درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   ماجرای خواستگاری رفتن های من ( قسمت دوم )

با ديدن اين عده آدم هاي شكم گنده و گردن كلفت ، حسابي جا خوردم . گفتم كافي است يه چيز نا مربوط از دهنم در بياد ، آني قورتم مي دهند ... مخصوصآ اون آقا معماره كه بهش عوض آقا مي گفتند ، خيلي وحشتناك بود . خون از چشماش مي زد بيرون !! شايد به نظر من چنين آمد ...

ماجرای خواستگاری رفتن های من ( قسمت دوم )

بهترین دوران عاشقانه رو با سوسن داشتم . تقریبآ تمام اقوام او من رو به عنوان نامزد سوسن می شناختند . و با ازدواج ما موافق بودند ُ الا دایی بزرگ او ، وي گفته بود بايد از نزديك ببينمش و با اين جوون حرف بزنم . نمي دانم چرا اضطراب داشتم . راستش مي ترسيدم مخالفت نمايد . تا اين كه يك روز با خريد سبد گلي زيبا با سوسن به دفترش رفتم . البته سوسن از ترس شايد هم احترام داخل نيامد . و تو خيابون منتظر من ماند . ....

با هزار ترس و لرز وارد موسسه دايي بزرگه شدم . آدمي جدي و پر ابهت بود . ترس من صرفآ از دست دادن سوسن بود . چون تو فاميل آن ها حرف اول و آخر رو او مي زد . در مقابل نظر او ، پدر مادر سوسن هيچ اختياري نداشتند . و اين موضوعي بود كه سوسن از روز نخست به من گفته بود . كلي من رو سئوال پيچ كرد . از هفت جدم گرفته تا حقوق و مزايا و كارم پرسيد . از قبل سوسن به من گفته بود موقع پاسخ دادن ، مستقيم به چشم هايش نگاه كنم ! و من نيز چنان كردم . بعد از ساعاتي گفتگو ، بلند شد و روي من رو بوسيد . و گفت موافقت مي كنم به شرطي كه تا درس اش تمام نشده ، او را نبيني ....

دنيا مال من شده بود . از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم . ديگه با اشتياق پرواز مي رفتم . من گاهي اوقات سوسن و مادرش رو سوار ماشين ام مي كردم و به گردش مي رفتيم . اوايل مي ديدم كه مادر سوسن از صندلي عقب دستش رو به پشتم مي گذاره !! زياد اهميت نمي دادم . اما با گذشت زمان متوجه تغير نگاه هايش شدم . تا اين كه يه روزي كه حسابي سرما خورده بودم و اداره نرفته بودم . مادر سوسن وارد اتاق ام شد . فكر كردم اومده حالم رو بپرسه ... بعد از دقايقي پماد ويكس اي رو از كيفش بيرون آورد و گفت اگه از اين پماد بمالي ، خيلي زود خوب مي شي ......

در همون حالت تب و لرز تشكر كردم . اما او گفت من خودم برات مي مالم ! و شروع كرد به ماليدن پماد ...اما در همون حالت احساس كردم ( خيلي ببخشيد ) داره جاهايي رو .... با عصبانيت هل اش دادم و مانع مداواي او شدم . تازه متوجه نگاه هاي عاشقانه و دست گذاشتن هاي پشت سرم رو فهميدم . ولي ول كن نبود . و رك به من گفت كه عاشقم شده است !! گفتم تو شوهر داري از طرفي من مي خواهم با دخترت ازدواج نمايم ، مي دوني دخترت شرعآ به من حرام مي شود ؟‌ ولي گوشش به اين حرف ها بدهكار نبود ....

اين رو هم بگم ، خيلي زيبا و لوند بود . هيچ كس باور نمي كرد اين دو مادر دختر هستند !! فكر مي كردند خواهر هم مي باشند . من بار ها بهش گفتم اين عشق ثمري ندارد چون من اعتقاد شديدي به حلال و حرام دارم . حتي در دوران تحصيل در آمريكا هم اين مسئله رو رعايت مي كردم . ولي دست بردار نبود . در آخر به من گفت اگه با من نباشي ، سوسن بي سوسن !! فكرش رو از سرت بيار بيرون . ولي من سعي مي كردم كمتر با او در خانه باشم . از طرفي موضوع رو نمي توانستم به سوسن بگم . چون مطمئن بودم كه سكته مي كنه . چون بد جوري به مادرش وابسته بود ....

نزديك امتحانات پايان ترم سوسن بود . و او براي مطالعه از من اجازه خواست تا يك هفته اي خونه خاله اش براي درس خوندن بره . قبول كردم . تو اين مدت مادره بد جوري به من گير داده بود . عملآ خودش رو در آغوش من مي انداخت ... اين بود كه بهترين تصميم زندگي ام رو گرفتم . تمام اسباب اثاثيه ام رو جمع كردم و به منزلي نزديك خونه مادرم نقل و مكان كردم . گفتم بگذار سوسن فكر كنه من بي وفايي كردم تا اين كه بفهمه مادرش عاشق ام گرديده است ...

بد ترين ايام عمرم چگونه سپري شد ؟

در يك اتاق خيلي كوچك طرف هاي خيابان جيحون - هاشمي ، سكني گزيدم . دو سه روز اول گرم بودم و دوري سوسن رو متوجه نمي شدم . اما بعد از چند روز فهميدم چه اشتباه بزرگي مرتكب شده ام و ديگر اصلآ زندگي برايم ارزشي نداشت . نه راه پس داشتم و نه راه پيش ! زندگي من شده بود گوش دادن به نوار هاي داريوش و گريه كردن .. سقف اتاقم رو با مقوا هاي قرمز كوچكي  به شكل قلب بريده بودم و روي يك طرف آن ها نوشته بودم سوسن و طرف ديگه اش بهروز ... جدايي ... لامپ هاي سقف رو هم كنده بودم و دور تا دور خونه رو با شمع پر كرده بودم . با صداي داريوش كه مي گفت : حالا سر روي زانوم مي گذارم .. يا آهنگ كوچه ي او زندگي مي كردم ....

از شانس بد من ، منزل سوسن در منتهي اليه ( شورت فاينال ) فرودگاه مهرآباد قرار داشت. به طوري كه قبلآ با رسيدن به نزديكي باند ، سعي مي كردم خونه سوسن رو نشونه گذاشته . و با روشن خاموش كردن چراغ هاي روي بال و بدنه هواپيما ، به او بفهمانم كه اين هواپيما من است . اما حالا چي ..؟ نزديك تهران كه مي رسيدم ، عرق سردي تمام وجود مرا مي گرفت . اين وضعيت خيلي خطرناك بود . لحظه اي از فكر او بيرون نمي آمدم . چون عادت داشتم در پرواز براي سوسن از ابر و زيبايي ها بنويسم . اما حالا چي ؟ نه در پرواز آرامش داشتم نه موقع نشستن در مهر آباد ....

چندين بار اين حواس پرتي كار دستم مي داد . در همين اوضاع و احوال بود كه چند فروند هواپيماي " پي تري اف " كه مخصوص ضد دريايي است ، نيروي هوايي خريده بود . پايگاه آن ها هم بندرعباس بود . و خلاصه هر چه پرسنل به اصطلاح گردن كلفت و لات و نا فرمان بود ، براي اين هواپيما ها در نظر گرفته بودند . من ديدم بهترين موقعيت براي دوري ار باند مهرآباد رفتن به بندر عباس است .  تقاضاي خودم رو نوشتم ولي آن ها موافقت نكردند . و گفتند ما پرسنل تبعيدي رو به اون جا مي فرستيم ، نه شما كه بهترين هستيد . ....

با هزار ترفند و بد بختي فرمانده پايگاه رو متقاعد كردم كه بودن من در تهران سبب فاجعه اي جبران ناپذير مي گردد . تا اين كه موافقت نمودند . و من با يه مشت آذم هاي غير قابل تحمل ، عازم بندر عباس شدم . خلاصه بگويم روزي ۱۰ -۱۲ ساعت پرواز ظاقت فرسا بر فراز خليج هميشه فارس هم عشق سوسن رو از دل ام بيرون نكرد . به امام رضا پناه بردم و عاجزانه خواستم يا مهر او را از دلم بيرون بياره يا اين كه مرگ ام رو بدهد . ولي نشد كه نشد ... شايد باورتون نشه ، دنبال هروئين و مواد مخدر مي گشتم تا دردم تسكين يابه ...اما نشد .....

بعد از مدتي دوباره به تهران منتقل ام كردند . قرار بود برم گردان بوئينگ كه تازه خريده بودند . اما با هزار خواهش و تمنا خواستم روي همين سي -۱۳۰ پرواز نمايم . در صورتي كه همه مشتاق پرواز با جامبو بودند . اما من مي دانستم قدرت فراگيري ندارم و مضحكه آمريكايي ها و همكارانم خواهم شد . امكان نداشت يكي خونه من بياد و با ديدن اون قلب هاي لرزان گريه اش نگيره . حتي يك روز قصاب محل كه با صاحبخانه ام كار داشت ، و خواست پيغام بگذاره ، با ديدن قسمتي از اتاقم با اون تيپ و هيبت نتراشيده و نخراشيده زد زير گريه !! ...

آشنايي با همسر فعلي ام ... :

در همين شرايط بود كه دوستان و اقوام به من پيشنهاد دادند كه اگر ازدواج كني ، خود به خود عشق سوسن از مغزت مي رود . اين آخرين راه حل بود . گفتم آخه دختر مردم چه گناهي كرده ؟ وقتي عشقي در كار نباشه ..؟ گفتند مرور زمان به وجود مي آوره .... اين بود قبول كردم . و گفتم هر كس رو معرفي كنيد ، من چشم بسته قبول مي كنم ! . در همسايگي منزل عمويم ، منزل عموي همسرم قرار داشت . خونه شون پشت دانشگاه صنعتي شريف در خيابان آزادي بود . خلاصه ديدم يه روز دختر خانمي لاغر با پوستي سفيد به خونه  عمويم آمد . خانم عمويم گفت بهروز جان اين دختر رو حسابي ببين ، اگه مي پسندي برات بگيريم ......

در شرايط انتخاب همسر نبودم . گفتم مبارك است . هر چه خدا بخواهد . اين بود در كمترين زمان ممكن همه چيز آماده شد . وقرار گرديد براي خواستگاري برويم . روز خواستگاري خيلي جالب بود . از آن جا كه خانواده همسرم ترك بودند ،‌ رسم شون اين بود كه اكثر اقوام رو دعوت نمايند . من هم بي خبر از همه جا  به اتفاق پدرم و خانم عمويم راهي منزل عموي عروس خانم شديم . چشم تون روز بد نبينه !! ديدم يه مشت گردن كلفت كه اكثرشون معمار و كاسب و بازاري  دور تا دور حلقه زده اند . با تسبح هاي دانه درشت در دست ، به چشم هاي من خيره گشته اند !! انگار مي خواهند گوسفند بخرند !! ....

با ديدن اين عده آدم هاي شكم گنده و گردن كلفت ، حسابي جا خوردم . گفتم كافي است يه چيز نا مربوط از دهنم در بياد ، آني قورتم مي دهند ... مخصوصآ اون آقا معماره كه بهش عوض آقا مي گفتند ، خيلي وحشتناك بود . خون از چشماش مي زد بيرون !! شايد به نظر من چنين آمد ... لحظه اي بعد به بغل دستي اش كه " بيوك آقا " مي ناميدند ، نظري انداختم .. ديدم اين يكي هم دست كمي از عوض آقا نداره !! خلاصه حسابي ترسيده بودم . زبونم بند آمده بود . ....

اولين سئوالي كه از من پرسيدند اين بود : آقا داماد توركي بلدي !! در حالي كه رنگم پريده بود ، با تب و لرز گفتم خير قربان ... خلاصه حرف هاي اوليه زده شد . پدرم بر اثر يه اشتباه لپي كه مرتكب شد ، چيزي نمانده بود خون و خون ريزي شود !! قضييه از اين قرار بود كه اسم مادر عروس شهربانو بود  ترك ها به شهربانو مي گويند : شهرباني !! بعد از گفتار اوليه ، همون آقا گردن كلفته خطاب به پدرم گفت : اجازه بدهيد به شهرباني هم بگوييم بعد حرف هاي نهايي رو مي زنيم . پدرم به تصور اين كه منظور آن ها شهرباني كل كشور است !! با لحن خيلي جدي گفت : به شهرباني هيچ ربطي نداره ... اصلآ شما با شهرباني چيكار داريد !! بيخود كرده !! اصلآ شما چرا مي خواهيد به شهرباني بگيد .. غلط كردند ...

چشم تون روز بد نبينه ، يهو صحنه شد صحراي واويلا ... رگ هاي گردن عوض آقا بيوك آفا و ديگران زد بيرون .. با همون لهجه تركي گفتند حيف ميهمان هستيد و گر نه ... و پدرم هم دست بردار نبود .. هي مرتب مي گفت من نمي فهمم به شهرباني و ژاندارمري و كلانتري چه ربطي داره ..؟‌ من خودم هفت تا زن گرفتم به اون ها خبر ندادم .!! اين جا بود كه آن ها دوزاري شون افتاد منظور پدر من چي بوده است . و در يك لحظه ماچ و بوسه شروع شد ....

بعد از اين كه حرف هاي اوليه زده شد ، قرار گرديد در جلسه بعد ، در مورد شرايط حرف زده بشه .. در همين هنگام بود كه آن ها با هم به زبان تركي شروع به مشورت نمودند . .. خاطرشون هم جمع بود كه كسي از ما تركي نمي دانيم !! بعضي از آقايون ترك هاي عزيز مثل سياهان آمريكا عادت دارند در بين حرف هاشون از اصطلاح ها و واژه هاي بد استفاده كنند . با خود مي گفتند : كپي اوغلي گوردن نجور ياماندير ده ؟ عشك اوغلي عشك .... ا د ه  بو هاردان تاپليب ده ؟ بيزم شانسميزه باخ .... ( يعني پدر سوخته ديديد داشت توهين مي كرد ... پدر خر ... از كجا پيداش شده !! شانس ما رو ببين ) و من داغون تر از اين بودم كه واكنش نشون بدم ....

خلاصه مراسم نامزدي بر پا شد و بعد از گرفتن اوكي ، به پاي سفره عقد نشستم .... سال هاي اول باز هم به فكر سوسن بودم . حتي به همسرم هم گفته بودم .. اما او با مهرباني كه ذات خانم هاي ترك است ، فكر سوسن رو از مغزم بيرون آورد . با بدنيا آمدن دخترم ، زندگي ام رنگ طبيعي به خودش گرفت ... ولي تا سال ها بعد هر وقت به باند فرودگاه مهر آباد نزديك كي شدم ، ناخودآگاه ياد سوسن با اون خاطرات زيبايش در ذهنم مي امد ... حتي  تا همين چند سال پيش هر وقت تنها مي شدم و به گذشته مي انديشيدم ، صدا و چهره سوسن به جلوي چشمم مي آمد ...

امیدوارم با بیان خاطراتم وقت گرانبهای شما رو نگرفته باشم . طلب عفو دارم

با اخترام و تشكر :

بهروز مدرسي

                                                                                                         ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 10427
  • مرتبه

    نظرات

    بسیارمطالب جالب وآموزندهای مینویسید.از شما ممنونم.من دانشجوی کارشناسی ارشد IT هستم وبسیار به پرواز(خلبانی)علاقه مند تاچندسالگی
    فرصت آموختن این رشته رادارم؟چون هم اکنون ازنظرمالی برایم مقدور نیست
    \پاسخ
    آرش عزیز و نازنین
    از مهر و محبت شما ممنونم
    امیدوارم در رشته مورد علاقه ات موفق شوی
    پسرم .. برای کسب اطلاعات در باره شرکت در ازمون ها و شرایط آن ، لطفآ به شماره تلفن
    09194362527
    جناب اقای داود یوسفی تماس گرفته .. و هر پرسشی دارید از ایشان بفرمایید
    مطمئن هستم کمک تان خواهد کرد
    بفرمایید بنده شما رو معرفی کرده ام

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35