درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟!

چرا به خواستگاري خواهرم رفتم ؟!

روزگار واقعآ پستي بلندي هاي زيادي داره ... هيچ كس از آينده خودش خبر نداره ... ماجرايي كه قصد دارم براتون تعريف كنم ، افسانه نيست .... واقعيتي از زندگي فرزندان طلاق است . فرزنداني كه معصوم بدنيا مي آيند ولي دست سرنوشت آن ها رو به هر سوي مي كشونه ... نمي دونم از كجا آغاز كنم ؟ خيلي سخته تا به گذشته برگردي .... و از نقطه صفري كه خودت رو شناختي تا به امروزي كه ۵۵ سال از آن رو پشت سر گذاشتي ، در يه صفحه به معرض ديد عموم بگذاري .... ولي من براي عبرت نسل جوون كه مي دونم خيلي عاقل تر از اوني هستند كه دچار تصميمات اشتباهي در زندگي شون شوند ....

اولين تصاويري كه در مغزم شكل گرفته و به خاطر دارم ، مربوط به زماني است كه تقريبآ سه ساله بودم ، و شب عروسي پدرم با نا مادري ام بود.. مانتوي گلدار قرمزي كه يه جيب كوچكي هم داشت .. وسعي مي كردم سكه هاي پاشيده شده بر سر عروس رو زود تر از ساير بچه ها از روي زمين بردارم ... هنوز هم نگاه ترحم آميز بعضي از مدعوين را به خاطر دارم ... بعد ها كه بزرگ تر شدم ، فهميدم چرا آن گونه به من نگاه مي كردند ...

پدرم درجه دار ارتش بود . بي نهايت عصباني و ديكتاتور .. بر سر كوچك ترين بهانه اي همه رو به باد كتك و ناسزا مي گرفت . يادگار ديگر مادرم ، برادر كوچكتر از خودم بود . طفلك شير خواره بود . تنها حامي ما دو نفر ، مادر بزرگ مهربونم به همراه عمه ام بودند . وضع بد مالي ، ميگساري ، قمار و ... عواملي براي  كتك زدن بود . روايت است كه قبل از مادر من ، همسري زيبا داشته و هنوز يك هفته اي از زندگي مشترك آن ها نگذشته بود كه يك شب هنگام مراجعت از ميهماني ، زن جوان بي اختيار سرفه اي مي كند .. از بخت بد او ، مردي هم در آن سوي خيابان ، همين عمل رو تكرار مي كنه ... طفلك بعد از كتك مفصلي كه مي خوره ، در سرماي زمستان به لونه سگ فرستاده مي شود .. بيچاره مادر بزرگم براي دلداري به عروس جوان ، تا صبح پشت لونه سگ ، او را دلداري مي ده .. و يه هفته بعد حكم طلاق يا بهتر بگويم حكم آزادي اش صادر مي شود ....

عكسي از دوران كودكي ام

باز روايت است ، مادر من هم به خاطر شكنجه هاي فراوان و تهمت هايي نا روا ، قيد فرزندانش رو زده و جانش رو از بند رهانيده .. و حال نوبت سومي بود ... اين زن از پدرم صاحب ۲ پسر و ۵ دختر مي شود . كه با مرگ يه پسر و يه دختر ، بقيه باقي مي مونند ... پدر بعد ها از تهران به سلماس و اروميه منتقل مي گردد . دوران كودكي و نو جواني ما در محيط نظامي مي گذرد ...  هيچ خبر و نشوني از مادرم نداشتم . فقط سالي يك بار كه از اروميه به مشهد مي رفتيم ، يكي دو شب در تهران توقف مي كرديم .. در اين فاصله ، عمه ام ما رو به يكي از محله هاي تهران كه سه راه اكبر آباد نام داشت و در انتهاي خيابان بابائيان قرار داشت ، به منزل پير زني مهربون به نام " دختر آقا قمي " مي برد ... و او  با هزار ترفند مي رفت مادرم رو براي ديدن ما مي آورد ...

اين ديدار ها در همون سنين نوجووني قطع گرديد . چون به گفته دختر آقا قمي ، از آن محل نقل و مكان كرده بود و هيچ ردي و نشوني از خودش باقي نگذاشته بود .. و با پا گذاشتن به سن جواني ديگه همون يه ذره مهر مادري هم از دلم بيرون رفته بود . خونه ما در پادگان قوشچي ، كه در ۴۵ كيلومتري اروميه بود ، قرار داشت . در اين پادگان تحصيل فقط تا كلاس نهم دبيرستان امكان داشت . و بعد از آن بايد براي ادامه تحصيل به شهري ديگر مي رفتم . اين بهترين بهانه و بهترين موقعيت براي من بود كه از آن زندان جهنمي خلاص شوم . و بيچاره عمه ام رضايت پدر رو گرفت تا در تهران خانه اي كوچك اجاره كرده ، تا من ادامه تحصيل دهم . پدر هم قول داد ماهيانه ۱۵۰ تومان ( ۱۵۰ تا تك توماني ) هزينه تحصيل ام رو بپردازه ....

بعد از گرفتن سيكل ، به تهران آمديم . من به انفاق مادر بزرگ و عمه ام در يك اتاق اجاره اي روزگار را گذرانديم . خونه ما تقريبآ نزديك محله دختر آقا قمي بود . يعني در خيابان مرتضوي ، چهارراه نواب قرار داشت . و من درسم رو در مدرسه علامه واقع در سه راه سلسبيل ادامه دادم . هر از گاهي به منزل دختر آقا سر مي زدم و سراغ مادرم رو مي گرفتم ... ولي هيچ ردي ازش پيدا نبود !!

در تمام سه سالي كه در دبيرستان درس مي خوندم ، با يكي از بچه محل ها به نام جبار ، بعد از تعطيل شدن دبرستان  ، هر روز دو نفري كو چه به كوچه سر مي زديم و سراغ زني به نام " عفت خانوم " رو مي گرفتيم .  اغلب خانوم هايي به اين نام پيدا مي شد ... ولي وقتي برخورد مي كردم ، متوجه مي شدم آن ها مادر ام نيستند  .... چهره او هنوز در خاطرم بود .. و اين كار تقريبآ برايمون يه عادت شده بود .به طوري كه هميشه مورد تمسخر هم سن و سالان خود قرار مي گرفتم . ولي براي هدفي كه داشتم ، اين ها مسئله اي نبود ...

هر روز دايره پرس وجوي خود رو افزايش مي داديم .. يه حسي به من مي گفت بايد در همين محدوده غرب تهران باشه ... در ايامي كه در جستجوي گم شده خويش بودم ، دل به دختري بستم كه هر روز از مدرسه به سوي خونه خويش واقع در خيابان جيحون ، هاشمي مي رفت . اصلآ توجه اي به من نمي كرد و همين امر مرا بيشتر شيفته او كرده بود .. وضعيت محله او طوري بود كه كسي نمي تونست چپ به دختري نگاه كنه ... جوون هاي محله خون طرف رو مي ريختند ... ولي عشق كه اين چيزا حاليش نيست .. و تعقيب او از مدرسه تا نزديكي خونه اش ، شده بود كار هر روز من و جبار .. و بعد از جدا شدن از وي دنبال هدفم مي رفتيم .....

دقيقآ يادم نيست چه مدت اين روند ادامه داشت ... شايد بيش از ۶ ماه ... يه روز دل به دريا زدم و به جبار گفتم : هر چي مي خواد بشه ، بشه .. من امروز حتمآ ابراز عشق مي كنم و سپس پشت سرش به در منزلش رفته و اجازه خواستگاري مي گيرم ... جبار كه از من ترسو تر بود ، گفت رو من امروز حساب نكن .. اصلآ دوست ندارم خونم تو اين محله غريب بريزد ... با هزار مكافات او رو متعاقد كردم لااقل با فاصله از من حركت كنه تا اگر اتفاقي رخ داد بتونه يه كاري بكنه ..

آن روز غروب كه از مدرسه خارج شد ، فاصله ام را با او كم كردم .. و با ترس و لرز بهش گفتم قصدم مزاحمت نيست ... بلكه دوستش دارم ... و مي خواهم به خواستگاري اش بيايم ...  هيچ پاسخي به من نداد و همچنان مثل هميشه در حالي كه سرش رو پائين انداخته بود ، به سرعت قدم هاش افزود ... من هم چون تصميم داشتم به در خونه ي او رفته و از خانواده اش اجازه خواستگاري بگيرم ، براي اولين بار از حريم هميشگي ام كه او را تعقيب مي كردم ، عبور كرده و به تا نزديكي كوچه شان رفتم . سر كوچه تعدادي پسر گردن كلفت ايستاده بودند ... جبار با ديدن آن ها ، من رو تنها گذاشته و فرار را به قرار ترجيج داد ...

گفتم بادا باد .. هرچی می خواد پیش بیاد ... می رم تا ببینم چی پیش می یاد ... دل رو به دریا زدم و تا نزدیکی آقایون گردن کلفت رفتم ... واقعآ خودمونیم عشق چه شهامتی به آدم می ده ... اون هم آدمی چون من که هرگز در عمرم با کسی در گیر نشده بودم .. دختره تا اومد بره تو کوجه شون ، متوجه نشدم چه جوري به اون جوون ها ندا داد كه من مزاحم هستم .....  چشم تون روز بد نبينه ...يهو ديدم  دختره مثل باد بال در آورده و با گام هاي تند رفت توي يكي از خونه هاي كوچه .....  تا اومدم به تقليد از او ..بدوم ، يكي از پسر ها نا غافل يقه ام رو گرفت .... 

تصويري از كودكي ام به اتفاق يكي از پسر عمو هايم

تا اومدم بجنبم ، اولين تو گوشي رو نوش جان كردم .... تو دلم خيلي به جبار ناقلا بد و بيراه گفتم كه چرا تو اين شرايط منو تنها گذاشت و رفت ...  تا اومد كشيده دوم رو بزنه ...سعي كردم ممانعت كنم .. ولي طرف خيلي قلدر بود ... گفت نامرد .. حالا دنبال خواهر من مي افتي  ..؟ و در يه لحظه داغ كرد .. تا اومد بطرفم حمله ور شود ، دوستان همراهش جلوي اونو گرفتن .. ولي حسابي داد وبيداد مي كرد  و به قول معروف شلوغش كرده بود .. در همين هنگام چشمم به دختره افتاد كه از جلوي منزل داشت نگاه مي كرد ....

تا ديد سر كوچه شلوغ شده  ، مادرشو صدا زد ... مامان بدو ... داداش بهروز داره دعوا مي كنه ... و سريع رفت داخل منزل ... هنوز دفايقي از فرياد دختره نگذشته بود كه ديدم خانمي با عجله از انتهاي كوچه به طرف ما مي آيد ... خداي من ... چي مي بينم ..... خدايا كمكم كن .... چقدر شبيه مادرم است .. زن جلو تر اومد .... تا نزديك شد ، مطمئن شدم درست حدس زدم ... فرياد زدم .. مامان ... مامان .. منم بهروز تو ... در يه چشم بهم زدن .. ديدم مادرم ولو شد روي زمين ... اون جوون گردن كلفت هم كه حواسش نبود چي بين ما گذشته ، بيشتر عصباني شد و سعي مي كرد از دست يارانش جدا شده بطرفم حمله ور شود ...

تو اين گير و دار بود ،  دختره .. كه مطمئن شدم خواهرم است .. نگران از غش كردن مادرش .. با شتاب به سمت سر كوچه شروع به دويدن كرد ....  و من بي توجه به اطراف ، به سوي مادرم رفتم .. و سر او رو در آغوشم گرفتم ... چشماشو باز كرد .. گفت پسرم خودتي ..؟ گفتم آره مامان .. خواهرم رسيد .. نمي دونست جريان چيست .. ديد من مادرش رو در آغوش گرفتم ... تا آمد حرفي بزنه يا اعتراضي بكنه .. مامانم گفت : فروغ جان ... اين گمشده ي منه .. اين بهروز امه ... در يك لحظه همه چيز رنگ فيلم هاي هندي رو به خودش گرفت .. آقايون لات ها .. برادرم رو ول كردند ... ولي چرا اسم اين هم بهروزه ؟؟ حسابي گيج شده بودم ..

دقايقي بعد .. همه داخل خونه بوديم .. همسايه ها همه جمع شده  بودند ...  يكي تبريك مي گفت .. يكي مامانم رو مي بوسيد ... خلاصه محشري شده بود ... من هم منتظر بودم فرصتي پيش بياد و دليل وجود بهروز ديگر رو بپرسم ... بعد از گذشت چندين ساعت كه براي من به اندازه يه قرن گذشت ، اين فرصت بوجود آمد تا با مادرم حرف بزنم ...  خواهرم فروغ هم يك لحظه از كنارم جدا نمي شد .. عجيبه .. در عرض چند ساعت .. عشق تبديل به محرم آدم بشه ... من كه قصد داشتم خواستگاري فروغ برم ، حالا ناموس من شده بود .. تمام آن احساس ها و تمايلات پر كشيد و رفت ...

مادرم در مورد گذشته اش چنين گفت : بعد از اين كه خونه پدرت رو ترك كردم ... نزد مادر پيرم برگشتم .. بعد از چند سال ، او مرد و تنها شده بودم ... خواستگار هم زياد داشتم ..  ديدم اگه تنها بمونم ، مردم حرف در مي يارند ... اين بود كه مجبور شدم با آقا رضا كه مرد بسيار خوب و زحمت كشي است ، ازدواج كنم ... رضا هم زن قبلي خودش رو طلاق داده بود .. جالبه كه او هم دو پسر به اسامي بهروز و بهزاد داشت . من اين موضوع رو به فال نيك گرفتم و مانند تو و بهزاد ، آْن ها رو بزرگ كردم ... منتها بهزاد در كودكي مرد .. و فقط بهروز ماند كه سر كوچه ديديش ... از اين شوهرم هم سه پسر و يه دختر دارم .. كه اسم يكي از پسر هايم را به ياد بابات .. محمد گذاشتم ..

پرسيدم چرا ما رو تنها گذاشت و رفت .. در حالي كه اشگ از چشم هاش جاري شده بود ، آستين هاشو بالا زد و جاي سوختگي ها رو نشونم داد .. گفت پدرت وادارم مي كرد نصف شب برم براش سيگار بخرم ..اگر مي گفتم مي ترسم .. با آتيش داغم مي كرد ... مادر جان تحمل هم حدي داره ... ولي اين فروغ مي دونه من شب و روز به ياد شما دو نفر بودم .... خلاصه تا نيمه هاي شب ما در دل كرديم ... با ساير برادرانم هم اشنا شدم ... البته بهروز خيلي شرمنده شده بود .. و مرتب نوازشم مي كرد ...

                                                        چند سال بعد ......

سال ها از اين ماجرا گذشت ... جبار ترسو اومد خواستگاري فروغ مون .. به خاطر نامردي اش اجازه ندادم ... البته من تقصير ندارم .. خواهرم نپسنديد .... من هم به تشويق مادرم و كمك هزينه هاي او به نيروي هوايي پيوستم ... شايد باورتون نشه در تمام دوران شبانه روزي آموزشي ام در نيروي هوايي دلم براي بهروز تنگ مي شد ... خيلي بهم دل بسته بوديم ... در همين سال ها پدرم هم از اروميه بازنشسته شد و به اتفاق فرزندانش ، به مشهد نقل ومكان كرد ... و من فرزندان مادرم رو با فرزندان پدرم آشنا كرده بودم .. بهروز ، برادر ناتني برادر ناتني ام بود ... يعني محمد و علي فرزندان مادرم ،‌ با بهروز ناتني بودند .. چون پدرشون يكي بود .. من هم با محمد ، علي و فروغ ناتني بودم ف چون مادرمون يكي بود ... اما نكته جالب اين داستان ،  دل بستن بهروز به يكي از خواهر ناتني هاي من بود !! يعني عاشق دختر پدرم شده بود ... قضييه خيلي شير تو شير شده بود ... البته پدرم مخالفت كرد ... از نظر شرعي اشكالي نداشت .. ولي من به بهروز مي گفتم اگه اين وصلت سر بگيره ف تو ميشي هم دامادم ، هم برادرم !! ....

سال ها از اين ماجرا مي گذرد ... پدرم در مشهد عمرش رو داد به شما ... براي اولين بار بعد از مرگ پدر ، مادر اصلي خودم رو بردم خونه پدرم !! با حسرت به زندگي شوهر سابق خود نگاه مي كرد .. با نا مادري ام حسابي رفيق شده بودند ... پارسال شوهر مادرم  آقا رضا هم فوت كرد .. خيلي منو دوست داشت . هميشه به من محبت داشت .... همين چند وقت پيش مادرم هم فوت كرد ...  من كه زماني مادر هاي فراواني داشتم ..!! ( عمه اي كه مثل مادر بزرگم كرد ، مادر بزرگم كه او هم در پرورش من نقش داشت ، نا مادري ام و مادر خودم ... ) حالا با فوت تمام آن ها .. احساس تنهايي و غم مي كنم ... ديگه نوشته رو ادامه نمي دهم .. چون اگر چند خط ديگه پائين تر بيام ... نوبت اعلام خبر مرگ خودم مي رسه .. پس در همين جا ، ماجرا رو به اتمام مي رسونم ..

بزودي چند تصوير از مرحوم مادرم را در اين صفحه خواهم گذاشت .

با احترام : بهروز مدرسي

http://oldpilot.blogfa.com/

                                                                                              ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 1776
  • مرتبه

    نظرات

    عجب !
    فکر نمی کردم واقعا از این اتفاق ها بیافتد !
    خدا را شکر که چند خط پایینتر نیامدید - خدا شما را برای جوانان وطن و خانواده اتان نگهدارد.
    راستی
    بازدید سایت شما که از یک میلیون زده بالاتر !!!
    پاسخ
    ممنون بابک جان
    بله واقعآ خدا رو شکر
    در باره امار بله . دو روز پیش رفت بالای یک میلیون
    ممنون از لطف شما

    عجب ماجرایی! نوشته تون خیلی صادقانه بود. واقعا هم جالب بود. برای همین منی که اصلا قصه خاطرات دیگرانو خوندنو دوست ندارم، احتمالا به خوانندگان همیشگیتون اضافه خواهم شد.
    سالم و شاد باشید
    پاسخ
    ماهی سیاه کوچولو نازنین
    از این که به جمع خوانندگان و یاران همدل و صمیمی پیوسته ای ، بسیار خوشحالم . برای شما آرزوی سلامتی و موفقیت دارم

    آقای مدرسی سلام
    امیدوارم همیشه موفق باشید خیلی دلم می خواهد شما را زیارت کنم هرچی باشد بچه محل بودیم و تا حدودی با سرنوشت مشترک منتها من افتخارات شما را ندارم و فقط یک فرد عادی جامعه هستم ولی از خواندن مطالب جالبتان لذت می برم. انشااله همیشه سلامت باشید.
    جواد
    پاسخ
    جواد جان عزیز و گرامی
    من مخلص شما دوست بسیار دوست داشتنی ام هستم
    جواد جان .. من هم یک ادم بسیار عادی هستم .. و هیچ ارجحیتی به دیگران نداشته و ندارم
    خوشحالم که از مطالب حقیر خوشت اومده است
    انشاالله در فرصت های آینده حتمآ در خدمت خواهم بود

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35