درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطره اي از پرواز با گوگوش

روزي كه با خانم  " گوگوش " به جبهه جنگ رفتيم !!

از طرفي ، بار گيري هواپيما به اتمام رسيده بود و آن ها از طريق بي سيم مرتب اعلان مي كردند كه چرا نمي آييد ؟ كار ما خيلي وقته   كه پايان يافته است . ولي از شما چه پنهون  معطلي ما فقط براي آمدن خانم گوگوش بود . جالب اين جاست كه هيچ كدوم از بچه ها  هم اين موضوع رو به روي خود نمي آورد !!

    کنسرت خانم گوگوش برای سربازان ارتش ایران   

برچسب ها : جنگ ظفار + سلطان قابوس + کشور عمان + چريک هاي يمني + ارتش ايران + پرواز + خانم گوگوش + هواپيماي سي - ۱۳۰ + عمليات پايگاه

بهانه ای برای مقدمه ...

از اين که مطلب اين پست با تاخير تقديم حضورتون مي شه شرمسارم . راستش رو بخواهيد بعد از مدتي براي ديدن نوه هايم کرج رفته بودم . اما باور کنيد قلبم همچنان بياد شما ياران همدل و صميمي بود . و اما " با خانم گوگوش در جنگ ! " عنوان مطلب اين پست است که با هدف ترسيم برشي از فضاي  خدمت در پيش از انقلاب اصلاح و بازنشر شده است . اميدوارم مورد قبول شما بزرگواران قرار گيرد .

همان گونه که عرض کردم عدم حضورم در منزل سبب انباشت کامنت هاي وبلاگ شده است . که اگه عمري بود مطمئن باشيد پاسخ خواهم داد . تا يادم نرفته عرض کنم .. بعضي از خوانندگان محترم با درج نظرات کاملا سياسي انتقاداتي رو مطرح مي فرمايند .. که با وجود همعقيده بودنم با اغلب اين بزرگواران به دليل غير سياسي بودن تارنماي فوق با شرمندگي فراوان قادر به تآئيد نيستم . اين امر موجب رنجش  بنده مي شود . و از اين رو ناچارم اين بخش رو غير فعال نمايم .. 

حتمآ با خواندن تيتر بالا  خيلي تعجب كرديد  ؟!  و پيش خود گفتيد : خانم گوگوش و جبهه جنگ  !! اون هم در جمهوري اسلامي ؟؟ . حتمآ شوخي مي كنه .. يا عقل اش كم شده ... مگر چنين چيزي امكان داره ؟!! ... باوركنيد نه قصد شوخي دارم و نه عقلم كم شده است . بلكه شيطنت ايام جووني ام گل كرده و يه تيتر اغوا كننده زدم . اما نه اين كه  خداي ناكرده  فكر كنيد  تيتر و خبرم كذب محض است . نه ... اتفاقآ حقيقت داره ، و بنده حانم گوگوش رو به جبهه جنگ بردم . اما نپرسيديد كه : كدوم جبهه ؟ كدوم جنگ ؟ پس لطفآ به ادامه مطلب توجه فرماييد : 

  اون هايي كه سن و سالي ازشون گذشته ، خوب به خاطر دارند كه قبل از انقلاب ، ارتش ايران براي كمك به نيروهاي " سلطان قابوس " پادشاه عمان ، وارد جنگ " ظفار " شد . حالا اين جنگ براي چي بوده و با كي بوده رو من تا اون جايي كه به خاطر دارم براي جوون هاي عزيز عرض مي كنم . ولي قبل اش بهتره  اين توضيح رو بدم كه ، چون من نه مورخ هستم و نه سياستمدار ، فقط در حد اطلاعاتي كه به سبب حضور فراوان ام كسب نموده ام بيان مي كنم ...

همان طور كه مي دانيد ، مردم كشور پادشاهي عمان ، مسلمان هستند . در آن زمان يه مشت چريك هاي كمونيستي از خدا بي خبر از كشور " يمن جنوبي " به آن جا حمله كرده و با نيرو هاي عمان وارد جنگ شدند .  اما اين پادشاهي به دليل كمبود نيروي نظامي كار آمد و با تجربه ، از ايران تقاضاي كمك كرده ، و ارتش ايران با اعزام به منطقه ، همه آن ها را از خاك عمان بيرون كرد . وظيفه حمل و نقل و پشتيباني هم به عهده ما بود ..

هر كار مي كنم كه كمتر وارد حاشيه شوم ، نميشه ! و گر نه دلم مي خواست از خاطرات پرواز در جنگ ظفار و جريان دريافت مدال هاي طلا اهدایی شخص سلطان قابوس رو هم بنويسم ، كه اگه زنده موندم حتمآ در فرصتی مناسب درج خواهم کرد .....  اما حالا كه متوجه شديد جبهه جنگ ديگري هم در كار بوده ، از حضور خانم گوگوش در آن ، ديگه زياد تعجب نمي كنيد . .... 

پرواز با گوگوش .... : 

سال دقيق اين ماجرا رو يادم رفته است ، اما فكر كنم سال 54-55 بود.  و همان طور كه متوجه شديد به دليل حضور ارتش در جنگ ظفار ، مسئوليت بردن و برگردوندن سربازان دلير ايراني و پشتيباني از آن ها ، به عهده ما ( يعني گردان هاي سي - ۱۳۰ ) بود . در يكي از همين ماموريت ها ، كه قرار بود به عمان پرواز كنيم . روز قبلش اطلاع يافتيم در اين پرواز ، يه گروه هنري شامل خوانندگان و نوازندگان از جمله سرکار خانم  گوگوش ، هم مسافران ما هستند . يادمه پرواز ساعت 8 صبح بود ....

آقايون لود مستر ها ، كه وجدانآ مسئوليت خطيري در مديريت بار و تخليه آن به عهده دارند ، از يكي دو ساعت قبل براي بازديد پيش از پرواز و احيانآ نظارت بر محموله ها ، پاي قارقارک رفته بودند . اين رو هم تآكيد كنم كه قرار دادن هر بار يا کالايي در هواپيما ، مستلزم نظارت مستقيم آقايون لود مسترها است . چون اگر چند سانتي متر بار پس و پيش قرار داده شود ، مركز ثقل هواپيما به هم خوره و باعث سقوط آن مي گردد . ( اگه خاطر مبارک تون باشه در بحث سقوط  اولين هرکولس پيش از انقلاب که در اطراف ساوه رخ داد ، صرفآ به دليل شل بستن بارها بود که متآسفانه در ان حادثه کلي از بهترين معلم خلبان ها و خدمه پروازي همراه با تعدادي مهماندار کشته شدند .. روحشان شاد )

 در ساختمان ديسپچ و عمليات پايگاه ، با بچه ها بعد از گرفتن وضعيت هوا و فلايت پلن ( برنامه پروازي  ) ، نظاره گر هنر منداني بوديم كه در آن جا نشسته بودند . در ميان آن ها فكر كنم  من " سيد كريم " و تني چند از مجريان راديو و تلويزيون رو شناختم . ولي از خانم گوگوش  اصلآ خبري نبود !! تعدادي هم مسافر عادي همراه تيم هنرمندان بودند . بعضي از بچه ها  هم كه عادت دارند در اين جور مواقع به خوشمزگي بپردازند ، مشغول سر به سر گذاشتن با بك ديگر  بودند .... 

بعد از گذشت مدتي که از بار گيري هواپيما سپري شد ، آقايون وقتي با تاخير همکاران خود مواجه شدند از طريق بي سيم هواپيما مرتب استعلام مي كردند كه چرا کروي پروازي نمي آيند ؟ و تآکيد مي کردند که كار شون خيلي وقته پايان يافته است . ولي از شما چه پنهون  معطلي ما فقط و فقط براي آمدن خانم گوگوش بود ! جالب اين جاست كه هيچ كدوم از بچه ها موضوع را به روي خود نمي آوردند !! و يه جور هايي خود رو سرگرم كرده بودند  ! اما مگر بي سيم ساکت مي شد ! . هي تماس پشت تماس . طفلكي ها هم حق داشتند ، چون خسته شده بودند .... 

آخرين بار كه دوستان تماس گرفتند ، با حالت عصبي و کنايه اميز قصد داشتم با نثار چند تا ناسزاي آبدار  به همکارانمون در داخل هواپيما حالي کنم .. ما مشکلي نداريم .. بلکه فقط منتظر سرکار خانم .. قلان ، فلان شده هستيم .. !  آخه پدر سوخته  هنوز تشريف فرما نشده اند !! ولي خدايش به خاطر حرمت حضور مسافران در داخل ساختمان ، خود رو تا حدي كنترل كرده و با لحني كاملآ مصنوعي اعلام کردم  : بابا جان ، ما منتظر سرکار خانم گوگوش هستيم ......  هنوز جمله ام به اتمام نرسيده بود كه ديدم يه خانم لاغر با چهرهاي تقريبآ زرد رنگ ، در حالي كه عينك پهني به چهره داشت ، از روي صندلي خود بلند  شده و با صداي تقريبآ آرومي گفت : من گوگوش ام !! ... باور کنيد از خجالت داشتم آب مي شدم ... اصلآ نمي دونستم  چي بايد مي گفتم !؟ کروي پروازي هم هر کدوم يه جورايي با ور رفتن به تلفن و ورقه هاي هواشناسي خود رو سرگرم نشون مي دادند .. !

آخه  چطور چنين چيزي امکان داره .. ؟ بنده خدا يكساعت مقابل چشمانم در رديف جلو نشسته  بود ، اما  من آدم گاگول و كودن او رو نشتاختم !! فقط خوشحال بودم در اون حالت عصبانيت ، چيزي از دهانم بر عليه اين خواننده معروف و دوست داشتني بيرون نيامده است !  خود گوگوش هم احتمالآ متوجه شده بود كه ما او رو نشناختيم . چون حتي با خودمون هم كه حرف مي زديم ، عنوان مي كرديم كه پس خانم  گوگوش چي شد ؟ اما يه حسي به من مي گفت ، نكنه بچه ها حرف هايي بر عليه اين هنرمند در خلال معطلي هاي کسل کننده گفته باشند ..... ؟ 

 

مطالب بعدي   : من اين زن را لعنت مي كنم ...... خاطرات پرواز در ظفار ......... شبي ميهمان پادشاه .......... آفرين بر اين بانوي درستكار ............ و 

با احترام و تشكر : 

بهروز مدرسي 

                                                                                                   ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 14998
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35