باور می کنید " والاحضرت پهلوی " من را به همسرم رساند ؟
سخني با شما خوبان :
بهتره بي مقدمه برم سر اصل موضوع . دو روز پيش كه در سايت "بالاترين " كامنت ها رو مي خوندم ، يكي از همون آقايوني كه بنده خدا مرتب در آن سايت به پست ها ام رآي منفي مي داد ، مطلبي برام نوشته بود كه با خوندنش حسابي شوكه شدم . و تازه دوزاري ام افتاد كه چرا اين شخص محترم از من دلخور است ! وي در قسمتي ازپيام اش نوشته بود كه من به منتقدان ام توهين نموده ام . از آن جا كه هرگز به خاطر نمي آورم در زندگي ام به شخصي توهين كرده ام ، فوري از وي به خاطر اين سو ء برداشت اش عذر خواهي نمودم . و توضيح دادم ممكنه در حالت خستگي و عصبانيت ، پاسخي گفته ام كه توهين تلقي شده است . به هر حال به هر دليلي كه ايشون اين برداشت رو نموده بود ، جا داشت پوزش بخواهم ... كه چنين كردم . اما در بخش ديگر نظرات اش جمله اي نوشته بود كه به شرافتم سوگند ، از خودم متنفر شدم . و تمام آن شور و اشتياقي كه در اين سه ماه داشتم ، بكلي از بين رفت . و هر چه تلاش كردم روي سوژه هايي كه انتخاب نموده بودم تامطلب بنويسم ، ميسر نشد . در پاسخ آن عزيز محترم نوشتم ، بخاطر اين سو ء برداشت و اثبات تفكر اشتباه اش نسبت به من ، ديگه تا مدتي به سايت " بالاترين " نخواهم آمد . و واقعآ هم نخواهم رفت . اما كلام او تآثيرش رو گذاشت . و از ديروز در خود هيچ اشتياق و حسي براي نوشتن ، نيافتم . امروز هم از صبح هر چه تلاش نمودم ، قادر به نگارش نشدم . الان ساعت ۱۰ شب است و يك بار ديگر دارم سعي ام رو مي كنم . پيشاپيش از همه دوستان خوب به دليل افت حس و حال مطلب ، پوزش مي خواهم .
سال ها قبل از انقلاب
اگه به خاطر داشته باشيد ، در يكي از پست هاي قبلي اشاره به فرم ازدواج نمودم ( اينجا ). در ايام قبل از انقلاب هر يك از پرسنل نيروي هوايي كه قصد ازدواج رو داشتند ، بايد قبل از رفتن به پاي سفره عقد و گفتن " بله " مي بايستي در فرمي ويژه تمام مشخصات هفت پشت عروس شامل مشخصات خانواده ، بستگان دور و نزديك ، محل هاي زندگي و تحصيل ، اسامي دوستان و.. را به طور كامل نوشته و به اداره ضد اطلاعات تحويل داده ، بعد از چند ماهي انتظار اگه آن ها تشخيص مي دادند كه " عروس خانم " صلاحيت وصلت رو داره ، اوكي رو صادر مي فرمودند !! و گرنه بايد آقا داماد با كمال شرمساري به خانواده دختر با گردني كج اعلام مي كرد كه ... شرمنده ... موافقت نشد ... انشاالله فردي مناسب گير دخترتون بياد ...

نمایی از کابین هواپيما
گاهي هم اين " اوكي " بيش از چندين ماه به طول مي انجاميد . نمي شد از اون ها هم در اين مورد سئوال كرد ، چون اگه خداي ناكرده بعد ها جواب منفي مي آمد ، به خاطر اين پي گيري طرف رو به موآخذه مي كشوندند . البته حساسيت مشاغل هم فرق داشت . براي بعضي پست ها حتي يكي دو ماهه هم مي آمد . براي بعضي ها مث من ، از سال هم گذشت !! بدي اين ماجرا اين بود كه نمي شد قبل از نامزدي فرم رو تكميل كرد . چون ممكن بود بهم بخوره . خب اگه هم نامزد مي كردند و بعد از چندين ماه پاسخ منفي بود ، بيچاره دختر و خانواده اش ضربه مي خوردند . آن هم در جو آن ايام كه روابط دختر و پسر مثل حالا نبود ..
استغفرالله من هم از ميان پيغمبر ها " جرجيس " رو انتخاب كرده بودم !! يعني با اين همه دختر كه تو فاميل و در و همسايه بود ، درست رفتم انگشت رو دختر يه خانواده اي گذاشتم كه پدر و پدر بزرگش مال "بادكوبه " شوروي بودند !! يعني متعلق به نسلي بودند كه از شوروي به ايران مهاجرت كرده بودند . اصولآ رژيم سلطنتي و ضد اطلاعات ارتش ، بد جوري روي شوروي حساس بودند . و فكر كنم آن ها رو سمبل جاسوسي مي پنداشتند . ضمن اين كه آن ها " ترك " يا درست ترش " آذري " بودند . و مي دونيد به تعصب و غيرت بيش از اندازه هم شهره هستند . به عبارتي اگه "اوكي " ام نمي آمد ، روزگارم سياه مي شد . طفلكي ها حق هم داشتند . بعد از يك سال نامزدي ، نمي شد كه بگم ... ببخشيد ... موافقت نگرديد .. شايد باورتون نشه ، وقتي پاسخ تآئيد ازدواجم از ۱۰ ماه گذشت ، شب ها همه اش كابوس مي ديدم . تو خواب مي ديدم كه برادرهاي نامزدم من رو به سيخ كشيده اند و دارند كبابم مي كنند !! واقعآ وحشت داشتم . ...

بازدید شاه از پایگاه شکاری و گفتگو با خلبانان
در همون اوضاع و احوال ، كه اصلآ دل دماغ پرواز رو هم نداشتم ، يه اتفاقي برام رخ داد كه از اين دغدغه رهايي يافتم . همان طور كه در پست هاي قبلي هم اشاره كردم . شخص شاه و خاندان سلطنتي ، هر از گاهي با ما پرواز مي آمدند . مخصوصآ در زمان ارتشبد خاتم كه فرمانده نيروي هوايي بود ، به خاطر وصلت اش با خاندان پهلوي ( داماد شاه بود ) ، اين امر خيلي زياد تحقق مي يافت .... تا قبل از پيروزي انقلاب ، ما هر هفته يه پروازي داشتيم بنام " مسير دريايي " اگه اشتباه نكنم ، دوشنبه ها مي رفتيم و روز بعدش غروب بر مي گشتيم . يعني خانواده نيروي دريايي رو از تهران سوار مي كرديم و ابتدا به بوشهر سپس جزيره خارك و از اون جا به آبادان مي برديم . شب رو در خرمشهر ميهمان نيروي دريايي بوديم ، فرداش همين مسير رو بر مي گشتيم ....
يه روز از همه جا بي خبر رفتم اداره ، ديدم در تابلوي پرواز اسمم جلوي طياره " مسير دريايي " نوشته شده است . من اين پرواز و مسير رو خيلي دوست داشتم . دليلش اين بود كه در جزيره خارك يه باغچه اي بود كه به روش مصنوعي خيار و گوجه فرنگي و... توليد مي كرد و من آدمه شكمو ، از مشتريان پرو پا قرص آن جا بودم !! براي همين با خوشحالي پذيرفتم . قبل از اين كه پرواز كنيم ، ديدم كه يه ماشين تشريفات با كلي اسكورت و دبدبه نزديك هواپيما شد . حدس زدم كه بايد طرف از كله گنده ها باشه ! و بعد از دقايقي ديدم شخصي با لباس نيروي دريايي از ماشين پياده شد . و بلافاصله اطرافيانش به تكاپو افتادند . و به سمت كابين خلبان راهنمايي اش نمودند ...

تیمسار خاتم و شاه
تو هوا فهميدم اين بابا كيه ... راستش اسمش رو بياد نمي آورم ... والاحضرت شهرام ..؟ شهريار ..؟ يه اسمي تو همين مايه ها !! قامتي كشيده با اندامي ورزيده كه تو لباس دريانوردان ، ببخشيد نيروي دريايي خيلي خوش تيپ به نظر مي آمد . درجه اش رو هم نمي دونم چي بود ! از شما چه پنهون با وجوديكه خودم نظامي بودم ، يكي درجات نيروي دريايي رو و ديگري شهرباني رو سر در نمي آوردم !! به هر حال فرقي تو بيان ماجرا نمي كنه ... بعد از اين كه بوشهر نشستيم ، تو دلم دعا مي كردم خدا كنه اين جا پياده نشه ، تا حسابي مخ اش رو بزنم ! خلاصه رفتم جلو ، و بعد از چاق سلامتي ، سر حرف رو با ... قربان پرواز چطور بود ..؟ خسته كه نشديد انشاالله ... و از اين قبيل واژه ها .. باز كردم . كاري كه تو عمر پدرم از اين ادا اصول ها در نياورده بودم . اما به خاطر آبروي يه خانواده مجبور شده بودم ......!!
خوشبختانه ديدم طرف اصلآ با تكبر نيست . با خنده و وقار خاصي جواب سئوالات پاچه خواري من رو داد . خوشحال شدم . مخصوصآ وقتي شنيدم كه تا ته خط با ما است . روي همين اصل با خود گفتم بهتره كم كم روش كار كنم . تا حسابي قاپش رو بدزدم . فكر كردم اگه بي مقدمه خواسته ام رو مطرح نمايم ، ممكنه پاسخ اش منفي باشه .. و حالم تو پرواز گرفته بشه .. مقصد بعدي ما جزيره زيباي خارك بود . وقتي زمين نشستيم ، انگار ۲۰ ساله كه مي شناسم اش !! با پررويي هر چه تمام تر ، خودم رو بهش چسبوندم !! و هر جا مي رفت با او مي رفتم ... بگذريم كه كلي از امرا و مسئولين والا مقام براي عرض ارادت به حضور مي رسيدند ...

تصویر هواپیمای سی -۱۳۰
تو خارك يه جوري سر حرف رو باز كردم .. گفتم قربان از اين باعچه معروف ديدن كرديد ؟ گفت آره .. ولي من از محصولاتش استفاده نمي كنیم . چون تقريبآ مصنوعي است . ما معمولآ نيازمون رو از پاريس يا لندن تآمین می کنیم !! بعد پرسيد شما مرتب اين جا مي آييد ؟ آهي از ته دل كشيدم و مثل هنرپيشه كه نقش بازي مي كنند ، گفتم .. قربان پدر مجردي بسوزه ... مجبوريم همه اش خيار و گوجه فرنگي با پنير بخورم !! گفت خب چرا ازدواج نمي كني ..؟ ديدم بهترين موقع براي شرح ماجراست .. !! شروع كردم از سير تا پياز رو براش تعريف كردم . چهار تا هم گذاشتم روش كه خانواده نامزدم مثلآ صبرشون به سر اومده .. مي خوان بدن به كس ديگه ... و ...

نمایی از یک فروند هواپیمای سی -۱۳۰
خلاصه آن قدر گفتم كه خودم هم باورم شده بود . والاحضرت كه واقعآ نحت تآثير حرف هاي من قرار گرفته بود ، پرسيد اگه اوكي شما بياد همه چيز رو به راه مي شه ..؟ عرض كردم بله قربان كافي است يه توصيه بفرماييد . گفت رسيديم آبادان يادم بينداز به تيمسار خاتم يه زنگي بزنم . ديگه سر از پا نمي شناختم . نمي دونيد فاصله خارك تا آبادان رو چه جوري طي كردم . بعد از رسيدن به آبادان ، اومد تا از من تشكر كنه و خسته نباشيد بگه ... و بعدش ازم خواست مشخصات ام رو براش بنويسم .. سريع مشخصات ام رو كامل با خطي زيبا نوشتم و دادم دستش ... ديگه آن قدر احساس صميميت مي كردم كه تا پاي ماشين در حالي كه بدرقه اش مي كردم ، بهش گفتم قربان بعد از خدا اميدم به شما است . انشالله كه فراموش نخواهيد فرمود ....... !
همون طور كه گقتم يك سال بيشتر از زمان ارسال فرم هايم مي گذشت . بعد از بازگشت از پرواز ، يك سره به منزل نامزدم رفتم و ماجرا رو تعريف كردم . ولي فكر كنم پدرش حرفم رو باور نكرده بود ... چون تا حالا خيلي از اين وعده ها داده بودم . از تو اتاق صداي پدرش مي آمد كه به زبون آذري مي گفت : كپي اوغلي گنه يالان دئير .. بو ده بيزه سئري يب ده .شيطان دئير گي ديم ووروم با شونا !! ( يعني مردك دروغ مي گه ... او ما رو مسخره خودش كرده ... شيطان مي گه برم بزنم سرش !! ... دقيق نمي دونم چه مدت از اين ماجرا گذشته بود كه يه روز به ضد اطلاعات احضار شدم .. و در اون جا فهميدم كه بالاخره اوكي ام اومده ...
خلاصه بعد از سپري شدن بيش از يك سال ، پاي سفره عقد نشستم . راستي اگه يادم باشه و حوصله داشته باشم ، يه روز ماجراي خواستگاري رفتنم رو حتمآ مي نويسم . تجسم كنيد كه آن ها نمي دونستند كه من تركي بلدم و در زمان مشورت با خود ، حرف هاي محرمانه اي زدند كه من نبايد مي شنيدم .... الان حدود ۳۴ سال از اين ماجرا گذشته است . بزودي نوه دار هم خواهم شد ...
تمام مطالب خاطرات پرواز در وبلاگي جداگانه به آدرس ذيل گرد آوري شده است :
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
ايام به كام




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه
agha behrooz man swed hastam kheliy dooset daram omedvaram ke hamesh salamat bashi ghorbanat shahram
پاسخ
شهرام عزيزم
پسر نازنين ام .. باور كن من هم خيلي به شما عزيزان افتخار مي كنم و هميشه در قلب من جا داريد
شهرام جان .. خيلي مواظب خودت باش پسرم .. درس ها رو بخوان تا انشاالله فردا در ايران خودت .. خدمت كني
موفق و پيروز باشي
عمو بهروز عزيز:
سلام و خسته نباشيد. نمي دونم الان تو مسافرت هستيد يا تهران ولي هر جاكه هستيد در پناه خدا باشيد.
داشتم اين مطالب قبلي رو مي خوندم ديدم نوشتيد "راستي اگه يادم باشه و حوصله داشته باشم ، يه روز ماجراي خواستگاري رفتنم رو حتمآ مي نويسم . تجسم كنيد كه آن ها نمي دونستند كه من تركي بلدم و در زمان مشورت با خود ، حرف هاي محرمانه اي زدند كه من نبايد مي شنيدم ...."
گفتم ياد آوري كنم.
قربونتون
امير بازيار (كامل مي نويسم كه با دوستان ديگه اشتباه نشه)
پاسخ
امير عزيز و نازنين .. قبل از هر چيز به خاطر كامنتي كه نوشتي ازت تشكر مي كنم ... دوم اين كه نه هنوز نرفته ام .. اگه خدا بخواد هفته آينده عازم خواهم شد .. از ياد آوري به جايي كه كردي ممنونم
راستي امير جان اين جور مشخصات نوشتن ، كامل نيست .. بايد بنويسي امير يازيار ، هموني كه لوگو ها رو طراحي كرد !! جدي مي گم .. وگرنه من نمي دونم اين امير خان بازيار عزيز چه لطفي به من كرده است
شاد و سربلند باشي
سلام آقاي مدرسي عزيز
"پاسخ
امير عزيز و نازنين .. قبل از هر چيز به خاطر كامنتي كه نوشتي ازت تشكر مي كنم ... دوم اين كه نه هنوز نرفته ام .. اگه خدا بخواد هفته آينده عازم خواهم شد .. از ياد آوري به جايي كه كردي ممنونم
راستي امير جان اين جور مشخصات نوشتن ، كامل نيست .. بايد بنويسي امير يازيار ، هموني كه لوگو ها رو طراحي كرد !! جدي مي گم .. وگرنه من نمي دونم اين امير خان بازيار عزيز چه لطفي به من كرده است
شاد و سربلند باشي
"
مي نويسم امير بازيار همون كه عمو بهروز هميشه بهش لطف داره.
پاسخ
امير جان منو حسابي شرمنده مي كني عزيزم
من كه كاري براي شما پسر خوبم انجام ندادم
دمت گرم عمو بهروز اون خاطره خواستگاريتو بنويس حتما خيلي باحاله؟
پاسخ
چشم خوب شد يادم انداختي .. حتمآ خواهم نوشت
تبریک مرا بعد از 34 سال بپذیرید.
پاسخ
جناب محمدي گرامي ، خيلي ممنون استاد عزيزم
سلام آقای مدرسی عزیز
من محمدی هستم ؛ سردبیر سایت عصرایران.
مدت هاست که مطالب شمارا می خوانم و از اطلاعات شما و البته قلم زیبا و روان تان لذت می برم .
خوشحال می شوم در مجموعه عصرایران نیز بتوانیم از قلم تان بهره مند شویم و هر از گاهی نیز درباره مسادل تخصصی پرواز مصاحبه هایی نیز با شما داشته باشیم .
تلفن دفتر عصرایران 88929947 الی 50(تهران) و همراه من هم هست :
09121075443
اگر صلاح بدانید و تماس بگیرید ممنون می شوم .
با تجدید احترام
محمدی
پاسخ
سرور گرامي جناب آقاي محمدي عزيز
استاد از اين كه انسان فرهيخته اي چون جنابعالي خواننده مطالب حقير هستيد ، خيلي خوشحال شدم . و به آن افتخار مي كنم .
در مورد انجام مصاحبه .. راستش استاد نازنين صادقانه عرض مي كنم اساتيد بزرگوار و با دانشي هستند كه گفتگو با آن ها باعث افزايش آگاهي مخاطبان خواهد شد . و من در مقابل آن ها اصلآ تخصص چنداني ندارم
ولي به هر صورت ، اگه صلاح مي دانيد بنده حقير در خدمت باشم ، با افتخار مي پذيرم
شاد و موفق باشيد
جناب آقای مدرسی عزیز سلام و خسته نباشید.
حدود3ساعتی میشه که اتفاقی با این وب لاگ آشنا شدم.هنوز از خوندن مطالب خصوصا خاطرات خسته نشدم.به عنوان یکی از اعضای خانواده بزرگ نیروی هوایی از شما تشکر و قدر دانی میکنم. پاینده باشید
پاسخ
سعيد عزيز و بزرگوار
واقعآ خوشحالم كه دوستي ديگر از تبار ياران قديمي به جمع صميمي ياران همدل سايت پيوسته است
خير مقدم عرض مي كنم .. و افتخار مي كنم سعيد جان نازنين نظر مثبتي به دل نوشته هاي من كهنه سرباز دارد
پاينده باشي دلاور
salam man arsham hastam az mashhad shoma ro nemishnasam mikham bedoonam ke shoma baad az enghelab koja boodid va aya az nazare siasi (makhsusan ba in khaterat) moshkeli baratoon dorost nashode?
پاسخ
دوست عزيزم ... مگر خاطرات من چه اشكالي داره كه براي من مشكلي به وجود بياورد ؟ آيا جز اين است كه خاطرات دلاور مردي هاي هموطنانم را در جبهه هاي جنگ بيان مي كنم ؟ آيا جز تشويق جوانان و راهنمايي آن ها كار خلافي مرتكب شده ام ؟ يا فكر مي كني ريا و دروغ مي نويسم كه بايد بترسم ؟
من جز واقعيت و خاطرات قديمي خود چيزي نمي نويسم .. كه مشكل ساز باشه ؟
نكنه از اين كه چند خاطره از مسئولان نظام قديم نوشتم و از پرواز با آن ها ياد كردم فكر مي كني مشكل بوجود بياوره ؟
عزيزم از قديم گفته اند طلايي كه پاك است چه منت اش به خاك است .. نه دزدي كردم .. نه رانت خواري كردم .. نه به مال مردم چشم داشتم .. هر جاا رفتم با دل و جان كار كردم .. از مال دنيا هيچ چيز هم ندارم كه غصه از دست رفتنش را بخورم ... آيا در مرام شما و دوستانت بيان صداقت جرم است ؟ گذشته من و ساعات پروازم در جبهه هاي جنگ مشخص است عزيزم ..
گر نگهدار من آن است كه من مي دانم
شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد
پاينده باشي .. مرسي از نگراني ات
فدات بشم پسرم
جناب مقدسی
در این مدت کوتاهی که با سایت شما تصادفاً آشنا شدم تقریباً هر از چندگاهی برای خواندن خاطرات شیرین و جذاب شما به وبلاگتان سر می زنم.
در خاطرات پرواز با والاحضرت شهرام پهلوی(ایشان افسر نیروی دریائی بودند)گفته بودید که پاچه خوری ایشان را کرده بودید.
بنده شما را نمی شناسم اما از طرز قلم زدنتان استنباط می شود که شما بایستی خیلی جسور و با شهامت باشیدو ضمن اینکه در فن نگارش تسلط وافر داریدفوق العاده با هوش و سیاستدار نیز هستید.
برایتان آرزوی صحت و سلامتی دارم
پاسخ
جناب آروندي عزيز و گرامي .. خيلي خوشحالم كه دوستي فرهيخته و بزرگواري چون شما آشنا شده ام ..
دوست عزيز .. اتفاقآ انساني بسيار ترسو و خنگي هستم .. در مورد نگارش هم بايد عرض كنم من تنها يك راوي خوبي هستم .. نه نويسنده .. اگه فكر مي كنيد خوبه .. صرفآ ماجرا ها خوب بوده و من آن را صادقانه بيان كردم .. خود من هيچ هنر خاصي در اين رشته نداشته و ندارم .. پير مردي هستم .. تنها و گوشه گير در كنج خلوت خانه استيجاري ام به يادآوري گذشته ها مي پردازم ... همين .. البته الان ديگه تنها نيستم .. چون دوستان نازنيني چون شما ياران گرامي دارم .. كه همه هستي ام را تشكيل مي دهيد .. در مورد هوش و ذكاوت اصلآ حرفي نمي زنم .. چون مطمئن هستم انساني فراموشكار و دست و پا چلفتي مي باشم .. جناب آروندي .. اگه شما با تيمسار آروندي نسبتي داري .. خوشحال مي شوم عكس يا خاطره اي اگه از ايشان داريد برايم بفرستيد تا براي زنده نگاه داشتن نام فرمانده اي مقتدر و توانا خلباني شجاع و با تجربه مطلبي مستقل بنويسم .. خوشحال مي شوم اين كار رو انجام بدهيد
موفق باشي عزيزم
سلام جناب مدرسی
اون شخص شهریارشفیق واخرین درجه اش ناخدا یکم ( معادل سرهنگ تمام ) بود . داری تخصص های مختلفی از جمله افسرناوبر ،خلبان هلی کوپتر و هاورکرافت بود . پسر اشرف پهلوی بوده ولی بر خلاف مادرش انسان درست و مثبتی بود .همسرش دختر دکتر اقبال بود . بعدها در ظاهرا انگلیس به جای برادرش ( فکر کنم شهرام ) که در مواد مخدر فعال بود اشتباها باشلیک چند گلوله بقتل رسید . البته ما ان موقع نوجوان بودیم و لی این خاطرات بدلیل شخصیت خاص وی و اینکه پدر من افسر نیروی دریایی بود بوضوح در خاطرم مانده است . به هرحال انسانی باسواد ،سلامت ؟،خوشنام و وطن پرست بود .
موفق باشید
پاسخ
فرهنگ عزيز و نازنين
ممنون از توضيحاتي كه مرقوم فرمودي ... پسرم اصل همين است كه آدم در هر نظام و حكومتي درست باشد .. به قول شما اگر چه مادرش داراي فساد اخلاقي بود و به عنوان ام الفساد از او نام برده مي شود ... ولي مي بيني كه در مورد فرزندش كه انسان خوب و با سوادي بوده ، همه به نيكي ياد مي كنند
و به نظر من نام نيك بهترين سرمايه براي يك انسان است كه در اين دنيا به يادگار مي گذارد
براتون آرزوي موفقيت و شادكامي دارم
درود جناب مدرسی..من که اینقدر از داستان زندگی یا به قول معروف زندگی نامه ی دیگران بدم می اومدو تا حالا حتی یک رمان وحتی یک سرگذشت و از این قبیل چیز ها نخونده بودم ولی وقتی پای کامپیوترم میشینم و اولین خط از مطالب شما رو می خونم دیگه محاله که تا تهش نرم ....من به نوبه خودم به این همه استعداد نویسندگی شما آفرین می گم ...واسه خودتون و نوه هاتون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم. بدرود..
پاسخ
ممنون دوست عزیز و فرهیخته ام
خوشحالم که نوشته های بنده با شما ارتباط برقرار کرده است
با آرزوی موفقیت برای شما دوست خوبم