درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چگونه ترسم از " مرده " ريخت ؟

روزي كه دشمن حسابي ، رودست خورد !

چگونه ترسم از " مرده " ريخت ؟  

تصوير آرشيوي از هواپيماي سي -130

 

از زماني كه يه الف بچه بودم ، تا همين اواسط جنگ خودمون با عراق از اسم ؛ مرده ؛ بد جوري مي ترسيدم . نمي دونم اين چه فرهنگي در اون ايام بود كه بچه ها رو از ؛ آمپول ؛ و ؛ مرده ؛ مي ترسوندند ! حالا خوبه از همون بچگي ، كودكي آروم و سر به زير بودم . و بر عكس برادر كوچك ام ( بهزاد ) كه از دوران كودكي اش شر و آتيش پاره بود ، من خيلي بي آزار و ساكت بودم . يادمه در همون ايام هر وقت پدر مرحومم صحبت از آينده ماها مي كرد ، مي گفت : مي دونم بهروز يه روز ( ملا ) مي شه ولي بهزاد حتمآ افسر نظام يا خلبان خواهد شد ....

تصويري از دوران كودكي من

حالا تجسم كنيد دوران ۵۰ سال پيش رو كه شهر ها مثل امروز آباد و پيشرفت كرده نبود . مخصوصآ شهرستان هاي كوچك مثل ( شاهپور قديم و سلماس امروز ) كه پدرم بخاطر نظامي بودنش ، آن جا منتقل شده بود ، واقعآ خرابه اي بيش نبود . وسيله تردد در اون ايام ، گاري و درشكه بود . فقط تك توكي فولكس واگن قورباغه اي به همراه خودروهاي قديمي ارتش در شهر رفت آمد داشتند . و گورستان متروكه در نزديكي شهر قرار داشت . در اين فضا ، چهره شهر براي كودكان وحشتناك بود ، چه رسد به اين كه گورستاني ترسناك هم در دل شهر قرار گرفته باشد ....

با اين فرهنگ من رشد و نمو پيدا كردم . مادري هم نداشتم كه نوازش ام نمايد . پدري خشن و ديكتاتور با نامادري كه تنها به فكر فرزندان خودش بود . از اين رو پناه به دامان مادر بزرگ پيرم مي بردم كه او هم تنها  از شانس من فقط  قصه هاي ترسناك از ژانر مرده و جن و پري فقط بلد بود !! و براي تطميع ام از زدن آمپول و رفتن به دكتر مي ترساند . خب بيچاره تقصيري نداشت ، او هم در آن ايام متعلق به نسل خيلي قديمي تر بود ! ضمن آن كه در زمان ما ، تزريقات مثل حالا استريل و پيشرفته نبود . قديمي ها حتمآ به خاطر مي آورند كه در بخش تزريقات درمانگاه ها ، آمپول هاي شيشه اي بزرگي رو در ظرف استيل هميشه مي جوشاندند ، و سپس با تعويض سوزن آن ، تزريق مي نمودند !!

خب با اين اوصاف و پيش زمينه من بزرگ و بزرگ تر شدم . حتي بعد از اين كه ازدواج كرده بودم ، هميشه در بد ترين شرايط بيماري ، از تزريق آمپول مي ترسيدم . تا اين كه بعد از سكته قلبي ، كم كم ترسم ريخت . ولي همچنان از مرده و اسم قبرستان وحشت داشتم . خوب بخاطر دارم يه شب دير وقت از پرواز نشستيم . بچه هايي كه اتوموبيل نداشتند ،‌عمليات سرويس در اختيار آن ها قرار مي داد . ولي اون شب ماشين كم بود . از اين رو من حاضر شدم تعدادي از همكارانم رو با وسيله شخصي خودم به منزل برسونم . نفر آخر منزل اش طرف هاي نازي آباد بود . اصلآ تصور نمي كردم اين محله نزديك بهشت زهرا باشد ! بعد از پياده كردن همكارم ، در برگشت به دليل نا آشنايي گم شدم .... همين طور بي هدف دور خودم مي چرخيدم تا راه برگشت رو پيدا نمايم . ناگهان چشمتون روز بد نبينه ، در مقابل خود تابلوي بهشت زهرا رو ديدم !! از ترس داشتم سكته مي كردم . محكم زدم رو ترمز .. و دنده عقب برگشتم . پرنده هم پر نمي زد تا از كسي آدرس بپرسم !! هي خودم رو دلداري مي دادم كه پسر خجالت بكش .. ستاره رو دوشت است  و داري مي ترسي ....؟

تصوير آرشيوي از هواپيماي سي -130

فرودگاه سنندج - اواسط جنگ :

خدا نكنه همكاران تو اداره به نقطه ضعف يكي پي ببرند ... ديگه كار تموم است . تا زهره ترك نكنند دست بردار نيستند ! و برو بچه هاي خط پرواز با آگاهي از اين موضوع كه من از ؛ مرده ؛ وحشت دارم ، مرتب در زمان خاموشي ها و وضعيت قرمز ، با كشيدن ملافه اي سفيد ، مرا به وحشت مي انداختند . جالب اين كه من از خطرناك ترين پرواز هاي جنگي كه ريسك بر گشت آن ده درصد هم نبود ، با اشتياق شركت مي كردم . و در بد ترين شرايط مواجه با هواپيماهاي جنگنده عراقي روحيه ام رو حفظ مي كردم . اما در مواجه با مرده ، دست و پايم مي لرزيد . وقتي سانحه اي بروز مي داد و نزديك ترين دوستانم شهيد مي شدند ، بچه ها حتي داخل غسالخانه هم مي رفتند  ، اما من از ترس عين بچه كوچولو ها در بيرون منتظر مي ماندم . حتي براي نماز ميت و ساير تشريفات مرسوم ، حاضر نمي شدم ! و وقتي جسد خاك مي شد ، روي قبر حاضر مي گشتم و حسابي گريه مي كردم و ياد خاطرات گذشته و پرواز هايي كه به اتفاق داشتيم رو به خاطر مي آوردم ....

با اين اوصاف روحي ، يك شب در خط پرواز ، آماده ماموريت بودم . يعني هواپيماي ما در ليست آماده قرار داشت . اوج حملات دشمن بعثي عراق به جبهه هاي نبرد بود . خوب يادمه در همين ايام ، منطقه كردستان توسط عوامل فريب خورده و ضد انقلاب ، به اختشاش كشيده شده بود . و دامنه درگيري ها به داخل شهر هم رخنه كرده بود . روزي نبود كه خبر تصرف قرارگاه يا پادگان ژاندارمري به گوش ما نرسد . در واقع بچه هاي رزمنده در دو جبهه نبرد مي كردند . به نظر من مبارزه با دشمن عراقي خيلي راحت و مشخص بود . اما با نيروهاي خودي كه تشخيص آن مشكل بود ، واقعآ دشوار بود . ...

نيمه هاي شب بود كه زنگ تلفن خط پرواز به صدا در اومد . از عملبات به افسر شيفت خبر دادند كه هواپيماي آماده شماره يك براي پرواز به سنندج آماده شود . يادمه كه در دستور پروازي ما قيد شده بود كه از اين طرف مقداري آذوقه به همراه خون و داروهاي مورد نياز رو ببريم ، و در مراجعت تعدادي مجروح جنگي رو به تهران يا هر جايي كه ستاد تخليه مجروحين اعلام مي نمايد ببريم . در اون ايام به دليل تكميل شدن ظرفيت اكثر بيمارستان هاي تهران ، اين ستاد كار هماهنگي و توزيع مجروحين در سراسر كشور رو به عهده داشت . و در حقيقت اين ستاد به ما مي گفت كه كجا برويم ...

نيمه هاي شب بود كه به سوي شهر سنندج پرواز كرديم . شرايط جغرافيايي باند  فرود  اين شهر خيلي نامساعد و تقريبآ براي هواپيما هاي بزرگ غير استاندارد بود . و به خاطر قرار گرفتن كوه هاي مرتفع در اطراف آن ، و نداشتن امكانات ناوبري مجهز ، وضعيت نشستن كمي در شب دشوار بود . ضمن اين كه بارها به ما تذكر داده بودند كه مواظب آتش نيروي هاي مخالف نظام و گروهك ها كه در دامنه هاي همين كوها پناه گرفته اند ، باشيم . براي همين در روز ما قبل از رسيدن به شهر ، كمي به راست رفته و بعد از مشاهده درياچه كوچكي دز زير بال چپ ، به سمت چپ با زاويه تقريبآ ۴۵ درجه مي پيچيديم . تا به باند برسيم . اما اون شب بخاطر كشيده شدن دامنه درگيري ها به فرودگاه ، از كمترين امكانات ناوبري برخوردار بوديم . و صرفآ با تكيه بر تجارب گذشته راهي شديم . و همان طور كه اشاره كردم ، اين باند براي هواپيماهاي كوچك چون فرندشيپ مناسب بود . نه ما !!

تصوير آرشيوي هواپيماي سي -130 در زمان تخليه بار و نيرو

با توكل به خداوند متعال ( يه بنده خدايي در آخرين مطالب وبلاگم كامنت گذاشته و بعد از كلي توهين و تهمت ، ايراد گرفته كه چرا مي گويم با توكل به خدا !! مرد حسابي با رژيم مشگل داري ، خدا رو چرا قاطي ماجرا مي كني ؟ پاك نكردم هنوز آن جاست ) در فرودگاه شهر سنندج به زمين نشستيم . چشمتون روز بد نبينه ... اولآ فرودگاه غرق در تاريكي ، از هر سو آتش بود كه به طرف هم شليك مي كردند .. بچه هاي برج هم از ترس ساختمان برج رو ترك گفته و در سنگري پناه گرفته بودند . فقط با يك بي سيم از طريق فركانس يو اچ اف با ما صحبت مي كردند !! نمي دونستيم كدوم طرف خودي ، كدوم طرف دشمن قرار دارد ...؟ شليك خمپاره و نارنجك و مسلسل ، اجازه تخليه آذوقه ها و دارو ها رو به ما نمي داد ....

يكي از لود مستر هاي قديمي و با تجربه ، اگه اشتباه نكرده باشم  سلي بيك كه افسري شجاع و نترس  بود ، پيشنهاد خوبي در اين شرايط داد . وي گفت يكي از پالت ها در هواپيما ، شامل وسايل بدرد نخور ، قوطي هاي خالي روغن ، و كارتن هايي از روزنامه است كه قرار بود دور ريخته بشه ... موافقيد اين پالت رو به سمت ضد انقلاب ها تخليه كنيم ، تا آن ها بسته ها رو به پناهگاهشان ببرند ، ما ماموريت رو با خيال آسوده انجام مي ديم . تا متوجه بشوند ، ما تهران رسيديم !!

تصوير هواپيماي سي -130 در آسمان ايران

همه به فكر و ذكاوت اين افسر شجاع آفرين گفته و همين كار رو انجام داديم . يعني هواپيما با موتور روشن به سمت چپ كه محل استقرار آقايون ضد انقلاب بود رفته و با گشودن رمپ هواپيما ، پالت بدرد نخور جلوي آن ها گذاشته شد !۱ و چنين وانمود كرد كه ما فكر مي كنيم خودي هستند !! و سپس به سوي ديگر باند رفتيم و موتور ها رو خاموش كرديم . طرف مقابل از غنيمتي كه بدست آورده بود خوشحال و سرمست گشته و براي مدتي از آتش بازي خبري نگشت ...

آنگاه به اهستگي بدون اين كه كسي متوجه گردد ، محموله هاي اصلي رو تخليه و منتظر مجروحين شديم ... زمان بشدت مي گذشت . هر آن منتظر واكنش عصباني دشمن بوديم . هر چه هم با برج تماس مي گرفتيم كه پس اين مجروحين كجا هستند ، اظهار بي اطلاعي مي نمودند !! خب نمي شد دست خالي برگرديم ... تا اين كه خدا خيرش بده يكي از فرماندهان سپاه گفت ، مجروح نداريم . شما بايد اجسادي كه كنار باند قرار گرفته اند رو به تهران منتقل نماييد ...

تصوير شهداي سانحه هواپيما ي سي - 130

با شنيدن واژه اجساد ، فوري داخل هواپيما شدم . و به برج اطلاع داديم بچه هاي ستاد تخليه رو براي انتقال اجساد شهدا به داخل هواپيما رو هر چه زودتر بفرستند . چون فرصت كافي نداريم . با كمال تعجب شنيديم كه برج اعلام كرد ، هيچ نيرويي به اين اسم نداريم !! و بايد خود شما اين كار رو انجام دهيد . خدايا .. يعني چه ؟ ما چگونه اين اجساد خون آلود رو تنهايي به داخل هواپيما ببريم ؟ در بد شرايطي گير كرده بوديم .. اگر مي رفتيم ، كه لغو دستور نظامي بود . اگر هم منتظر كمك مي مانديم ، گند محموله اهدايي به ضد انقلاب در مي آمد . و كافي بود يه گلوله به طرف اين غول بزرگ مملو از سوخت شليك نمايند ... به هر حال قرار شد خودمون انجام دهيم ....

از روي اجبار و از ترس حمله دشمن ، مني كه از اسم جسد مي ترسيدم ، مجبور شدم به هر ترتيبي است كمك كنم تا زودتر اين شهدا به داخل هواپيما ، نقل مكان نمايند ... خيلي به خودم روحيه دادم .. يادمه كه مرتب به خودم مي گفتم : بهروز جان .. اين ها كه ترس نداره ... از زنده ها بايد ترسيد ، نه از كالبد بي جان شهيدي كه عزيز خانواده اي است ... خلاصه با هزار ترس و و حشت با بچه ها به سمت اجساد كه غريبانه در گوشه اي از باند روي هم گذاشته بودند ، رفتيم  ....

تصوير شهداي سانحه هواپيماي سي - 130

اولين تماس با مرده .... :

هر دو نفر ، يك جنازه رو حمل مي كردند .. نوبت من كه رسيد ، يادمه رنگ به رخسار نداشتم . ولي بخاطر شرايط ، مجبور شدم پاهاي يه جسد رو در دست بگيرم . و دوستم دست هاشو گرفته بود ، با عجله و سرعتي غير قابل باور ، به هواپيما منتقل مي كرديم .. فكر كنم كه دو سه تايي رو كمك كردم .. اصلآ ترسم نريخته بود .. صداي ضربان قلبم رو مي شنيدم .. بد جوري وحشت به جونم افتاده بود ... تا اين كه نوبت به شهيد بعدي شد .. باور كنيد قيافه اش رو هنوز هم بخاطر دارم . انگار آسوده دراز كشيده باشد . بدن اش هم سالم بود . دستش رو روي صورتش قرار داده بود ... واقعآ مثل كسي كه در خواب بوده باشد ...

باد شديدي مي وزيد ... ولي خنكي هوا باعث جلوگيري از عرق ريختن ام نگرديده بود !! نمي دونم روي چه اصلي ، اين بار همكارم پاهاي اين شهيد رو در دست گرفت .. من هم كه قدرت حرف زدن و اعتراض نداشتم ، دهانم واقعآ قفل شده بود .. به ناچار من هم از شونه هاي جسد گرفتم . و براي اين كه چشمم به صورت او نيفتد ، به بالاي سرم بردم . هنوز چند قدمي به سوي هواپيما نرفته بودم كه وزش باد شديد  سبب گرديد دست مرده از روي صورتش بيفتد ...!! من در عالم وحشت زده خودم بودم كه  ناگهان ديدم دست مرده با شدت  به شونه و كتف ام برخورد كرد ... نمي تونم وحشت ام رو در آن لحظه بيان كنم ..ناخود آگاه فريادي كشيدم كه صداي انعكاس آن تمام فضاي غرق در سكوت فرودگاه رو لرزاند !! با حركتي عصبي و ناگهاني جسد رو ول كردم و به داخل كابين فرار كردم ....

تصوير آرشيوي از هواپيماي سي -130 در هنگام بار ريزي

فقط يادم مياد كه اون دوست نترس من هم از اين واكنش و جيغ من ترسيد .. چون او هم پشت سرم دويد .. ولي ظاهرآ پشيمان شده و دوباره برگشت .. من تقريبآ شوكه شده بودم .. رنگم پريده بود .. نمي دانم چقدر در اين حالت بودم كه ساير بچه ها هم آمدند .. و با دادن آب وقند ، كمي حالم بهتر شد . و سريع به سمت تهران ، پرواز كرديم . حدود ساعت دو بامداد بود كه در بخش فرودگاه نظامي هواپيما رو پارك كرديم ...

معمولآ رسم بود كه به محضي كه طياره اي حامل شهدا دير وقت به پايگاه مي رسيد ، بچه هاي متخصص و هر كسي اون دور و ور ها بود براي تماشا و احيانآ كمك به تخليه ، پاي هواپيما مي آمدند .. من داشتم وسايلم رو جمع و جور مي كردم كه از هواپيما پياده بشوم ، كه ديدم يكي از كمك راننده هاي ماشين سوختگيري ، با ظاهري نتراشيده و نخراشيده ، در حالي كه دمپايي به پا داشت يكي از شهدا را بغل كرده و با صداي بلند داخل هواپيما ، فرياد مي زد : اين گل پر پر ما ست ... طنين صدايش در گوشم پيچيد . و نمي دونم چرا يهو قاطي كردم .. همين كه از پله هاي هواپيما داشت بالا مي آمد ، و با صداي بلند شعار مي داد ،‌ يقه اش رو گرفتم ، و با تي پا محكم از هواپيما بيرون اش انداختم ....

تصوير شهداي سانحه هواپيماي سي - 130

بچه ها كه حالت عصباني من رو ديدن سريع دورم جمع شدن .. گفتم مرد حسابي آخه چرا شعار مي دي ؟ راست مي گي برو جبهه كاري بكن ، نه اين كه با گذاشتن ريش و پشم و لباسي نافرم فقط شعار بدي و از امتياز بچه حزب الهي استفاده نمايي ؟ اگه مردي مثل اين شهدا بيا برو جبهه و آن قدر فرياد بزن تا گلوت پاره بشه ... يكي ديگه جان شو داده ، يكي ديگه رفته باباش جلو چشممش اومده ، اونوقت اين مردك الكي نصفه شبي داره شعار مي ده !! و خلاصه تمام دق دلي ام رو از مرگ غريبانه جوان ها و ايضآ وحشتي كه كرده بودم ، بر سر اين بابا خالي كردم .. البته بعدش پشيمان شدم .. و چند روز بعد رفتم واحد سوخت رساني و از دلش در آوردم ..

بعد از اين ماجرا ، يك هفته اي تب و لرز داشتم ... ولي ديگه ترسم از مرده و جسد و گورستان ريخت . حالا كه براتون مطلب مي نويسم نه از آمپول ديگه وحشت دارم و نه از مرده ...

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                                   ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 7049
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35