درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان
  • چرا این هواپیما مورد اصابت موشک قرار گرفت ؟
  • چرا خلبان ، ارتفاع هواپیما را کم کرده بود ؟
  • چرا سرگرد علی نجیب عازم این پرواز شد ؟


ماجرای اصابت موشک به هواپیمای سی - 130 در ارمنستان

  • چرا این هواپیما مورد اصابت موشک قرار گرفت ؟
  • چرا خلبان ، ارتفاع هواپیما را کم کرده بود ؟
  • چرا سرگرد علی نجیب عازم این پرواز شد ؟

روایتی از یک ماجرای واقعی ......

سخنی با شما :

در پی درخواست بعضی از دوستان خوب ، كه خواستار درج اطلاعاتي از چگونگي سوانح هوايي در ايران  هستند ، عده اي هم پرسيده اند چرا فقط به ماجراهاي غم انگيز و سوانح مي پردازم ؟ چرا از رويداد هاي شاد كم مي نويسم ؟ همچنين خواهان توضيحاتي در باره ي سقوط هواپيماي جت فالكون در اروميه يا سانحه توپولف در يزد گرديده اند . به عرض اين بزرگواران مي رسانم : اكثر سوانحي كه در ايام حضورم در نيروي هوايي بوده ، تقريبآ اشاره داشته ام . اما در مورد ساير رخدادها نظير حادثه اروميه و يزد ، اطلاعات من در حد اخبار رسانه اي است . نه بيشتر . و در باره مطالب دل انگيز پرواز هم ، اگر به خاطر آوردم .... چشم .

تهران - خط پرواز سي -۱۳۰ ، قبل از سانحه  :

واقعآ روزگار و تقدير عجب حكايتي دارد . كسي را ياراي گريز از سرنوشت نيست . يكي از افرادي كه تقدير او را به سوي پرواز "مرگ " كشاند ، شهيد والامقام سرگرد  " علي نجيب " بود . انساني واقعآ نجيب ، با شخصيت ، آرام و با سواد . كسي كه همه بر و بچه هاي خط پرواز به دوستي و معاشرت با او  ، واقعآ  افتخار مي كردند . او اهل كاشان و تحصيل كرده ي آمريكا بود . به خاطر استعداد و هوش بالايش ، علاوه بر سرپرستي ، مسئوليت آموزش را هم به عهده داشت . خدا بيامرز به دليل مسئوليت اش ، خيلي كم پرواز مي رفت . اگر هم مي رفت ، پرواز هاي نزديك بود .... هميشه به شوخي مي گفتم : علي تو از ترس به پرواز نمي ري ..  پاسخم ... فقط لبخند بود .

اون روز صبح ، كه پرواز  " مسكو " رو به خط پرواز اعلام كردند ، علي " سرشيفت " خط بود . با حوصله  به دفتر نوبت  پرواز هاي خارج بچه ها نظري انداخت ، و نام ستوان " كريميها " رو براي اين ماموريت يادداشت نموده ، و بر روي تابلوي بزرگ ديوار علامت زد . او مي دانست كه ستوان كريميها ( كه ما به شوخي او را " اسب " مي ناميدمش  ) در حال حاضر پرواز است . اما براي اين كه حق كسي پايمال نگردد  ، گفت : ما منتظر " اسب " مي مانيم . چون پرواز بعد از ظهر انجام مي شه .  

عقربه ها ، ساعت ۴ بعد از ظهر رو نشان مي داد ، زمان زيادي به ساعت پرواز باقي نمانده بود . از هواپيماي ستوان " كريميها " كه به ماموريت تبريز  رفته بود ، خبري نبود ... علي نجيب براي اين كه ساعت پرواز اين ماهش رو  را تكميل نمايد ، اسم خود را جايگزين  نفر قبلي كرده ، و فوري يكي از قديمي ترين پرسنل رو به عنوان سرشيفت انتخاب نموده ، و بعد از سفارشات لارم ، براي آوردن لباس شخصي راهي منازل سازماني در شهرك توحيد مي گردد ... در فاصله اي كه علي نجيب خط پرواز رو ترك كرده بود ، هواپيماي تبريز به زمين مي نشيند .....

ستوان " كريميها " با عجله در حالي كه به ساعت اش مي نگرد ، راهي خط پرواز مي شود . و در آن جا متوجه مي شود كه " علي آقا " براي آوردن لباس و خداحافظي با خانواده اش ، پايگاه رو ترك كرده است . هنوز سيگار خود رو خاموش نكرده بود كه سرو كله " نجيب " پيدا مي شود ... علي با ديدن او مي گويد : اسب ... خوب شد اومدي ... بجنب و زودتر خودت رو براي پرواز آماده كن . اما ستوان جوان به دليل حرمتي كه قلبآ براي  " علي آقا " قائل بود ، از انجام اين ماموريت سر باز زده ، و مي گويد : جناب سرگرد من حسابي خسته ام ... بهتره خودت بري .. انشاالله من در فرصت هاي بعدي مي روم ...و بدين سان راهي رمپ پرواز شده ، و دقايقي بعد صداي غرش موتور هاي پر قدرت سي -۱۳۰ بر فراز فرودگاه شنيده مي شود ....

فرودگاه مسكو  ، چند روز بعد  :

بعد از استراحت چند روزه ، كروي پروازي بعد از اطمينان از بار گيري محموله ها ، از هتل راهي فرودگاه مي شوند . فرمانده هواپيما ، سرهنگ " آقا بيگلو  " كه بي اغراق يكي از بهترين معلم خلبان هاي پايگاه محسوب مي شد ، با لبخندي كه هميشه بر چهره داشت ، به اتفاق بچه ها به بازديد هواپيما مي پردازند ....  سروان " مجيد ميرزايي " افسر با تجربه  مهندس پرواز ، كه چيزي به پايان خدمت پر افتخارش نمانده بود ، به اتفاق يكي از لود مستر ها ، سرگرم بازديد قبل از پرواز مي شوند . مجيد افسر شوخ طبعي بود كه ، به خاطر داشتن هشت فرزند دختر !! ، مدام از مشكلات تهيه جهيزيه ي آنان سخن  مي گفت . و خوشحال بود كه عاقبت خداوند به او فرزندي " پسر " عنايت فرموده است ....

همه چيز آماده به نظر مي رسيد ... بچه ها براي آخرين بار از ميزبانان خود كه اكثرآ  مسئولان سفارت ايران و پرسنل نظامي بودند ،  خداحافظي مي كنند  ... در حالي كه خدمه مي خواستند سوار هواپيما شوند ، ناگهان جواني دوان دوان خود را به بچه ها رسانده و سراغ خلبان هواپيما رو مي گيره . سرهنگ " آقا بيگلو " با مهرباني مي گويد : من هستم پسرم . فرمايشي بود ...؟ جوان مي گويد : قربان ما چند نفر دانشجوي ايراني هستيم كه در اين جا تحصيل مي كنيم . و اكنون براي ديدار با خانواده هايمان ، بليط هواپيماي ايران اير تهيه كرده ايم . اما ساعت هاست كه اين جا معطليم ... مي گويند تآخير چند ساعته دارد . مي شه از شما خواهش كنيم ما رو با خود ببريد ..؟

تصوير آرشيوي است

 

سرهنگ " آقا بيگلو " مي گويد : راستش  ما ماموريت نظامي داريم . و مجاز به سوار كردن مسافر شخصي نيستيم . اما چون شما دانشجو هستيد ، با مسئوليت خودم شما ها رو هم مي برم . ... و بدين ترتيب آخرين مسافران " پرواز مرگ " با اصرار خود ، سوار طياره مي شوند . جوون ها خوشحال از اين كه بليط هواپيمايي ملي ايران رو پس داده اند ، و با طياره نظامي تقريبآ مجاني راهي سفر به ايران مي شوند ... نزديك غروب است كه هواپيماي سي -۱۳۰ ارتش جمهوري اسلامي باند فرودگاه مسكو رو ترك گفته و به سوي ايران پر مي گشايد .....

تصوير آرشيوي

 

بر فراز ارمنستان چه گذشت ....؟

بعد از مدتي پرواز ، هواپيما بعد از عبور از فراز خاك كشور آذربايجان ، وارد فضاي آسمان " ارمنستان " مي شود . عقربه هاي جلوي كابين خلبان ، همه چيز رو طبيعي نشان مي دهد . هواي بيرون به خاطر سرماي شديد اسفند ماه ، بي نهايت سرد و يخبندان است . خلبان مراقب است كه لبه بال هاي هواپيما دچار يخ زدگي نشوند . بچه ها همگي  بخاطر اين كه شب عيد رو نزد خانواده هايشان خواهند بود ، خوشحال هستند ...  در همين اثنا ،  سروان مجيد ميرزايي مهندس پرواز هواپيما متوجه افت  شديد فشار داخل كابين مي شود . و مشاهده مي كند شيشه جلو سمت چپ هواپيما شكسته است .سرهنگ آقا بيگلو هم متوجه نقص پيش آمده مي شود .( در اين شرايط بدليل نشت " پرشرايز" هواپيما قاذر به حفظ ارتفاع نيست . چون اكسيژن توليد شده ، خارج مي شود . و بايد سريع ارتفاع كم شود ) ... آقابيگلو در اين شرايط دو راه بيشتر براي تصميم گيري نداشت.....

يا بايد ارتفاع كم كرده و به سوي فرودگاه مبدآ ( مسكو )  بر مي گشت . يا اين كه در همون شرايط ارتفاع پائين ، به سوي مقصد ( تهران )  ادامه مسير مي داد . او ضمن مشورت با بچه ها ، به اين نتيجه مي رسد كه به تهران ادامه مسير دهد . زيرا هم معلم خلبان بود ، و قانونآ اين اجازه رو داشت تا در شرايط ارتفاع پائين ، به مسير خود ادامه دهد .ضمن آن كه  اتخاذ تصميم برگشت به مسكو ، هزينه هاي زيادي همچون اعزام هواپيمايي ديگر به همراه متخصصان مربوطه ، هزينه اقامت  و مخارج خدمه هاي هواپيما و ... رو در بر داشت . مضاف بر اين كه نزديك عيد هم بود و تمام برنامه هاي بچه ها بهم مي خورد ...

او ناگزير ، بر فراز ارمنستان  ضمن هماهنگي با ايستگاه هاي رادار و مراكز كنترل زميني ،اقدام به كم نمودن ارتفاع مي نمايد .... هنوز مدتي از اين شرايط نگذشته بود ، كه نيرو هاي پدافند مستقر بر روي زمين ، به تصور اين كه هواپيماي دشمن است ، با شليك موشكي مرگبار ، هواپيما رو ساقط مي كنند . فراموش نكنيم در آن زمان مناقشاتي بين دو كشور آذربايجان و ارمنستان وجود داشت . و طرفين در گير جنگ منطقه اي بودند ... و بدين ترتيب گروهي از بهترين فرزندان اين مرز و بوم ، در آتش مركب آهنين خود سوختند ...

Image

بعد از گذشت چند روز ، اجساد شهيدان رو براي دفن به بهشت زهرا منتقل كردند ...  ۹ افسر شجاع در كنار يكديگر به آرامي قرار گرفتند ... در موقع دفن اين عزيزان ، غوغاي عظيمي به وجود آمده بود .... واقعآ نمي دانستيم اشگ هايمون رو بر سر كدام مزار خالي كنيم . ..... روحشان شاد .

Image

همين چند وقت پيش همسر نجيب رو ديدم ... بعد از گذشت چنيدين سال ، همچنان براي شوهر خوب خود سياهپوش بود .... به من گفت : آقا بهروز ... علي براي من نمرده است ... من در اين سال ها هر هفته شب هاي جمعه به سر مزار او مي روم ....  او واقعآ مردي خوب و شوهري با شخصييت بود ... من هنوز هم مثل گذشته ، تمام حرف هايم رو به او  مي زنم ... من ...

از يكي از دوستانم ديروز شنيدم ، اين هفته  مراسم نامزدي پسر علي است ، دلم خيلي گرفت .. جاي او واقعآ خالي است ..

Image

تصاوير مربوط به موشك ها ارشيوي است Image

تمام مطالب خاطرات پروار در وبلاگي جداگانه به آدرس ذيل گرد آمده است :

http://bmodarresi.blogfa.com/

با تشكر و احترام :

بهروز مدرسي :

http://oldpilot.blogfa.com/

توضیحات اضافه ...:

بعد از درج این مطلب ، دوستان مطلع در بخش نظرات ، اطلاعات كامل تري رو در اختيارم قرار دادم كه ضمن تشكر از آن ها به عرض مي رسانم :

۱- تاريخ دقيق سانحه ۱۷ مارس ۱۹۹۴ بوده است و ۲۲ نفر شهيد داشته است .

۲- عكس ها جنبه آرشيوي دارد . و هيچ ربطي به پرواز مورد اشاره ندارد . فقط عكس شهيد نجيب واقعي است كه زير نويس دارد .

۳- تصوير آرشيوي لاشه سوخته شده هواپيما ، مربوط به حادثه طبس است . و براي عينيت بخشيدن به مطلب مورد استفاده قرار گرفته شده است .

۴- بعد از سانحه ، مقامات جمهوري اسلامي به همراه مسئولين نيروي هوايي از طريق ديپلماسي اقدامات موثري انجام دادند و موفق شدند براي همه خانواده شهدا ، غرامت هنگفتي دريافت نمايند . از همه آين عزيزان تشكر مي شود .

۵- عكس واقعي هواپيما مربوط به قبل از سانحه رو در زير قرار مي دهم .

تصويز سي -130 قبل از سانحه

 

                                                                                               ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 4900
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35