درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  وقتي ارزش ها هم تقلبي مي شود .

جوانک زبلی که تقلبی جانباز شد !  

 تاره دو هفته اي مي شد كه به پادگاني در اهواز منتقل شده بودم . از دست باباي نامردم حسابي عصباني و داغون بودم . شب ها کابوس مي ديدم . تنها به يک هدف مي انديشيدم .. و ان چيزي نبود جز کم کردن روي پدر بي معرفت ام .. ! که دستي دستي من رو گرفتار کرد تا شهيد شوم !‌ همه اش فكر مي كردم چه گونه از اين مكافات خونه خلاص شده و جيم بشم .. !؟  مي دونستم بعد از پايان دوره آموزشي ما رو يك سره به خط مقدم جبهه مي فرستند . شما كه من رو خيلي خوب مي شناسي ..! عمرآ اگه يه روز هم منطقه جنگي برم . اين بود كه به فكر راهي توپ مي گشتم .. ! بالاخره راه اش رو يافتم . يه روز كه شهر رفته بودم ، مقدار زيادي " سير " خريدم .

  جوانک زبلی که تقلبی جانباز شد !  

 

 

" جانباز شيميايي تقلبي " عنوان مطلب اين پست است که تقديم شما عزيزان مي کنم . و همان گونه که مطلع ايد اين نوشته هم در زمره مطالب قديمي ام قرار گرفته بود . که بازخواني اصلاح و بازنشر شد . اميدوارم مورد توجه شما دوستان قرار گيرد ..

با عرض پوزش از دوستان و عزيزاني که بنر هاي آن ها مدت ها در بخش " تبليغات رايگان " قرار داشت . همان گونه که شاهد هستيد متآسفانه از اين پست اون ها رو حذف کردم . تنها دليل اين کار سرعت کم اينترنت در کشور و سنگين شدن حجم سايت بود . ضمن اين که هيچ خبري از بازخورد ان ها در اين مدت به بنده بازگو نشده بود .. ! و احساس کردم شايد يک کار بيهوده و غير ضروري باشد .

 برچسب ها : جنگ ايران عراق + مجروحان شيميايي + جانبازان + پادگان اهواز + ممد ملايري + ترکش + استاد حسين نوربخش

مقدمه :

راستش رو بخواهيد تو عمر پر فراز و نشیب ام همه چيز تقلبي ديده بودم ، الا " جانباز شيميايي تقلبي !!  " که اون هم به برکت جنگ تحمیلی با عراق میسر شد !  اگه واژه تقلبي رو بکار می برم ، نه اين كه كسي خدای ناکرده كارت شناسايي جانبازي رو جعل كرده باشد يا اين كه خودش رو تو اجتماع به خلق الله  الکي جانباز معرفي كنه .. خیر منظورم این نیست یعنی فعلآْ با اين نوع قضایا كاری ندارم . موضوع از این قرار است : 

 سربازي زبل و به قول خودش " بچه تهرون "  ، برای فرار از جبهه و خدمت سربازي با هدف اخذ معافي بدون اين که  کوچک ترين حضوري در عملیات های نظامی یا جنگی داشته باشد خيلي راحت با ترفندی مضحک خودش رو مجروح شیمیایی قلمداد می کند ! مسئولان ارتشي هم براي رسيدگي به وضعيت سرباز فوق ، سريع او را از اهواز به اداره بهداشت مربوطه در تهران اعزام مي کنند .. جالب اين که آقايون اطبا ء متخصص ما هم بعد از كلي بالا و پائين کردن و گرفتن انواع و اقسام آزمايش هاي رنگارنگ طرف رو مجروح  " شيميايي " تشخيص داده و برايش كارت جانبازي و معاف از خدمت صادر مي فرمايند ! (‌ بله به همين سادگي و يا بهتره بگم .. به همين راحتي ! )‌ و در نهايت هم به خاطر تحمل اين ضايعه اسفناک به او حقوق و مزايا هم تعلق مي گيرد .. ! خوبه والله .. البته بايد قبول کنيم پزشکان ما که حضرت عباسي طي هشت سال دفاع مقدس با جان و دل براي نجات رزمندگان وطن تلاش کردند مطلقآ تقصيري متوجه اون ها نيست .. چون همه مي دونيم فشار و استرس کار در اون ايام خيلي بالا بود . و اون بنده خدا ها هرگز تصورش رو هم نمي کردند که بعضي ها براي فرار از جبهه و جنگ و ايضآ اخذ معافي اون هم با عنوان پر طمطراق جانبازي دست به ترفند هاي عجيب و غريبي بزنند که حتي به عقل جن هم نمي رسه ... ! به هر حال پولتيک بکر و دست اول سرباز ترسو و بچه ننه زبل تهراني حسابي گرفت .. !  

واقعآ جاي تعجب و تآسف داره . همان گونه که عرض کردم مطلقآ کادر پزشکي و مسئولان مربوطه اون ايام رو مقصر نمي دونم . بلكه روي سخنم با افراد متقلب و ترسويي است که براي فرار از تعهدي که نسبت به وطن و مردمانش داشتند دست به هر کلک و حقه اي مي زدند تا به مناطق جنگي اعزام نشوند ! احتمالآ اين افراد خون خود رو رنگي تر از بقيه دونسته و مرگ رو براي همسايه مي خواستند ! البته در هر نقطه اي از جهان و هر مملکتي افراد بزدل و ترسوي فراواني پيدا مي شوند . اما اين که فردي  ارزش هاي معنوي جامعه اي رو براي سوء استفاده هاي شخصي اش انتخاب نمايد و با انواع و اقسام ترفند ها بر جايگاه مدافعان واقعي کشور تکيه بزند تا از منافع معنوي آن سود ببرد ، اصلآ کار شرافتمندانه اي نيست . در حقيقت توهين آشکاري به انسان هاي شريفي است که جان خود رو براي آزادي وطن در طبق اخلاص گذاشتند . بگذريم .. ! حتمآ دلتون مي خواد بدونيد اون سرباز زبل با چه ترفندي موفق شد سر متخصصان پزشکي اون ايام رو شيره بمالد .. !؟  

 همان گونه که متوجه شديد ماجرايي كه قصد بيان اش رو دارم واقعي است . و جزء خاطرات جنگي ام محسوب مي شود که با هدف رسوا نمودن چهره دخل بازان و افشاي ترفند هاي آنان نقل مي شود .

  

نقبي به گذشته هاي دور ...

      در بحبوحه جنگ با عراق بوديم ... اون موقع با خانواده ام تو خونه هاي سازماني پايگاه  نيروي هوايي زندگي مي كرديم . همون طور كه قبلآ هم اشاره كردم اغلب اوقات در پرواز بودم و حتي داوطلبانه به ماموريت هاي جنگي اعزام مي شدم . چون وقتي روي زمين بودم بد جوري حوصله ام سر مي رفت و مجبور به واکنش هاي مي شدم که رنگ و بوي شيطنت داشت .. ! و طبعآ به مذاق دوستان مومن و  همکاران حزب الهي خوش نمي آمد و اغلب براي ارشاد شدن سر و کارم با نهاد هاي عقيدتي سياسي پايگاه مي افتاد .. ! به همين دليل " پرواز " بهترين گزينه بود ! در اون وانفسا اگر هم فرصتي مي يافتم يه سركي به خونه مادرم اينا كه طرف هاي خيابان جيحون - هاشمي زندگي مي کرد ، مي زدم . لازمه  داخل پارانتز به يک جاده خاکي زده و نکته اي که يادم اومد رو بيان کنم .. ( در زمان جنگ براي بخشيدن روحيه به بچه ها براي اغلب اون ها نام هاي مضحکي انتخاب کرده بودم ! که با گذشت زمان تقريبآ نهادينه شده بود .. ! طوري که گاهي اوقات نام واقعي شون رو يادمون مي رفت  .. !  خب اون ها هم براي تلافي منو " پسر عفت هفت خط !‌‌ يا سون استرايپ " خطاب مي کردند ..! کم کم براي من هم اين  اسم عادي شده بود ! و به شوخي مادرم رو با اين صفت مي ناميدمش .. ! )  اون موقع رسم بود هر كي التماس دعايي براي فرزند سربازشون در مناطق جنگي داشت يه راست مي اومد سراغ آدم هاي چون من كه مرتب به جبهه ها پرواز داشتم .. باور کنيد هر کاري از دستم بر مي امد دريغ نمي کردم ..

مثلآ يكي مرخصي براي بچه سربازش مي خواست ، يكي ديگه دلش مي خواست كاري كنه كه عزيز دردونه اش جبهه نره ، پر توقع ها شون هم انتظار معافي و يا خدمت در مرکز رو از آدم داشتند . خدايش  هر كاري از دستم در رابطه با مرخصي موقتي و يا سفارش خدمت آسون و .. بر مي آمد تا اون جا كه امكانش بود انجام مي دادم . و يا به همكاران مي گفتم كارشون رو راه بيندازن . اما واقعآ گاهي اوقات بعضي ها تقاضا هايي مي نمودند كه نه تنها من ، بلكه جد پدر بزرگ ام هم از عهده اش ساقط بود ..

نو محله مادرم اينا ، جوونكي بود كه ننه اش با مادرم دوست بود . و به همين سبب گاهي تو كوچه يا خونه مرحوم مادرم اون ها رو مي ديدم . حتمآ اين رو هم مي دونيد كه بعضي از مادر ها معمولآ در باب وجنات و توانمندي هاي فرزندان شون بيش از اندازه غلو مي كنند . و بيشتر از اون چيزي كه هست ، به مردم خصوصآ در و همسايه ها معرفي اش مي نمايند . خب ننه ما هم از اين قاعده مستثني نبود ! . نه تنها خودش فكر مي كرد مثلآ منصب تحفه اش فرمانده پايگاهي ، فرمانده هنگي..  و از اين چيز هاست ، بلكه در همين مناصب خيالي هم غلو بيش از اندازه مي كرد ..!  و خنده دار اين جاست كه همه هم توصيفات او رو  باور مي كردند .....!

باور کنيد نمي دونم ننه خدا بيامرزمون چي از ما چاخان كرده بود ، كه اون جوو نك ول كن ام نبود . مدام پيله مي كرد . و مي گفت : جناب سروان تو رو به مرامت ، كاري كن ما معاف بشيم ! يا نهايت اش سربازي رو تو همين تهرون خودمون يه جاي دنج و آسون كه بشه بعد از ظهر هاش هم تو محل باشيم ، برام رديف كن ... به مولا خيلي كرتيم ...  راستي يادم رفت كه بگم اين بابا لات تشريف داشتند و به بيان درست ترش ، جز آقايون اراذل و اوباش محله شون محسوب مي شد ... من از نگاه همسايه ها و بچه محله هايش دقيقآ مي خوندم که اون ها از صميم قلب آرزو دارند اين تحفه مدتي شرش از محل کم بشه .. تا مردم يک نفس راحتي در غياب او بکشند .. به عبارتي همه رو عاصي کرده بود .. !

         

هر چه توضيح مي دادم من كاره اي نيستم و در اين مورد به خصوص هيچ كاري از دستم بر نمي آيد ، زير بار نمي رفت . و مدام به من گير مي داد .... تا اين كه شنيدم طفلک پدرش از دست اش عاجز گشته و گزارش سرباز فراري بودنش رو به دژبان مركزي اطلاع داده است . طولي نکشيد که  پرسنل دژبان با هماهنگي خانواده اش او رو در محل دستگير مي کنند . و بعد از مدتي با سر تراشيده او رو به منطقه مي فرستند ! باور کنيد  وقتي خبر رو شنيدم خيلي خوشحال شدم . مخصوصآ اين كه به جبهه جنگ در جنوب كشور هم اعزام اش كرده بودند . فكر كنم محل خدمت اش يکي از پادگان هاي اهواز بود . مطمئن بودم در زمان خدمت تمام شر و شور هاي او خواهد خوابيد  . اسم اش " محمد " بود ولي توي محله او رو  " ممد ملايري " صدايش مي كردند . شايد اصالتآ ملايري بوده . نمي دونم . هنوز چند هفته اي از فرستادن ممد آقا به خدمت سربازي نگذشته بود ، و اهالي محل تازه داشتند در غياب او نفسي به راحتي مي كشيدند كه سرو كله شازده پيدا شد . اگر چه مو هايش رو از ته تراشده بودند ، ولي او به شكل خيلي مسخره اي لباس سربازي اش رو بر تن داشت . ..

با ديدنش سعي كردم به نوعي از چنگ اش بگريزم ! اما با هر ترفندي بود خودش رو به من رسوند .. ! يادمه اول از همه او رو به خاطر نوع لباس پوشيدن اش ملامت كردم . و نصيحت كردم كه لااقل اين دوسال رو مثل آدم خدمت كنه . او در حالي كه مي خنديد گفت :  کجايي عمو بهروز .. من شيميايي شده ام !! و بعد در حالي كه پاچه شلوارش رو بالا مي كشيد ، آثار زخم و تاول هاي خونيني را بر روي قسمت هايي از پايش مشاهده كردم .. !! با ناباوري و شک و شبهه فراواني که سراغم اومده بود ، پرسيدم : پسر از كي تا حالا سربازان رو در دوره ابتدايي آموزش به جبهه هاي جنگ مي فرستند ؟ فكر كردي من هم مادرت هستم؟ نا سلامتي خودم ارتشي ام ....! ابتدا خواست با مغلطه كردن از بيان واقعيت طفره بره . اما وقتي با تهديد هاي من مواجه شد ، ابتدا سوگندم داد تا قبل از دريافت معافيت اش  راز دار كلك و ترفندي كه زده است ، باشم . من که خيلي مشتاق سر در اوردن از حقه نابي که زده بود بهش قول دادم کاري به اين ماجرا تا زمان روشن شدن تکليف اش نخواهم داشت . و چنين شد که او براي من ماجراي اعزام به خدمت و شاهکارش رو با جزئيات شرح داد !

 چي شد كه شيميايي شدم ؟!

تاره دو هفته اي مي شد كه به پادگاني در اهواز منتقل شده بودم . از دست باباي نامردم حسابي عصباني و داغون بودم . شب ها کابوس مي ديدم . تنها به يک هدف مي انديشيدم .. و ان چيزي نبود جز کم کردن روي پدر بي معرفت ام .. ! که دستي دستي من رو گرفتار کرد تا شهيد شوم !‌ همه اش فكر مي كردم چه گونه از اين مكافات خونه خلاص شده و جيم بشم .. !؟  مي دونستم بعد از پايان دوره آموزشي ما رو يك سره به خط مقدم جبهه مي فرستند . شما كه من رو خيلي خوب مي شناسي ..! عمرآ اگه يه روز هم منطقه جنگي برم . اين بود كه به فكر راهي توپ مي گشتم .. ! بالاخره راه اش رو يافتم . يه روز كه شهر رفته بودم ، مقدار زيادي " سير " خريدم . آن ها رو پنهاني و به دور از چشم بچه ها حسابي كوبيدم . سپس مواد را بر روي پايم ماليده با يك پلاستيك محكم بستم .. طولي نکشيد گرماي کشنده اهواز از يك طرف ، اثر مخرب سير بر روي پوست بدن از سوي ديگر که با تآثير مضر پلاستيك در هم آميخته بود باعث شد پوست و بخش عميقي از گوشت پايم رو مثل خوره داغون کنه  .. ! اولين كاري كه بعد از باز كردن پانسمان پايم كردم ، به فرمانده دسته خبر داده و گفتم .. جناب سروان زبونم لال فكر كنم شيميايي شده ام .. ! افسر مربوطه با ديدن زخم هاي ناجور پايم گفت : آخه چه جوري شيميايي شدي پسر .. !؟  ما كه هنوز منطقه نرفته ايم ؟! فكر اين جايش رو هم كرده بودم . براي همين بدون معطلي گفتم : راستش جناب سروان  يک روز وقتي با سرباز ها فوتبال بازي مي كردم ، در انتهاي پادگان يه شلوار کهنه پيدا كردم ، اون رو برداشته و استفاده كردم ... بعد از جند روز ديدم يکي از پاهايم بد جوري مي خاره .. اول از ترسم صدايش رو در نياوردم .. اما متآسفانه يواش يواش اين جوري شد .....!

خلاصه  .. اون روز جناب فرمانده من رو سريعآ به درمانگاه پادگان فرستاد . دكتر با ديدن شدت زخم ها و تاول هاي خوني گفت ..  بايد اين سرباز فوري به تهران اعزام بشه ! و طولي نکشيد که خيلي فوري کارهاي اعزام به تهران صورت پذيرفت و با اولين هواپيما راهي ام کردند .. ! براي همين اومدم تهرون و بايد بروم مركز تشخيص انواع آسيب هاي شيميايي كه مي گن تو خيابون "  بهبودي " واقع شده است  . قبل از رفتن به مرکز ياد شده ،حتمآ بايد امشب حسابي به پايم سير  بزنم !! گفتم پسر اين چه كاريه كه با خودت در آوردي ؟! مگر درد نداره ؟ گفت براي گرفتن معافي ، حتي حاضرم پاهايم رو هم قطع نمايم .. !! اين که چيزي نيست .. ! چند وقتي مي شد كه ديگه او رو نديده بودم . بعد از مدت ها ي طولاني يه روز او را به طور کاملآ تصادفي در خيابون ديدم . پرسيدم كارت به كجا كشيد ؟ گفت كدوم كار ؟ گفتم جريان شيميايي شدنت ؟ گفت اي بابا كجاي كاري عمو ..!  الان تو يه پروژه ديگه كاري هستم .. اون تموم شد ! گفتم يعني چي كه تمام شد ؟ گفت : من هم كارت  " مجروح جنگي " ام رو گرفتم ، هم از سربازي معاف ام کردند . و هم برايم حقوق و مزايا در نظر گرفته شده است  ..... !

بعد از گذشت سال هاي متوالي از ماجراي مضحک سرباز شجاع وطن  ... مدتي قبل که بر حسب اتفاق  از اون محله عبور مي كردم ، سراغ " ممد ملايري " رو از کسبه هاي قديمي گرفتم . گفتند : سال هاي سال است كه معتاد گشته است . تا همين چند وقت پيش كارتون خواب بود ... ولي خيلي وقته كه ازش خبري نداريم . پدر و مادرش هم از دست مزاحمت هاي او دق مرگ شده اند ....

بله اين بود سرنوشت دردناک " ممد ملايري " جوان رعنا و خوش قد و قامت سال هاي دور .. سال هاي دفاع مقدس .. من به هيچ عنوان قصد نتيجه گيري و موعظه ندارم . اين کار رو بر عهده خوانندگان محترم سايت گذاشته ام . تا خود قضاوت کنند .

 

 باز نگري و اصلاح خاطرات قديمي به همراه طراحي و بازنشر آن ها علاوه بر آپلود تصاوير حذف شده مزيت ديگري هم دارد و ان چيزي نيست جز افزودن خاطرات مشابه در " پي نوشت " مطلب ..

 ترکشي که شانس آورد .. ! 

راستش رو بخواهيد ياد ماجراي مشابه اي افتادم که بيان اش خالي از لطف نيست .. جوان پا به سن گذاشته اي رو مي شناسم که در دوران موشک باران تهران ، او به همراه ساير عابران در حال عبور از يکي از پياده رو هاي خياباني در تهران بوده است . بر حسب قضا و تقدير ، ترکش بسيار ريزي به وي اصابت مي کند .. ! اگر چه در ابتداي امر از وجود اين نعمت آسماني بي خبر بوده است .. اما ساعت ها بعد متوجه وجود آن شيئي فلزي در بدن خود مي شود .. ! از اون جايي که جواني به غايت زبر و زرنگ و کاردان بوده است ، از موقعيت رخ داده شده استفاده کرده و عين پي گيري هاي " ممد ملايري " ، او هم تا رسيدن به سر منزل هدف طلايي اش از پاي ننشسته و براي ثبت وضعيت " جانبازي " اش تلاش مي کند . و از اون جايي که حقيقتآ ترکشي در بدن داشت ، بعد از قرار گرفتن در زمره جانبازان شريف کشور ، ‌بعد از دوندگي هاي لازم سهميه حضور در دانشگاه رو در رشته دندانپزشکي اخذ مي کند .. !

تا اين جاي قضيه هيچ مشکلي نيست . حق اش است . اما بشنويد .. از اون جايي که اين بابا فاقد هر گونه استعداد تحصيلي است .. و به قول خودش " آي کيو " لازم براي فرا گيري علوم دانشگاهي بويژه دندانپزشکي رو نداره .. سال هاي طولاني است که عنوان خشک و خالي دانشجوي پزشکي رو يدک کشيده و از القاب و جايگاه اجتماعي اين قشر لذت مي برد .. !  باز هم مشکلي نيست .. خب حق اش است .. اما جالبه بدونيد از اون جايي که ذاتآ انسان زرنگي در گرفتن انواع حق و حقوق است .. از جايگاه اش به نحو احسن استفاده مي کند . او که شنيده بود ماده قانوني وجود دارد که همسران جانبازان در صورت اشتغال در سازمان هاي دولتي با استناد به موضوع ، ساعاتي زود تر از بقيه کارمندان از محل کارشون مرخص مي شوند ، او همسر پرستار خود رو از اين قانون بهره مند ساخته است .. باور کنيد من هميشه آدم هاي زرنگ رو تحسين مي کنم .. جالبه بدونيد از خيلي مزاياي ديگر از جمله .. وام ،‌بيمه ، حق مراقبت ويژه ، کارت تردد در طرح ترافيک و .. براحتي استفاده مي کند .. و معتقدم حق اش است .  امتياز هاي متعددي براي همه ايثارگران ، جانبازان ، بازنشستگان و .. در نظر گرفته شده است . اين که بعضي ها مثل من تنبل هستند .. بحثي ديگري است . نبايد ديگران رو براي گرفتن حق و حقوق خود ملامت کرد .. بانوشتن اين ماجرا ياد خاطره اي از مزاياي بازنشستگي خودم افتادم .. ! يادش بخير چقدر دوندگي کردم .. ! براي خوندن اون ماجرا ( اينجا ) رو کليک کنيد ..  

 

  

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش اوليه اين مطلب :  ساعت ۱۹ بتاريخ ۲۳ تيرماه ۱۳۸۶ پايان يافت . 

مطلب اصلاح شده : ساعت ۶:۱۵ دقیقه بامداد بتاریخ سيزدهم بهمن ۸۹ بازنشر شد .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

 

 

 

- تعداد بازديد
  • 7217
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35