درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  فرود در جاده خاكي شهر ّ " بانه "

تصوير آيت الله صادق خلخالي

در دو طرف جاده ، سيل انبوه مسافران و رانندگان عبوري كه احتمالآ مدت طولاني اسير تشريف فرمايي  ما شده بودند ، با تعجب به اين غول آهني مي نگريستند . برادران ژاندارم چنان با دقت و وسواس  آن ها رو مهار كرده بود ، كه بنده خدا ها  حيرت زده   فكر مي كردند چه خبر شده است !! به هر حال براي برقراري مجدد رفت و آمد راه ، طياره رو در منتهي عليه جاده نگاه داشتييم ... 

فرود در جاده خاكي شهر  ّ " بانه "

اوايل انقلاب بود . هنوز كشور به ثبات سياسي و اجتماعي نرسيده بود . با باز شدن در زندان هاي كشور به خاطر پيروزي انقلاب ، اكثر مجرمان از زندان بيرون آمده و در همه جا رخنه كرده بودند . مخصوصآ سر كرده هاي باند هاي قاچاق مواد مخدر ، به همراه خلاف كاران حرفه اي دوباره به اعمال غير قانوني خود روي آورده بودند . و به دليل شرايط خاص مملكت ، و نبود نيروي انتظامي مقتدر ، اين افراد بي پروا و حتي آزادانه ، با حمل مواد مخدر و فروش آن به ثروت انبوهي دست يافته بودند .

در همين ايام بود كه نام يك روحاني به سر زبان ها افتاد . " آيت الله خلخالي " . او كه پيش از اين در مقام " حاكم شرع " دادگاه انقلاب اسلامي در محاكمه و اعدام سران نظام قبلي  نقش كليدي داشت ، با گرفتن حكمي از حضرت امام ( ره ) ،  در " ستاد مبارزه با مواد مخدر " به عنوان مسئول و حاكم شرع دادگاه هاي آن منصوب گرديد . و با قاطعيت شروع به محاكمه و اعدام قاچاقچيان پرداخت . روايت هاي فراواني است كه وي هيچ گونه رحم و گذشت نسبت به محكومان روا نداشته ، و هرگز به توصيه هاي برخي مسئولان نظام مبني بر تخفيف در مجازات مجرمين ، وقفي نمي نهاد .

تصوير آيت الله صادق خلخالي

                                        

آوازه محاكمه و اعدام هاي انبوه او ، رعب و وحشت فراواني در دل قاچاقچيان و سر كرده آن ها انداخته بود . و عرصه چنان بر آن ها تنگ شده بود ، كه اغلب اين مجرمان براي حفظ جان خود ، به روستا هاي دور افتاده و پرت روي  آورده بودند !. اما خلخالي با سفر به اطراف و اكناف ايران ، خواب راحت از ديدگان آن ها ربوده بود . خوب  به خاطر دارم  در آن روزگار ، يكي دو پرواز با وي داشتم ....

در يك مورد ، يادمه كه سر نخ يكي از بزرگترين شبكه هاي قاچاق مواد مخدر ، به شهر دور افتاده "بانه " كشيده شده بود . و حساسيت موضوع بقدري بالا بود ، كه به ما دستور دادند تحت هر شرايطي در اين شهر بي فرودگاه  و بدون امكانات فرود بياييم !! تا آن جا كه به خاطر مي آورم ، زمان خيلي محدود بود . و امكان گريز و موفقيت شبكه بزرگ قاچاق زياد بود . ( ما معمولآ در جريان اهداف ماموريت هاي شخص خلخالي  و ديگر مقامات بالاي نظام نبوديم . و تنها پرواز مان رو انجام مي داديم ) .  روش مرسوم و عقلايي حضور به شهر " بانه " ، پرواز به نزديك ترين شهر يعني اروميه ، سپس ادامه سفر با اتوموبيل يا هلي كوپتر است .

بر اساس همين ضرورت ها كه عرض كردم ، مقرر شده بود  زبده ترين كروي پروازي به اين ماموريت اعزام شوند . عزيزاني كه با الفباي پرواز آشنايي دارند ، متوجه هستند فرود در شهر فاقد فرودگاه و امكانات ناوبري چه مشكلات و مخاطراتي در بر دارد . به هر حال ما ماموريت يافتيم  در شهر " بانه " فرود بياييم !!  در ابتداي امر حتي نمي دانستيم چه كس يا كساني رو بايد با خود  ببريم . ولي حدس زده بوديم كه حتمآ خبر هايي آن جا است ...!!

       

     ذ                                          

  

                     

    

 

ساعت ۸ صبح از فرودگاه مهرآباد به سمت غرب كشور ، پر كشيديم .... در نقشه پروازي ما ، اين شهر به دليل نداشتن باند فرود ، تنها به نام آن اشاره شده بود . قرار گرديد در تنها  جاده شوسه اين شهر فرود آئيم . با رسيدن به نزديكي بانه ، كم كم از ارتفاع خود كاستيم ... از شانس خوب ما هوا آفتابي و عمق  ديد زياد بود .  در آن ايام هنوز  تشكيلات  " ژاندارمري " بر قرار بود . يعني هنوز در نيرو هاي نظامي ادغام نشده بودند . بر همين اساس از طريق بي سيم با آن ها تماس گرفتيم . و خواهش نموديم به فاصله چندين كيلومتر از هر دو طرف ، اين راه ماشين رو را كه محل تردد  اتوبوس و كاميون و سواري بود ، مسدود نمايند ....

ما دستور داشتيم طوري هواپيما رو براي نشستن  تنظيم نمائيم  كه با اولين شيرجه به زمين بنشينيم ! چون از نگاه ايمني ، اگر به هر دليلي در اولين " لندينگ " موفق به اين كار نمي شديم ، مجبور بوديم دوباره  ارتفاع گرفته و بعد از يك چرخش دايره وار كه طبيعتآ  از روي شهر عبور مي كرد ، مجددآ اقدام به فرود نمائيم ! در اين صورت انعكاس صداي غرش هواپيما در آن منطقه ، نه تنها قاچاقچيان رو ، بلكه هر بني بشري رو متوجه حضور هواپيما در منطقه مي كرد . و ديگه ماموريت ما ثمري نداشت . بدرد عمه مون مي خورد !! لذا به خواست خداوند ، چنان شد كه بايد مي شد . ...

 

در دو طرف جاده ، سيل انبوه مسافران و رانندگان عبوري كه احتمالآ مدت طولاني اسير تشريف فرمايي  ما شده بودند ، با تعجب به اين غول آهني مي نگريستند . برادران ژاندارم چنان با دقت و وسواس  آن ها رو مهار كرده بود ، كه بنده خدا ها  حيرت زده   فكر مي كردند چه خبر شده است !! به هر حال براي برقراري مجدد رفت و آمد راه ، طياره رو در منتهي عليه جاده نگاه داشتييم ...  حاج آقا خلخالي با تشكر ويژه از ما ها قدرداني كرد .... من به دليل طولاني شدن مطلب ، از بيان ماجراهاي تلخ وشيرين اين سفر و پرواز هاي ديگر با خلخالي  ، صرفنظر مي كنم و با بيان ماجرايي در اين رابطه ، از حضورتون مرخص مي شوم .....

از آن جايي كه در اغلب پرواز هاي ما ، مسئولين عالي رتبه نظام و مقامات ارشد مملكتي حضورداشتند ، اكثر آشنايان از بچه محل گرفته تا عمه و خاله ... و خلاصه هركي كه براش مشكلي پيش مي آمد ، يك راست مي دويد سراغ ما و التماس دعا .... يكي مي گفت براي بچه ام از جبهه مرخصي بگير .. ديگري مي گفت برادرم بي گناه تو زندانه ... يكي تير آهن مي خواست ... ديگري توصيه به شهرداري و هزار جور در خواست از اين نوع .....

مخصوصآ وقتي كه خبر پرواز من با خلخالي مث بمب صدا كرد ، ديگه روزگارم تلخ شده بود ..  روزي نبود كه بنده خدايي التماس دعايي نداشته باشد ...  هر چه مي گفتم بخدا زشته آخه يه پرواز بابا رو بردم ، حالا بيام يه لشگر آدم متخلف رو شفاعت كنم .. ؟ چي پيش خودشون فكر مي كنند ..؟ نمي گن اين مردك بنگاه مشكل گشا باز كرده ..؟‌ اصلآ شايد خلخالي من رو هم به جرم همدستي گرفت !! نمي شه .. به پير نمي شه ... ولي خب گاهي واقعآ مجبور مي شدم ...

 

البته من رو خلخالي كمي جرآت نمي كردم .... راستش رو بخواهيد از ابهت او مي ترسيدم ! ولي اغلب كار همه رو بي منت  راه مي انداختم . ( براي همين خدا هم هميشه بهم كمك كي كنه ) . در زمان رياست آيت الله موسوي اردبيلي بر ديوان عالي كشور ، شايد باورتون نشه كلي جوون رو از زندان آزاد كردم .. بگذريم . يه روز مادر يكي از همين جوون ها كه فكر مي كنم از جيبش يكي دو گرم حشيش كشف كرده بودند و به پست زندان هاي آقاي خلخالي گرفتار شده بود ، بد جوري عجز و ناله مي كرد . بدبخت پيره زنه همين يه شازده رو داشت كه نون آورش بود . ( عجب نوني هم در مي آورد !! ‌) طفلك كور هم بود . نمي دونم كي دست اين مادر مفلوك رو صبح ها مي گرفت و در خونه من مي آورد ...!!

خلاصه نتونستم مقاومت كنم ...  دل رو به دريا زدم و يه راست رفتم زندان قصر... جلوي زندان غوغايي بر پا بود .. كلي زن و بچه و كوچيك و بزرگ جمع شده بودند . و هر يك تقاضايي داشتند .. چون لباس پرواز تنم بود ، راحت تونستم از ميان جماعت انبوه خودم رو به در شرقي زندان برسونم . ابتدا چند ضربه به در زدم ... ولي صدا ي همهمه هاي مردم  نمي گذاشت شنيده شود . بعد از مدتي ،  پنجره كوچك در بزرگ آهني باز شد . يه چهره نتراشيده و نخراشيده از اون لاي پنجره با عصبانيت گفت : چيه ..؟ چه خبره ..؟ نوبر شو آوردي ... ؟!! ديدم اگه كوتاه بيام ، زندوني بي زندوني ...

من هم با تحكم گفتم : زود در رو باز كن !! مي خوام رئيست رو ببينم !! يارو كه انتظار چنين چيزي رو نداشت ، به گمان اين كه اشتباه شنيده گفت : رئيس كيه ..؟ با همون حالت امرونه جواب دادم : حالا رئيست رو نمي شناسي ؟‌ حاج آقا خلخالي رو مي گم .... طرف انگار شوكه شده بود ، با لكنت گفت .. ببخشيد كمي صبر كنيد ... راستي بگم  كي اومده !! فهميدم ظاهرش علط اندازه .. بلكه خيلي هم ساده است .  گفتم بگو خلبانت اومده ...چند دقيقه اي گذشت . ديدم همون برادر در رو باز كرد . پشت سرش يه آقاي قد بلند كه لباس سفيد مردان چاه بهار يا عرب رو بر تن كرده  بود و قامت رشيدي داشت ، گفت : من خلبان حاج آقا خلخالي هستم .. امرتون رو بفرمائيد جناب سروان ..

 

بهش اطمينان كردم و ماجرا رو از سير تا پياز گفتم . گفت حاجي الان جلسه داره .. ولي صبر كن ببينم چكار مي تونم برات بكنم . فهميدم خلبان هلي كوپتر حاج آقا است ... حالا چرا بجاي لباس پرواز او دشداشه پوشيده .. نمي دونم . دقايقي بعد خلخالي رو ديدم كه از يكي از اتاق هاي طبقه اول همراه خلبانش بيرون آمد . روي هر دو آستين عبايش ، پارچه سفيد رنگي كه دو طرفش كش داشت پوشيده بود . شايد بخاطر جوهري نشدن عبا اين كار رو كرده بود . با ديدن من طرفم اومد .. و خيلي گرم در آغوشم كشيد ... مجال نداد حرفم رو بزنم ... گفت اسم طرف رو بده به اين جناب سرگرد . و در ادامه پرسيد سيگار كه نمي كشي ؟ راستش ترسيدم با خود گفتم نكنه مي خواد  اين جوري محاكمه ام كنه .. با ترس پاسخ دادم ..خير قربان .  گفت پس با من بيا ... من رو به همون اتاقي كه توش بود ، برد . روي ميز در كنار انبوه پرونده ها ، چندين باكس سيگار وينيتون قرار داشت ... دست انداخت و چندين باكس از اون ها رو به من داد و گفت : حتمآ برو آتيش بزن ...

با رفتن او همون سرگرد خلبان ، نامه آزادي جوونك رو به دستم داد و گفت از همين حياط هم به سمت غربي زندان راه داره ... برو به مسئولش بده ... تشكر كردم و راهي زندان شدم . سيگار ها رو همون جا بين انبوه زندانيان تقسيم كردم ... و بعد از مدتي دست زنداني ام رو به دستم گذاشتند ... و من خوشحال بودم كه دل پير زني رو شاد كرده ام .....

تمام مطالب خاطرات پرواز در وبلاگي جداگانه به آدرس ذيل گردآوري شده است :

http://bmodarresi.blogfa.com/

با احترام و تشكر :

بهروز مدرسي

                                                                                                     ایام به کام

- تعداد بازديد
  • 5494
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35