصص با تجربه بخش تعميرات بود ......
هميشه جلوي خونه شون يه جفت كفش درست اندازه پاي عروسك به چشم مي خورد . وقتي از همسرش مي پرسيدم وقتي دعواتون مي شه چكار مي كني ؟ مي گفت : سريع محمد رو بغل كرده و تو طاقچه مي گذارمش تا عصبانيت اش بيفته . ولي از شوخي گذشته ، بسيار مرد محترم ، خانواده دوست و زحمت كشي بود ....

15-16 سالي است كه ديگه از محمد خبري نداشتم . يعني از روزي كه از پايگاه بازنشسته شده بودم . اما همين يكي دو ماه پيش ، دخترش با تلاش فراوان در جستجوي دختر من بود كه بر حسب اتفاق ، تلفن ام رو پيدا مي كنه . وقتي سراغ پدرش رو گرفتم گفت : سال هاست كه اون هم بازنشسته شده است . و در يك شركت رنگ سازي حوالي ميدان هفت تير مشغول به كاره . با گرفتن شماره همراهش ، يه روز بهش زنگ زدم . اول منو نشناخت ! اما وقتي گفتم من همون كسي هستم كه از روي سرت با موتورسيكلت پريدم ، فريادي از شوق كشيده و گفت : بهروز تويي ؟...
با احترام و سپاس :
بهروز مدرسي
ايام به كام




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه
سلام جناب مدرسی خیلی جالب بود
امروزه از بازوی مکانیکی و دستگاههایی که به درون باک طیارهمیفرستند برای رفع نشت احتمالی باک استفاده میکنند ولی تو ایران هنوز نه
از بچه های مهرآباد اینا هنوز زنده هستند تا حالا باهاشون پریدین 507 و 522 و537 و 541(خداییش خیلی فعاله) و 522 (این هم همین طور)و554
بعلاوهء چند تا دیگه
شیرازیها هم اینا هستند 514 و 518 و 522 و 528
اینها هم515 و 527 و 553 بیچاره ها بازنشسته شده اند
هر دفعه میبینمشان دلم میسوزه.
سلام جناب مدرسی خیلی جالب بود
امروزه از بازوی مکانیکی و دستگاههایی که به درون باک طیارهمیفرستند برای رفع نشت احتمالی باک استفاده میکنند ولی تو ایران هنوز نه
از بچه های مهرآباد اینا هنوز زنده هستند تا حالا باهاشون پریدین 507 و 522 و537 و 541(خداییش خیلی فعاله) و 522 (این هم همین طور)و554
بعلاوهء چند تا دیگه
شیرازیها هم اینا هستند 514 و 518 و 522 و 528
اینها هم515 و 527 و 553 بیچاره ها بازنشسته شده اند
هر دفعه میبینمشان دلم میسوزه.
جي اس اف گرامي : واقعآ درست مي فرمايي . ولي يه چيز رو اشتباهي نوشتي ..!! ما كه 554 نداريم !
شايد هم بعد از رفتن من خريده اند !!
به هر حال از اظهار نظرت ممنونم . بازم به ما سر بزن .
راستي اگه خاطره اي چيزي از پايگاه داري ايميل كن تا با نام خودت بنويسم . خاطرات هواپيمايي من داره ته مي كشه !!!
موفق و پيروز باشي
زیبا بود و جالب. حاجی به زودی ایمیلی برایتان خواهم فرستاد و در مورد ادامه کارتان چند سطری روده درازی(قلم درازی) میکنم.شما با قلمتان و شیوایی گفتار میتوانید در موضوعات دیگر هم قلم بزنید .بدرود
سلام استاد یه مدت مجبور بودم همش از هفت تیر عبور کنم وقتی برای اولین بار توی میدون پشت بساط سیگار دیدمش اصلا یادم رفت که میخوام ازش ادرس بپرسم با این که سیگاری نبودم همیشه ازش سیگار میگرفتم واقعا بازی دنیا خیلی عجیبه
راستی این که گفته بودید که بعضی از نظرات چند بار تکرار شده بر میگرده به اشتباه در سایت و برنامه نویسی اخه وقتی اون پیغام می یاد معمولا افراد صفحه رو رفرش یا دوباره نویسی میکنن
با سلام خدمت جنابعالي/بسيار جالب و آموزنده بود-متشكرم
متاسفانه كمتر ميتوان خدمتتان پيام فرستاد.بلاگفاي قبلي بيشتر جذابيت داشت.اميدوارم من بد سليقه باشم.اگر جنابعالي بتوانيد با برخي خلبانان غيور ديگر هم ارتباط بيشتري داشته باشيد و از خاطراتشان بنويسيد بهتر است.راستي قرار شد راجع به برخي خاطرات با خواننده هاي طاغوت كه متاسفانه براي برخي ها جذابيتهايي هم دارند،مطالبي بنويسيد.
اگر با هنرمندان بزرگي نظير مرحوم ياحقي/بديعي/ملك كه اساتيد ويولون ايران نيز بودند،خاطراتي هم داريد فكر كنم طرفداران بيشتري پيدا كنيد.اگر از خاطرات اعدام برخي افراد طاغوت كه واقعا مستحق اعدام بودند، مطالبي در دسترس داريد فكر كنم بتوان برخي مطالب خوب و آموزنده را ارائه نمود.
به هرحال هرچه جنابعالي صلاح ميدانيد همان خوب و آموزنده است.درخصوص خاطرات پروازيتان آنقدر مطالب موجود در آرشيوتان زيباست كه هرچند بار هم كه بخوانيم باز هم كم است.خداوند نگهدارتان و اميد وارم هميشه سالم و پابرجا باشيد
با سلام خدمت جنابعالي/بسيار جالب و آموزنده بود-متشكرم
متاسفانه كمتر ميتوان خدمتتان پيام فرستاد.بلاگفاي قبلي بيشتر جذابيت داشت.اميدوارم من بد سليقه باشم.اگر جنابعالي بتوانيد با برخي خلبانان غيور ديگر هم ارتباط بيشتري داشته باشيد و از خاطراتشان بنويسيد بهتر است.راستي قرار شد راجع به برخي خاطرات با خواننده هاي طاغوت كه متاسفانه براي برخي ها جذابيتهايي هم دارند،مطالبي بنويسيد.
اگر با هنرمندان بزرگي نظير مرحوم ياحقي/بديعي/ملك كه اساتيد ويولون ايران نيز بودند،خاطراتي هم داريد فكر كنم طرفداران بيشتري پيدا كنيد.اگر از خاطرات اعدام برخي افراد طاغوت كه واقعا مستحق اعدام بودند، مطالبي در دسترس داريد فكر كنم بتوان برخي مطالب خوب و آموزنده را ارائه نمود.
به هرحال هرچه جنابعالي صلاح ميدانيد همان خوب و آموزنده است.درخصوص خاطرات پروازيتان آنقدر مطالب موجود در آرشيوتان زيباست كه هرچند بار هم كه بخوانيم باز هم كم است.خداوند نگهدارتان و اميد وارم هميشه سالم و پابرجا باشيد
تن آدمی شریف است به جان آدمیت...
.
موفق باشید
سلام آقای مدرسی
خاطره خیلی جالبی بود. البته من ایشون رو از نزدیک می شناختم چون بلوک بغلی ما زندگی میکردن و خانواده محترمشون رو هم دیده بودم .آدم خوشرو و جالبی بود امیدوارم هر جا که هستن موفق و پایدار باشن.
سلام مجدد
راستی یادم رفت این نکته رو خدمتتون بگم که اشکالات سایت تا این لحظه برطرف نشده. اگر مشکلتون رفع نشد حتما به من اطلاع بدین.
با تشكر از تمام عزيزاني كه كامنت فرستادند . قلبآ سپاسگزارم .
جناب فضلي گرامي ، مدتي نبوديد نگران شدم . خدا رو شكر دوباره كامنت شما رو ديدم . در مورد خوانندگان ، من در ادامه مطلب خانم گوگوش خاطرات خوانندگان ديگري رو هم گذاشته بودم كه به دليل مشكلات سايت !! پاك شد و من از ناراحتي قيد آن ها رو زدم و تنها به مطلب گوگوش اكتفا نمودم .
در مورد اعدامي ها ، خوب شد يادم انداختيد ، اتفاقآ يكي دو مورد از روزهاي آخر و پرواز با آن ها دارم .. مرسي كه يادم انداختيد
دست شما درد نكند جناب آقاي مدرسي
سلام آقای مدرسی
پدر من هم تکنسین فنی هواپیما بوده و همیشه از این خاطرات برا ما تعریف می کنه .
یکی از خاطراتی که برای من تعریف کرده این بود که یکی از هم کوتوله ها در آشیانه همراه با تیم فنی مشغول به کار روی یک هواپیمای فانتوم بودن و به خاطر گرم بودن هوا این کوتوله لباس کارشودر اورده بوده و با بالاتنه لخت در حال کار بوده که ناگهان تیمسار خاتم فرمانده نیروی هوایی وقت بی خبر وارد آشیانه میشه برا سرکشی. این کوتوله بیچاره هم از ترس اینکه تیمسار به خاطر لخت بودنش تنبیهش کنه فوری خودش رو توی یک جعبه مهمات که کنار آشیانه گذاشته بوده قایم می کنه و در جعبه رو می بنده . از شانس بد این بنده خدا تیمسار صاف میاد و روی همون جعبه می ایسته و مشغول نظاره کار تیم فنی میشه ! . حدود نیم ساعتی هم روس همون جعبه می ایسته و بعد میره !
پدر می گفت وقتی در جعبه رو باز کزدیم بنده خدا رنگش از ترس و بی هوایی مثل گچ سفید شده بود !
آقای مدرسی از خوندن خاطرات شما لذت برم. ممنون از اینکه این خاطرات رو بیان میکنید.
همیشه سالم و موفق باشد.
جالب بود
پاسخ
ممنون از شما