مقدمه :
واقعآ تفاوت ما انسان ها تا كجاست ؟ ديروز در همين صفحه در مورد زني نوشتم كه زندگي اش رو وقف آخرت نموده بود . وقتي در حال نگارش و معرفي بانو ساعي بودم ، اصلآ تصور نمي كردم مورد استقبال شما عزيزان قرار گيرد . حتي وقتي قصد داشتم در سايت بالاترين ( كه من اغلب نوشته هايم رو آن جا هم پست مي كنم ) قرار دهم ، مي ترسيدم با تهمت تبليغ مواجه گردم . اما ديدم هنوز هم جايگاه و شآن انسان هاي خوب مورد احترام هموطن هاي گرامي قرار دارد . اما امروز قصد دارم زني ديگر را معرفي نمايم ....
اما شخصييت و اعمال اين زن كه قصد معرفي اش رو دارم ، دقيقآ بر عكس بانو فاطمه ساعي است . اين زن ، همسر يكي از همكاران ام است كه بعد از بالا كشيدن ثروت و اموال همسرش ، او را در حالي كه سكته نموده بود ، به نقطه اي نامعلوم ، شايد در يكي از خانه هاي سالمندان ، تبعيد نموده است . و در مقابل اصرار دوستان و همكاران همسرش ، اظهار بي اطلاعي مي كند . و مي گويد نمي دانم " علي " كجاست !!
******

هميشه " اولين " ها خوب به خاطر مي مانند . مثل اولين ديدار ... اولين حضور و ... از اين رو من هم هنوز خاطره اولين روز حضورم در خط پرواز سي -130 را بعد از 33 سال به خاطر دارم . روزي كه تازه از آمريكا به ايران برگشته بودم . التهاب و نشويش بيش از اندازه ام رو خوب به خاطر دارم . خودم رو به سرپرست خط معرفي كردم . و او بعد از توجيهات اوليه ، مرا براي دريافت تجهيزات پرواز كه شامل لباس پرواز ، پوتين ، ماسك اكسيژن ، دستكش و ... مي شد ، معرفي كرد ...
در همين اولين روز ، با همكاران ام آشنا شدم . بعضي ها خيلي قديمي بودند ، بعضي يكي دو دوره از من جلوتر بودند . و عده اي هم با من وارد اين واحد شده بودند . " علي " آقا جزو كساني بود كه يكي دو دوره از من قديمي تر بود . انسان مهرباني بود . سعي داشت در روز هاي شيفت اش ، همه اصول و مقررات رو به من و همكاران جديدم بياموزد . اهل تبريز بود . و ظاهرآ چند سالي هم در پايگاه هفتم ترابري ( شيراز ) خدمت كرده بود . و در همين شهر بود كه ازدواج مي نمايد . البته همسرش هم اهل تبريز بود ..
البته اين رو هم اضافه كنم كه محيط خط پرواز و رابطه بچه ها با يكديگر خيلي صميمي بود . مخصوصآ در زمان جنگ كه اين يك دلي و محبت خيلي بيشتر شده بود . شايد دليلش به خاطر ذات پرواز و خطرات ناشي از آن بود . چون اگه حادثه اي رخ مي داد ، باز هم با هم بوديم . من مخصوصآ اين جزئيات رو مي گم تا متوجه شويد به چه دليل الان براي سرنوشت دوست و همكارم نگرانم . اون هايي كه با " علي " در شيراز خدمت مي كردند هنوز يادشونه روزي كه علي زن اش رو آورد پايگاه .....

مي گويند روز هاي اول اين زن محجبه خيلي پايبند ارزش هاي اعتقادي و اصول همسر داري بود . تا اين كه مدت ماموريت "علي " در شيراز به پايان مي رسه و به تهران منتقل مي شود . و به محض ورود ، در خانه هاي سازماني نيروي هوايي مستقر مي شوند . در اين جا بود كه من هم با خانواده "علي " آشنا شدم . يعني دو را دور همسرش رو كه در همسايگي ما قرار داشت مي ديدم . اگر چه يكي دو بلوك با ما فاصله داشتند ، اما به خاطر كوچكي محيط نا خواسته آدم همه خانواده ها رو مي ديد . ...
بعد از مدت كوتاهي ، تغيرات اساسي در رفتار و نوع لباس پوشيدن اين خانم به چشم مي خورد . ديگه از اون بانوي محجبه و سر بزير خبري نبود ، بلكه با روسري كوتاه و موهاي رنگ شده اش سعي در خود نمايي داشت . هميشه سعي مي كرد مورد توجه قرار گيرد . انگاري كه تازه از اروپا يا آمريكا به ايران آمده است . كم كم صداي اختلاف او با همسرش ، زبانزد عام و خاص به ويژه همسايه ها شده بود . علي كه ذاتآ آدمي نجيب و خانواده دوست بود ، اغلب مقاومتش در برابر خواسته هاي افراطي همسرش شكسته مي شد ....
ماجراي تعليم رانندگي اين خانم و در ادامه خريد اتوموبيل مزدا و پز دادن هاي او ، ورد زبان اكثر همسايه ها شده بود . ديگه هر كي او رو مي ديد ، اصلآ باور نمي كرد كه اين همون خانم چند سال پيش است . علي كه به خاطر حرفه اش ، ممكن بود ماه ها در ماموريت خارج از كشور باشد ، كم كم شايعاتي در مورد ارتباط همسرش با يكي از همسايه ها به گوش مي رسيد . اين شايعات بعد ها تبديل به واقعيتي گرديد كه ديگر بي پروا همه جا در باره آن سخن گفته مي شد . ولي علي اصلآ به روي خودش نمي آورد ...

با شكل گيري انقلاب اسلامي و آغاز پاكسازي ارتش ، آن همسايه بعبارتي دوست و همكار " علي " به خاطر ( با پوزش فراوان ) اظهار نظر علني اش در مورد ويژه گي هاي اندام همسر دوستش ، از نيروي هوايي پاكسازي و اخراج شد . با شروع جنگ و افزايش پرواز ها ، ديگر كمتر در مورد رفتار هاي توهين آميز و وقاحت بار اين زن سخن به ميان مي آمد . تا اين كه در اواخر جنگ من به دليل سكته اي كه داشتم ، مدتي بستري و سپس به سوئيس اعزام شدم و در مراجعت پس از مدتي بازنشسته گرديدم ...
ديگر از " علي " و خانواده اش خبري نداشم . فقط اين رو مي دونستم علي از طرف تعاوني اداره يك خانه بزرگ ويلايي در بهترين نقطه تهران با خون دل ساخته است . و بعد از من بازنشسته گرديده و به همان خونه نقل و مكان نموده است . تا اين كه يكي از همكاران خبر آورد علي بخاطر ناراحتي ها و سرزنش هايي كه بخاطر همسرش كشيده بود ، سكته مغزي كرده است . و نيمي از بدنش فلج گرديده است . اين دوستم در ادامه تعريف كرد همون اوايلي كه علي سكته كرد ، چند باري به ديدنش رفتم . ولي الان مدتي است كه همسرش مانع از ملاقات ها مي شود ....
با اصرار من تصميم گرفتيم هر طور شده با اين دوستمان صحبت كنيم . اوايل كه منزلش تلفن مي زديم همسرش بهانه مي آورد كه علي بخاطر اين كه زمين خورده است و لگن خاصره اش شكسته است ، نمي تواند راه برود ! و در اتاق او هم فيش تلفن نيست !! يكي چند بار هم كه ديگر همكاران به در منزل رفته بودند ، اين زن خبيث ، مانع از ملاقات شده بود . و هر بار يك بهانه اي تحويل همكاران شوهرش مي داد . بالاخره نگران شده و با دوستان تصميم گرفتيم به هر طريقي شده سر از راز اين زن در آوريم ...

نتيجه تحقيقات دوستان خيلي زود نتيجه داد . و متوجه شديم اين زن بعد از اين كه علي خونه ويلايي اش رو تبديل به 5 طبقه ساختمان ، يعني 10 واحد خانه مسكوني كرده است ، همسر خائن اش با هزار ترفند و با خوراندن دارو هاي خواب آور ، وكالتآ تمام ساختمان رو به نام خودش سند زده است . و با تصاحب 2 واحد از آپارتمان ها ، بقيه رو فروخته يا اجاره داده است . و بعد از اين كه خرش از پل گذشته ، شوهر مفلوكش رو به يكي از خانه هاي سالمندان فرستاده است . و به همين دليل اون اوايل مانع ملاقات با دوستانش مي شد ...
الان ماه ها است من به اتفاق يكي ديگر از همكارانم ، به اكثر مراكز نگهداري از سالمندان سر زديم ولي هيچ خبري از علي نيست . واقعآ دلمون براي او و مظلوميت اش مي سوزد . اگر چه آبرو داري كرده و بخاطر سه فرزندي كه داشت خيانت هاي زن اش رو به دل مي ريخت ، عاقبت با تآمين آن ها خود سكته مي كند . آخرين باري كه بچه ها ديده بودنش ، حال اش خوب بوده است . و سراغ همه همكاران رو يكي يكي مي گرفته است . اما اكنون از دست تزويز همسري خائن معلوم نيست در تنهايي چگونه زندگي مي كند ...
تنها خواهش ام از دوستان گرامي اين است راهنمايي فرماييد چگونه و از چه طريقي مي توانيم اين دوست گمشده خود رو پيدا نماييم .
با تشكر و احترام :
بهروز مدرسي
ايام به كام




بهجاي تكرار عكس خودتان،آيا بهتر نبود يك عكس زنانه در متن قرار ميداديد؟
با تشكر از بيان ايده خوبتان . به عرض مي رسانم چنين نيتي داشتم . اما بعد بهتر ديدم چون خودم راوي اين متن مي باشم و در حال استمداد هستم ، بهتره عكس خودم رو قرار دهم تا متن خسته كننده به نظر نيايد .
سلام جناب مدرسی.
مطمئن هستم که با پشتکاری که شما و دوستانتون دارید، به زودی دوست خوبتون علی آقا رو میبینید.
سلام ما رو هم به ایشون برسونید.
با خوندن این مطلب، یاد بعضی از این فیلمهای عجیب و غریب هالیوودی افتادم. همیشه دلیل یک همچین اتفاقاتی رو از خودم میپرسیدم.
ولی با شنیدن یک همچین ماجراهایی، به خودم میگم که رسیدن به همچین مرحله ای برای یک آدم، چندان هم دور از ذهند نیست.
فقط باید از خدا بخواهیم که راه درست را همیشه به ما نشون بده.
در نهایت، بهتر نیست که هیچ کسی رو لعنت نکنیم؟ البته میدونم که واقعا سخته توی بعضی از موارد.
سلام استاد خیلی حالم گرفته شد نمی دونم ولی نمیدونم ولی مطمئنم که دوست شما الان در هیزک یا یکی از خونه های سالمندان خیریه ای زندگی میکنه نمیدونم این تهران چی داره که ادمارو انقدر عوض میکنه یا اصلا دنیا یه مرگشه خدا میدونه امیدوارم که دوستتون رو پیدا کنید
آقاي مدرسي عزيز
من هميشه مطالب شما رو مي خونم ولي اين دفعه اوله كه كامنت مي گذازم. من مهندس 32 ساله هستم و الان دو ساله كه به استراليا مهاجرت كردم و در اين جا مشغول به كار هستم. اين براي معرفي اوليه فكر كنم كافي باشه. از مطالبتون به خاطر منصفامه و صادقانه نوشتن لذت مي برم و خدا شاهده به اندازه پدر مرحومم دوستتون دارم. انشالله عمري باشه و زيارتتون كنيم.
در مورد اين مطلبتون خيلي جا خوردم چطوري يه آدم اينقدر بايد ضعيف باشه كه براي چند دهه يه همچين آدمي رو تحمل كنه! من مرد سالار نيستم و منظورم اين نيست كه چرا اين زن رو تحمل كرده، بحث من به زن و مرد ربطي نداره، انسان چه زن چه مرد بايد يه خط قرمزي توي زندگيش داشته باشه. استاد باور كنيد كه من از همسر سابقم فقط به خاطر "دروغ" جدا شدم و كل بدبختي و ضرر و زيان روحي و مالي رو به جون خريدم ولي ديگه راحت شدم. از روز اول هم بهش گفتم كه من توقعي از تو ندارم ولي نسبت به "دروغ" حساسم و اين خط قرمز منه، اگه مي توني بسم الله. اگه هم نمي توني از همين حالا بگو و ... از اين روضه اي كه خوندم منظورم اينه كه هر انسان آزاده اي بالاخره به يه چيزي حساسه و حاظره پاش هزينه بده. اين دوست شما الحمدالله از سلامتي و موقعيت اجتماعي كه چيزي كم و كسر نداشته پس چرا اين موضوع رو اينقدر تحمل كرده كه سي سال با خيانت همسرش سر كرده و زجر كشيده !(خيلي ها اهميتي براشون نداره) . به نظر من مقصر اصلي اين داستان، رفيق شماست. اگه ايشون آدم نرمالي بود سي سال پيش طلاق گرفته بود و با چشم باز ازدواج درستي مي كرد و خانومش هم يه پدر سوخته مثل خودش مي گرفتش و الان هر دو تاشون داشتن از زندگي لذت مي بردن. واقعا ذلالت بعضي آدمها باور كردني نيست. البته من از اين آدمها زياد ديدم ولي خدا به من هر چه قدر در زمينه مالي كم توجهي كرد اما در زمينه غرور و مناعت طبع اصلا كم نگذاشت! نمي دونم شايد به خاطر "لر " بودنم باشه ولي نه اينطور هم نيست چون من توي همه اقوام ايراني آدم "ذليل" و "آزاده" ديدم حالا ممكنه درصد ها متقاوت باشه. در اتمام بگم كه متاسفانه "رفيقتون" لايق چنين سرنوشتي بوده.
تو چون خود كني اختر "نيك" را "بد"
نكوهش مكن چرخ "نيك اختري" را
اميدوارم همواره سالم و تندرست باشيد و سايتون بالاي سر خانواده و همه ماها باشه
جناب آقای مدرسی باز هم سلام.
با اینکه در مورد این مطلب، نظر خودم را گفتم، اما با دیدن بحثهایی که در سایت بالاترین پیرامون این مطلب رخ داد و من هم تمام نظرات "دوستان" را خوندم و با توجه به اینکه در سایت بالاترین عضو نیستم، ترجیح دادم که اینجا نظر و حرف دل خودم را بگم.
اولین نکته ای که متوجه شدم و قابل تحسین است این است که شما همواره سعی کردین که در برخورد با مخالفان، از در دوستی وارد بشوید، هر چند که هستند افرادی که به نظر من از جانب انصاف به دور هستند که من همواره پیش خودم این افراد را اعضای با سن و سال کم و شور بیش از حد جوانی میدونم که لااقل در حال حاضر، تجربه آنچنانی برای برخورد با بسیاری از موقعیتهای بوجود آمده را ندارند.
اما راستشو بخواین، یکی از دلایلی که من هنوز عضو این سایت معروف نشدم و فقط ترجیح دادم که به عنوان ناظر به این وبسایت سر بزنم، وجود این دوگانگی هویت مجازی ما ایرانیها (و شاید مردم کشورهای دیگر هم باشد) در فضای اینترنت می باشد که بوضوح در این وبسایت دیدم.
البته شاید یکی از دلایل مهم ایجاد این دوگانگی شخصیتی در بسیاری از مردم ما، وجود فضای بسته در جامعه هست که باعث می شود در فضایی که کسی احساس آزادی مجازی دارد، شخصیت مجازی خود را شاید به صورت ارائه دهد.
به نظر من، پدیده وبسیات بالاترین برای عده ای از اعضا مثل وضعیت عراق امروز است. به معنای دیگر، نداشتن فرهنگ و پیش زمینه مناسب یا به عبارت دیگر، نداشتن تمرین مناسب دموکراسی.
مطمئن هستم که شما با تجربه بالایی که دارید، تا کنون متوجه پارادوکسهای عجیب و غریب بسیاری از رفتارهای اعضای این وبسیات که نماینده جامعه متوسط به بالای جامعه ایران (با توجه به استفاده از اینترنت توسط این نوع افراد در کشور ما) هستند، شده اید.
تنها برای یادآوری، برای نمونه می توان به نحوه برخورد با خبر فوت برخی از روحانیون اشاره کرد.
برای من جالب است که بسیاری از کاربران با آنچنان تعصبی، سعی در تربیت!! دیگر کاربران برای ادای احترام، حفظ آبرو و حریم خصوصی هر کسی (برای نمونه شکارچی که با شکارهای خود عکس گرفته بود) دارند، اما در شرایطی مشابه، چون برچسب آدمها (مثلا یک روحانی و یا یک مقام دولتی) عوض شده و مورد فردی است که مورد طبع افراد نیست، از بدترین بی احترامی دریغ نکرده و اندک مخالفان را هم با برچسب بسیجی و حزب الهی و .... عملا له می کنند. این جور افراد اگر بر مسند قدرت بنشینند، خود میدونید که چندان تفاوتی با عده ای دولتمردان امروزی
نخواهند داشت.
قصد نتیجه گیری خاصی ندارم. فقط باید اعتراف کنم که علیرغم امیدواری اولیه به وبسایت بالاترین در سال گذشته که با آن آشنا شدم، متاسفانه، سیر رو به رشدی در این وبسایت نمی بینم و امیدوارم که این وبسایت به بسیاری از پروژه های بزرگ در جامعه ما وجود داشته و دارد، دچار نشود که تنها جایی بشود برای تامین نیازهای آنی افراد.
برای من بسیار جالب بود که متوجه شدم این وبسایت با بیستر شدن تعداد اعضایش عملا به سمت نماینده و الگویی واقعی تر از جامعه ایران همگرا شده است. جامعه ای که مشخصات (که برخی منفی هستند) بارز آن وجود گروهای کوچک و متوسط دوستی (بخصوص در بین جوانان)، شوخ طبعی، کنایه های سیاسی و طنزهای تلخ، دارای مشکلات بسیار متنوع جنسی، پر ادعا، مسئولیت ناپذیری، احترام به قوانین تا زمانی که باب میل گروهی از افراد باشد و .... می باشند.
در نهایت، میخواستم نظر شما را بدونم که آیا من درست فکر میکنم؟ مشکل جامعه ایران امروز، ایده آل نبودن دموکراسی در جامعه نیست. مشکل ما عمیقتر است و ریشه های عمیق فرهنگی دارد.
در نهایت، میبخشید که طولانی شد. لطفا از طرف دوستانی که جایگاه خودشون را نمی دونستند و به شما بی احترامی کردند، عذرخواهی من را بپذیرید.
به امید دیدار.
محمد.
سلام
واقعا ادم نمیدونه در مورد این موضوع چی بگه
یه سوال یعنی اون خانم حاضر نیست اسم اسایشگاهی که شوهرش رو به اونجا برده به شما بگه ؟ یا اینکه دیگه با اون ارتباطی ندارید که ازش بپرسید؟
اخه خدای نکرده امکان داره بلایی سر اون بیچاره اورده باشه از ادمی که به این سرعت تغییر رفتار می ده این کار بعید نیست
piaz daghesh kami ziadi bood makhsoosan takidetoon ro hejab kheili be nazaram birabt bood
khodetoon ham midoonid ke besiari hastand ke eteghad be hejab nadarand va vagehan pak va ensani zendegi mikonand va belax.
salam
man safheh shoma ru hamlisheh mikhonam,ve az inkeh az fadakariha ve talasheh sarbazan in mellet minevisid az shoma sepasgozaram.
emma rajeh beh in dosteton ve khanoomesh!!!! behtar nabood keh in dosteton az khanomesh joda mishod ve baedan veghaieh ra berayeh ferzandanesh tozih midad ,ve hatman farzandanesh dalileh jodaii az madareshon ra mipaziroftand, dosteh shoma bish az hadeh ba zarfiet bodeh ve khanoomesh bish az had bizarfiet,
همیشه جایی برای حفظ منافع آدم باید وجود داشته باشد.
جایی باید باشه که آدم برای خودش ارزش قائل بشه. جایی که لازم باشه یه رابطه قیچی بشه.
آدم همیشه نمی تونه یه قدم بیاد عقب.
بالاخره مجبوره قدم به جلو برداره وگرنه همین بلا سرش می آد.
خدا لعنتش کنه . انشالله شما هر چه زودتر دوست قدیمیتون رو پیدا کنید .
پدر من هم بازنشسته نیروی هوایی هستش و دائم داره دنبال دوستای قدیمی دوران خدمتش تو ارتش می گرده . یکی دوتا شون را از طریق سایت 118 شماره تلفن هاشون رو پیدا کردیم و بعد از سال ها موفق به دیدارشون شدیم .
و یک خاطره تلخ : یکی از دوستان قدیمی پدرم به نام سرهنگ محمد رضا معصومی رو موفق شدیم بعد از سالها از طریقی که گفتم پیدا کنیم . فقط یک شب ما خانه انها مهمان بودیم و یک شب هم انها به خانه ما آمدند . و حدود دو هفته بعد از آخرین دیدارمون بود که اسم سرهنگ محمدرضا معصومی در بین لیست اسامی شهدای فاجعه سقوط c130 در شهرک توحید منتشر شد .
من امروز با اين وبلاگ آشنا شدم. وبلاگ خيلي زيبا و نوشته جذاب داريد. باز هم بيشتر بنويسيد و از زمان هاي جواني خود.
جناب آقای مدرسی عزیز . با سلام
من مدت زیادی نیست که یادداشت ها و خاطرات شما را از پرواز خصوصا خاطرات دوران جنگ شما را مطالعه میکنم و در این مدت از طرفداران پرو پا قرص شما شدم . من زمانی عاشق پرواز بودم ولی به خاطر ترس خانواده ام از پرواز مجبور شدم در رشته ای کاملا جدا از حرفه شما ادامه تحصیل دهم . ولی به خاطر همین علاقه به مطالب شما که نشات گرفته از دورانی سخت و پر مخاطره بوده علاقه مند شدم . آرزو داشتم روزی شما را از نزدیک میدیدم تا بتوانم ارادت خودم را به شمایی که با بیماری دست از تلاش و آگاه ساختن دیگران بر نمیدارید اعلام نمایم . به هر صورت ممنونم و امیدوارم روزی این افتخار نصیب من شده تا از نزدیک حضرتعالی را زیارت نمایم . متشکرم
جناب آقای مدرسی عزیز . با سلام
من مدت زیادی نیست که یادداشت ها و خاطرات شما را از پرواز خصوصا خاطرات دوران جنگ شما را مطالعه میکنم و در این مدت از طرفداران پرو پا قرص شما شدم . من زمانی عاشق پرواز بودم ولی به خاطر ترس خانواده ام از پرواز مجبور شدم در رشته ای کاملا جدا از حرفه شما ادامه تحصیل دهم . ولی به خاطر همین علاقه به مطالب شما که نشات گرفته از دورانی سخت و پر مخاطره بوده علاقه مند شدم . آرزو داشتم روزی شما را از نزدیک میدیدم تا بتوانم ارادت خودم را به شمایی که با بیماری دست از تلاش و آگاه ساختن دیگران بر نمیدارید اعلام نمایم . به هر صورت ممنونم و امیدوارم روزی این افتخار نصیب من شده تا از نزدیک حضرتعالی را زیارت نمایم . متشکرم
سلام-استاد
اگرچه اولينها خوب به خاطر ميمانند
ولي اخرينها بيشتر به ياد ميمانند همراه با خون دل اضافه
سلام
ممنون از زحماتي كه مي كشيد
كاپيتان خيلي دوستون دارم
خيلي دوست دارم ملاقاتتون كنم...
پايدار باشيد
پاسخ
دختر نازنين و مهربانم
مطمئن باش من هم شما عزيز مهربان رو دوست دارم . و براي آينده شغلي شما نگرانم. ولي خبر هاي خوشي براي جذب در ايرلاين ها دارم كه فعلآ صلاح نمي دونم در اين بخش مطرح كنم . اگه مايل بودي به جي ميل ام نامه بنويس تا بداني كه نگراني شما ديگه موردي ندارد
براي من جاي خيلي افتخار است كه شما عزيز نازنين را ببينم . شايد باورت نشه من لذتي كه از ديدار با خوانندگان سايت مي برم ، با هيچ واژه اي نمي توانم بيان كنم . هفته پيش جواني از سوئد آمده بود و با هم قرار گذاشتيم .. يا خيلي هاي ديگر كه واقعآ لذت مي برم
پايدار و سرسبز باشي
سلام
استاد من نمي تونم وارد جي ميل تون بشم.
ميشه به من راهشو توضيح بديد؟
thanks alot
پاسخ
دختر عزيزم به اين آدرس اي ميل بزن
اگه نشد شما اي ميل ات رو در همين كامنت بگذار تا من با شما تماس بگيرم
behrouz.journalist@gmail.com
Rasti man hamin halla Yek Email Be Adres Emaili ke Dar 3 comment Pish Ferestade Bodi Ferestadam Bargasht khord . Man Be In Addres Ferestadam :
www.t_roz_19@yahoo.com
Bebin kojash Eshtebah Ast
salam ostad
addrese emailam t_roz_19@yahoo.com
dorost ferestadid nemidonam chera error dade
پاسخ
يعني اي ميل من را نتوانستي باز كني ؟
آخه من برات يك ايميل به همين آدرسي كه نوشتي ديشب فرستادم
اگه به نتوانستي باز كني
لطفآ به آدرس
bmodarresi @ yahoo.com
نامه بنويس . چون اكانت شما ياهو است احتمالآ براي همين ارور مي دهد
ولي ديگه به ين آدرس بعيد مي دانم ارور بدهد
هر وقت نامه را فرستادي يك كامنت در همين جا برام بگذار تا ياهو را باز كنم چون من معمولآ ياهو را دير به دير باز مي نمايم
با تشكر از لطفت
استاد ايميلي كه برام فرستاديد امده
ممنون
my name is tannaz
طناز عزيز و گرامي .. خب خوب شد كه بالاخره دريافت كردي . حالا كه خاطرم جمع شد كه نامه به دستت مي رسه در پاسخ به اي ميل شما من به شما خواهم گفت كه داستان از چه قراره
موفق باشي و به اميد ديدار
من شخصي هستم 24 ساله ليسانس وب و برنامه نويسي دارم و ويروسي نوشتم كه yahoo را از كار مي اندازد بلدم و قرار است تا چند وقتي ديگر yahoo را از كار بيدازم پس منتظر باشيد
my email:
impish2@yahoo.com
پاسخ
دوست عزيز از اين كه اين همه دانش داري خوشحالم
اميدوارم هميشه در راه درست از اين دانش خودت استفاده كني
موفق باشي عزيزم