درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  دوست ما (علي ) كجاست ؟

من اين زن را لعنت مي كنم !

تصوير آرشيوي

بعد از مدت كوتاهي ، تغيرات اساسي در رفتار و نوع لباس پوشيدن اين خانم به چشم مي خورد . ديگه از اون بانوي محجبه و سر بزير خبري نبود ، بلكه با روسري كوتاه و موهاي رنگ شده اش سعي در خود نمايي داشت

مقدمه :

واقعآ تفاوت ما انسان ها تا كجاست ؟ ديروز در همين صفحه در مورد زني نوشتم كه زندگي اش رو وقف آخرت نموده بود . وقتي در حال نگارش و معرفي بانو ساعي بودم ، اصلآ تصور نمي كردم مورد استقبال شما عزيزان قرار گيرد . حتي وقتي قصد داشتم در سايت بالاترين ( كه من اغلب نوشته هايم رو آن جا هم پست مي كنم ) قرار دهم ، مي ترسيدم با تهمت تبليغ مواجه گردم . اما ديدم هنوز هم جايگاه و شآن انسان هاي خوب مورد احترام هموطن هاي گرامي قرار دارد . اما امروز قصد دارم زني ديگر را معرفي نمايم ....

اما شخصييت و اعمال اين زن كه قصد معرفي اش رو دارم ، دقيقآ بر عكس بانو فاطمه ساعي است . اين زن ، همسر يكي از همكاران ام است كه بعد از بالا كشيدن ثروت و اموال همسرش ، او را در حالي كه سكته نموده بود ، به نقطه اي نامعلوم ، شايد در يكي از خانه هاي سالمندان ، تبعيد نموده است . و در مقابل اصرار دوستان و همكاران همسرش ، اظهار بي اطلاعي مي كند . و مي گويد نمي دانم " علي " كجاست !!

                                                 ******

تصويري از آخرين عكس هاي من

هميشه " اولين " ها خوب به خاطر مي مانند . مثل اولين ديدار ... اولين حضور و ... از اين رو من هم هنوز خاطره اولين روز حضورم در خط پرواز سي -130 را بعد از 33 سال به خاطر دارم . روزي كه تازه از آمريكا به ايران برگشته بودم . التهاب و نشويش بيش از اندازه ام رو خوب به خاطر دارم . خودم رو به سرپرست خط معرفي كردم . و او بعد از توجيهات اوليه ، مرا براي دريافت تجهيزات پرواز كه شامل لباس پرواز ، پوتين ، ماسك اكسيژن ، دستكش و ... مي شد ، معرفي كرد ...

در همين اولين روز ، با همكاران ام آشنا شدم . بعضي ها خيلي قديمي بودند ، بعضي يكي دو دوره از من جلوتر بودند . و عده اي هم با من وارد اين واحد شده بودند . " علي " آقا جزو كساني بود كه يكي دو دوره از من قديمي تر بود . انسان مهرباني بود . سعي داشت در روز هاي شيفت اش ، همه اصول و مقررات رو به من و همكاران جديدم بياموزد . اهل تبريز بود . و ظاهرآ چند سالي هم در پايگاه هفتم ترابري ( شيراز ) خدمت كرده بود . و در همين شهر بود كه ازدواج مي نمايد . البته همسرش هم اهل تبريز بود ..

البته اين رو هم اضافه كنم كه محيط خط پرواز و رابطه بچه ها با يكديگر خيلي صميمي بود . مخصوصآ در زمان جنگ كه اين يك دلي و محبت خيلي بيشتر شده بود . شايد دليلش به خاطر ذات پرواز و خطرات ناشي از آن بود . چون اگه حادثه اي رخ مي داد ، باز هم با هم بوديم . من مخصوصآ اين جزئيات رو مي گم تا متوجه شويد به چه دليل الان براي سرنوشت دوست و همكارم نگرانم . اون هايي كه با " علي " در شيراز خدمت مي كردند هنوز يادشونه  روزي كه علي زن اش رو آورد پايگاه .....

تصوير آرشيوي از هواپيماي سي -130

مي گويند روز هاي اول اين زن محجبه خيلي پايبند ارزش هاي اعتقادي و اصول همسر داري بود . تا اين كه مدت ماموريت "علي " در شيراز به پايان مي رسه و به تهران منتقل مي شود . و به محض ورود ، در خانه هاي سازماني نيروي هوايي مستقر مي شوند . در اين جا بود كه من هم با خانواده "علي " آشنا شدم . يعني دو را دور همسرش رو كه در همسايگي ما قرار داشت مي ديدم . اگر چه يكي دو بلوك با ما فاصله داشتند ، اما به خاطر كوچكي محيط نا خواسته آدم همه خانواده ها رو مي ديد . ...

بعد از مدت كوتاهي ، تغيرات اساسي در رفتار و نوع لباس پوشيدن اين خانم به چشم مي خورد . ديگه از اون بانوي محجبه و سر بزير خبري نبود ، بلكه با روسري كوتاه و موهاي رنگ شده اش سعي در خود نمايي داشت . هميشه سعي مي كرد مورد توجه قرار گيرد . انگاري كه تازه از اروپا يا آمريكا به ايران آمده است . كم كم صداي اختلاف او با همسرش ، زبانزد عام و خاص به ويژه همسايه ها شده بود . علي كه ذاتآ آدمي نجيب و خانواده دوست بود ، اغلب مقاومتش در برابر خواسته هاي افراطي همسرش شكسته مي شد ....

ماجراي تعليم رانندگي اين خانم و در ادامه خريد اتوموبيل مزدا و پز دادن هاي او ، ورد زبان اكثر همسايه ها شده بود . ديگه هر كي او رو مي ديد ، اصلآ باور نمي كرد كه اين همون خانم چند سال پيش است . علي كه به خاطر حرفه اش ، ممكن بود ماه ها در ماموريت خارج از كشور باشد ، كم كم شايعاتي در مورد ارتباط همسرش با يكي از همسايه ها به گوش مي رسيد . اين شايعات بعد ها تبديل به واقعيتي گرديد كه ديگر بي پروا همه جا در باره آن سخن گفته مي شد . ولي علي اصلآ به روي خودش نمي آورد ...

آرم گردان سي -130 كه بر روي سينه لباس پرواز نصب مي شد

با شكل گيري انقلاب اسلامي و آغاز پاكسازي ارتش ، آن همسايه بعبارتي دوست و همكار " علي " به خاطر ( با پوزش فراوان ) اظهار نظر علني اش در مورد ويژه گي هاي اندام همسر دوستش ، از نيروي هوايي پاكسازي و اخراج شد . با شروع جنگ و افزايش پرواز ها ، ديگر كمتر در مورد رفتار هاي توهين آميز و وقاحت بار اين زن سخن به ميان مي آمد . تا اين كه در اواخر جنگ من به دليل سكته اي كه داشتم ، مدتي بستري و سپس به سوئيس اعزام شدم و در مراجعت پس از مدتي بازنشسته گرديدم ...

ديگر از " علي " و خانواده اش خبري نداشم . فقط اين رو مي دونستم علي از طرف تعاوني اداره يك خانه بزرگ ويلايي در بهترين نقطه تهران با خون دل ساخته است . و بعد از من بازنشسته گرديده و به همان خونه نقل و مكان نموده است . تا اين كه يكي از همكاران خبر آورد علي بخاطر ناراحتي ها و سرزنش هايي كه بخاطر همسرش كشيده بود ، سكته مغزي كرده است . و نيمي از بدنش فلج گرديده است . اين دوستم در ادامه تعريف كرد همون اوايلي كه علي سكته كرد ، چند باري به ديدنش رفتم . ولي الان مدتي است كه همسرش مانع از ملاقات ها مي شود ....

با اصرار من تصميم گرفتيم هر طور شده با اين دوستمان صحبت كنيم . اوايل كه منزلش تلفن مي زديم همسرش بهانه مي آورد كه علي بخاطر اين كه زمين خورده است و لگن خاصره اش شكسته است ، نمي تواند راه برود ! و در اتاق او هم فيش تلفن نيست !! يكي چند بار هم كه ديگر همكاران به در منزل رفته بودند ، اين زن خبيث ، مانع از ملاقات شده بود . و هر بار يك بهانه اي تحويل همكاران شوهرش مي داد . بالاخره نگران شده و با دوستان تصميم گرفتيم به هر طريقي شده سر از راز اين زن در آوريم ...

تصوير آرشيوي از علي

نتيجه تحقيقات دوستان خيلي زود نتيجه داد . و متوجه شديم اين زن بعد از اين كه علي خونه ويلايي اش رو تبديل به 5 طبقه ساختمان ، يعني 10 واحد خانه مسكوني كرده است ، همسر خائن اش با هزار ترفند و با خوراندن دارو هاي خواب آور ، وكالتآ تمام ساختمان رو به نام خودش سند زده است . و با تصاحب 2 واحد از آپارتمان ها ، بقيه رو فروخته يا اجاره داده است . و بعد از اين كه خرش از پل گذشته ، شوهر مفلوكش رو به يكي از خانه هاي سالمندان فرستاده است . و به همين دليل اون اوايل مانع ملاقات با دوستانش مي شد ...

الان ماه ها است من به اتفاق يكي ديگر از همكارانم ، به اكثر مراكز نگهداري از سالمندان سر زديم ولي هيچ خبري از علي نيست . واقعآ دلمون براي او و مظلوميت اش مي سوزد . اگر چه آبرو داري كرده و بخاطر سه فرزندي كه داشت خيانت هاي زن اش رو به دل مي ريخت ، عاقبت با تآمين آن ها خود سكته مي كند . آخرين باري كه بچه ها ديده بودنش ، حال اش خوب بوده است . و سراغ همه همكاران رو يكي يكي مي گرفته است . اما اكنون از دست تزويز همسري خائن معلوم نيست در تنهايي چگونه زندگي مي كند ...

تنها خواهش ام از دوستان گرامي اين است راهنمايي فرماييد چگونه و از چه طريقي مي توانيم اين دوست گمشده خود رو پيدا نماييم .

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي

                                         ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 5609
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35