درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چگونه از تهمت " هواپیما ربایی " رهایی یافتم !

تصویر آرشیوی است

هنوز جي تي سي ( جت توربو سيستم ) كاملآ خاموش نشده بود كه همين افسر ، مثل قرقي پريد تو كابين و خطاب به من گفت : فرار مي كني ها ..؟ هواپيما مي دزدي ..؟ فكر كردي ما خوابيم ...؟ تا اومدم توضيح بدهم .. به سربازان همراهش اشاره كرد كه مرا دستگير نمايند ... در يك چشم بهم زدن مثل يه موش در چنگال آن ها بودم ..  من رو كت بسته از طياره بيرون آورده  و به اتفاق آن همه سرباز و تفنگچي راهي ساختمان عمليات شديم ...

چگونه از تهمت " هواپیما ربایی " رهایی یافتم !

                                                     روايتي از يك ماجراي واقعي :

پاسخی صادقانه به دوستان :

عدهای از دوستان و خوانندگان محترم در کامنت و ای میل های خود ، مدام از من سئوال مي فرمايند كه:: آيا تاكنون رژيم جمهوري اسلامي به شما بابت نگارش مطالب اين وبلاگ تذكر داده است يا خير.... يا بعضي ها هم  از روي محبت و دلسوزي نصيحت ام مي كنند كه : بابا ول كن اين كار رو ... ، گير مي افتي ها ... ديگه ننويس و .... ده ها نصيحت با اين مضمون . ضمن تشكر و قدرداني از تذكز همه اين عزيزان ، اجازه مي خواهم پاسخي صادقانه در اين باره به عرض برسانم :

حدود ۲۹ سال از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران مي گذرد . بنده در مقام يك شهروند ايراني  به دليل مسئوليت هاي حساس و  خطيري كه چه در دوران خدمت و چه بعد از آن داشتم ، طبيعي است بر اثر سو ء برداشت و تفكر اشتباه بعضي ها ، گذرم به مراكز قضايي افتاده باشد . ولي خدا رو شاهد مي گيرم بعد از توضيحات صادقانه ، به راحتي حكم برائت ام صادر گرديد . و هيچ گونه هتك حرمت و بي احترامي از هيچ كسي نديدم .  حتي در آن جو نا بسامان اوايل انقلاب كه توقع دمكراسي كمتري انتظار مي رفت ، رعايت عدل و انصاف در مورد من  اجرا گرديد  . به عنوان مثال عرض مي كنم ، در قضييه برخورد هواپيماي ۷۲۷ ايران اير به كوه ، و افشا گري هاي ام در مورد اعتصاب ، عملآ فرمانده وقت نيروي هوايي تهديد به اعدامم نمود اینجا.. يا در قضييه كودتاي نا فرجام نوژه اینجا علي رغم حساسيت پرونده ، قاضي محترم تشخيص به بي گناهي ام داد . بعد از  بازنشستگي هم در يك بنياد مهم خيريه ، در مقام مدير كل امور بين الملل و روابط عمومي فعاليت مي كردم كه به تشخيص دادستاني انقلاب ، اين نهاد به جرم اختلاس پلمپ گرديد و همه مديران آن به اوين منتقل گرديدند . ولي حتي به عنوان مطلع هم احضارم نكردند . همچنين در ماجرايي كه به آن خواهم پرداخت ، متوجه منظورم خواهيد شد .

شايد تصور فرمائيد كه از پارتي قدرتمندي در نظام برخوردارم . ولي به شرافتم سوگند ، جز خداوند متعال و تكيه بر صداقتم و خدمت عاشقانه به مردم ، هيچ تكيه گاهي ندارم . در مورد اين " وبلاگ  " هم بهتر است به نكته اي اشاره نمايم : مطمئن باشيد سامانه ي به اين پر مخاطبي ، كه كمتر از سه ماه به آماري بالاي ۶۸۰۰۰ نفر بازديد كننده دست يافته است ، صد در صد نهاد هاي ذيربط آن را كنترل مي نمايند . و اگر خداي ناكرده از خطوط قرمز نظام عبور كرده باشم ، مسلمآ تذكر و اخطار خواهند داد . با كسي هم شوخي ندارند . ولي خداي را شكر به دليل رعايت مقررات و ضوابط ، تا كنون به مشكلي بر نخورده ام . .. سخن آخر اين كه : هيچ گاه به شايعات توجه نفرمائيد . مادامي كه شما از روي عشق و اخلاص كاري رو انجام دهيد و تبعات كار شما آسيبي به اركان هاي نظام نزند ، كسي رو با شما كاري نيست . از قديم گفته اند : بي گناه پاي دار مي رود ، بالاي دار نه ..

مكان : فرودگاه مشهد

زمان : ايام جنگ

با آغاز جنگ تحميلي ، براي پرهيز از حملات دشمن بعثي و در امان ماندن هواپيما هاي ترابري  كه نقش بسيار حياتي در پشتيباني از جبهه ها رو داشتند ، مقرر شد كه تعدادي از هواپيما هاي سي -۱۳۰  به  مشهد منتقل شده و از  آن جا ماموريت هاي محوله رو انجام دهيم . اكثر پرواز هاي ما حمل پرسنل غيور لشگر ۷۷ خراسان به منطقه و پشتيباني كلي از آنان بود . ( انشاالله در فرصتي مناسب ، از رشادت هاي آن ها و گردان هاي بسيج خواهم نوشت ) .. ...

هنوز مدت زيادي از آغاز جنگ نگذشته بود . وضع سياسي مملكت به خاطر باج خواهي برخي گروهك ها ، هنوز به ثبات و پايداري لازم نرسيده بود . خبر ترور و شهادت و بمب گذاري ها ، نقل روزانه خبر گزاري ها بود . در اين شرايط رژيم بعثي عراق با حمايت ابر قدرت ها بد جوري چشم طمع به خاك كشورمون دوخته بود . و هر روز فشار بيشتري به نيروهاي رزمنده ما وارد مي كرد . در اين شرايط مسئوليت ما براي حمل مجروحين جنگي از منطقه ، و انتقال آن ها به بيمارستان هاي مراكز استان ها ، افزايش يافته بود . تقريبآ  هر روز پرواز داشتيم . گاهي هفته ها و حتي ماه ها از خانواده و زن وبچه هايمون دور بوديم . آن ايام وضع ارتباطات مثل امروز نبود ....

تصوير من با هواپيماي سي -۱۳۰ تصویری ازمن با هواپیمای سی-130

 

در يكي از همين روزها براي انجام ماموريتي از تهران به مقصد مشهد به پرواز در آمديم . قرار بود بعد از ساعاتي توقف و بار گيري ، به يكي از پايگاه ها اعزام بشيم . نزديك غروب بود كه در فرودگاه مشهد به زمين نشستيم . بعد از اين كه محموله ها داخل هواپيما شد ، براي پرواز آماده شده بوديم كه از عمليات خبر دادند كه فرودگاه مقصد فاقد امكانات نشستن در شب است . و شما بهتر است فردا صبح زود ماموريت رو انجام دهيد . پيشنهاد كرديم كه از چراغ هاي دستي استفاده نمايند ، چون روز بعد براي ماموريتي ديگر ، در برنامه قرار داشتيم . پاسخ دادن امكان چراغ دستي گذاشتن فعلآ مقدور نيست !! من براي روشن شدن ذهن خوانندگان به اين نكته اشاره كنم كه ، فرودگاه هايي كه فاقد روشنايي  باند  در شب هستند ، معمولآ  چراغ هايي به شكل كوزه اي كوچك كه درونش مواد سوختي است ، و فتيله اي از آن خازج شده است رو شب ها روشن مي كنند و با فاصله در طرفين باند قرار مي دهند ، تا خلبان به راحتي باند فرود رو پيدا كند . جالب اين جاست كه اين چراغ ها طوري طراحي شده اند كه شديد ترين طوفان ها يا باد موتور هواپيما ، قادر به خاموش كردن آن ها نيست .

بعد از كنسل شدن پرواز ، ميني بوسي آمد و همه خدمه پرواز رو جهت استراحت به هتل برد .. من چون اقوام پدري ام اكثرآ در مشهد بودند ، همراه آن ها نرفتم . اول تلفن زده و سپس  ماشين گرفته و يك راست به منزل يكي از دوستانم كه نسبت فاميلي هم با هم داشتيم روانه شدم . مشهدي ها رسم دارند وقتي يه مهموني به خونه آن ها مي ره ، براي احترام بيشتر به او ، تعدادي ديگر ميهمان هم دعوت نمايند . چون دوست من دكتر دارو ساز بود ، تعدادي ديگر از آقايون دكتر ها با خانم هاشون هم دعوت شده بودند . جاتون خالي سفره رنگي با طعام هاي رنگارنگ منتظر افتتاح من بود !! راستي اضافه كنم كه ميزبان از صداي خوشي هم برخوردار بود . خودش گيتار هم  مي زد   معمولآ همسرش هم او را در آواز همراهي مي نمود . خلاصه يه بزم  تمام عيار با مهماناني هم فكر دور هم جمع شده بودند .....

نمايي از داخل كابين سي -۱۳۰ نماي آرشيوي از كابين سي -130

خيلي ببخشيد ... مشروب هم بود . تعارف كردند كه قبل از شام گلويي تر كنم . عذر خواهي نموده و طفره رفتم . هنوز مجلس گرم نشده بود كه يادم اومد من از حولم همين جوري در به لنگ هواپيما رو باز گذاشته و به ميهماني آمده ام !! خطاب به دوستم گفتم : " مسعود " جان اگه مي شه يه آژانس برام بگير تا فوري به فرودگاه برم ، تا شام حاضر بشه خودم رو مي رسونم . گفت پس شام بخور بعد با هم مي رويم .گفتم : بخدا از گلوم پائين نمي ره .. بذار برم تا بعد با خاطر جمعي از دست پخت خانمت بخورم . طفلك قبول كرد . ولي گفت پس خودم مي برمت كه ما رو قال نگذاري ...

همين كه خواستيم حركت كنيم ، پسر خردسالش هم بهونه گرفت و به شوق ديدن طياره با ما آمد ... ما سه نفري وارد پايگاه شديم . دم در دژباني با نشان دادن كارت شناسايي ام و معرفي مسعود ، از افسر نگهبان خواهش كردم به پاس بخش ها اطلاع دهد تا نگهبانان رمپ پرواز به ما ايست ندهند ... سپس با ماشين مسعود ، ابتدا وارد عمليات پايگاه شديم . تنها شانسي كه آوردم بچه خوابش گرفته بود و جناب دكتر ما براي خواباندن بچه ، تو عمليات موند ... ( اين جا خدا واقعآ به كمك ام آمد ) چون از همون اول قرار بود مسعود به فرزندش كابين هواپيما رو نشون بده !!

نمايي ديگر از آلات دقيق كابين نمايي از داخل كابين سي-130

بعد از هماهنگي با سرباز هاي نگهبان ، در تاريكي وارد هواپيما شدم . كور مال كور مال از كابين طياره بالا رفته و پشت فرمان نشستم ... ابتدا موتور كمكي هواپيما ( جي تي سي ) رو روشن نمودم ...  در خلوت و سكوت رمپ پرواز ، صداي گوشخراش موتور ، بد جوري انعكاس يافته بود ...   در روز روشن صداي جي تي سي خيلي مهيب و كر كننده است ، چه برسه به شب ....! سپس چراغ هاي داخل كابين رو روشن كردم ... نور خيره كننده آن مانع ديدن بيرون هواپيما بود . من دقايقي سرگرم بازديد آلات دقيق و عقربه هاي مربوطه بودم ... اصلآ نمي دانستم در بيرون هواپيما چه خبر است !!

بعد از اين كه بازديد هايم پايان يافت ، براي چك كردن پرژوكتور هاي قوي زير بال ها ، آن ها رو براي لحظه اي روشن نمودم ... همين كه اشعه قوي و پر نور پرژكتور ها ، شعاع ميدان ديد مقابلم رو مثل روز روشن كرد ، چشمتون روز بد نبينه ... ديدم  دور تا دور هواپيما رو ، سربازاني مسلح به انواع تفنگ و مسلسل به محاصره در آورده اند ...!! يعني چه ..؟ اين ها ديگه كي هستن ...؟ شايد خواب مي بينم ... !! ولي خير واقعيت داشت . در مقابل سربازان هم يه نفر افسر قد كوتاه با ريش هاي پر پشت ، در حالي كه يك بلند گوي قرمزي در دست دارد ، دارد چيز هايي مي گويد . اما چون صداي موتور بلند بود ، من فقط تكان خوردن دهان و آرواره هاي او رو مي ديدم ... و هر از گاهي هم با حركت دادن دست خود ، اشاره به تهديد جدي مي نمود ...!!  سريع موتور كمكي طياره رو خاموش كردم تا خداي ناكرده حماقتي نكنه و ما رو الكي الكي رهسپار اون دنيا نكنه ...

تصويري از سي - ۱۳۰                تصوير آرشيوي است

هنوز جي تي سي ( جت توربو سيستم ) كاملآ خاموش نشده بود كه همين افسر ، مثل قرقي پريد تو كابين و خطاب به من گفت : فرار مي كني ها ..؟ هواپيما مي دزدي ..؟ فكر كردي ما خوابيم ...؟ تا اومدم توضيح بدهم .. به سربازان همراهش اشاره كرد كه مرا دستگير نمايند ... در يك چشم بهم زدن مثل يه موش در چنگال آن ها بودم ..  من رو كت بسته از طياره بيرون آورده  و به اتفاق آن همه سرباز و تفنگچي راهي ساختمان عمليات شديم .  تو راه همه اش دعا مي كردم دكتر متوجه نشود ، و من با توضيح دادنم آن ها رو از اشتباهشان بيرون  آورم ....

تا رسيديم جلوي ساختمان عمليات ، ديدم اي بابا ، بيچاره دكتر به همراه بچه اش قبل از من دستگير شده است ... مسعود كه ذاتآ آدم ترسويي است از ترس رنگ به چهره نداشت .. با همون لهجه مشهدي اش گفت : يره چكار كردي ..؟‌   مو رو چرا گرفتن ..؟ مو كه كاري نكردوم يره ... و هي همين جوري مو ، مو  مي كرد ... تا اومدم جوابش رو بدم ، همون ستوانه انگار بن لادن رو دستگير كرده ، بادي به غبغبش انداخته گفت : هواپيما ربايي كرده .. !!  و شما هم همدستش هستي .. با گفتن اين كلمه ، صداي مو ، مو هاي دكتر هم قطع شد ...

ديدم عجب گيري افتادم ... با هزار بدبختي ما سه تا رو مثل اسراي عراقي جلو انداخته و با خود به اتاق افسر نگهبان برد . در همين هنگام بر وبچه هاي گروه ضربت مشهد هم از راه رسيدند ... به افسر نگهبان گفتم شما يه چيزي بگو ... من كه با شما هماهنگ كرده بودم ... ديدم بيچاره براي اين كه به مخمصه نيفته ، اشاره كرد كه در اين مورد چيزي نگويم ... ستوانه پشت ميزي نشست و شروع كرد به صورتجلسه نوشتن ....  بعد هر يك از ما ها رو جداگانه سين جيم نمود ... ديگر طاقت نياوردم .. فرياد زدم مرد حسابي .. چه جوري مي شه به تنهايي اين هواپيماي غول پيكر رو به پرواز در آورد ...؟  دست كم چها نفر ديگر خدمه لازم داره تا بتونه پرواز كنه ... خلاصه تا نيمه هاي شب باز جويي ادامه داشت . ستوانه ول كن هم نبود ...

عاقبت با هزار مكافات موفق شدم به هتلي كه بچه ها در اون اقامت دارن زنگ بزنم ... فرمانده هواپيما سرهنگ رضايي بود ...  بچه خرم آباد بود خيلي ابهت داشت ... جريان رو گفتم ...  سريع خودش رو به پايگاه رسوند ... و از من خواست به طور خلاصه جريان رو بگم ... بعد از اين كه ماجرا رو شنيد ، خطاب به اون ستوانه گفت : مي دم پدرت رو در بيارن ... و فوري فرمانده پايگاه رو گرفت و از او خواست همين حالا به بازداشتگاه بيايد ... و تهديد كرد اگه تا نيم ساعت ديگه نيايي ، من فرمانده نيرو را خواهم گرفت .. در يك چشم بهم زدن همه ي روسا و فرماندهان جمع شدن ... و او يك تنه از من دفاع كرد .. در نهايت آن ها صورت جلسه رو پاره كردند و از ما عذر خواهي نمودند ... آن ها براي توجيه عمل خويش گفتند ، چند شب پيش يه هواپيما فرار كرده بود ... و ما فكر كرديم اين هم مي خواهد شبانه فرار نمايد ...  هر چه بود اين تهمت هم به خير وخوشي تمام شد .. هنوز هم وقتي مشهد مي روم دكتر از خاطره آن شب و به هم خوردن ميهماني اش مي گويد ... !!

       

مطالب خاطرات پرواز در وبلاگي جداگانه به آدرس ذيل گرد آوري شده است :

http://bmodarresi.blogfa.com/

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي :http://oldpilot.blogfa.com/

                                                                                                      ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 5569
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35