درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  روزی که " ساواکی ها " در آسمان شکنجه شدند !

تصوير آرشيوي است

واقعآ وحشت كرده بودم . خيلي خيلي ترسيده بودم . با خود گفتم عجب غلطي كردم با او به اين سفر اومدم . كساني كه از جاده چالوس مسافرت كرده اند ، مي دانند فاصله كو ها خيلي نزديك به هم هستند . ولي او با خونسردي از لا به لاي اين كوه ها عبور مي كرد . فاصله بال هاي طياره به كوه ، خيلي خيلي كم بود . كوچكترين غفلت سبب برخورد و انفجار مي شد . همش فكر مي كردم

روزی که  " ساواکی ها " در آسمان شکنجه شدند !

يك روايت واقعي :

 

یه توضیح کوتاه در باره سایت :

با پوزش فراوان از خوانندگان محترم ، به اطلاع مي رسانم : قرار بود از امروز مطالب به جاي "وبلاگ " در سايت جديد "پست " بشه . اما واقعيت اين است كه به دليل كامل نبودن ابزار اديت سايت . قرار بود بعد از نگارش در بلاگفا ، در سايت كپي گردد . من ديشب چنين كردم ، اما به جاي تصاوير و متن ، كلي فونت  عجيب و غريب نمايان گرديد . به همين دليل من ابتدا اطلاعيه تغير آدرس رو از وبلاگ ام خذف كردم . و مطلب را بجاي سايت ، در وبلاگ قرار دادم . انشاالله بعد از رفع نواقص بزودي پذيراي شما در سايت جديد خواهم گشت .

قبل از انقلاب ..:

هنوز انقلاب اسلامي ايران به ثمر نرسيده بود . و ما كماكان هر از چند گاهي براي " خاندان سلطنتي " پرواز انجام مي داديم . در اون زمان اگه پرواز داخلي بود ، خود شاه گاهي به كابين مي آمد و پرواز انجام مي داد . خلبان مخصوص خاندان پهلوي ، سرهنگ بهزاد معزي بود . اگه هم پرواز خارج از كشور داشتيم ، معمولآ در اختيار ساواكي ها قرار مي گرفتيم . بعضي از آن ها بقدري وحشي و عقده اي بودند كه حد و حساب نداشت . مدام به آدم گير الكي مي دادند . ...

تصوير سرهنگ بهزاد معزي خلبان مخصوص شاه

لازم است براي روشن شدن ذهن خوانندگان جوون عرض كنم ، در ايامي كه من در ارتش خدمت مي كردم ، مقررات نظامي خيلي شديد و خشك بود . همه موظف بودند به مافوق خود ، حتي اگه يك روز هم قديمي تربود  ، احترام  بگذارند . رابطه ها همه سرد و فاقد احساس بود . حتي يادمه كه در دوران آموزش به ما گفته بودند ، اگه روي درختي درجه اي نصب بود ، شما بايد به آن درخت حتمآ احترام بگذاريد !!! اين ضوابط در نيروي زميني خيلي شديد تر بود . اما همان ايام ، در نيروي هوايي مخصوصآ پايگاه ما كه با هواپيما سرو كار داشت از اين خبر ها نبود ...

در آن جا علم و دانش پروازي حرف اول و آخر رو مي زد . در يه پرواز بار ها پيش مي آمد كه خلبان يك هواپيما مثلآ يه ستوان يك بود ، در حالي كه كمك او سرهنگ بود !!  و قانونآ سرهنگه بايد به حرف اون ستوانه احترام مي گذاشت . و اين موضوع براي درجات بالا و پرسنل نيروي زميني ، تعجب آور بود . طبق قانون خلبان هواپيما ، فرمانده بالاترين مقام در داخل طياره است . حتي اگه شاه يا رئيس جمهور داخل هواپيما باشد .  اما ساواكي ها اين درك رو نداشتند ...

تصوير آرشيوي از يك خلبان در داخل كابين سي -130

در يكي از روزهاي همين ايام بود كه براي ماموريتي به " اسوان " مصر رفتيم . قرار بود وسايل كاخ نو ساز وليعهد رو كه در " نوشهر " ساخته مي شد ، بياوريم . حضور ما در اين شهر زيباي آفريقايي كمي به طول انجاميد . ظاهرآ هر تكه اش رو از جايي مي آوردند . ما هم جز استراحت و گردش با حق ماموريت بالايي كه به دلار مي گرفتيم ، كار خاصي نداشتيم . و واقعآ مثل يك شاهزاده !! رفتار مي كرديم . اما مشكل ما همين تيم ساواكي بود كه خودشون هم نمي دونستند چي مي خواهند ...

وقتي براي سر كشي پاي هواپيما مي رفتيم ، عين يه جاسوس با ما برخورد مي كردند . ما هم اصلآ به آن ها اهميت نمي داديم . بهترين روش و تنبيه براي آدم هاي عقده اي ، همين بي اعتنايي است . ( كاري كه من در سايت بالاترين با بعضي آدم هاي رواني و عقده اي انجام مي دهم !!‌) . ولي اصلآ از رو نمي رفتند . خلاصه بعد از بار گيري به سمت ايران پرواز كرديم . خوب يادمه  چهارشنبه روزي بود كه به تهران نشستيم . قرار شد روز بعد ، تيمي ديگر اين طياره رو به نوشهر ببره ...

تصوير آرشيوي است

خونه ما در پايگاه بود . با اداره زياد فاصله اي نبود . فرداي آن روز خلباني كه قرار بود با اين هواپيما پرواز نمايد رو تصادفي ديدم . اسمش فرهاد بود . درجه اش خيلي پائين بود ، اما يكي از بهترين و ورزيده ترين افسران خلبان محسوب مي شد . فرهاد به من گفت : بهروز جان چه خبر ..؟ مصر خوش گذشت ؟ خلاصه بعد از كلي حال و احوال ، به من گفت تو هم با ما بيا ... تا بار طياره رو خالي مي كنند ، حسابي مي ريم دريا و شنا مي كنيم .. چون كار خاصي نداشتم ، پذيرفتم . و بهش گفتم تا تو موتور طياره ات رو آتيش مي كني ، من برم خونه مايو بردارم . با شورت مامان دوز كه نميشه شنا كرد !!

بعد از دقايقي ، به سمت شمال پرواز كرديم . من تو كابين بغل دست فرهاد ايستاده بودم و داشتم جاتون خالي مناظر زيباي زير پايم رو تما شا مي كردم . اين رو هم اضافه كنم كه در ميان انواع مختلف هواپيما ، كاين سي -۱۳۰ خيلي بزرگ و دلگشا است . دو رو برت پر از پنجره است . با يك مبل راحتي و يك تختخواب يك نفره بالاي آن ، حسابي لذت بخش است . به خصوص كه فقط تماشاگر باشي و هيچ مسئوليتي هم در پرواز نداشته باشي ...

تصوير آرشيوي است

 

بعد از چند دقيقه در باند فرودگاه زيباي نوشهر فرود آمديم . اون هايي كه اون جا رفته اند ، خوب مي دانند كه در انتهاي رمپ پرواز ، روبروي ساختمان برج ، يه راهي به سمت ساحل دريا داره . ( شايد حالا بسته باشند ) .تعدادي از همين ساواكي هاي عبوس و خشمگين به همراه چند نفر افسر نيروي زميني آن جا حضور داشتند . از لود مستر هواپيما پرسيديم چقدر طول مي كشه تا بار تخليه بشه ؟ گفت نيم ساعت . براي همين با فرهاد راهي دريا شديم ....

زيبايي طبيعت و شوخي هاي من و فرهاد ، گذشت زمان رو از ما گرفت . شايد بيش از يك ساعت تو آب بوديم . سپس به ساحل برگشته و لباس هايمون رو پوشيديم . وقتي وارد رمپ شديم ، يكي از همون پرسنل نيروي زميني كه درجه سرهنگي داشت ، در ميان جمع خيلي ناجور به سر فرهاد داد و بيداد كرد . هر يك از ساواكي ها هم يه جور قر مي زدند . و مرتب تهديد مي كردند . چند بار خواستم جواب بدم ، فرهاد اشاره كرد كه چيزي نگو .. بسپار به من ...

تصوير آرشيوي است

نمايي از داخل كابين هواپيماي سي - ۱۳۰

جالب تر از همه ، اون سرهنگه مدام فرياد مي زد كه چرا احترام نظامي نگذاشتي !! فكر مي كرد چون فرهاد درجه اش پائين است بايد جلوي او خبر دار واسته !! فرهاد هم خونسرد به اون ها نگاه مي كرد و لبخند مي زد . مي دونستم فرهاد كسي نيست كه زير حرف زور بره . قبلآ هم كه خلبان هواپيماي شكاري بود ، به خاطر همين روحيات و اخلاقش ، يك يا دو درجه او رو گرفته بودند !! براي همين طفلك يه ستاره روي شونه اش داشت . ...

شكنجه ساواكي ها در آسمان ..:

همه ساواكي ها به همراه همون سرهنگ عقده ايه سوار طياره شدند . هوا بسيلر گرم بود . تابش آفتاب به بدنه فلزي هواپيما ، درونش رو چون كوره داغ كرده بود . عرق از سر روي تمام مسافران جاري بود . فرهاد به تعمد ، هواپيما رو سر باند معطل كرد . و چون ترافيكي نبود ، با حوصله با برج به گفتگو پرداخت . از طرفي فقط كولر داخل كابين رو روشن كرده بود . ولي قسمت مسافران همچنان داغ داغ بود . بعد از دقايق بسي طولاني ، عاقبت از زمين بلند شد . ...

تصوير آرشيوي است

از درون گوشي به لود مستر ها خواست تا آن ها هم به داخل كابين بيايند . بعد از اين كه كمي از زمين فاصله گرفت ، چرخ هاي هواپيما رو جمع كرد و به مسيرش ادامه داد ... من ديدم فرهاد زياد اوج نگرفت !! اولش زياد اهميت ندادم . چون براي ديدن مناظر ، گوشي به گوشم نگذاشته بودم . بعد از چند دقيقه ديدم اي بابا ، فرهاد به جاي اين كه ارتفاع بگيره و از بالاي كوه ها عبور نمايد ، بر عكس ارتفاع رو پائين نگاه داشته و داره از ميان دره ها با ارتفاع خيلي پائين پرواز مي كنه !! ...

پيش خود فكر كردم شايد مي خواهد به من حال بده ... چون بهش تو دريا گفته بودم كه كلي از ديدن مناظر حال كردم .... اما ديدم نه ، بد جوري پائين گرفته !! گفتم نكنه طياره  ايراد پرشرايز گرفته كه نمي تونه بالا تر بره . براي همين گوشي اضافه اي كه در كنار خلبان قرار داره رو تو گوشم گذاشتم تا حرف ها رو بشنوم . با كمال تعجب شنيدم داره به لود مستر ها مي گه چند نفر ديگه  بي هوش شدند ؟!! نمي خواستم سئوالي بكنم كه حواسش پرت بشه .. چون فاصله كوه ها خيلي نزديك بود ، و او لج كرده بود از لاي كوه ها به صورت مار پيچ پرواز مي كرد . در يك لحظه فهميدم او چه تصميمي گرفته ..

تصوير آرشيوي است

واقعآ وحشت كرده بودم . خيلي خيلي ترسيده بودم . با خود گفتم عجب غلطي كردم با او به اين سفر اومدم . كساني كه از جاده چالوس مسافرت كرده اند ، مي دانند فاصله كو ها خيلي نزديك به هم هستند . ولي او با خونسردي از لا به لاي اين كوه ها عبور مي كرد . فاصله بال هاي طياره به كوه ، خيلي خيلي كم بود . كوچكترين غفلت سبب برخورد و انفجار مي شد . همش فكر مي كردم اگه دره ي جلوتر از اين  تنگ بشه ، چكار مي خواد بكنه ؟‌!! شكاري نيست كه با اشاره گاز ، عمودي بكشه بالا ! اين طياره با اين وزنش خيلي طول مي كشه كه سريع بالا بكشه ....

تو اون سرماي داخل كابين ، حسابي از ترس خيس عرق شده بودم . اخلاق سگ فرهاد رو مي دونستم كه اگه بهش بگم نكن يا دست بردار ، بيشتر آرتيست بازي مي كنه ( يكي دو چشمه از آن ها رو از زبون دوستانم شنيده بودم ) براي همين هيچي نگفتم . لود مستر ها هم مرتب تو گوشي آمار كساني كه غش كرده بودند رو به فرهاد مي دادند ... قربان يك نفر ديگه ... قربان سرهنگه هم بي هوش شد ... و فرهاد نيشخند مي زد و حواسش به كو ه ها بود . براي يك لحظه چشمم به دگمه درجه كنترل تنظيم هوا بالاي سر مهندس پرواز افتاد . با نا باوري ديدم اي بابا ، نه تنها كولر رو روشن نكرده ، درجه رو روي گرما يعني بخاري گذاشته است ...

تصويري از من داخل كابين تقريباآ در آن ايام

اصولآ پرواز در ارتفاع پائين ، به خاطر تكان هايي كه داره ، حالت تهوع به وجود مي آورد . براي همين اغلب مسافران در پرواز هاي هوايي موفع نشست و برخاست سرشون گيج مي ره ، چه برسه كه در چله تموز و در اوج گرما ، بخاري هم روشن باشه ... قوز بالاي قوز مي شه !! كم كم دره هاي خطرناك رو به سلامتي پشت سر گذاشتيم . اما همه اش با خود فكر مي كردم برسيم تهران ، چه بلايي سر فرهاد مي آورند .. ؟ مي دانستم او اصلآ گوشش به اين حرف ها بدهكار نيست . ديگه درجه اي هم نداره كه ازش بگيرند !! در اين لحظه يكي از لود مستر ها اعلام نمود ، قربان آخرين نفر هم غش كرد !! فهميدم بيچاره ها چه عذابي كشيده اند !!

نزديك تهران كه رسيديم ، رفت روي فركانس عمليات پايگاه ، و از طريق يو اچ اف به ديسپچ اطلاع داد كه چند دستگاه آمبولانس براي حمل مسافران خبر نمايند . همچنين اعلام كرد دستگاه تهويه مطبوع طياره خراب شده بود ، ولي الان خود به خود درست شد !! و ما تا چند دقيقه ديگه تو مهر آباد مي نشينيم !! و بعد از مدتي در باند ۲۹ چپ فرودگاه مهرآباد ، چرخ هاي هواپيما زمين گرم رو لمس كرد . وقتي آخرين موتور طياره خاموش شد ،‌و در هاي هواپيما باز شد ، از كابين پياده شدم و داخل كارگو رو نگاه كردم . چشمتون روز بد نبينه الهي .. طفلك مادر مرده ها هر كدوم به يه طرفي غش كرده بودند !! بوي تهوع همراه با گرماي داخل سالن هواپيما واقعآ غير قابل تحمل بود !!

تصوير يك فروند هواپيماي سي -130 نيروي هوايي ايران

به كمك مسئولين آمبولانس زير بغل مسافران رو مي گرفتند و به زحمت آن ها رو از طياره پياده مي كردند . قيافه سرهنگه در اون حالت خيلي تماشايي بود . تمام لباس هايش غرق استفراغ بود . ساواكي ها هم كم تر از او نبودند ، كراوات ها شون همه آلوده بود !! آن هايي كه عمري مردم رو شكنجه و آزار داده بودند ، اين چنين خود گرفتار غضب يه افسر دون پايه نيروي هوايي گشته بودند .  ظاهرآ با توجيهي كه فرهاد قبل از نشستن كرده بود ، بعيد مي دونستم كسي بهش گير بده .. خب هواپيما خراب شده  بود تقصير ما چه بود ؟‌

سال ها از اين موضوع گذشته است . هر وقت با اتوموبيل ام از جاده چالوس عبور مي كنم ، امكان نداره كه ياد اون لحظه نيفتم . مدام با خودم فاصله ها رو با پهناي طول بال هاي سي -۱۳۰ ، تجسم مي كنم .  واقعآ كاري به درست يا غلط بودن تصميم فرهاد ندارم . اما از نقطه نظر پرواز اون هم در ارتفاع پائين ميان دره هاي تنگ ، واقعآ شاهكار بود . ..مدت ها ست كه از فرهادخبري ندارم ... ولي خاطره پرواز با او هنوز در يادم است ...

تمام مطالب خاطرات پرواز در وبلاگي در آدرس ذيل جداگانه گرد آوري شده است :

http://bmodarresi.blogfa.com/

با احترام و تشكر :

بهروز مدرسي 

                                                                                                         ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 7010
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35