درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  آيا من يك مبارز بودم ؟

چرا ساواك در تعقيب ام بود ؟

تصويري از من مربوط به اون ايام

از همون شب بگير بگير ها شروع شد . شبي نبود كه يه عده اي رو نگيرند ! نيروهاي امنيتي مخصوصآ شب ها مي ريختند در خونه بچه ها ، و بي سرو صدا طرف رو مي گرفتند مي بردند زندان جمشيديه . نمي دونم چطوري حال و روزم رو بيان كنم . ديگه داشتم از وحشت گير افتادن سكته مي كردم .

******

يك اعتراف صادقانه :

قبل از هر چيز بايد اعتراف كنم ، من از اون دسته آدم هايي نبودم كه قبل از انقلاب هيچ مبارزه اي نكرده باشد ، اما بعد از انقلاب به فاصله تنها يك شب ادعاي انقلابي بودن داشته باشد . حقيقت رو بخواهيد در جريان تحولات مردمي پيش از انقلاب ، تنها يه نظاره گر بودم . نظاره گري كه هيچ گونه شور انقلابي و داعيه سرنگوني رژيم شاهنشاهي رو نداشتم . تنها دليلش هم فكر كنم به خاطر تلقين هاي مدام پدرم كه نظامي بود. او  از همون كودكي به ما آموخته بود كه "شاه " و خاندان سلطنتي رو دوست داشته باشيم ....

تصوير آرشيوي است

مضاف بر اين كه از همون دوران طفوليت ، در ميان عده اي رشد و نمو كرده بودم كه جملگي تفكرات پدرم رو داشتند . هميشه در خونه هاي سازماني ارتش زندگي مي كرديم . شايد اگر در شهر زندگي و تحصيل مي نمودم ، بخاطر معاشرت با مردم عادي و جامعه شهري ديدگاه ام عوض مي شد . بعد از اين كه به خاطر ادامه تحصيل از پادگان نظامي ( قوشچي ) واقع در اروميه به تهران آمدم ، همين عشق و احساس هميشه با من بود ....

وقتي هم كه به نيروي هوايي پيوستم ، القاي ايدولوژي " شاه دوستي " بيشتر گرديد . خب من هم زمينه هاي لازم رو از قبل داشتم . به همين دليل وقتي حركت مبارزه جويانه مردم با رژيم آغاز شد ، تنها يه تماشاگر بودم همين ! اما از آن جا كه پرسنل نيروي هوايي زودتر از ساير نظامي ها به صف انقلابيون پيوستند ، من هم ناخواسته به درون اين موج خروشنده كشيده شدم . و از اين جا بود كه دلهره هاي من آغاز شد ....

تصوير آرشيوي است

10 روز در به دري و اضطراب :

زمستان 57 بود . اعتراضات و تظاهرات مردمي هر روز ابعاد تازه اي مي گرفت . ديگه علنآ مردم در شعار هاشون واژه " مرگ بر شاه " رو بدون هيچ وحشتي به زبان مي آوردند . اين حركت ها در نيروي هوايي بيشتر به چشم مي خورد . همون طور كه گفتم ، اوايل يه نظاره گر بودم . راستش رو بخواهيد ، خيلي هم ترسو بودم !! به طوري كه وقتي شب ها صداي تير اندازي و رگبار بيرون از خونه هاي سازماني به گوش مي رسيد ، سعي مي كردم از رفتن به سوي پنجره ها خوداري نمايم !! ....

چيزي به سرنگوني نظام باقي نمانده بود . پرسنل نيروي هوايي هر روز از محل خونه هاي سازماني با زن و بچه جمع مي شدند و با دادن شعار هاي ضد رژيم ، از پايگاه بيرون آمده و به سمت ميدان آزادي ( كه اون موقع ميدان شهياد مي ناميدند ) راه مي افتادند . و طبيعي است كه مردم انقلابي هم در بين راه به آن ها مي پيوستند و جمعيت معترض مبارز ، بيشتر و بيشتر مي گرديدند . اين رو هم بگم كه عوامل ضد اطلاعات و ساواك هم بيكار ننشسته ، و مرتب از پرسنل عكس مي گرفتند تا سر فرصت پدرشون رو در بيارن ......

در يكي از همين روزها وقتي صداي شعار ها رو از تو پايگاه شنيدم ، براي نظاره از خونه بيرون آمدم . و جلوي بلوك ايستادم . همكارانم رو  ديدم كه با خانواده هاشون تازه راه افتاده اند . يكي دوتا از دوستان خيلي نزديك ام رو در ميان جمعيت ديدم . و آن ها از من خواستند به آن ها بپيوندم !! نمي دونم چي شد كه روم نشد بگم من نيستم . نا خود آگاه به سوي آن ها رفتم . قصد داشتم بعد از سلام و عليك ، برگردم . ولي انگار نيرويي منو با خودش مي كشيد . يك چند قدمي كه رفتم ، ترس همه وجودم رو گرفت ....

تصويري از من مربوط به اون ايام

از شانس من بدبخت فلك زده ، اون روز عوامل ساواك به همراه پرسنل ضداطلاعات ، مرتب از پرسنل عكس مي گرفتند . قيافه من هم كه تو اون همه آدم تابلو بود !! در اصل احساس مي كردم گاو پيشوني سفيد هستم . همش با خود مي گفتم اين چه غلطي بود كه كردم . حسابي ترسيده بودم . شرايط طوري بود كه نمي تونستم ازشون جدا شوم ! خلاصه ما راه افتاديم و بعد از عبور از خيابان هاي داخل پايگاه ، از جلوي گيت دژباني بيرون آمديم . در خيابان اصلي مردم هم به ما پيوستند ...

بعد از ساعاتي به ميدان آزادي رسيديم و يكي از بچه هاي افراطي با صداي بلند بعد از سخنراني ، قطعنامه اي رو هم قرائت كرد . در ادامه رفتيم تو بلوار ، خيابوني كه به فرودگاه مهرآباد ختم مي شد . همون جايي كه سازمان نقشه برداري و هواشناسي قرار داره . هنوز چند صد متري جلو نرفته بوديم كه ديدم ، انتهاي خيابان رو نيروهاي ارتش و شهرباني بسته اند ! حالا بيا و درستش كن ! يه چند قدم اون طرف تر هم دو تا تانگ در طرفين بلوار پارك كرده بودند ! خدا به دادمون برسه ...

فرمانده گارد  يه سرهنگ بلند قامت با چهره اي سوخته كه نشون از غير بومي بودن اش رو مي داد ، جلوتر از همه در حالي كه بلند گوي دستي همراه داشت ، از ما خواهش كرد كه متفرق شويم . اما كو گوش شنوا ؟! همون فردي كه با صداي نتراشيده اش قطعنامه رو خونده بود ، از همه خواست اهميت نداده و خودش جلوتر از بقيه راه افتاد . جناب سرهنگ با لهجه جنوبي اش اوايل مرتب خواهش مي كرد كه كار احماقانه نكرده و متفرق شويم . اما وقتي ديد كسي تره به حرف هاش خرد نمي كنه ، لحن گفتارش عوض شد ....

تصويري از من مربوط به آن ايام

اين بار صدايش تبديل به نعره گشت و در حالي كه بقيه افراد مسلح همراه اش به سوي راه پيمايان نشونه رفته بودند ، سوگند خورد كه اجازه شليك دارد . و خواست نگذاريم دستش به خون هم كاران نظامي خودش آلوده شود . اما وقتي ديد حرف هايش تآثير آن چناني نداشته است ، چند تير هوايي شليك نمود . من به دوستام گفتم اين كه راه مبارزه نيست ، خب بيا ما بر گرديم !! و ديدم بچه ها هم دارند به تدريج بر مي گردند . خلاصه جريان بخير گذشته و با همون دوستانم به خونه برگشتيم ...

از همون شب بگير بگير ها شروع شد . شبي نبود كه يه عده اي رو نگيرند ! نيروهاي امنيتي مخصوصآ شب ها مي ريختند در خونه بچه ها ، و بي سرو صدا طرف رو مي گرفتند مي بردند زندان جمشيديه . نمي دونم چطوري حال و روزم رو بيان كنم . ديگه داشتم از وحشت گير افتادن سكته مي كردم . همش با خودم مي گفتم اي كاش لااقل مبارز بودم ! آخه خنده داره يكي كه اصلآ تو خط مبارزات سياسي نيست ، به خاطر يه حماقت آبرو حيثيتش بره و شبانه عين گربه بگيرنش و با پس گردني ببرن زندون !!

اولين كاري كه كردم ، زن و بچه ام رو بردم خونه مادرش اينا و صبح ها از اون جا به اداره مي رفتم . مي دونستم كه از تو اداره كسي رو نمي گيرند . ولي مگر خواب و خوراك داشتم ؟‌!  خبر دستگيري هاي شبانه خيلي زود به گوشم مي رسيد كه مثلآ ديشب فلاني رو گرفتند . تعداد پرواز ها هم نسبت به قبل كم تر شده بود . حتي پرواز هم به من آرامش نمي داد . يه چند روزي رو به اين ترتيب گذروندم .يه شب به بچه ها گفتم شب مي رم خونه مون تو پايگاه ! شما نگرون نشويد . ولي به خونه كه رسيدم ، بعد از ساعاتي ، از ترس دستگيري رفتم خونه يكي از دوستان صميمي ام ...

تصويري از من مربوط به آن ايام

نيمه هاي شب بود كه ديدم ريختند خونه همسايه مون كه افسري بي آزار و مثل من تو خط مبارزه و اين حرف ها نبود . طفلك هر چه قسم مي خورد كه تازه از ماموريت آمده و تو هيچ راهپيمايي شركت نكرده ، كسي به حرف اش گوش نمي داد . طفلك رو همون شبانه به زندان دژبان مركزي برده  و سرشو از ته تراشيدند  ! بعد ها فهميدم اشتباهي اونو گرفتند ، تشابه فاميلي اش با يكي از به اصطلاح مجرم ها ، سبب جلب اش شده بود . تو خونه دوستم با هر صداي پايي ، يك متر از جايم مي پريدم ....

خوب يادمه اون روزسر شيفت بعد از ظهر بودم . به محض اين كه به خط پرواز رسيدم ، گفتند ضد اطلاعات احضارت كرده اند . ديگه دنيا پيش چشمم سياهي رفت . گفتم كارم تموم شد . با ترس و لرز رفتم  ستاد پايگاه .افسر ضد اطلاعات فردي قد كوتاه و كچل بنام احمدي بود . با ديدن من گفت آقاي غلامرضا - ت در شيفت شماست ؟ با تته پته گفتم بله قربان . گفت به ما گزارش دادند كه او سر دسته راهپيمايان و از عوامل مهم اختشاشگران است . به محض اين كه اومد به من اطلاع بده ...

اي داد و بيداد .. عجب ماموريتي به من محول كرد . غلامرضا از دوستان صميمي ام بود . اون روز هم به دعوت وي رفته بودم راهپيمايي ! اگر خبر بدهم ، كه در ذات من نيست . اگه نگم ، طفلك رو مي گيرند .. چكار كنم ؟ دعا مي كردم كه نياد . ولي همه اش با خود فكر مي كردم اگه بياد كه نمي تونم بگم بره ، بچه ها گزارش خواهند داد ... يهو به فكرم رسيد يه جور هايي ندا بهش بدم . به يكي از بچه هاي شيفت كه بهش اطمينان كافي داشتم و مي دونستم دهن اش سفت است گفتم : فلاني مي ري جلوي در پايگاه و آن قدر صبر مي كني تا غلامرضا پيداش بشه ...

تصوير آرشيوي از هواپيماي سي - 130

وقتي ديدي مي گي مدرسي گفت : من نبايد امروز تو رو ببينم . و بگو يه جور هايي خودش رو گم و گور كنه .. طرف هم يكي دوساعتي معطل مي شه و با ديدن دوستمون پيغام من رو بهش مي ده . او هم سريع مي فهمه كه جريان چيست . و بلافاصله غيبش مي زنه و ديگه تا روز بعد از پيروزي انقلاب پيداش نمي شه .راستي فراموش كردم بگم كه همون دوستي كه شب خونه اش خوابيده بودم ، بخاطر نفوذي كه در ضد اطلاعات داشت ، به من اطمينان داد كه عكس من اون جا نيست . و همين امر كمي از اضطراب منو گرفت ...

در اولين روز پيروزي انقلاب ، غلامرضا پيداش مي شه . بعد از فرار حتي شنيده بودم كه حكم تير اش هم صادر شده بود ! نگو واقعآ يكي از سردسته هاي رده بالاي مبارزات بر عليه رژيم شاه بوده است . به همين دليل به محض ورود ، عضو سه نفر شوراي فرماندهي پايگاه انتخاب مي شه . ديگه حسابي اين دوست ما قدرت رو در دست مي گيره . و همه كاره منطقه هوايي مهرآباد مي شود . يادم است بعد از يك هفته از به قدرت رسيدن اش ، از من هم دعوت كرد كه شورا بروم . ولي من قبول نكردم . خيلي تعجب  كرده بود كه چطور ممكن است يكي از اين پست و مقام چشم پوشي نمايد ؟!!

بعد از مدتي ديدم يك دستگاه  خودرو ي بسيار شيكي كه از مستشار هاي آمريكايي به جا مونده بود ، توسط رانندهاي براي من فرستاد تا استفاده نمايم . سويچ رو به همون راننده دادم و گفتم سلام برسون و به برادر غلامرضا - ت بفرما كه من خودم اتوموبيل دارم . به كسي كه ماشين ندارد ، بدهد !

با احترام و تشكر :

بهروز مدرسي

در پست بعدي در باره پرواز با فرماندهان حكومت نظامي ، سران عالي رتبه نظام كه اعدام شدند و خاطرات آخرين روزهاي آنان  خواهم نوشت

                                                                                            ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 4501
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35