درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  آيا تا كنون آتش گرفتن انساني را از نزديك ديديد ؟
  •  چگونه شاهد سوختن تدريجي دوست و همكارم بودم ؟
  • شدت آتش بقدري بود ، كه نمي شد كاري انجام داد .
  •  شعله آتش در موقع سوختن انسان ، به چه رنگي در مي آيد ؟

يك روايت واقعي .......تصوير آرشيوي است

آيا تا كنون آتش گرفتن انساني را از نزديك ديديد ؟
  •  چگونه شاهد سوختن تدريجي دوست و همكارم بودم ؟
  • شدت آتش بقدري بود ، كه نمي شد كاري انجام داد .
  •  شعله آتش در موقع سوختن انسان ، به چه رنگي در مي آيد ؟

يك روايت واقعي .......

فقط درد دلي به بهانه ي مقدمه ... :

هر كي منو براي اولين بار مي بينه و مي فهمه كه سه بار سكته قلبي كردم ، متعجب شده و مي پرسد شما با اين هيكل ورزشكاري ات ، چي شد كه سكنه كردي ؟ اون هم نه يك بار ..نه دو بار.. راستش و بخواهيد اون ها .حق دارن تعجب كنن  .. چون آدم فقط ظاهر هر شخص رو مي بينه و از درون وي بي خبره ...  اگه بگم چه ها ديدم ... جه ها كشيدم ... شايد باورتون نشه .. مخصوصآ ايام جنگ ...  كه تمام لحظاتش براي من درد آوره ...  شما اگه جاي من بوديد .. و هر چند وقت يك بار نزديك ترين دوستانتون رو ( خداي ناكرده ) از دست بديد ، چه احساسي پيدا مي كنيد ..؟ آن هم ياراني كه سال ها با هم خاطره داشتيم ... خونه هم مي رفتيم .. صبح ها تو اداره با هم صبحونه مي خورديم .. و چند ساعت بعدش .. جلوي چشم هاي شما طياره ش بخوره زمين ...  والله من خيلي بي خيال بودم كه سه بار سكته كردم ... 

راستش اصلآ دوست ندارم شما رو با گفتن اين مطالب ناراحت كنم ... ولي از طرفي ما ها مسئول بيان واقعيت ها و رويداد هاي جنگ هستيم ..  نسل امروز خيلي از رشادت ها و دلاوري هاي مرداني كه جانشان را براي حفظ استقلال كشور از دست دادند ، را نمي دونند . مردم فقط در خبر ها مي خوانند كه مثلآ يك فروند هواپيما ، در نقطه ايكس به زمين خورد ....  همين ! و اندك كساني مي دانند كه آن هايي كه از بين رفتند كي بودند ... در آخرين لحظات چه گفتند ...  و ...  لذا مي خواهم در باره يكي از اين مردان براي شما عزيزان بگويم ... شايد به اين وسيله مقداري از غم هايم كاسته شود ..

                                                     *****************

یادی از جمشید کوزه گری ، لود مستر هواپيما

فكر مي كنم اغلب مردم ، سانحه سقوط هواپيماي سي -۱۳۰ را كه اوايل جنگ در حوالی كهريزك خورد زمين را بخاطر دارند ..  حادثه خیلی وحشناک بود . تعداد زیادی از فرماندهان ارتش از جمله فکوری ، فلاحيان ، كلاه دوز و ... كه از جبهه بر مي گشتند ، شهيد شدند .. ( من تا يكي دو روز ديگه ، ناگفته هاي اين سانحه را خواهم گفت ) .

تصوير لاشه ي هواپيماي سقوط كرده در كهريزك تهران

اما اين بار قصد دارم در مورد دوست و همكارم شهيد جمشيد كوزه گري بگويم ...  بچه سرسبيل تهران بود . تا قبل از شهادتش با مادرش زندگي مي كرد . تازه دل به گروي دختري بسته بود ، كه اجل مهلتش نداد .. مرگ او يكي از تلخ ترين لحظات زندگي من است . زيرا شاهد سوختن تدريجي او بودم ...  تازه از پرواز كيش نشسته بودم ، كه مطلع شدم هواپيماي علي صولتي ( خلبان هواپيما ) كه تنها ۱۵ دقيقه با ما فاصله داشت در نزديكي تهران زمين خورده ... اصلآ باورم نمي شد .. چون تا همين چند دقيقه پيش با هم در هوا ارتباط داشتيم ... ابتدا فكر كردم بچه ها شوخي مي كنند ، ولي خيلي زود متوجه شدم متآسفانه واقعيت دارد ...

بلافاصله با هلي كوپتري كه عازم محل سانحه بود ، به اتفاق تني چند از همكاران ، خود را به بيابان هاي كهريزك رساندم . نيرو هاي امداد هم به ترتيب مي رسيدند . علي صولتي را ديدم كه سالم است . ولي شوكه شده بود .. او خود را از پنجره سمت چپ كابين جلو ، به پائين پرت كرده بود ... فقط به خاطر فرود از ارتفاع ، كمي مي لنگيد ... در تاريكي شب ، مهندس پرواز هواپيما را ديدم كه در نزديكي لاشه هواپيما بر روي زمين دراز كشيده است ... او هم الحمدالله زنده بود . به آرامي دست هايش را گرفتم تا از هواپيما دور نمايم . زيرا بيم آن مي رفت كه هر لحظه طياره منفجر شود ... او هم كه حالت عادي نداشت ، دست هاي من را محكم به دست گرفته و در همان حال گفت : از پيش من نرو ... الان هلي كوپتر ها مي آيند و روي صورت من مي نشينند !!

تصوير ‍آرشيوي است

 به هر جون كندني بود ، او را رها كردم تا به بقيه برسم . در همين حالت مجروهان زيادي ديدم كه حتي يك پا نداشتند ، ولي در حالي كه سرم به دستشان وصل بود ، لنگ لنگان از محيط دور مي شدند .. ناوبر هواپيما كه متاسفانه نامش را به خاطر ندارم به همراه كمك خليان و يك مهندس پرواز جديدي ، در دم شهيد شده بودند .. اجساد آن ها را امدادگران به كمك سربازان نيروي هوايي در گوشه اي روي زمين قرار داده بودند ...

در بين ساير اجساد ، بعضي از فرماندهان ارشد را شناختم .. علي پهلوان كروچيف هواپيما هم زنده بود و به همراه ما در بيرون كشيدن زخمي ها كمك مي كرد ... اين هواپيما بيپش از يك صد نفر مسافر و خدمه داشته بود ، كه فكر مي كنم ۱۵ نفر از رزمندگان مجروح ، سالم ماندند .. در اين حال صداي ناله اي من را به خود آورد ... ديدم جمشيد كوزه گري قسمتي از بدنش آتش گرفته ... و او با صداي دلخراشي فرياد مي كشيد .. 

عكس جنبه آرشيوي دارد

 بي اختيار به سويش دويدم .. اما شعله هاي آتش كه كم كم زياد شده بود ، اجازه نزديك شدن را نمي داد ... جمشيد هوشيار بود ... بعضي ها را به نام صدا مي كرد ... متاسفانه پاي راستش به آهن ها و قرقره هاي شكسته شده كف هواپيما گير كرده بود ... آتش ابتدا از همون سمت بدنش به سمت بالا زبانه مي كشيد ... در آن محوطه انگار فقط صداي ناله او مي آمد ... فرياد هايي از درد ... ولي هيچ كس  ياراي نزديك شدن به هواپيما را نداشت .. كم كم صداي جمشيد ضعيف شد .. آتش همه لباس پرواز او را در بر گرفته بود ..  صحنه خيلي درد ناكي بود ... نه مي شد تركش كرد و نه مي شد كمكش نمود ...

رنگ سرخ و نارنجي آتش ، به آبي گرائيد .. چيز عجيبي بود .. من تا آن لحظه جزء مراسم آتش بازي ، شعله اي به رنگ آبي نديده بودم . كه متاسفانه آن را با پيكر دوستم همزمان ديدم ... جمشيد همانند يك شمع آب شد .. و با آن رنگ آبي آخرين نگاهش را به دوستانش انداخت ...  شايد در دل انتظار معجزه اي را مي كشيد ... و براي ما كه شاهد اين صحنه بوديم ... دردناك ترين لحظه زندگي مان رقم خورد . واقعآ خيلي سخت است كه نزديك ترين دوستت در مقابل چشم هاي شما بسوزد ... و شما فقط نظاره گر باشي..

در مطلب نا گفته هايي از سقوط هواپيما در كهريزك ... تمام جزئيات از لحظه پرواز ، زمان ماموريت ، لحظه حادثه ، عكس العمل خدمه و ... را به تفصيل خواهم گفت ..

درپايان خواهشمندم براي بهبود صفحات وبلاگ ، در نظر سنجي شركت فرمائيد .

                                                                                                   ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 6003
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35