درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  توهم باجناق " حداد عادل " ، مسير زندگي ام را عوض كرد

حال و روزم رو نمي فهميدم .. مدام خودم رو لعنت مي كردم كه چرا بهش حقيقت رو نگفتم .. آخه منو چه به دبير سرويسي ..؟ اون هم يه نشريه ورين ادبي !! خدايا چه كار كنم ؟ اگه بگم نمي تونم ، آبرويم مي ره .. اگه برم كه از عهده اش بر نمي آيم ...  من كه تجربه روزنامه نگاري رو ندارم . بد جوري كلافه شده بودم . من مي دونستم كه ترقي جاه  صد در صد دچار توهم شده است .

توهم باجناق " حداد عادل " ، مسير زندگي ام  را عوض كرد

اكثر ما روزنامه نگاران  " حداد عادل " رو بيشتر يه آدم فرهنگي مي شناسيم نا سياسي . شايد دليلش حضور فراوان او در عرصه هاي فرهنگي به ويژه در فرهنگستان علوم و زبان فارسي باشد . جايي كه من به دليل حرفه ام ، چندين بار با وي جلسه داشتم . و نظراتش رو در باب پيرايش زبان فارسي در هفته نامه سروش به چاپ رساندم . ماجرايي كه در ذيل خواهيد خواند ، مربوط به باجناق ايشون ، آقاي " مسعود ترقي جاه " است كه واقعآ " توهم " او در باره توانايي هاي ام ، مرا به تلاشي مضاعف وا داشت . به طوري كه مسير زندگي ، و حتي سرنوشت ام را تغير داد ....

سال ۷۱-۷۲ بود كه تازه بازنشسته شده بودم . اصلآ حال و روز درست حسابي نداشتم . به خاطر مشكلات فراوان كه هم عاطفي بود و هم مادي ، خيلي ناراحت بودم . دل كندن از فضاي " پرواز " و دوستان قديمي از يك سو ، نداشتن مسكن و پس انداز و قطع حقوق ماهيانه تا بر قراري مجدد   از سوي ديگر ، فشار زيادي رو به من وارد ساخته بود . البته اين رو اضافه كنم كه مسكن نيمه ساز ام رو براي تآمين مخارج عمل جراحي قلب باز تو سوئيس  فروخته بودم .....

در اين اوضاع و احوال ، بعد از طي فرايند طولاني ( كه قصد دارم به تفصيل در باره اش بنويسم ) ، به همت مردي بزرگ بنام مهندس " مهدي فيروزان " كه مدير عامل انتشارات سروش بود ، براي كار در هفته نامه سروش دعوت شدم . در ابتداي امر به دليل تسلط ام به زبان انگليسي ، قرار بود در بخش فرهنگي مشغول به كار شوم . اين رو هم اضافه كنم آقاي فيروزان ، ما رو تو منزل پدري اش در زرگنده قلهك ، اسكان داده بود . و با حقوقي كه مي گرفتم ، كمي از بار مشكلاتم كم شده بود ....

تصوير آرشيوي از حداد عادل

در هفته نامه سروش با اساتيدي چون " قيصر امين پور " و خيلي از آدم هاي فرهنگي ديگر آشنا شده بودم . مخصوصآ اتاق بغلي ما ، كه سرويس " راديو و تلويزيون " بود ، پاتق اكثر هنرپيشه ها و كارگردانان معروف سينما و تلويزيون شده و خيلي ها اون جا رفت و آمد مي كردند . براي همين خيلي دلم مي خواست " گزارشگر " مجله باشم. اما نمي دونستم چه جوري خواسته ام رو مطرح كنم . از طرفي دانش اين كار رو نداشتم . ...

اما يه اتفاق تصادفي سبب شد تا يه گام به خواسته ام نزديك شوم . ماجرا به اين صورت بود كه : يه آقا دكتري ، هر هفته يه كتاب رو نقد مي كرد و تو مجله به چاپ مي رسوند . يه روز گويا اين بابا بدون هماهنگي با مدير عامل ،  مي ره شمال . ايام جنگ " بوسني و هرز گوين " بود . از طرف مسئولان بالاي نظام ، آخر هفته يه كتابي رو به سروش مي فرستند و تآكيد مي كنند كه حتمآ اين هفته چاپ بشه . خب با نبودن آقا دكتر ، حسابي جو انتشارات بهم ريخته بود ..... جايي نبود كه زنگ نزنند . اما قسمت اين بود كه كسي پيدا نشه !! . من طبق ذات هم نوع نگري ام ، بدون تفكر قبلي خطاب به آقاي فيروزان گفتم : مي خواهيد من اين كار رو انجام بدم ؟!! . با تعجب و از روي ناچاري گفت مي توني ؟ گفتم قربان از كودكي اهل مطالعه بودم ....

بعد از اين كه كتاب رو گرفتم ، تازه فهميدم چه اشتباهي كردم ..!! ولي اصلآ خودم رو نباختم . همش دو روز فرصت داشتم كتاب رو خونده و نقدي البته مثبت در باره اش بنويسم . يه روزه كتاب رو خوندم . ( من عادت به سريع خوندن كتاب دارم ) و سپس شروع به نوشتن نقد كردم !! ابتدا چند تا از نقد هاي دكتر رو حسابي خوندم . بعد با توكل به خدا شروع به نوشتن كردم ... اولش هر چه رو مي نوشتم  پاره مي كردم اما عاقبت دل رو به دريا زده كامل نوشتم !! . بعد زنگ زدم به خونه يكي از كارمندان سروش كه ليسانس ارتباطات داشت . اسمش رضا بود . ازش خواهش كردم خير امواتش يه سري به خونه ما بزنه .. وقتي اومد ، نوشته ام رو دادم خوند .. گفت خيلي عالي است ....

روز شنبه اول وقت با هزار ترس و لرز ، مطلب رو بردم دفتر مدير عامل . همش منتظر بودم بعد از خوندن ، آن رو تو صورت من پرت كنه و بگه مرد حسابي منو مسخره كردي ؟!!. چند خطي رو كه خوند ، سرش رو از تو كاغذ بيرون آورده و پرسيد : خودت نوشتي ؟‌.. با دلهره گفتم بله قربان .... داشتم از ترس قبضه روح مي شدم . بعد از خوندن گفت : آفرين ... مرحبا ... اصلآ از اين به بعد تو بشو مسئول اين بخش ،حسابي  شوكه شده بودم . عرض كردم قربان من نمي خواهم نون بري كنم . گفت ناراحت نباش . دكتر خيلي وقته كه از من خواسته يكي رو جاي گزينش كنم ....

بدين ترتيب افتادم تو خط نگارش . اما هنوز علاقه ام به روزنامه نگاري سر جاش بود .. در طبقه اول عمارت سروش ، يه اتاقي بود كه اغلب درش بسته بود . گاهي مي ديدم يه جوون عينكي مياد و بعد از ساعاتي اون جا رو ترك مي كنه ... قيافه اش به انسان هاي متفكر مي خورد . بعد ها شنيدم ايشون باجناق دكتر " حداد عادل " است . اسمش " مسعود ترقي جاه " بود  اينجا. هر از گاهي هم با من تو رهرو سلام عليكي مي كرد . بچه ها از او دل خوشي نداشتند . زيرا معتقد بودند   متكبره ... هيچ كسي رو تحويل نمي گيره ... يا حقوق مفت مي گيره ... بد اخلاقه ... و از اين جور بهانه هاي الكي ....

ظاهرآ بعد از مدتي از ايشون مي خواهند كه اتاق رو تخليه نمايد ... روزي كه داشت براي هميشه مي رفت ، بدون اين كه با كسي خداحافظي كنه ، يه راست اومد تو اتاق من . ابتدا فكر كردم براي خداحافظي اومده ... اما او در صندلي مقابلم نشسته و خطاب به من گفت : استاد مدرسي !! من دارم از ساختمان اين  سروش مي روم . تو ساختمون ارشاد خيابون ولي عصر ، سر مطهري يه دفتر بزرگي رو گرفتم . و همچنين مجوز يك " ماهنامه وزين ادبي " رو اخذ كردم . من شما رو براي مديريت و " دبير سرويسي " آن انتخاب نمودم !! دلم مي خواد حسابي با هم همكاري كنيم ... شما بايد ... ديگه بقيه حرف ها شو نمي شنيدم ... رنگ ام حسابي پريده بود ... با لكنت زبان گفتم چشم .. حتمآ ..

حال و روزم رو نمي فهميدم .. مدام خودم رو لعنت مي كردم كه چرا بهش حقيقت رو نگفتم .. آخه منو چه به دبير سرويسي ..؟ اون هم يه نشريه ورين ادبي !! خدايا چه كار كنم ؟ اگه بگم نمي تونم ، آبرويم مي ره .. اگه برم كه از عهده اش بر نمي آيم ...  من كه تجربه روزنامه نگاري رو ندارم . بد جوري كلافه شده بودم . من مي دونستم كه ترقي جاه  صد در صد دچار توهم شده است . اون طفلك شنيده كه من بازنشسته ام . ولي تصورش اينه كه از مجله يا صدا و سيما بازنشسته گرديده ام . از طرفي قيافه ام هم خيلي غلط انداز بود .. جلوي موهايم ريخته .. عينكي ، ريش به اصطلاح پرفسوري !! ، با شكمي تقريبآ بر آمده به جلو ... خب تو سروش هم كه نقد مي نوشتم .......

دو راه بيشتر نداشتم . يا  مي رفتم و اعتراف به بي تجربگي و بي سوادي ام مي كردم . يا مي رفتم و خودم رو قاطي بزرگان ادب و انديشه مي نمودم ... !! آخه شوخي بردار نبود . اونم تو ساختمون وزارت ارشاد !! تو لونه زنبور..!! بار ديگر توكلم رو به خدا كرده و با خود گفتم بادا باد .. مي رم و يه كارش مي كنم . مگه اين هايي كه دارن تو روزنامه ها قلم مي زنند ، از روز اول اين كاره بودند ..؟ بالاخره از يه جايي شروع كرده اند ... فوقش كمي بيشتر تمرين مي كنم . اين بود كه دل رو به دريا زده ، و رفتم كليد دفتر رو گرفتم . قرار شد علاوه بر سروش ، اين جا هم فعاليت نمايم !!

تصويري از من در دفتر هفته نامه سروش

تا وسايل مدرن دفترش رو جمع و جورش كنه ، چند هفته اي به طول كشيد . بد جوري به خودم فشار آوردم . به عبارتي مي خواستم يك شبه ره صد ساله رو بپيمايم ... عين بچه مدرسه اي ها ، شب و روز مطالعه مي كردم ... مطالعه چه عرض كنم ، تمرين مي كردم . كارم شده بود خريدن اكثر نشريات و سئوال و جواب هاش رو يادداشت كردن  . ديكته مي نوشتم .. حفظ مي كردم ... مثل هنرپيشه هاي تئاتر ، هي جلوي آئينه ، با سوژه هاي فرضي مصاحبه مي كردم ....

باور كنيد شب ها اصلآ خواب نداشتم . مدام كابوس هاي وحشتناك به سراغم مي آمد . خورد و خوراك هم نداشتم ... ولي تصميم گرفته بودم از اين آزمون موفق بيرون بيام . يعني خبرنگار نشده ، دبير سرويس بشم !! عاقبت روز موعود فرا رسيد . دفتر حسابي چهره يك مكان فرهنگي رو به خودش گرفته بود . تمام ابزار و آلات از قبيل ضبط صوت ، دوربين مدرن عكاسي ، چرك نويس و پاك نويس و هزار كوفت و زهر مار رو تحويل ام دادند ... الكي الكي شدم " دبير سرويس " ادبي !! . پشت ميز گنده رياست ، احساس گناه و عذاب وجدان مي كردم ....

خبرنگاراني رو كه در اختيارم قرار داده بود ، همه حرفه اي و از بهترين هاي وزارت ارشاد بودند . با تحصيلات عاليه .. در اولين روز كاري ام ، براي اين كه ابهت خودم رو به رخ خانم هاي ژورناليست بكشم ، زنگ زدم اداره تئاتر ، و " محمد فرخي " رو كه چندين دوره دبير جشنواره تئاتر فجر بود ، براي مصاحبه دعوتش كردم . سپس  يكي از خانم هاي خبرنگار رو صدا زده و بهش گفتم كه دلم مي خواد يه مصاحبه درست حسابي بگيري ..!! و توصيه كردم سعي كنه به جاي ضبط ، تند نويسي كنه !! البته بهش اجازه دادم براي احتياط ، ضبط صوت هم استفاده كنه ...

براي اين كه دانش ام رو به رخ روزنامه نگار ها بكشم ، چند تا سئوال از اون هايي كه حفظ كرده بودم ، روي كاغذي يادداشت كرده ، و در حالي كه دستم رو به كمرم زده بودم ، به خانم خبرنگار دادم تا آن ها رو هم بپرسه !! از اون سئوال هاي قلمبه سلمبه بود ... مثلآ روش فاصله گذاري برشت ، در متون ادبي تئاتر ما .. !! خلاصه مصاحبه كامل شد و به اصطلاح كنترلش هم كردم و تحويل ترقي جاه خان دادم ..حسابي حال كرد و نحسين نمود ...

كم كم خودم هم راه افتاده بودم ... حضورم در اين نشريه باعث دعوت سروش براي خبرنگاري در بخش " راديو تلويزيون " بود . همون چيزي كه آرزويش رو داشتم ..  چند ماهي نگذشت كه سرپرست آن بخش كه آقاي چراتي نامي بود ، به مكاني ديگر منتقل گشت . و اين بار رسمآ از من به عنوان " دبير سرويس " براي اين قسمت ، دعوتم كردند . خداي متعال رو شكر كرده و با جديت به كارم ادامه دادم ... حدود ۱۷ نفر خبرنگار زير دستم بود . به آن چه كه مي خواستم رسيدم .. خوشبختانه يا متآسفانه ، بعد از انتشار اوليت نسخه ماهنامه جناب ترقي جاه ، علي رغمي كه در جشنواره مطبوعات عنوان نخست رو كسب نموده بود ، تعطيل شد . و من فرصت يافتم به بخش خودم برسم ....

صادقانه در سروش فعاليت ام رو ادامه دادم . همين امر سبب گرديد به تلويزيون دعوت شوم . و در عرض زمان كوتاهي ، به عنوان يكي از اعضاي شوراي انتخاب برنامه هاي تركيبي شبكه اول و سوم سيما برگزيده شدم . خيلي ها به من تقاضاي رشوه مي دادند تا طرح آن ها رو تصويب نمايم . اما من هرگز خودم رو به مال دنيا نفروختم . كم كم كارم هم در تلويزيون و هم در مجله بالا گرفت .. پيشنهاد پشت پيشنهاد جهت همكاري و مشاوره مي رسيد ... در خيلي از برنامه هاي تلويزيوني و سريال ها به عنوان مدير روابط عمومي دعوت به كار مي شدم . شبي نبود كه در تيتراژ برنامه ها اسمي از من نياد . به طوري كه خواهش مي كردم از نوشتن نام من خوداري نمايند ...

ديگه هم زمان با چند نشريه هم همكاري مي كردم !! مثل خانواده سبز ، دنياي جدول ، پيك سينما ، جام جم ، تماشا و خيلي جاهاي ديگر. رابطه من با جناب ترقي جاه كما كان برقرار بود . به طوري كه در جشنواره سينمايي فيلم فجر ، از من دعوت كرد با تيم خبرنگار هايم ، بولتن جشنواره رو براي فارابي در بياورم . اون موقع همين آقاي عزت الله ضرغامي مسئول سينمايي ارشاد بود .  مرتب به تيم ما سر مي زد .. ديگه ترس و التهاب نداشتم . حسابي حرفه اي شده بودم . به طوري كه در چندين سمينار و همايش بين المللي در مقام مدير هماهنگي ، روابط عمومي و انتشار بولتن خبري دعوت به كار شدم . علاوه بر آن در چند برنامه تلويزيوني هم به عنوان نويسنده و محقق همكاري نمودم ...

تصويري از من در دفتر نشريه سينمايي مكث

من تمام اين پيشرفت ها رو مديون " توهم " جناب ترقي جاه هستم . هنوز هم او نمي داند انتخابش اشتباه بوده است . ولي من سعي كردم با تلاش و زحمت خودم ، الفباي اين كا رو به طور خود آموز فرا بگيرم ... هدف من از بيان اين خاطره ، صرفآ براي جوون هاي امروزي است . تا اتكاء به نفس داشته باشند . و زود احساس سرخوردگي ننمايند . خودشون رو دست كم نگيرند . در ذات انسان توانمندي هايي است كه بايد كشف نمود . راستي يادم رفت بگم .. در تمام اين سال ها با خودم عهد بستم به همه مخصوصآ جوون ها كمك كنم . شايد طرح آن درست نباشد ، تا همين حالا بيش از ۴۰-۵۰ نفر رو آموزش داده كه الان هريك يا سر دبيرند ، يا در ارشاد ، فارابي ، صدا وسيما و نشريات براي خود كار مي كنند . از همه قول گرفتم تا آن ها هم به بقيه كمك نمايند ...  در حال حاضر هم فقط با ماهنامه سینمای "مکث " و جند نشریه جدول همکاری می کنم .

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

http://oldpilot.blogfa.com/

بزودی با : خاطرات پرواز با ـ خلخالی .... گوگوش  ، نسرين ، مرضيه  و والاحضرت ... خواهم آمد .

                                                                                                   ایام به کام

- تعداد بازديد
  • 7941
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35