درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !
  • ماجراي اصابت ملخ هواپيما ، به گردن مسافر هواپيما .
  • جرا اين سرهنگ ارتش ، دچار حادثه شد ؟
  • واكنش خانواده سرهنگ ، در زمان حادثه ..
  • چرا هواپيما با موتور روشن، اقدام به سوار كردن مسافر نمود ؟
  • خواندن اين مطلب رو به دوستاني كه حساس هستند ، توصيه نمي كنم

روايتي از يك ماجراي واقعي ..


ماجراي " جدا شدن سر " مسافري ، در مقابل چشم خانواده اش !

  • ماجراي اصابت ملخ هواپيما ، به گردن مسافر هواپيما .
  • جرا اين سرهنگ ارتش ، دچار حادثه شد ؟
  • واكنش خانواده سرهنگ ، در زمان حادثه ..
  • چرا هواپيما با موتور روشن، اقدام به سوار كردن مسافر نمود ؟
  • خواندن اين مطلب رو به دوستاني كه حساس هستند ، توصيه نمي كنم

روايتي از يك ماجراي واقعي ....

بي اغراق عرض مي كنم ، بعد از صحنه سوختن همكارم در سانحه سقوط هواپيماي سي-۱۳۰ ، كه حامل فرماندهان عالي رتبه ارتش بود . اينجا . اين حادثه ، جانگداز ترين صحته اي بود كه در تمام طول حضورم در جنگ ، شاهدش بودم ...  البته تمام سوانح و سقوط ها ، از دست دادن نزديك ترين دوستان و همكاران هميشه دردناك و غم انگيز بوده اند ... ولي اين حادثه  بخاطر ناگهاني بودنش ، به خصوص در مقابل ديدگان وحشت زده همسر و دختر خردسال اش ، خيلي خيلي دردناك و غم انگيز بود .. هنوز هم چهره متوحش و صداي فرياد هاي همسرش در ذهنم باقي مانده است ...

 

حادثه چگونه اتفاق افتاد ...؟

در يكي از روز هاي زمان جنگ تحميلي ، نزديكي هاي ظهر بود كه ، يك فروند هواپيماي اف-۲۷ ، نيروي هوايي جمهوري اسلامي ايران ملقب به فرندشيپ ، از پايگاه  دوشان تپه ، براي انجام ماموريتي به پرواز در آمد و در پايگاه يكم مهرآباد به زمين نشست ...  قرار بود اين هواپيما ، تعدادي از پرسنل ارتش رو به همراه خانواده هايشان ، به يكي ديگه از پايگاه ها كه اگه اشتباه نكنم ، تبريز ببرد ..

اگر چه اين نوع هواپيما ها جزء گردان هاي پروازي تيپ ترابري محسوب مي شد ، ولي محل استقرار آن ها همان طور كه اشاره كردم ، فرودگاه دوشان تپه واقع در شرق تهران بود . اين توضيح رو بدم كه ، دوشان در زبان شيرين آذري ، به معناي خرگوش است .. ، احتمالآ در زمان هاي خيلي قديم ، اين محل جولان گاه خرگوش هاي تيز پا بوده ، ولي بعد ها به محل پرنده هاي تيز پرواز ، تغير نام داده ...كسي چه مي دونه ...

در اون ايام ( منظورم زمان جنگه ، نه ايام خرگوش ها !! ) مرسوم بود هواپيما هاي فرند شيپ ، براي سوار كردن مسافران ، به مهرآباد بيايند و از اون جا ماموريت شون رو انجام بدن ...  معمولآ هم وقتي  به پايگاه ما مي آمدند ، طياره رو در همون لاين اول كه مشرف به ساختمان ها بود، پارك مي كردند . شايد  دليلش به خاطر راحتي مسافر ها بود ، شايد هم مسايل ايمني ..  يا  مسئله ديگري ، ما كاري به اين چيزاش نداريم ... بله مي گقتم ... نزديك ظهر بود كه ديدم اين هواپيما ، جلوي ساختمون ديسپچ پارك كرد ...

بعد از مدتي  اتوبوس حامل مسافران از راه رسيد .... اتفاقآ من براي انجام كاري به ديسپچ رفته بودم كه فاصله ي چنداني با آشيانه سي -۱۳۰ نداشت .. يادم نيست چه عاملي سبب شد تا لحظه اي درنگ نمايم .. داشتم سوار شدن مسافران رو تماشا مي كردم ... هر دو در هواپيما باز بود ... همان طور كه در تصوير بالايي مشاهده مي كنيد يك در ، در قسمت جلوي هواپيما وجود دارد ، كه معمولآ خدمه از آن استفاده مي كنند . و يك در هم ، پشت بال هواپيما قرار دارد .. ارتفاع در عقبي از زمين كمي بالاتر است ، به همين دليل از نردبان ، يا بهتر بگويم پله ي كوچكي براي سوار كردن مسافران استفاده مي نمايند ...

تقريبآ همه ي مسافران سوار شده بودند ... مسئول بارگيري كه " لود مستر " نام دارد ، داخل طياره و مقابل در عقبي ايستاده بود و به مسافران كمك مي كرد كه سوار شوند ...  نمي دونم به چه دليلي ، هواپيما موتورش رو روشن كرد .... شايد دير شده بود .. شايد عجله داشتند كه به سان ست ( غروب آفتاب ) نخورند ... ببخشيد مجبورم براي روشن شدن ذهنتون اين مطلب رو هم اضافه كنم كه باند  فرودگاه دوشان تپه ، چراغ نداشت . شايد الان هم نداشته باشد ! و خلبان هاي فرند شيپ بايد طوري بروند و برگردند كه به شب بر خورد نكنند . چون در غير اين صورت ، مجبورند در مهرآباد بشينند . و با توجه به اين موضوع كه خونه همه خدمه هواپيما معمولآ در شرق تهرانه ..حالا تجسم كنيد كه چه جوري تو اين ترافيك لعنتي از غرب تهران خسته و كوفته ... به شرق شهر بروند .. و فرداش صبح زود ، زود تر از ساعت خدمت ، دوباره برگردند تا طياره رو بر گردونند ...  اينا رو گفتم كه شايد ... باز هم تكرار مي كنم شايد به اين دليل بوده كه خلبان زود استارت زده ... شايد لود مستر از تو گوشي اش به خلبان گفته روشن كن .. چون همه سوار شده بودند .. فقط يه سرهنگ ارتش با خانواده ش باقي مونده بودند ... خلاصه به هر دليلي كه بود ، بر خلاف مقررات موتور ها روشن شدن ...

از اون جا كه اين هواپيما ، ملخ دارد ... در موقع روشن شدن موتورها ، ملخ ها ديده نمي شوند ... چون اغلب به رنگ نقره اي هستند .. فقط انتهاي هر پره ملخ ، به فاصله يه وجب به رنگ زرد نقاشي شده است ، تا در موقع چرخيدن ، حريم ملخ ديده شود .. كه اگه شما از جلو نگاه كنيد ، يه دايره زرد رنگي رو مي بينيد كه در حال چرخيدن است ... خلاصه ديدم موتور ها روشن شد .. و جناب سرهنگ بخت برگشته داشت كمك مي كرد دخترك خردسال اش رو از در عقبي سوار كند .. بعد از اين كه لود مستر بچه رو تحويل گرفت .. نوبت همسرش رسيد .. او هم با عجله سوار شد ... دليل عجله اون ها هم به خاطر حرارت موتور و صداي گوش خراش اونه ...  در يه لحظه نمي دونم چه اتفاقي افتاد كه ديدم سرهنگه با عجله از زير بال هواپيما به سمت جلو ، يعني در جلويي دويد ....

چشمتون روز بد نبينه ... خدا الهي نصيب هيچ گرگ بيابون هم نكنه ....  احتملآ عقب جا نبوده ، لود مستر بهش گفته شما برو از در جلو سوار بشو ... كه با كمال تعجب ديدم از زير بال به سمت در جلو دويد .... تا بيام متوجه خطر بشم ... در يه لحظه ديدم ملخ گرفت به سر اين بنده خدا ... و كله اش عين يه توپ فوتبال ، با شدت به سمت جلوي هواپيما پرت شد .....  اصلآ باور كردني نبود ...  بدن بدون كله ... چند قدمي به راه خودش ادامه داد .... چون مغز از قبل فرمان داده بود ... و سر با ضربه ناگهاني قطع شده بود ... بدن خيلي طبيعي در حالت قدم روي سريع .. داشت راه مي رفت ...  كله خون آلود ، در حالي كه به شدت دور گرفته بود ، روي رمپ پرواز ... همين جوري غل مي خورد ... خداي من .. چه مي بينم ..؟

ابتدا همسرش متوجه نشد ... چون سوار شده بود ... بعد از وقوع حادثه و خاموش كردن موتور ها ، بد بخت پياده شد ... روي زمين ولو شد ... بد جوري ناله مي كرد ... من بدرستي يادم نيست ولي فكرمي كنم دختر بچه يا بيمار بود و يا فلج ... بقدري حالم بد شده بود كه توضيج همكارانم رو كه در مورد دختر بچه اون بابا حرف مي زدند رو نمي فهميدم ... از قرار معلوم براي معالجه دخترش به تهران آمده بود .. ولي هر چه بود .... به خاطر يه غفلت ، جانشو از دست  داد ... اين سريع ترين نوع مرگه .. چون بدون اين كه بفهمه چي به سرش اومده ... سر از بدن جدا شد ..  مظمئنآ اگر از سمت جلو به قسمت عقب مي دويد ، اون دايره زرد يا قرمز نوك ملخ رو مي ديد ... ولي از پشت هواپيما به خاطر وجود حرارت شديد توآم با دود ... اصلآ متوجه ملخ نشد ... كسي چه مي داند .... شايد چشماشو بسته بود ...

به هر حال نمي دونم پرونده ي اين حادثه به كجا ختم شد ... به طور حتم خلبان و لودمستر هواپيما به عنوان مقصران اصلي محاكمه گرديده اند ... ولي چه فايده ....  من تا مدت ها صحنه پرت شدن كله در ذهنم بيرون نمي رفت ... تا چند روز از غذا خوردن هم افتاده بودم ....  بله دوستان گرامي .. بقدري از اين ناملايمات ديده ام  كه حسابش از دستم در اومده ... ديشب كه داشتم قضييه فرندشيپ خدابيامرز درويش رو مي نوشتم ، بهو بياد اين ماجراي غمناك افتادم ....  به هر حال روحش شاد .... كشور ما براي بدست آوردن استقلال ... از اين حوادث خيلي داده است ...

بهروز مدرسي :

http://oldpilot.blogfa.com/

                                                                                                  ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 8443
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35