درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  باور می کنید " والاحضرت پهلوی " من را به همسرم رساند ؟

تو خارك يه جوري سر حرف رو باز كردم .. گفتم قربان از اين باعچه معروف ديدن كرديد ؟ گفت آره .. ولي من از محصولاتش استفاده نمي كنیم . چون تقريبآ مصنوعي است . ما معمولآ نيازمون رو از پاريس يا لندن تآمین می کنیم !! بعد پرسيد شما مرتب اين جا مي آييد ؟ آهي از ته دل كشيدم و مثل هنرپيشه كه نقش بازي مي كنند ، گفتم ..

باور می کنید " والاحضرت پهلوی " من را به همسرم رساند ؟

سخني با شما خوبان :

بهتره بي مقدمه برم سر اصل موضوع . دو روز پيش كه در سايت "بالاترين " كامنت ها رو مي خوندم ، يكي از همون آقايوني كه بنده خدا مرتب در آن سايت به پست ها ام رآي منفي مي داد ، مطلبي برام نوشته بود كه با خوندنش حسابي شوكه شدم . و تازه دوزاري ام افتاد كه چرا اين شخص محترم از من دلخور است ! وي در قسمتي ازپيام اش نوشته بود كه من به منتقدان ام توهين نموده ام . از آن جا كه هرگز به خاطر نمي آورم در زندگي ام به شخصي توهين كرده ام ، فوري از وي به خاطر اين سو ء برداشت اش عذر خواهي نمودم . و توضيح دادم ممكنه در حالت خستگي و عصبانيت ، پاسخي گفته ام كه توهين تلقي شده است  . به هر حال به هر دليلي كه ايشون اين برداشت رو نموده بود ، جا داشت پوزش بخواهم ... كه چنين كردم . اما در بخش ديگر نظرات اش جمله اي نوشته بود كه به شرافتم سوگند ، از خودم متنفر شدم . و تمام آن شور و اشتياقي كه در اين سه ماه داشتم ، بكلي از بين رفت . و هر چه تلاش كردم روي سوژه هايي كه انتخاب نموده بودم تامطلب بنويسم ، ميسر نشد . در پاسخ آن عزيز محترم نوشتم ، بخاطر اين سو ء برداشت و اثبات تفكر اشتباه اش نسبت به من ، ديگه تا مدتي به سايت " بالاترين " نخواهم آمد . و واقعآ هم نخواهم رفت . اما كلام او تآثيرش رو گذاشت . و از ديروز در خود هيچ اشتياق و حسي براي نوشتن ، نيافتم . امروز هم از صبح هر چه تلاش نمودم ، قادر به نگارش نشدم . الان ساعت ۱۰ شب است و يك بار ديگر دارم سعي ام رو مي كنم . پيشاپيش از همه دوستان خوب به دليل افت حس و حال مطلب ، پوزش مي خواهم .

سال ها قبل از انقلاب

اگه به خاطر داشته باشيد ، در يكي از پست هاي قبلي اشاره به فرم ازدواج نمودم ( اينجا ). در ايام قبل از انقلاب هر يك  از پرسنل نيروي هوايي كه قصد ازدواج رو داشتند ، بايد قبل از رفتن به پاي سفره عقد و گفتن " بله " مي بايستي در فرمي ويژه تمام مشخصات هفت پشت عروس شامل مشخصات خانواده ، بستگان دور و نزديك ، محل هاي زندگي و تحصيل ، اسامي دوستان و.. را به طور كامل نوشته و به اداره ضد اطلاعات تحويل داده ، بعد از چند ماهي انتظار اگه آن ها تشخيص مي دادند كه  " عروس خانم " صلاحيت وصلت رو داره ، اوكي رو صادر مي فرمودند !! و گرنه بايد آقا داماد  با كمال شرمساري به خانواده دختر با گردني كج اعلام مي كرد كه ... شرمنده ... موافقت نشد ... انشاالله فردي مناسب گير دخترتون بياد ...

 

نمایی از کابین هواپيما

 گاهي هم اين " اوكي " بيش از چندين ماه به طول مي انجاميد . نمي شد  از اون ها هم در اين مورد سئوال كرد ، چون اگه خداي ناكرده بعد ها جواب منفي مي آمد ، به خاطر اين پي گيري طرف رو به موآخذه مي كشوندند . البته حساسيت مشاغل هم فرق داشت . براي بعضي پست ها حتي يكي دو ماهه هم مي آمد . براي بعضي ها مث من ، از سال هم گذشت !! بدي اين ماجرا اين بود كه نمي شد قبل از نامزدي فرم رو تكميل كرد . چون ممكن بود بهم بخوره . خب اگه هم نامزد مي كردند و بعد از چندين ماه پاسخ منفي بود ، بيچاره دختر و خانواده اش ضربه مي خوردند . آن هم در جو آن ايام كه روابط دختر و پسر مثل حالا نبود ..

استغفرالله من هم از ميان پيغمبر ها  " جرجيس " رو انتخاب كرده بودم !! يعني با اين همه دختر كه تو فاميل و در و همسايه بود ، درست رفتم انگشت رو دختر يه خانواده اي گذاشتم كه پدر و پدر بزرگش مال "بادكوبه " شوروي بودند !! يعني متعلق به نسلي بودند كه از شوروي به ايران مهاجرت كرده بودند . اصولآ رژيم سلطنتي و ضد اطلاعات ارتش ، بد جوري روي شوروي حساس بودند . و فكر كنم آن ها رو سمبل جاسوسي مي پنداشتند . ضمن اين كه آن ها " ترك " يا درست ترش " آذري " بودند . و مي دونيد به تعصب و غيرت بيش از اندازه هم شهره هستند . به عبارتي اگه  "اوكي " ام نمي آمد ، روزگارم سياه مي شد . طفلكي ها حق هم داشتند . بعد از يك سال نامزدي ، نمي شد كه بگم ... ببخشيد ... موافقت نگرديد .. شايد باورتون نشه ، وقتي  پاسخ تآئيد ازدواجم از ۱۰ ماه گذشت ، شب ها همه اش كابوس مي ديدم . تو خواب مي ديدم كه برادرهاي نامزدم من رو به سيخ كشيده اند و دارند كبابم مي كنند !! واقعآ وحشت داشتم . ...

بازدید شاه از پایگاه شکاری و گفتگو با خلبانان

در همون اوضاع و احوال ، كه اصلآ دل دماغ پرواز رو هم نداشتم ، يه اتفاقي برام رخ داد كه از اين دغدغه رهايي يافتم . همان طور كه در پست هاي قبلي هم اشاره كردم . شخص شاه و خاندان سلطنتي ، هر از گاهي با ما  پرواز مي آمدند . مخصوصآ در زمان ارتشبد خاتم كه فرمانده نيروي هوايي بود ، به خاطر وصلت اش با خاندان پهلوي ( داماد شاه بود ) ، اين امر خيلي زياد تحقق مي يافت ....  تا قبل از پيروزي انقلاب ، ما هر هفته يه پروازي داشتيم بنام " مسير دريايي " اگه اشتباه نكنم ، دوشنبه ها مي رفتيم و روز بعدش غروب بر مي گشتيم . يعني خانواده نيروي دريايي رو از تهران سوار مي كرديم و ابتدا  به بوشهر سپس جزيره خارك و از اون جا به آبادان مي برديم . شب رو در خرمشهر ميهمان نيروي دريايي بوديم ، فرداش همين مسير رو بر مي گشتيم ....

يه روز از همه جا بي خبر رفتم اداره ، ديدم در تابلوي پرواز اسمم جلوي طياره " مسير دريايي " نوشته شده است . من اين پرواز و مسير رو خيلي دوست داشتم . دليلش اين بود كه در جزيره خارك يه باغچه اي بود كه به روش مصنوعي خيار و گوجه فرنگي و... توليد مي كرد و من آدمه شكمو ، از مشتريان پرو پا قرص آن جا بودم !! براي همين با خوشحالي پذيرفتم  . قبل از اين كه پرواز كنيم ، ديدم كه يه ماشين تشريفات با كلي اسكورت و دبدبه نزديك هواپيما شد . حدس زدم كه بايد طرف از كله گنده ها باشه ! و بعد از دقايقي ديدم شخصي با لباس نيروي دريايي از ماشين پياده شد . و بلافاصله اطرافيانش به تكاپو افتادند . و به سمت كابين خلبان راهنمايي اش نمودند ...

تیمسار خاتم و شاه

تو هوا فهميدم اين بابا كيه ... راستش اسمش رو بياد نمي آورم ... والاحضرت شهرام ..؟ شهريار ..؟ يه اسمي تو همين مايه ها !! قامتي كشيده با اندامي ورزيده كه تو لباس دريانوردان ، ببخشيد نيروي دريايي خيلي خوش تيپ به نظر مي آمد .  درجه اش رو هم نمي دونم چي بود ! از شما چه پنهون با وجوديكه خودم نظامي بودم ، يكي درجات نيروي دريايي رو و ديگري شهرباني رو سر در نمي آوردم !! به هر حال فرقي تو بيان ماجرا نمي كنه ... بعد از اين كه بوشهر نشستيم ، تو دلم دعا مي كردم خدا كنه اين جا پياده نشه ، تا حسابي مخ اش رو بزنم ! خلاصه رفتم جلو ، و بعد از چاق سلامتي ، سر حرف رو با ... قربان پرواز چطور بود ..؟ خسته كه نشديد انشاالله ... و از اين قبيل واژه ها .. باز كردم . كاري كه تو عمر پدرم از اين ادا اصول ها در نياورده بودم . اما به خاطر آبروي يه خانواده مجبور شده بودم ......!!

خوشبختانه ديدم طرف اصلآ با تكبر نيست . با خنده و وقار خاصي جواب سئوالات پاچه خواري من رو داد . خوشحال شدم . مخصوصآ وقتي شنيدم كه تا ته خط با ما است . روي همين اصل با خود گفتم بهتره كم كم روش كار كنم . تا حسابي قاپش رو بدزدم . فكر كردم اگه بي مقدمه خواسته ام رو مطرح نمايم ، ممكنه پاسخ اش منفي باشه .. و حالم تو پرواز گرفته بشه .. مقصد بعدي ما جزيره زيباي خارك بود . وقتي زمين نشستيم ، انگار ۲۰ ساله كه مي شناسم اش !! با پررويي هر چه تمام تر ، خودم رو بهش چسبوندم !! و هر جا مي رفت با او مي رفتم ... بگذريم كه كلي از امرا و مسئولين والا مقام براي عرض ارادت به حضور مي رسيدند ...

تصویر هواپیمای سی -۱۳۰

تو خارك يه جوري سر حرف رو باز كردم .. گفتم قربان از اين باعچه معروف ديدن كرديد ؟ گفت آره .. ولي من از محصولاتش استفاده نمي كنیم . چون تقريبآ مصنوعي است . ما معمولآ نيازمون رو از پاريس يا لندن تآمین می کنیم !! بعد پرسيد شما مرتب اين جا مي آييد ؟ آهي از ته دل كشيدم و مثل هنرپيشه كه نقش بازي مي كنند ، گفتم .. قربان پدر مجردي بسوزه ... مجبوريم همه اش خيار و گوجه فرنگي با پنير بخورم !! گفت خب چرا ازدواج نمي كني ..؟ ديدم بهترين موقع براي شرح ماجراست .. !! شروع كردم از سير تا پياز رو براش تعريف كردم . چهار تا هم گذاشتم روش كه خانواده نامزدم مثلآ صبرشون به سر اومده .. مي خوان بدن به كس ديگه ... و ...

 

نمایی از یک فروند هواپیمای سی -۱۳۰

خلاصه آن قدر گفتم كه خودم هم باورم شده بود . والاحضرت كه واقعآ نحت تآثير حرف هاي من  قرار گرفته بود ، پرسيد اگه اوكي شما بياد همه چيز رو به راه مي شه ..؟ عرض كردم بله قربان  كافي است يه توصيه بفرماييد . گفت رسيديم آبادان يادم بينداز به تيمسار خاتم يه زنگي بزنم  . ديگه سر از پا نمي شناختم . نمي دونيد فاصله خارك تا آبادان رو چه جوري طي كردم . بعد از رسيدن به آبادان ، اومد تا از من تشكر كنه و خسته نباشيد بگه ...  و بعدش ازم خواست مشخصات ام رو براش بنويسم .. سريع مشخصات ام رو كامل با خطي زيبا نوشتم و دادم دستش ... ديگه آن قدر احساس صميميت مي كردم كه تا پاي ماشين در حالي كه بدرقه اش مي كردم ، بهش گفتم قربان بعد از خدا اميدم به شما است . انشالله كه فراموش نخواهيد فرمود ....... !

همون طور كه گقتم يك سال بيشتر از زمان ارسال فرم هايم مي گذشت . بعد از بازگشت از پرواز ، يك سره به منزل نامزدم رفتم و ماجرا رو تعريف كردم . ولي فكر كنم پدرش حرفم رو باور نكرده بود ... چون تا حالا خيلي از اين وعده ها داده بودم . از تو اتاق صداي پدرش مي آمد كه به زبون آذري مي گفت : كپي اوغلي گنه يالان دئير .. بو ده بيزه سئري يب ده .شيطان دئير گي ديم ووروم با شونا !! ( يعني مردك دروغ مي گه ... او ما رو مسخره خودش كرده ... شيطان مي گه برم بزنم سرش !! ... دقيق نمي دونم چه مدت از اين ماجرا گذشته بود كه يه روز به ضد اطلاعات احضار شدم .. و در اون جا فهميدم كه بالاخره اوكي ام اومده ...

 

خلاصه بعد از سپري شدن بيش از يك سال ، پاي سفره عقد نشستم . راستي اگه يادم باشه و حوصله داشته باشم ، يه روز ماجراي خواستگاري رفتنم رو حتمآ مي نويسم . تجسم كنيد كه آن ها نمي دونستند كه من تركي بلدم و در زمان مشورت با خود ، حرف هاي محرمانه اي زدند كه من نبايد مي شنيدم .... الان حدود ۳۴ سال از اين ماجرا گذشته است . بزودي نوه دار هم خواهم شد ...

تمام مطالب خاطرات پرواز در وبلاگي جداگانه به آدرس ذيل گرد آوري شده است :

http://bmodarresi.blogfa.com/

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                                                                               ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 7382
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35