درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  روزی كه خلبان اعليحضرت همايوني ، خواب ماند !

 بهو چشمم رو باز كردم ، ديدم اي داد و بي داد .. ساعت ۹ صبح است !! و ساعت ها همه زنگ هاشون رو زدند ولي من خاك بر سر اصلآ متوجه زنگ ساعت ها با وجود ترفند هاي كه زده بودم ، نشده ام !! عرق سردي سراپاي من رو فرا گرفت .

تصوير آرشيوي است

      روايتي از يك ماجراي واقعي  :  

روزی كه خلبان اعليحضرت همايوني ، خواب ماند !

اون قديم قديم ها كه هنوز پاي هواپيما هاي بوئينگ ۷۴۷ و يا ۷۰۷ به ايران باز نشده بود ، اكثر ماموريت هاي لجستكي ارتش رو همين هواپيما هاي سي - ۱۳۰ انجام مي دادند . از پرواز هاي داخلي گرفته تا سفر به ينگه دنيا ... مخصوصآ ايالت متحده آمريكا ، كه زادگاه اين طياره ها بود . خب طبيعي است كه دربار شاهنشاهي هم براي استفاده كاربردي اش ، از همين هواپيما ها استفاده مي كرد . البته اين رو هم اضافه نمايم كه شاه ايران ، طياره هاي جداگانه اي هم داشت . ولي در خيلي موارد از همين سي -۱۳۰ ها براي سفر هايش استفاده مي كرد ...

ولي از اون جا كه ايشون پادشاه ايران زمين بودند و كلاس شون از ساير مردم بالاتر بود ، نمي شد همين جوري مثل مردم عادي سوار طياره اي بشه كه به تعبير اكثر اون هايي كه سوار سي -۱۳۰ شده اند ، صداش پدر گوش مسافران رو در مي ياره و توش مثل جيگر زوليخا به هم ريخته و ... است . بنابراين طراحان اومدند و اتاقي به نام ( اتاق وي آي پي ) ، با تمام امكانات مورد نياز به شكل خيلي زيبايي طراحي كردند كه درست قالب هواپيما بود . و هر وقت شخصيت مهمي كه اغلب خود محمد رضا شاه بود ، هوس مسافرت به سرشون مي زد ، از اين كابين استفاده مي شد ..

تصوير آرشيوي است

قبل از اين كه به اين خاطره بپردازم ، لازم مي دونم اعتراف كنم : اون ايام اين هواپيما ها مثل اتوبوس هاي شمس العماره ، مرتب در حال پرواز به آمريكا و اروپا و ساير قاره ها بود ! اي كاش ماموريت درست حسابي و مهمي بود ، اگه بگم شايد باورتون نشه كه ما چي حمل مي كرديم ..؟؟ بله مثلآ يه هواپيما با كلي هزينه و خدمه راه مي افتاديم مي رفتيم انگليس ، تا روغن اتوموبيل آقاي علم رو  تعويض كنند !! خدا شاهد است اين عين واقعيت است . يا مي رفتيم از اون سر دنيا ، سگ و اسب براي دربار مي آورديم !!  اگه يادم بمونه بزودي يكي از خاطرات اين نوع پرواز ها رو بيان خواهم كرد ..

خب حالا كه با نقش اين هواپيما ها در اون ايام آشنا شديد ، يه خاطره واقعي از اون ايام رو براتون نقل مي كنم اميدوارم خوشتون بياد ..... يه دوست و همكاري داشتم كه خيلي با سواد بود . و دانش پروازي اش از خود آمريكائي ها بيشتر بود . به طوري كه تو آمريكا از خود استاد ها ايراد مي گرفت !! اين عزيز ما اكثر پرواز هاي وي آي پي ، رو مي رفت . خيلي مقرراتي و منظم بود . ولي يه عيبي داشت كه نقطه ضعف بزرگ او محسوب مي شد .  حتمآ حدس زديد كه چه نقطه ضعفي داشت ..؟ بله ... او اشكال كارش در اين بود كه صبح ها خواب مي ماند .!! و هرگز در طول خدمتش نتونست اين اشكال اش رو حل كنه ... گاهي هم براش درد سر مي شد ...

تصوير سي -130

همين آقا كه اون موقع مجرد بود و در پايگاه هفتم ترابري شيراز خدمت مي كرد ، يه روز بهش ابلاغ مي شه كه فردا ساعت ۵ صبح بايد تو اداره باشه و رآس ساعت ۷ هم با اعليحضرت همايوني پرواز نمايد . خودش تعريف مي كنه كه : اون موقع با چند تا از همكار ها يه خونه مجردي تو پايگاه شيراز گرفته بوديم . از بخت بد ام اون روز ۵ شنبه بود و هم اتاقي هايم هيچ كدومشون منزل نبودند !! تو خونه يه دونه از اون ساعت هاي شماطه دار قديمي داشتم ، كه صداي ارتعاش زنگش تا چهار تا خونه اون طرف تر مي رفت . باز هم از ترس اين كه خواب نمانم ، رفتم و يك ساعت زنگ دار ديگري رو از همسايه ها گرفتم . يه دونه هم خودم از آمريكا خريده بودم ، هر سه تاش رو حسابي كوك كردم . دوتا از اين ساعت ها رو داخل قابلمه فلزي قرار دادم ...

ساعت ها رو براي راس ساعت ۴:۳۰ صبح كوك كرده بودم . از ترس ام ، سر شب دوش گرفتم و ريش و سبيل خود را به روش سه تيغه اصلاح كردم و بعد از خوردن شام ، خوابيدم . خيلي دعا كردم كه يه وقت خواب نمونم ...! در رختخواب همه اش به اين موضوع فكر مي كردم كه اگه خداي ناكرده خوابم ببره و دير بيدار بشم، چه اتفاقي مي افته ؟؟ ولي بعدش بر شيطون لعنت مي فرستادم و به خودم تلقين مي كردم كه من حتمآ به موقع بيدار خواهم شد ...

تصوير سي -130

خوب يادمه اون روز جمعه بود . و از سر صدا هاي معمولي ساختمان خبري نبود . بهو چشمم رو باز كردم ، ديدم اي داد و بي داد .. ساعت ۹ صبح است !! و ساعت ها همه زنگ هاشون رو زدند ولي من خاك بر سر اصلآ متوجه زنگ ساعت ها با وجود ترفند هاي كه زده بودم ، نشده ام !! عرق سردي سراپاي من رو فرا گرفت . با خود مرتب زمزمه مي كردم كه حالا چي مي شه ...؟ چكارم مي كنند ..؟ جواب فرمانده پايگاه رو چي بدم ..؟ اي كاش سريع اعدامم كنن ، ولي آبرويم رو نبرند ... عين ديوونه ها شده بودم .. هي با خودم حرف مي زدم .. آخر خودم رو دلداري داده و گفتم ... خواب موندم ، كه موندم ... اتفاقي است افتاده .. و توكل به خدا كرده از خونه زدم بيرون ......

پا هايم قدرت راه رفتن رو نداشتن ... با هزار بدبختي راهي پايگاه شدم ... همه جا خلوت و بي سر صدا بود ... از خونه تا رمپ پرواز فاصله اي نبود ... بي سر صدا با ترس و لرز وارد ساختمان عمليات و ديسپچ شدم ... دو سه نفر از افسر هاي شيفت حضور داشتند ... اصلآ به رويم نياوردم .... روي اولين مبل راحتي ولو شدم ... سعي كردم خونسردي ام رو حفظ نمايم ...  توقع داشتم بچه ها مواخذه ام كنند .. ولي آن ها جلوي تابلوي پرواز ها داشتند با همديگر صحبت مي كردند ... بعد از دقايقي كه براي من عمري گذشت ، يكي از آن ها رو به من كرده و گفت .. از اين ور ها ..؟ با لبخند مصنوعي گفتم .. هي اومدم يه سري به شما بزنم .. ديدم انگار اتفاقي رخ نداده ... اعليحضرتي پرواز نداشته ....

تصوير آرشيوي از داخل كابين سي -130

در همين فكر و خيال بودم كه ناگهان چشمم به تابلوي وضعيت هواپيما ها افتاد ... نا خود آگاه با چشم شماره طياره ام رو جستجو كردم ... چيزي كه ديدم ، اصلآ باور كردني نبود ... با خطي درشت در مقابل شماره هواپيماي مربوطه نوشته شده بود : كنسل....... !! نفسي تازه كرده و با اعتماد به نفس پرسيدم : خب چه خبر ... راستي بچه ها نگفتيد چرا پرواز آبي ( به پرواز هاي خاندان سلطنتي ، پرواز آبي نام نهاده بودند ) كنسل شده ...؟ يكي از آقايون افسر ها پاسخ داد : ديشب كنسل كردند .. و ما به همه خدمه اطلاع داديم ... براي شما هم رو درتون يادداشت گذاشتيم ..!!

سال ها از اين ماجرا مي گذرد ..  دوست من با وجودي كه بازنشسته گرديده است ، ولي  هنوز هم صبح ها نمي تواند به موقع بيدار شود .. مگر همسرش او را بيدار كند ... هنوز هم هر وقت همديگر رو مي بينيم ، از خاطرات اون روز جمعه با دلهره ياد مي كند .. بله دوستان اين گوشه اي از سياست آن ايام طاغوتيان بود .. در فرصتي مناسب در باره ي سو ء استفاده ها ، تجملات و حيف و ميل ها خواهم نوشت .

با احترام : بهروز مدرسي

http://oldpilot.blogfa.com/

                                                                                                  ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 13756
  • مرتبه

    نظرات

    کاپیتان روحت شاد وقتی صفحه بازشد اعلامیه رودیدم نزدیک بودسکته کنم....

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35