درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  يك هفته تا پيروزي انقلاب

آخرين پرواز سران رژيم شاهنشاهي كه تير باران شدند .

تصويري از هواپيماي سي - 130

ما نزديك هاي اصفهان رسيده بوديم كه از طريق فركانس يو اچ اف هواپيما شنيديم كه عمليات مي گويد " امروز حكومت نظامي تا ساعت 4 بعد از ظهر است !! و تيمسار بني اردلان (جانشين فرمانده پايگاه يكم ترابري ) دستور داده اند تمام هواپيما هايي كه تا ....

قصد دارم به گذشته برگردم ... به روز هاي قبل از انقلاب . به روز هايي كه خيلي از شما خوانندگان عزيز هنوز بدنيا نيامده بوديد . يا كودكي خردسال بوديد . البته در مورد انقلاب و حوادث پيش و بعد از آن خيلي خوانده يا شنيده ايد . ولي آن چه من قصد بيان آن رو دارم ، ماجراهايي است كه شايد كمتر شنيده باشيد . روز هاي حكومت نظامي ، ايست و بازرسي ها ، صف هاي طولاني در جايگاه هاي عرضه سوخت و بحث هاي سياسي...

حمل سوخت از عربستان به ايران

سال 57 بود . موج نارضايتي و تظاهرات آغاز شده بود . با اعتصاب كارمندان شركت نفت ، مسير مبارزه جدي تر به نظر مي رسيد . كمبود سوخت رژيم شاهنشاهي رو تقريبآ فلج كرده بود . در اين شرايط مسئوليت خطيري به عهده ما گذاشته شد. و آن آوردن نفت از كشور عربستان سعودي براي تآمين سوخت خودرو هاي ارتش . شايد از خود بپرسيد چگونه با هواپيماي سي -130 مي شود سوخت مورد نياز يك ارتش رو حمل كرد ؟

نمايي از چند فروند سي - 130 در حال بارگيري

واقعآ اولين بار كه اين موضوع رو شنيدم ، خودم هم متعجب شدم . آخه چطور امكان داره از عربستان سعودي به ايران  سوخت حمل كرد ؟ ما كه تانكر سوخت رسان نبوديم ! تعجب من و همكاران كنجكاو ام زياد به طول نينجاميد . زيرا مستشاران آمريكايي كه مثل مور و ملخ تو پايگاه هاي نيروي هوايي در رفت و آمد  بودند ، چاره اين كار رو انديشيده بودند . مدتي نگذشت كه آن ها قايق هاي بزرگي رو از كشورشون به ايران وارد نمودند . فرق اين قايق ها در اين بود كه به اندازه كف هواپيماي سي -130 طراحي شده بود . و مخصوص حمل سوخت بود !!

جلل الخالق ! به حق چيز هاي نديده ! در كمتر از چند روز ، افرادي رو آموزش دادند كه وظيفه آن ها پر كردن قايق ها و سپس تخليه آن بود ! اين در شرايطي بود كه بنزين و گازوئيل در جايگاه ها پيدا نمي شد . و مردم براي چند ليتر بنزين ساعت هاي طولاني در صف مي ماندند . ديگه كار ما شده بود روزي يك بار پرواز به عربستان و آوردن بنزين . البته اين پرواز ها يه حسن خيلي خوبي هم براي ما داشت . به اين صورت كه بعد از تخليه قايق ، حدود 200 ليتري در ته قايق باقي مي ماند . و ما هر كدوم به همراه خود 4-5 تا پيت حمل مي كرديم ....

در اون روزها وضع بنزين ما و دوستانمون خوب بود . چون هر شب با كلي بنزين بر مي گشتيم خونه . در اين شرايط كه سرنگوني رژيم هر روز نزديك تر مي شد ، ما هم بيشتر در گير ماموريت هاي عجيب و غريب مي گشتيم . يكي از همين ماموريت ها آوردن مقدار زيادي " باتوم برقي " از انگليس بود ! عجب وسيله درد آور بود . كافي بود يه ضربه آهسته به پايت بزني ، واقعآ فلج مي كرد ! واقعآ من نمي دانم ما انسان ها چرا بايد از اين ابزار شكنجه استفاده نماييم ؟ هر چه بود دولت فخيمه انگليس هديه داده بود ...

تصوير آرشيوي از هواپيماي سي -130

آخرين پرواز سران حكومت نظامي :

با آغاز حكومت نظامي در تهران و چند شهر بزرگ ديگر ، جنب و جوش سران نظام شاهنشاهي هم بيشتر شده بود . آن ها اغلب براي سركشي به مناطق حكومت نظامي ، از هواپيما هاي سي -130 استفاده مي نمودند . من حتي به خاطر مي آورم ، علاوه بر پرواز هاي خارج كه اشاره كردم ، آن ها در مواقعي نيروهاي گارد ويژه كه وظيفه سركوب تظاهرات رو به عهده داشتند ، از اين طريق جا به جا مي كردند . به ما هم دستور داده بودند به هيچ عنوان با مسافران و فرماندهان آن ها گفتگو و بحث سياسي نكنيم !!

البته اين موضوع رو اضافه كنم كه دانش و سواد سياسي ما در آن ايام خيلي پايين بود . من خودم رو عرض مي كنم اصلآ معني سياست رو نمي دانستم . حتي اولين بار كه شنيدم در تظاهرات مردم شعار مرگ بر آمريكا رو مي دهند ، با خود مي گفتم اي بابا ... اين ها كه آدم هاي خوبي هستند !! يعني ما رو اين گونه تربيت كرده بودند . در سفر هاي فراوان به آمريكا و يا كشور هاي ديگر ، نهايت كوشش رو به كار مي بردند كه بچه با اقامت در هتل هاي درجه يك و چند ستاره ، به خوش گذراني بپردازند . شايد با اين كار نمي خواستند پرسنل تحصيل كرده شون وارد سياست بشوند !!

 

من خودم به شخصه در زمان حكومت نظامي با خيلي از سران آن پرواز داشتم . از جمله تيمسار تاجي كه فكر مي كنم فرمانده نظامي اصفهان بود . قد كوتاه و هيكلي لاغر داشت . به محض سوار شدن وارد كابين خلبان گرديد . و سعي كرد با سئوال هايي كه حكم بازجويي رو داشت ، ما رو مجاب شآن و مقام اش كند . كه يكي از بچه ها بد جوري حال اش رو گرفت . و به او حالي كرد اين جا مقررات خاص خودش رو داره ، و ما از هيچ كس دستور نمي گيريم . و در نهايت هم با كمال احترام به بيرون از كابين راهنمايي شد !

روز 21 بهمن 57 ، به جزيره كيش پرواز داشتم . فرمانده هواپيما در اون روز سروان شيرازي بود . ما صبح قبل از اين كه حركت كنيم ، دستور دادند منتظر باشيم تا چند نفر از سران حكومت هم تشريف بياورند . خوب يادمه كه در ميان امرايي كه با ما به كيش آمدند ، يكي تيمسار " بدره اي " بود . همون كسي كه در فرداي پيروزي انقلاب اعدام گرديد ! در تمام مدتي كه به سمت كيش پرواز مي كرديم ، او مرتب از شاهنشاه آريامهر تعريف مي كرد . يك بيت شعري رو خوند كه مفهومش اين بود كه شاه نگين انگشتر و ملت دور او و نگهدارنده وي هستند ...

البته من با اشتياق به حرف هاي او گوش مي دادم و مرتب هم تآئيد مي كردم . چون همون طور كه قبلآ هم نوشتم ، علاقه خاصي به خاندان سلطنتي داشتم . و او وقتي ديد حرف هايش خريدار دارد ، بيشتر از كرامات حكومت شاهنشاهي با من سخن به ميان آورد . در مدت سه ساعت پرواز ، ما با هم حسابي رفيق شديم . و طبق معمول شماره تلفن به يكديگر رد و بدل كرديم . يادمه مي گفت چند روزي است كپسول گاز بوتان خونه ام تمام شده و من به او گفتم گماشته اش رو بفرستد ، من از پايگاه براش پر مي كنم ...

تصويري از پرواز يك فروند هواپيماي سي -130

بعد از اين كه تو كيش نشستيم ، من از تيمسار بدره اي خواهش كردم با اتوموبيل ما بيايد شهر . و او هم با خوشحالي قبول كرد . چند ساعتي به اتفاق هم حسابي تو بازار كيش گشتيم . او خيلي خريد مي كرد . و از من هم مي خواست مثل او خريد كنم !! بهش گفتم تيمسار پول همراه ام نيست . يه پانصد توماني در آورد و به من داد . اين رو هم بگم كه پانصد تومان اون موقع خيلي ارزش داشت . به او گفتم وقتي برگشتيم بر مي گردانم . بعد از كلي سر و سوغات خريدن ، با اتوموبيل خدمه به پاي هواپيما آمد . و از اين كه گمركي نداده خيلي خوشحال بود !

وقتي ساير مسافران هم سوار شدند ، از شانس ما شفت استارت يكي از موتور هاي ما شكست ! طفلك سروان شيرازي خيلي ناراحت بود . مي گفت دخترم بيمار است . و من بايد امشب تهران باشم . ولي بخاطر اين مشكل شب رو در كيش مانديم . راديو بي بي سي مرتب خبر از درگيري و تظاهرات مسلحانه مي گفت . خبري كه همه بچه ها رو ناراحت كرد ، حمله گارد جاويدان به خانه هاي پرسنل نيروي هوايي بود . امكانات تلفن مثل امروز نبود . و ما نمي دانستيم چه به سر زن وبچه هامون آمده است . حسابي دلهره داشتيم . تنها منبع دريافت خبرها هم راديو بي بي سي بود كه با پارازيت زياد به گوش مي رسيد .....

روز 22 بهمن ، منتظر نشستن هواپيماي سي -130 بوديم كه از تهران برامون قطعه و متخصص بياره . با تهران هماهنگ كرده بوديم كه ما با  اين هواپيمايي كه مي آيد بر گرديم و بچه هاي آن ها بعد از تعمير طياره ما ، به تهران برگردند . كه خوشبختانه عمليات پذيرفت . همه تلاش داشتيم كه هر چه زودتر به تهران برسيم . سروان شيرازي براي نجات جان دختر خردسال اش ( كه بعد ها هم فوت كرد ) و ما هم براي نجات خانواده مون از دست پرسنل گارد جاويدان !! اما مثل اين كه تقدير ما چيز ديگري بود ...

تصوير آرشيوي از يك فروند هواپيماي سي -130 در آسمان

ما نزديك هاي اصفهان رسيده بوديم كه از طريق فركانس يو اچ اف هواپيما شنيديم كه عمليات مي گويد " امروز حكومت نظامي تا ساعت 4 بعد از ظهر است !! و تيمسار بني اردلان (جانشين فرمانده پايگاه يكم ترابري ) دستور داده اند تمام هواپيما هايي كه تا ساعت 4 بعد از ظهر به مهر آباد مي رسند ، برگشته به همون جايي كه آمده اند !! و ما حساب كرديم كه نيم ساعت بعد از ساعت مقرر حكومت نظامي به زمين خواهيم نشست !! به عبارتي يعني دو باره بر مي گشتيم جزيره كيش ....!!

بيماري دختر شيرازي و نگراني بچه ها از حمله پرسنل گارد ، باعث شد كه براي اولين بار در عمرمون تمرد نماييم . واقعآ اگه انقلاب نمي شد به خاطر گوش نكردن به حرف عمليات ، عواقب وخيمي در پي داشت . به هر حال ما تنها كاري كه كرديم ، تمام سيستم هاي ارتباطي رو كه شامل( يو اچ اف) و ( وي اچ اف) مي شد رو خاموش كرديم .تا ديگر صداي داد و بي داد بچه هاي عمليات رو نشنويم . خيلي راحت اومديم و در مهر آباد به زمين نشستيم . با تيمسار هم روبوسي و خداحافظي كردم و گفتم منتظر گماشته ات هستم ...

چشم شما روز بد نبينه ، همين كه از پايگاه خارج شدم ، هنوز چند كيلومتري نرفته بودم كه ديدم تمام خيابان ها رو بسته اند !! در اون موقع مردم دو دسته بودند . گروهي با بستن راه ، و تنها  با نشان دادن عكس امام خميني ( ره ) راه را مي گشودند . و گروهي برعكس ، بايد تمثال شاهنشاه رو مي ديدند تا اجازه عبور صادر مي نمودند ! . و ما واقعآ نمي دانستيم از سوي كدوم گروه مجبور به توقف گشته ايم !! خوب به خاطر دارم روبروي شركت زيمنس نرسيده بودم كه ديدم خيابون مسدود است ...

از راديوي ماشين ام شنيدم كه امام خميني ( ره ) دستور داده اند مردم حكومت نظامي رو رعايت نكنند . و به خيابان ها بريزند ! همه جا شلوغ بود . صداي گلوله و رگبار به گوش مي رسيد . بوي دود و آتش هم از همه سو مي آمد . تنها كاري كه كردم ، شروع به در آوردن لباس پروازم نمودم ... مه ديدم يك جوون كه پارچه اي هم به پيشاني خود بسته بود ، فرياد زد راه رو باز كنيد .. از خودمون است ... نيروي هوايي است ...  و بدين سان راحت و بي درد سر به منزل رسيدم . همون روز از راديو شنيدم كه انقلاب به پيروزي رسيده است ....

در همون هفته هاي اول خيلي از مسافراني كه در زمان حكومت نظامي به همراه ما پرواز مي آمدند ، يكي بعد از ديگري اعدام شدند . تيمسار بدره اي ، ناجي ، خسرو داد و .. از آن جمله بودند .. البته خيلي از افراد ديگري كه اعدام شدند رو هم مي شناختم . و در پايگاه آن ها رو ديده بودم . منتهي من كساني كه خودم بردم رو نوشتم ... اميدوارم خداوند همه رو به راه راست هدايت فرمايد ...

با احترام و تشكر :

بهروز مدرسي

                                       ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 9244
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35