درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  وقتي برادران "گروه ضربت " آچمز مي شوند -2

روايتي از برادران گروه ضربت

( قسمت دوم )

تصوير آرشيوي از هواپيماي سي -130

مدتي همين جوري الكي تو هواپيما موندم . تا طرف مطمئن بشه دارم تلاش مي كنم سيگار ها رو از مخفيگاه بيرون بياورم ! سپس در حالي كه كارتن خالي رو طوري تو دستام گرفته بودم كه انگاري سنگين است ، به زحمت فراوان عقب وانت قرار دادم و....

وقتي برادران "گروه ضربت " آچمز مي شوند !

 (قسمت دوم )

در مطلب قبلي اشاره به استوار ( پ ) كه لودمستر هواپيماي سي -130 بود ، نمودم . اين فرد با سوء استفاده از وضعيت نابسامان بعد از انقلاب ، بدون هيچ گونه بررسي و تآئيد صلاحيت ، به جمع نيروي هاي دلسور ، مومن و فداكاري كه به صورت خود جوش بعد از انقلاب در پايگاه مهرآباد شكل گرفته بودند رخنه كرده و ديديم كه چگونه قصد رشوه خواري و اخاذي از همكاران خود رو داشت !

البته لازم است به اين مطلب اشاره نمايم كه بعد ها با رو شدن دست اين افراد ، به تدريج از پيكر نهاد هاي انقلابي و گروه ضربت پايگاه طرد گرديدند . داستان مبارزات و شهادت همكاران دلسوز و مومن رو در فرصت هاي مناسب حتمآ شرح خواهم داد . اينك به يكي ديگر از ماجراهاي رشوه خواري و سوء استفاده از قدرت اين افراد توجه فرماييد :

تصوير آرشيوي از يكي همكاران در نقش استوار ( پ )

يه روز يكي از همكارانم به نام ( عباس _ آ ) از جزيره كيش چند بسته سيگار وينستون اضافي خريداري نموده بود . آن ايام آوردن بيش از دو باكس سيگار قدغن بود . از شانس بد او ، يكي از همين برادران فرصت طلب جز خدمه هواپيما بود . اين رو هم بگم كه معمولآ اين افراد به دليل حضور در نهاد حساسي چون " گروه ضربت " ، كمتر پرواز مي رفتند . و براي قطع نشدن حقوق و مزاياي پروازي خود ، هر از چند گاهي يه بار به پرواز هاي بي خطر يا به قول بچه ها ، پرواز هاي " نون و آب دار " مي رفتند . و ضمن سوء استفاده از عنوان دهن پر كن خود ، از همكاران خود هم طلب رشوه و اخاذي مي كردند ....

روش كار اين افراد هم به اين صورت بود كه اولآ اسلحه كلت كمري خود رو طوري مي بستند كه به چشم بيايد . و با گذاشتن ريش انبوه و انگشتران متعدد عقيق به همراه تسبيه در دست ، ضمن زهر چشم گرفتن از فروشندگان جزيره ( البته اون هايي كه ريگي به كفش داشتند ) و ايضآ تخفيف هاي كلان ، به راحتي از مقابل چشم همكاران خود در گمرك كيش عبور مي كردند . و اگر هم بار آن ها شامل محموله قاچاق مي شد ، با زد و بند با نيروهاي خدماتي ( مثل آتش نشاني ،‌ ليفتراك ترمينال و گاهي آمبولانس ) كه بدون محدوديت به نزد هواپيما تردد مي كردند ، كالاي خود رو عبور مي دادند ...

تصوير آرشيوي از جزيره كيش

آن روز ( عباس - آ ) كه نا پرهيزي كرده و چند باكس سيگار وينستون اضافي خريداري كرده بود ، در حين پرواز با يكي از همين آقايان مواجه شده بود كه خواهان تقسيم سيگار ها به نسبت پنجاه ، پنجاه بود ! عباس هم كه بچه اي زبل و  اهل شيراز بود ، زير بار پيشنهاد اين برادر نمي رود . به هر حال در پرواز چه گذشته بود و يا چگونه اين همكارمون محل سيگار ها رو تغير داده بود ، من خبر ندارم . ولي مي تونم حدس بزنم  وقتي آقاي باج خور ! در خواب بوده ( كه اغلب در پرواز مي خوابيدند ) موفق به تغير مكان سيگار ها شده بود ...

وقتي هواپيماي عباس به فرودگاه مهر آباد نشست ، طفلك هرگز فكر اين جاش رو نمي كرد كه اين آقايون دست بردار نيستند ! زيرا فكر مي كرد با نشان دادن تنها دو باكس سيگار مجاز ، قضيه به خير گذشته است . و مي تواند ساعاتي بعد با مراجعه به طياره ، آن ها رو با فراغ بال بردارد . ولي زهي خيال باطل !! طرف مقابل هم دست او رو خونده بودند . و همكارمون خسته و دمق در خط پرواز نشسته بود تا بلكه راه حلي مناسب براي خروج سيگار هايش پيدا نمايد . ظاهرآ ساعت ها همين جوري  نشسته بود ...

ترفندي كه من به برادران زدم !! :

انگار همين ديروز بود . خوب يادمه طفلك عباس روي ضندلي مشرف به رمپ پرواز غمگين نشسته بود . اون روز هم نوبت شيفت او نبود . بلكه روز قبل پرواز رفته بود و مي بايستي آن روز بعد از نسشتن به خونه اش مي رفت . من از همه جا بي خبر وقتي عباس رو در آن حالت ديدم از اين كه هنوز منزل نرفته ، خيلي تعجب كردم . وي بعد از اصرار فراوان ام ، جريان سيگار ها رو برام تعريف كرد . و سپس با دست به نقطه اي از ساختمان بغلي خط پرواز كه تقريبآ چند متري پائين تر قرار داشت نموده و گفت : ببين بهروز جان ، آن ها درون ماشين دليجان ( يك نوع خودرو استيشن مسقف ) پشت درخت ها زاغ سياه من رو چوب مي زنند .....

تصويري از هواپيماي سي -130 در رمپ پرواز

نگاه به اون سمتي كه عباس اشاره مي كرد انداختم . ديدم  وا ويلا ، به جاي يك نفر چندين نفر پشت شمشاد هاي بزرگ و سرسبز ساختمان پنهان شده اند . و به قول خودشون چشم از هواپيماي كيش بر نمي دارند ! خيلي دلم به حال عباس سوخت . چون او از اون دسته افراد سود جويي كه در هر پرواز كلي كلي خريد براي تجارت مي كنندنبود ! يهو يه فكر ناب به مغزم خطور كرد . به دوستم گفتم : اصلآ ناراحت نباش . من امروز درسي به اين ها مي دهم كه تا پايان خدمت شون  هر وقت يادشون بيفته ، حسابي آتيش بگيرند ....

از شما چه پنهون ، اون ايام يعني تا وقتي كه سكته نكرده بودم ، خيلي ماجراجو و پر تحرك بودم . سرم درد مي كرد براي اين جور كار ها ! خدايش بچه ها هر وقت گرفتاري داشتند سراغ من رو مي گرفتند . و من هم بدون ذره اي چشم داشت مادي ، دنبال كارهاي آنان رو مي گرفتم . گرفتاري بچه ها هم از تصادف با اتوموبيل وپي گيري قضايي گرفته تا در خواست خدمات رفاهي و حتي نماينده قانوني آن ها براي دريافت خودرو اهدايي رئيس جمهور وقت ، حضرت آيت الله خامنه اي بودم . بدون اغراق اغلب هم موفق بودم ....

از اين كه اين قدر حاشيه مي روم پوزش مي خواهم . قصدم در جريان كامل قرار دادن خوانندگان محترم است . به عباس گفتم : من بچه هاي گروه ضربت رو دنبال خودم مي كشم ، تو هم سريع برو سيگار هايت رو از مخفيگاه خارج كن و از در ديگر پايگاه ( درب پايگاه شكاري ) خارج شو !! هر چه گفت نقشه ات چيست ، بهش نگفتم . فقط خواستم بعد از اين كه از مخفيگاه شون بيرون آمدند و مرا تعقيب نمودند ،  رفته و كارش رو تموم كنه. و اصلآ هم نگران من نباشد . مي دونم چه جوري حال اين ها رو بگيرم ....

تصويري از من در ايام جواني و هواپيماي سي -130

اولين كاري كه كردم ، رفتم از انبار دار آشيانه سي -130 يك كارتن خالي بزرگ كه مخصوص حمل روغن هواپيما بود ، گرفته و در پشت وانت خط پرواز قرار دادم . و سپس  آهسته به سمت طياره كيش رفتم . در بين راه هم الكي هي مرتب به اين ور اون ور خود نگاه مي كردم ! يعني وانمود مي كردم كه كسي مرا نبيند !! وقتي پاي هواپيما رسيدم ، دوباره با تكرار همين حركات ، بر و بچه هاي گروه ضربت رو متقاعد نمودم كه يواشكي براي خارج كردن سيگار ها آمده ام !! آن ها هم حوشحال از اين كه بالاخره كمين و انتظارشون نتيجه داده است .....

مدتي همين جوري الكي تو هواپيما موندم . تا طرف مطمئن بشه دارم تلاش مي كنم سيگار ها رو از مخفيگاه بيرون بياورم ! سپس در حالي كه كارتن خالي رو طوري تو دستام گرفته بودم كه انگاري سنگين است ، به زحمت فراوان عقب وانت قرار دادم . و در حالي كه اطراف ام رو مي پائيدم ، پشت فرمان نشسته و راه افتادم . از تو آئينه ديدم كه دليجان برادران گروه ضربت از مخفيگاه بيرون آمده و از فاصله دور تعقيب ام مي كنه . فهميدم نقشه ام حسابي گرفته است ! از اين رو ابتدا خرامان خرامان به سمت آشيانه هواپيما هاي بوئينگ راه افتادم ....

در حين رانندگي پيش خودم حساب زمان لازم براي عباس رو هم محاسبه مي كردم . بعد از اين كه حسابي دور هواپيماهاي جامبو جت و 707 ها چرخيدم ، از بغل ساختمان عمليات و گردان نگهداري گذشته و به خيابان اصلي پايگاه وارد شدم . آن ها هم همچنان دنبال من روان بودند ! حتمآ از كشف مهم شون هم خيلي خوشحال بودند . تقريبآ نيم ساعتي گذشته بود كه به جلوي رمپ پرواز ، جايي كه اتوموبيل پرسنل پارك شده بود ، رفتم . وانت رو درست پشت ماشين خودم نگه داشتم . و بعد از اين كه كارتن خالي رو در صندوق عقب قرار دادم ، چشم تون روز بد نبينه ....

تصويري آرشيوي از هواپيماي سي -130 در آسمان ايران

در يك لحظه مشاهده كردم چند نفر از بردران گروه ضربت مجهز به بي سيم و اسلحه و تجهيزات كامل ، ماشين ام رو به محاصره در آوردند . اما در كمال تعجب ديدم " حاج آقا ميرزايي " كه از انسان هاي بسيار مومن و با تقواست ، مسئول گروه است  . و متوجه شدم من پيش از خود قضاوت نا بجا نموده ام . و افراد اين تيم صرفآ براي ماموريت آمده اند نه رشوه . ضمن توبه به در گاه خداوند كه بي جهت گناه مردم رو شستم ، سعي كردم حالا كه كار به اين جا كشيده است ، كمي سر به سر آن ها بگذارم .......

خود حاج آقا هم با ديدن من شوكه شده بود . چون مي دونست من اهل تجارت و خريدكالا نيستم . و هر بار هم كه پرواز خارج از كشور يا كيش مي روم ، بيشتر براي كارگران نظافتچي ، سربازان ، راننده خدمه ، آقايون دژبان و ... خريد مي كنم . و هرگز كالايي رو براي فروش و يا استفاده نمي خرم . در همين هنگام يكي از برادران تند رو با لفظي غير معقول خطاب به من گفت : حالا سيگار قاچاق حمل مي كني ؟‌!! فكر كردي ما خوابيم ؟! ولي قبل از اين كه من پاسخي دهم ، خود حاج آقا با تشر به همكار خود ، از من خواست توضيح دهم ...

من الكي تته پته كرده و گفتم حاج آقا ببخشيد .... شيطون گول ام زد ... وسوسه شدم كه يك بار هم من يه كارتن به خونه ببرم ! شما اين بار رو نديده بگيريد ! حاجي كه حسابي به تعجب اش افزوده شده بود ، گفت : شما چرا ؟ واقعآ اصلآ از شما انتظار اين عمل رو نداشتم ... خب حالا در صندوق رو باز كن ، شايد بتونم يه كاري برات بكنم ...  باز دوباره به التماس افتادم .. و گفتم حاجي بخدا من اين كارتن رو لازم دارم ... هر چه بخواهيد تقديم مي كنم تا براي بچه ها شام از بيرون به حساب من بگيريد ....

و ... بالاخره تصويري ديگر از من مربوط به ايام جواني

حاجي كه حسابي كفري شده بود گفت : آقاي مدرسي واقعآ از شما بعيده ... حالا استغفرالله پيشنهاد .... مي كني ؟ گفتم : حاج آقا دعوت به شام رشوه است ؟ بردن يك كارتن خالي جرم است ؟ و در همين حال در صندوق عقب رو هم باز كردم . همون برادر تند رو سريع آمد تا جعبه رو ور داره كه ديد ، اي دل غافل ... جعبه خالي است ... حاجي كه واقعآ رو دست خورده بود ، نمي دونست چه واكنشي نشون بده . و اين من بودم كه ديگه ول كن نبودم . و مرتب مي گفتم : من كه گفتم به كارتن احتياج دارم .... شما قبول نمي كرديد ....

بدين سان آن ها دست از پا دراز تر سوار ماشين دليجان شدند و به راه خود ادامه دادند . مطمئن بودم حاج آقا از ته دل خوشحال است كه نظرش در مورد من تغير نكرده است . اگر چه ماموريت و كمين آن ها ساعت ها وقت شون رو گرفته بود . ولي حتمآ فكر مي كردند كه منبع خبر به دروغ لاپورت داده اند ... و من خوشحال از اين كه عباس بالاخره به خواسته اش رسيد . مدت ها اين شيرين كاري من نقل اوقات بيكاري برو بچه ها شده بود ...

با احترام و تشكر :

بهروز مدرسي

                                                        ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 5365
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35