درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجراي خواستگاري رفتن های من (قسمت اول )

ماجرايي كه قصد تعريف كردن اون رو دارم مربوط به خيلي وقت پيش است . شايد از اولين سال خواستگاري رفتم كه به سر انجام نرسيد ، چيزي حدود ۳۸ سال گذشته باشد . ولي من براي آگاهي جوون هاي امروزي از شرايط قديم ، اون رو نقل مي كنم . اگر چه فكر مي كنم جذابيتي نداشته باشد ، ولي براي ياد آوري خودم هم كه شده مي نويسم .

ماجراي خواستگاري رفتن من !

ماجرايي كه قصد تعريف كردن اون رو دارم مربوط به خيلي وقت پيش است . شايد از اولين سال خواستگاري رفتم كه به سر انجام نرسيد ، چيزي حدود ۳۸ سال گذشته باشد . ولي من براي آگاهي جوون هاي امروزي از شرايط قديم ، اون رو نقل مي كنم . اگر چه فكر مي كنم جذابيتي نداشته باشد ، ولي براي ياد آوري خودم هم كه شده مي نويسم .

عشق دوران نو جواني :

محصل كه بودم ، مثل تمام هم سن و سال هاي خودم ، به عشق مي انديشيدم . ولي محيطي كه من درس مي خوندم يه پايگاه نظامي با محيط كاملآ خشك و بي روح بود . ابتدا بگم كه من در تهران متولد شده ام . اما خانواده ام اصالتآ مشهدي هستند . پدرم استوار ارتش بود و در نيروي زميني خدمت مي كرد . به همين دليل از وقتي يادم مياد ، در پادگان قوشچي كه در ۴۵ كيلومتري اروميه قرار داشت ، زندگي مي كرديم . فقط سالي يه بار با چه مصيبتي براي ديدار اقوام به مشهد مي رفتيم . در همين مسافرت ها بود كه از همون ايام نوجواني دل به گرو دختر يكي از بستگانم سپردم .....

اما از همون  نوجووني مي دونستم ما به هم نمي رسيم ! چون خانواده دختر از طبقه اعيان و به اصطلاح ثروتمند مشهد بودند ، در حالي كه پدر من يه ارتشي ساده بود . كه تمام ملك و املاك خود رو سر عياشي و زن گرفتن هاي متعدد به باد داده بود ! از همه مهم تر اخلاق بد و عصبانيت پدرم كه همانند ديكتاتور ها فرمانروايي مي كرد ، بود كه هيچ يك از فاميل حاضر با وصلت با پسر او نمي شدند !! ولي به هر حال خاطره اولين عشق هميشه در ذهن آدم ماندگاره ...

تنها دلخوشي تمام سال هاي نو جواني و جواني ام رفتن به مشهد ، و ديدن او بود . عشقي كه سبب آسان تحمل كردن  بد اخلاقي هاي جنون آميز پدرم بود  . كم كم بزرگ تر شده و براي ادامه تحصيل از پادگان قوشچي ، به تهران مهاجرت كردم . و در همين سال ها بود كه آدرس مادرم رو هم پيدا كردم ( اينجا ). و بعد از اتمام تحصيلات به نيروي هوايي پيوستم ...

اولين نامزد تحميلي  :

اون ايام در خانواده هاي سنتي رسم بود والدين براي فرزندا شون همسر انتخاب نمايند . و طبيعي است كه پدرم دختري از اقوامش رو براي من كانديد كرد . كي جرآت داشت روي حرف پدرم اظهار نظري بكنه ؟ مادر هم نداشتم كه توسط او مخالفت ام رو ابراز نمايم . اسم دختر سكينه بود و در خانواده اي كاملآ مومن و معتقد رشد يافته بود . از نظر زيبايي هم چيزي طفلك كم نداشت . از بچه سه ساله تا پيرزن ۹۰ ساله اشون چادري و نماز خوان بودند . وي دختر دختر خاله پدرم بود !! من از همون نخستين ديدار خوشم نيومد . ولي كي جرآت داشت به پدر ديكتاتور " نه " بگه ...؟

من مي دونستم زندگي ما به سر انجام نخواهد رسيد . چون من دختري امروزي مي خواستم . و از ازدواج با فاميل هم متنفر بودم . مخصوصآ فاميلي كه تمام فكر و ذكرشون مذهب بود . از طرفي چشم من دنبال همون عشق دوران نوجواني ام بود . تا اين كه چشم باز كردم ديدم پاي سفره نامزدي با سكينه نشسته ام . آن ها اصرار داشتند عقد رسمي صورت پذيرد ، اما من به دليل تآئيديه نيروي هوايي ، به نامزدي خالي رضايت دادم . آن ها به خاطر اعتقاداتشون ، مجبورم كردند صيغه محرميت بين ما جاري بشه . همون طور كه گفتم اصلآ به دلم ننشسته بود . ولي دلم رو خوش كرده بودم گذشت زمان عشق رو به وجود مي آورد ....

سر سفره نامزدي و عقد موقت ، صحنه اي رخ داد كه بد جوري منقلب شدم . و از همون جا همون يه تار مو علاقه ام به سكينه از بين رفت . تو اتاقي كه مراسم كاملآ بي روح مراسم در حال برگزاري بود ، همون عشق دوران جواني ام هم حضور داشت . ( ببخشيد كه اسمش رو نمي آورم . چون شوهر متعصبي گيرش اومده و مي دانم بعد از ۳۸ سال ، اگه بفهمه خون بپا مي كنه !! ) به محض اين كه حلقه ازدواج رو رد و بدل كرديم و جماعت حاضر " صلوات " فرستادند ، عشق قبلي ام زد زير گريه ....

تازه متوجه شدم كه او هم منو دوست داشته . بقدري مي پرستيدمش كه هيچ گاه جرآت بيان عشق ام رو نداشتم . بعد از گريه او ، ديگه همه چيز از نظر من تموم شده بود . بعد از مدتي به تهران برگشتم . در همين ايام بود كه در تست اعزام به آمريكا قبول شده بودم . و بايد كار هاي قبل از سفرم رو انجام مي دادم . سكينه با خانواده اش براي بدرقه من به تهران آمده بودند . خيلي دلم بحالش مي سوخت و عذاب وجدان داشتم ( حالا هم دارم ) . بهش طوري حالي كردم كه من رو فراموش كنه ، و بفكر آينده اش باشه . ضمن آن كه اتفاق خاصي هم بين ما رخ نداده بود ......

در طول مدتي كه در آمريكا تحصيل مي كردم ، اصلآ به سكينه نمي انديشيدم . بلكه عكس هاي عشق ام رو بزرگ كرده بودم و مونس ايام غربت و تنهايي ام شده بود . هر وقت نامه اي از سكينه بدستم مي رسيد ، بد جوري بهم مي ريختم . اما خوشحال بودم كه از همون ابتدا به خانواده اش گفته بودم شايد ازدواج ما سر نگيره ، چون ممكنه ضد اطلاعات به خاطر مذهبي بودنشان تآئيد نكنه . بعد از چند بار كه سكينه برايم نامه فرستاد ، نوشتم فكر من رو از سرش بيرون كنه ، چون حكم مخالفت با اين ازدواج از تهران بدستم رسيده !! و سعي كردم كازه كوزه ها رو به گردن نيروي هوايي بيندازم ...... 

برگشت از آمريكا ..:

بعد از اين كه به ايران برگشتم . در اولين فرصت خودم رو با كلي سوغاتي به مشهد رسوندم . خيلي خودم رو آماده كردم تا از عشق دوران نوجواني ام خواستگاري نمايم . ولي اصلآ روم نمي شد . ما از همون سال هاي گذشته با هم خيلي راحت بوديم . با هم به گردش مي رفتيم . اما اين بار فرق مي كرد . عاقبت بعد از مدتي ، او را براي گفتن حقيقتي ، به بيرون از خونه دعوتش كردم . تو مشهد يه بستني فروشي خيلي معروفي بنام ( اكبر بستني ) وجود داره ، با هم اون جا رفتيم . ولي هر كار كردم تا ازش خواستگاري كنم ، نشد . مرتب از من مي پرسيد چي مي خواستي به من بگي ؟‌ خلاصه با هر جون كندني بود بهش گفتم من يه دختر رو دوست دارم . گفت خب تبريك مي گم كي هست ؟ نام او رو در كاغذي نوشته و به دستش دادم ....

خيس عرق شده بودم . وقتي كاغذ رو باز كرد ، لبخندي زد و گفت فردا جواب مي دهم . اين ۲۴ ساعت يه عمر به من گذشت . فرداش جواب اش رو توسط خواهرش به من داد . خواهرش گفت بهروز جان ، ما همه تو رو از بچگي دوست داريم . با هم همبازي بوديم ... اما خواهرم مي گه : من بهروز رو خيلي خيلي دوست دارم . ولي عشق من به او مثل عشق به برادرم است . و نمي تونم احساس همسري به او داشته باشم .. ديگه دنباله حرف هاي او را نمي شنيدم ... دنيا جلوي چشم هايم سياه و تار شده بود .. ديگه هيچي نگفتم .. و يك راست به تهران برگشتم ......

عشق دوران بزرگسالي ...!! :

يه خونه مجردي طرف هاي سه راه اكبر آباد نزديك خيابان مرتضوي اجاره كرده بودم . طبقه اول صاحبخانه زندگي مي كرد ، طبقه بالا هم من زندگي مي كردم . سال ۵۳ بود ، تازه اجازه پرواز به من داده بودند . يه كامارو هم داشتم . دور و برم پر از دختر هاي زيبايي بود كه به نوعي چراغ سبز ازدواج رو برام روشن كرده بودند . اما دختر بزرگه صاحبخونه از همون روز های اول نگاهش با دیگران فرق می کرد .و هر وقت از پرواز می آمدم ، با يه شاخه ميخك سفيد به استقبالم مي آمد . اگر هم دير از پرواز به خونه مي آمدم ، ميخك او پشت در اتاق ام بود . ....

اسم اش سوسن بود ، و سال هاي آخر دانشگاه اش رو در رشته پزشكي مي گذروند . اين ديدار ها هم چنان ادامه داشت تا اين كه يه روز مادرش خيلي خودموني بهم گفت : مي خواهي سوسن رو برات درست كنم ؟ كاملآ شوكه شده بودم . طبيعي است كه جوابم مثبت بود . ديگه ديدار هاي ما رنگ و بوي عاشقانه به خودش گرفته بود . من تو آسمون كه بودم ، همه اش به سوسن مي انديشيدم ! و در بالاي ابر ها احساسات ادبي ام گل مي كرد و قطعات عاشقانه براي سوسن مي نوشتم .  درسته كه من دختر هاي سفيد رو رو به سبزه ها ترجيح مي دادم ، اما استثنآ سوسن سبزه رو حسابي پسنديده بودم . و كم كم عاشقش شدم ....

ديگه اگه يه روز نمي ديدمش ، آن روز براي من عذاب آور بود . طبق معمول ، گل سفيد ميخك ، رابط و پيوست نامه هاي عاشقانه ما بود . ديگه صد در صد مطمئن بودم كه او همسرم خواهد شد . منتظر اتمام تحصيلات اش بودم . اما از بخت بد من يه حادثه ناگواري پيش آمد ، كه همه چيز بدون اين كه من دخالتي داشته باشم از بين رفت ...  ماجراهاي پر هيجان زندگي من از اين جا آغاز شد ...  دوستان نازنين با پوزش به علت طولاني شدن ، ادامه اين ماجرا رو در پست بعدي خواهم آورد . تا چند ساعت ديگر آن را خواهم نوشت ... پس تا ديدار بعد بدرود .....

                                             ***********

  • ماجراي عشق مادر سوسن به من !!
  • چرا خودم رو تبعيد كردم ؟
  • چرا قصد خودكشي داشتم .
  • ماجراي پرواز پر ماجرا ، به خاطر حواس پرتي
  • ماجراي خواستگاري همسر آذري زبانم !
  • چرا به خانواده همسرم گفتم تركي بلد نيستم ؟!!
  • و..........  در پست بعدي ، همه رو شرح خواهم داد

 با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                                                                                             ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 10772
  • مرتبه

    نظرات

    سلام خیلی دوست دارم باهاتون اشنا بشم داستاناتون باحاله--------به وب من یه سر بزنید
    پاسخ
    حسين جان نازنين
    خوشحالم كه از نوشته هايم خوشت اومده است .. چشم باعث افتخار بنده است در خدمت ياران فرهيخته اي چون شما باشم
    ممنون از حضورتون

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35