درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم !!

بعد از دقايقي امتحان آغاز شد . مي خواستم با چشم بسته تست ها رو بزنم تا زودتر به خونه برگردم . اما در اين موقع در سكوت سالن صدايي شنيدم كه شخصي به آرومي مي گويد : بي .... سي ... بي ..... آ ... به طرف صاحب صدا برگشتم .ديدم شاگرد ممتاز كلاس داره پاسخ سئوالات رو به نفر پشت سريش مي رسونه . به عقب نگاه كردم ، ديدم

چگونه الکی الکی ، به آمريكا اعزام شدم  !!

حالا كه بعد از ۳۶ سال ياد اين اتفاق مي افتم ، مي بينم كه چگونه يه رخداد ساده مسير زندگي ام رو بكلي عوض كرد .. اگر آن روز من " فرم ازدواج " رو نگرفته بودم ، سرنوشت من چگونه رقم مي خورد ؟ الان در چه جايگاهي بودم ...؟

دلم مي خواست پليس شوم ... :

سال ۱۳۵۰ بود . بعد از اتمام تحصيلاتم ، همانند ساير جوون ها در فكر انتخاب شغلي براي خودم بودم . چون در يك خانواده ي نظامي بزرگ شده بودم ، علاقه شديدي به پوشيدن لباي نظام رو داشتم . اما اصلآ دلم نمي خواست وارد نيروي زميني ارتش شوم . چون پدرم استوار ارتش بود و تبعيضات رو ديده بودم . بر همين اساس تصميم گرفتم  " پليس " شوم . راستش رو بخواهد در همسايگي ما يه پليس زندگي مي كرد كه خيلي ابهت او روي من تآثير گذاشته بود ..

روي اين اصل وقتي آگهي استخدام پليس رو در روزنامه خوندم  ، فوري مدارك لازم رو تهيه و راهي كلانتري سوار كه بالاي چهارراه قصر بود شدم . صف درازي براي ارائه مدارك تشكيل شده بود . تقريبآ نفر آخر بودم . وقتي نوبت من فرارسيد ، يك قطعه عكس كم داشتم . افسر مربوطه به من گفت برو سريع بيار . هر چه اصرار كردم ثبت نام كند ، بعدآ عكس مي آورم نپذيرفت ! با عجله به سمت خونه مون كه در خيابان نواب چهارراه مرتضوي قرار داشت ، رفته و بعد از برداشتن عكس به محل استخدام برگشتم . به من گفته بودند كه تا ساعت ۲ بعدازظهر فرصت دارم ، اما من فقط چند دقيقه اي دير رسيدم .... هر چه در زدم كسي در رو روم باز نكرد .....

با ناراحتي اون جا رو ترك كردم .... يكي از جوون هايي كه مثل من موفق به ثبت نام نشده بود گفت ، بريم نيروي دريايي  اون جا استخدام مي كنه .... به اتفاق همون خيابان رو رو به بالا رفتيم .  ولي انگار قسمت نبود . چون آن ها هم تعطيل كرده بودند . خيلي ناراحت و سر خورده برگشتم . مدتي گذشت ديدم نيروي هوايي آگهي استخدام  داده است . زياد راغب نبودم . چون پدرم وسوسه ام كرده بود كه به دانشكده نظام برم . ولي تشويق دوستانم سبب گرديد راهي نيروي هوايي شوم ...

اين بار تمام مدارك رو كامل با خود برداشتم . و بعد از ثبت نام ، قرار شد در آزمون هوش شركت كنيم .  اگه هر كي در اين كنكور قبول مي شد ، بايد مي رفت تست پزشكي بدهد . بعد از عبور از اين مراحل به استخدام رسمي در مي آمد . خب الحمدالله از آزمايش تست هوش نمره قبولي گرفتم . سپس نوبت آزمايشات پزشكي رسيد . خيلي سخت بود . نمره ديد چشم بايد حتمآ ۱۰ مي بود . انواع آزمايشات رو گرفتند . حتي همه رو لخت مادر زاد مي كردند تا دكتر به صحت اندام پي ببره ..!! كف پا ، روده و معده و ... همه معاينه شدند .  هر كي كه قبول مي شد ، مي رفت لباس تحويل مي گرفت ....

نيروي هوايي شاهنشاهي   :

بالاخره لباس و پوتين تحويل گرفتم .  گفتند از روز شنبه سر خدمت آموزشي حاضر باشيد . سخت ترين قسمت دل كندن از موهاي پرپشت جووني بود !! لباس ها رو دادم خياطي اندازه كرده و رسمآ وارد نيروي هوايي شاهنشاهي شدم .  چهار ماه دوره آموزشي خيلي سخت بود . خيلي ها در همون ابتداي كار فرار كردند ... هر روز رژه ، قدم رو ، آموزش هاي مربوط به اسلحه و مقررات نظام . به هر بدبختي كه بود اين چهار ماه رو پشت سر گذاشتم . آخرين مرحله آموزشي ، امتحان تير اندازي بود . براي من انجام اين كار خيلي زجر آور بود . چون از بچگي از تفنگ و اسلحه بدم مي آمد ...

هنوز اسلحه هاي پيشرفته اي چون ژ -۳ و كلاشينكف وارد ارتش نگرديده بود  . و ما با تفنگ هاي برنو كه لوله هاي درازي داشتند ، تير اندازي كرديم . بالاخره شانس آوردم كه قبول شدم . چون چشم هايم رو از ناراحتي بسته بودم !! بعد از پايان دوره آموزشي ، وارد مركز آموزش هاي هوايي واقع در خيابان تهران نو شديم . تا دوره زبان انگليسي رو  ببينيم . يادمه كه بهترين اساتيد آمريكايي و ايراني به ما آموزش مي دادند . ۵ تا كتاب داشتيم كه بايد فرا مي گرفتيم . نام كتاب هاي ما به ترتيب : ۱۰۰۰ ، ۱۱۰۰ ، ۱۲۰۰ ، ۱۳۰۰ و ۱۴۰۰ بود . ....

بايد اعتراف كنم كه زبان انگليسي من زير صفر بود !! اصلآ به مغزم فرو نمي رفت ..  و مطمئن بودم كه براي آموزش به آمريكا اعزام نخواهم شد . البته خيلي هم سعي مي كردم كه تا حدي ياد بگيرم . اما واقعآ نمي تونستم ... شايد يك دليلش جووني و دغدغه هاي آن ايام بود ... به هر حال  اين دوران هم سپري شد . و تمام بچه هاي كلاس ما ، براي فرا گيري دروس اوليه آشنايي با هواپيما ، به پادگان شمشيري كه آن ايام خاكي و پر از درخت هاي توت بود منتقل گرديديم . بچه ها به گروه هاي  ده - پانزده نفري تقسيم شده بودند و تا ۴ بعدازظهر مشغول آموزش بوديم . سپس اجازه داشتيم به خونه بريم . در طول فراگيري تئوري هواپيما ، هر هفته يك كلاس براي آزمون ( بيگ تست ) جهت اعزام به آمريكا ، به پادگان تهران نو مي رفت ...

چگونه عازم آمريكا شدم ؟!! :

همان طور كه اشاره كردم ، من زبانم خيلي خيلي ضعيف بود . و مي دونستم كه به هيچ عنوان عازم آمريكا نخواهم شد . در آزمون بيگ تست ، نسبت به اخذ نمره بالا ، بچه ها تفكيك و رشته ي آنان مشخص مي شد . شاگرد ممتاز ها به آمريكا ، متوسط ها پاكستان ، كمي پائين تر براي طي دوره توپ هاي اورليكن به هلند ... و كساني هم كه نمره كم مي گرفتند ، آتش نشاني ... پياده نظام و  تا اين كه  مي رسيد به مسئول نگهداري از  سگ !!! ... و من مي دانستم كه عاقبت يه روز مسئول تربيت و نگهداري از سگ ها خواهم شد .!! ....

بر همين اساس ، هر وقت نوبت امتحان كلاس ما مي شد ، من نمي رفتم . مي گفتم بيخودي كجا برم ؟ و اون روز رو اصلآ به اداره نمي رفتم . و تا ظهر تخت مي خوابيدم . چند ماهي اين چنين سپري شد . تا اين كه گندش در اومد  !! يه روز اعلام كردند كساني كه براي آزمون نيايند ، غيبت محسوب مي شه . و ما اون جا از همه آمار خواهيم گرفت . براي من يكي اين دستور خيلي زور داشت !! مي دانستم رفتم بي خودي است . من حتي معني  Do  و Does  رو نمي دونستم !! ولي از روي ناچاري رفتم . تصميم داشتم بعد از گرفتن آمار ، جيم شوم ...

يك اتفاق ساده ..:

امتحان زبان در دو نوبت تو سالن بزرگ سينما برگزار مي شد . بعد از آمار  ديدم فرمانده ما كه  افسري بد اخلاق و عبوس به نام " محموداني " بود ، بد جوري داره من رو مي پايه ...  او شنيده بود كه من هفته هاي گذشته جيم مي شدم ، از اين رو به من گفت : تو يكي در نوبت دوم امتحان بده  !! خواست به اين ترتيب حال من رو بگيره . مجبور به اطاعت شدم . نيمي از بچه ها وارد سالن سينما شدند .  من حدود ۹۰ دقيقه وقت اضافه داشتم .  اون ايام هر كي مي خواست ازدواج كنه ، مي بايست يه فرمي از مشخصات همسر آينده اش رو پر كرده و به اداره ضد اطلاعات ارتش بفرسته . تا اگه اوكي شد ، ازدواج نمايد  !! من ديدم بهترين فرصت براي گرفتن اين ورقه است ....

از شما چه پنهان يك دختري از اقوام دور پدري ام رو براي ازدواج با من در نظر گرفته بودند . به همين دليل رفتم اداره كارگزيني پادگان و از اون ها تقاضاي دريافت فرم ازدواج نمودم . آن ها با هزار منت آن رو به من دادند . چون هنوز دانشجو بودم و درجه نگرفته بودم !! يواش يواش به سمت سالن سينما رفتم . بعد از مدتي نوبت ما ها شد .  وارد سالن سينما شده و به عادت هميشگي ، رفتم رديف لژ نشستم . انگار قراره فيلم نشون بدن !! اما از شانس بد من ، فرم هاي پاسخ امتحان به رديف آخر كه من هم اون جا بودم نرسيد !! و  اعلام كردند اسامي شما رو مي نويسيم ، هفته آينده بيائيد !! ...

بر شانس خود لعنت فرستاده و قبل از ترك سالن سينما ، قدم زنان به سمت سكوي جلوي سينما رفتم . و در اين حال با بچه ها شوخي مي كردم .. در همين وضعيت از روي مزاح خطاب به يكي از بچه ها گفتم : من جاي تو رو ۲۰ نومن مي خرم !! البته اين يه جك بود . چون هم بيست تومن اون موقع رقم زيادي بود . و هم اين كه همه مي دانستند كه من هيچي حاليم نيست .!! در اين هنگام يكي از بچه ها گفت : اگه فرم ازدواج رو به من بدي ، جام رو بهت مي دم !! من به شوخي گقتم : اين بيشتر از بيست تومن مي ارزه !!..... اما اين دوست ساده لوح من ، كه بچه نيشابور بود و  هنوز هم قيافه اش جلوي چشمم است گفت : خواهش مي كنم بده .. من مي خواهم ازدواج كنم ولي فرم به من نمي دهند ......

دلم بحالش سوخت و فرم ها رو كه هيچ ارزشي نداشت ، تحويلش دادم . و او جاي خود رو به من واگذار كرد ! بعد از دقايقي امتحان آغاز شد . مي خواستم با چشم بسته تست ها رو بزنم تا زودتر به خونه برگردم . اما در اين موقع در سكوت سالن صدايي شنيدم كه شخصي به آرومي مي گويد : بي .... سي ... بي ..... آ ... به طرف صاحب صدا برگشتم .ديدم شاگرد ممتاز كلاس داره پاسخ سئوالات رو به نفر پشت سريش مي رسونه . به عقب نگاه كردم ، ديدم ستوان " روحي " كه خود افسر كلاس هاي زبان بود اون جا نشسته  !! فوري دوزاري ام افتاد كه او مخصوصآ اين چيدمان رو انجام داده تا شاگرد اول كلاس به او پاسخ ها رو برسونه ...

از اين رو من هم دو تا گوش داشتم ، دو تا ديگه قرض گرفتم و هر چه كه او تكرار مي كرد ، يادداشت مي كردم ... خلاصه امتحان پايان يافت و ما راهي منزل شديم . هفته بعدش كه دوباره نوبت اعزام بچه هاي كلاس ما شد ، ديدم اسم همه رو روي ديوار زده اند ، الا اسم من !! به كلي جريان آزمون هفته پيش رو فراموش كرده بودم . به دفتر گردان رفتم و از منشي سئوال نمودم چرا اسم من در ليست امتحان فردا نيست ؟!!  با چهره اي خندان گفت : مي خواهي شيريني ندي پسر...؟ گفتم شيريني چي ؟ گفت مگر اسمت رو تو تابلوي قبولي ها نديدي ؟ با عجله به سمت تابلو رفتم . ديدم با كمال تعجب نفر اول شده ام و اون شاگرد  ممتازه و ستوان روحي به ترتيب بعد از اسم من قرار دارند  ....!!!

نمره من ۸۳ بود . از ۶۰ به بالا اعزام به آمريكا بود . بعد از مدتي از پادگان شمشيري به بخش اعزام به خارج واقع در پادگان تهران نو منتقل شدم . تعداد زيادي از دانشجويان آن جا ول مي گشتند و منتظر اعزام بودند . يكي از معايب اين بخش انجام كار هاي بيگاري از قبيل جارو كشي ، نظافت ساختمان و ... بود . من براي فرار از انجام اين كار هاي سخت ، به نزد خانم منشي اون جا كه اسمش كمالي بود رفتم و گفتم كمك لازم نداريد ؟ من هم خط ام خوبه هم با يك انگشت بلدم تايپ نمايم .. با خوشحالي پذيرفت و من شدم دستيار آن خانم ....

هر روز ليست اعزام مي آمد ، ولي خانم كمالي من رو در ليست قرار نمي داد !!  اوايل روم نمي شد اعتراض كنم ، اما آخر صدام در اومد ... گفتم خانم چرا من رو نمي فرستي ؟ با لحن صميمي خود گفت : مادر قربونت برم ...  اين دوره ها بدرد نمي خوره .. مدتش كوتاهه ... صبر كن  يه دوره خوب بفرستمت .. اما باز هم طفره مي رفت . كم كم فكر مي كردم چون كمكش مي كنم ، من رو نگه داشته است .. يه روز با ناراحتي گفتم خانم كمالي حتي براي دوره ۶ ماهه توپ هاي اورليكن هم كه شده ، من رو بفرست . كار ارتش حساب و كتاب نداره ... فردا همين هم كنسل مي شه ..

بالاخره دوره مورد نظر از راه رسيد و من عازم آمريكا گرديدم . اول با هواپيما هاي اف - ۸۶ كه از رده خارج شده بودند آموزش ديديم .. بعد رفتم سي -۱۳۰ .. اما قصدم از بيان اين خاطرات اين بود كه : علي رغمي كه زبان بلد نبودم ، ولي با خود عهد بستم كه تلاش كنم . شبانه روز مطالعه كردم  به طوري كه رتبه من از ديگر همكارانم بالا رفت . به طوري كه  من رو از كلاس ايراني ها جدا كرده و به كلاس آمريكايي ها انتقال دادند ... تلاش و كوششم نتيجه داد و با بهترين نمره فارغ التحصيل گرديده و به كشورم ايران عزيز برگشتم ....حال با خود فكر مي كنم اگه من آن روز جايم رو عوض نمي كردم سرنوشتم چي مي شد ..؟

اون دوست من در ايران ماند . و مسئول سوختگيري هواپيما شد . بعد ها بر اثر برخورد لوله بنزين به پايش ، در كمال ناباوري بعد از مدتي در  كما بودن ، به رحمت الهي پيوست . روحش شاد

با احترام و تشكر :

بهروز مدرسي

http://oldpilot.blogfa.com/ 

       با پوزش اسكنر من خراب شد . شنبه عكس هاي مربوط به آمريكا رو قرار خواهم داد .

                                                                                                ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 11277
  • مرتبه

    نظرات

    من می خواهم در نیروی انتظامی خلبان هواپیما شوم لطفا مرا راهنمایی کنید
    پاسخ
    مصطفی جان عزیزم
    امیدوارم که هر چه زودتر به آرزویت برسی
    پسر عزیزم شما باید از روابط عمومی ناجا سئوال بفرمایی
    به هر حال اگه موفق نشدی .. یک تماس با آقای داود یوسفی به شماره
    09362732147
    بگیر و بگو که بنده شما رو معرفی کرده ام .. انشاالله راهنمایی ات خواهد کرد
    موفق باشی

    آقاي مدرسي مي خواستم اطلاعاتي درباره يكي از خلبانان نيروي هوائي به نام شهيد سرلشكر عباس اكبري به دست بياورم آيا شما از وي عكس يا اطلاعاتي داريد؟اگر مي شود مرا راهنمائي كنيد. با تشكر
    پاسخ
    اکبر عزیز و نازنین
    متآسفانه من هیچ شناختی از ان بزرگوار ندارم
    اما برای بدست اوردن اطلاعات دقیق باید به عقیدتی نیروی هوایی مراجعه کنی
    اول تلفنی از آن ها کمک بخواه .. تا راهنمایت کنند .. مطمئن هستم یاری ات خواهند کرد

    سلام به كاپيتان پير ولي سر زنده ودل خندان اميدوارم كه ايام به كام شما باد و شما در پناه حق تعالي به خوبي زندگي كرده با شيد من هميشه خاطرات شما عزيزان در هر سايت كه باشد مطالعه ميكنم و خدا شاهد حتي انقدر با احساس مينويسد كه انگار همان زمان پيش شما هستم و گوش مي دهم من دوست دارم حتي براي يك بار شما را از نزديك ببينم و با شما هم كلام بشم و تمام وجودو براي شيندن به كلا م شما باشد و اميدوارم كه از خاطرات خلبان جنگنده نيروي هوايي هم سخن بگويد و از دلاور مردان اين پرنده هاي اهنين هم ياد شود و از خاطرات برون مرزي خودتان هم با بنويسيدتا لذت ان را ماهم بچشيم و تمام گفتار شما را براي ديگران تعريف مكينم تا باشد شما در سلامتي كامل باشيد خدا نگهدار مردان ازاد ايران زمين حافظان ناموس ايراني يا حق
    پاسخ
    سرور گرامی جناب عبدی نازنین
    با تشکر از شما دوست بزرگوار و نازنینم
    واقعآ خوشحالم که دوستان عزیز این گونه به مطالب و نوشته های بنده توجه می کنند .. برایم تعهد و عشق بیشتری را به ارمغان می اورد
    چشم حتمآ از خاطرات پرواز باز هم خواهم نوشت
    ممنون از کامنت شما

    آقاي مدرسي عزيزمن جواد ابويي هستم. اگه يادت نيومدهمون پسر تپل عينکي که تو گروه اجتماعي شبکه تهران با هم همکار بوديم.
    از خاطرات شما لذت بردم اما اين خاطره ي سوسن بدجوري حال منو گرفت.
    موفق باشي
    به اميد ديدار
    پاسخ
    جواد جان عزیز و نازنینم
    درسته که می گم کم حافظه و آلزایمری هستم .. ولی نه تا این حد که دوستان قدیمی و خوب خودم را فراموش کنم .. کافی بود فقط می نوشتی جواد نازنین از شبکه سوم سیما .. برایم کافی بود
    خوبی عزیزم .. !!؟ کجایی ؟ هنوز هم شبکه سه هستی ؟
    هر جا هستی خدا پشت و پناهت
    پوزش که موجب ناراحتی شما شدم .. خیلی خوشحالم کردی
    ممنون از کامنت شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35