درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  پیشنهاد بی شرمانه حاج آقا .....

 من اين مردك رو خوب مي شناسم .. خيلي جا نماز آب مي كشه .. خبر مرگش معتمد محل هم است .. خاك بر سر من و امثال من كه محتاج چنين نامرد هايي مي شويم .... هنوز چند سالي نيست كه از روستا هاي اطراف بوئين زهرا به تهران نقل و مكان كرده ....

پیشنهاد بی شرمانه حاج آقا .....

بخدا سوگند ، حالم از هر چه آدم متظاهره بهم مي خوره ... مخصوصآ اون هايي كه با لباس دين مياين و به اصطلاح براي خود اعتبار كسب مي كنند . پول و پله اي بدست ميارن ، ولي در حقيقت ديوي هستند كه در لباس انسانيت ظاهر شده اند .... من كه تا حالا آزارم به موري نرسيده ، اگه قدرت داشتم تمام افراد هيز متظاهر مسلمون نما رو ،ريشه كن مي كردم . اين افراد بيشترين ضربه را به دين و انسانيت مي زنند ... به هر حال خدا لعنتشون كنه ...

چندي پيش بر حسب اتفاق ، همسر يكي از همكاران قديمي ام را در خيابان ديدم . خانم محترمي كه با وجود گذشت سن و سالي از او ، ولي هنوز شادابي جواني اش رو حفظ كرده بود . به اتفاق دخترش براي خريد به ميدان آْرياشهر يا همون صادقيه اومده بودن . مي گفت شما رو دخترم شناخت ..  آخرين بار همكارم رو وقتي سكته كرده بود ، ديدمش ..  ولي هميشه سراغشو از ديگر همكارانم مي گرفتم ..  يعني از حال و روزش با خبر بودم .. اين اواخر هم شنيده بودم خورده زمين و لگنش شكسته و حسابي زمين گير شده .. عجب روزگار عجيبيه ... مردي كه كمتر از ۳۵ هزار پا ارتفاع رو تحويل نمي گرفت ، حالا اين چنين منزوي گشته است .....

خيلي آدم با تقوا و متمولي بود...ولي  بخاطر جراحي و معالجه و مشكلات ديگه .. مخصوصآ بيكاري ، وضعش مث من تعريفي نداشت . به قول همسرش ، بزرگترين اشتباه اون ها ، فروش خونه شون بود . كه حالا كمرشون به خاطر گراني اجاره بها ، خم گرديده است . همه كاره و تصميم گيرنده اصلي همين خانمشه كه همه بار زندگي به دوششه .. از هر دري صحبت كرديم.. از روزگار خوش قديم ... خاطرات پرواز با "علي " مخصوصآ دوران دانشجويي در آمريكا ...  و با حلوا حلوا گفتن دهنمان رو شيرين كرديم . همين جور حرف مي زديم كه دخترش گفت : مامان اون قضييه رو به عمو بهروز بگو ....

حس كردم مادر از بيانش اكراه دارد ... اصلآ به رويم نياوردم . با خود فكر كردم  شايد مربوط به خواستگاري و از اين جور مسايل باشه .. ولي دختر اصرار داشت كه بايد من از قضييه با خبر بشم ! احساس كردم همسر دوستم ، عرق سردي به چهره اش نشسته ... و معلوم بود چيزي كه مي خواد بگه ، خيلي ناراحت كننده است . راحتش گذاشتم تا خوب تصميم بگيرد . با لحني بغض آلود گفت ... مزاحم كه نيستم ؟ گفتم اين حرفا چيه ..؟ من هم مث برادر شما .. خب چي شده ..؟ گفت اين ماجرا سر درازي داره .. فقط به طور خلاصه مي گم .. گفتم : بگو ..

گفت حاج آقا ايكس رو مي شناسي كه ..؟ گفتم همون كسي كه تعميرگاه داشت و دوست علي جون بود ؟ گفتم آره .. اتفاقي براش افتاده ؟ با چهره اي بر افروخته كه كمتر او را در اين چند سال ديده بودم گفت : الهي خبرش رو برام بيارن .. تعجب كردم !! حاجي ؟ چرا ؟ او كه خيلي با شماها قاطي بود ..؟ علي خيلي بهش محبت مي كرد . مخصوصآ وقتي با همسرش مكه مي خواست بره ...يادمه علي و من براي او در فرودگاه سنگ تمام گذاشتيم .. و به كاپيتان هواپيما سفارشش رو كرديم .. بله .. حيف شما ها چهره ي آدم هاي خبيث رو نمي شناسين و با هر كس و ناكسي عهد دوستي مي بنديد .... خلاصه او از اتفاقي كه رخ داده گفت و گريست ... من خيلي منقلب شدم ... وي گفت :

بعد از اين كه علي سكته مغزي كرد ، و نصف بدنش از كار افتاد ، تصميم گرفت خونه را بفروشه و با پولش هم يه جايي رو رهن كنيم ،  بقيه اش هم بديم دست كسي تا هر ماه خرجي به ما بده ..  از شانس ما در عرض چند سال ، اجاره سر بفلك گذاشت ، و اون يارو هم فراري شد .. و علي موند وحوضش .. تازه تو حموم هم خورد زمين ، لگنش شكست ... و همين جوري بد بختي پشت بدبختي سراغمون اومد . به طوري كه تصميم گرفتم خودم كار كنم .. حالا هفته اي يكي دو  بار مي رم بازار و لباس عروس مي گيرم و تو خونه پولك دوزي مي كنم .. يا لباس هاي شب رو از بوتيك ها مي گيرم و ..

براي خريد چرخ خياطي جديد ، احتياج به پول داشتم . به فكرم رسيد وام بگيرم . رفتم پيش حاج آقا و مشكلم رو گفتم .... گفت غصه نخور ، من عضو هيات مديره صندوق قرض الحسنه فلان هستم .... برات جور مي كنم ... اصلآ باورم نمي شد حاج آقا تو صندوق باشه ... خدارو شكر كردم و سريع رفتم دنبال مداركي كه خواسته بود . بعد از اين كه آماده شد به حاجي زنگ زدم ، گفت تو تعمير گاه خوبيت نداره بيايي ، نمي خواهم برادرام بدونند .. گفتم خب آدرس صندوق را بده  تا بيام اونجا ... گفت : چون عضو هيات امناي مسجد و صندوق قرض الحسنه هستم ، ميگن پارتي بازي مي كني .. خلاصه  اطراف  خونه براي نزديكي هاي ظهر فردا قرار گذاشتم ..

سر ساعت حاج آقا اومد .. با ديدن قيافه اش تعجب كردم ! چون حاجي رو تو لباس هاي مكانيكي هميشه ديده بودم . حتي وقتي با خانمش به خونه ما مي آمدند .. ولي ديدم كت شلوار پوشيده ، موهاشو حسابي شانه كرده ...  تعجب كردم .. به طوري كه طاقت نياوردم و پرسيدم : حاج آقا خبريه؟ خنده اي كرد كه دندون طلاهاش هم ديده بشه گفت : مگه ما دل نداريم ؟؟  اصلآ متوجه منظورش نشدم .. مدارك رو دادم و هر چه اصرار كرد نهار بريم رستوران قبول نكردم .. نه اين كه بهش شك كنم .. بلكه تو خونه زياد كار داشتم .. غذاي علي و بچه ها رو هم بايد مي دادم ..

چند روزي از اين ماجرا گذشت .. حاجي زنگ زد و گفت وام آماده است . ضامن و چك و سفته مي خواستند كه من دادم ... فردا ظهر بيا همون جاي قبلي ..  ازش تشكر كردم و گفتم الهي خدا خيرت بده كه تو اين شرايط كمكمان كردي ..اجرت با امام حسين ... فردا ظهر خوشحال از اين كه بالاخره چرخ خياطي جديد مي خرم .. راهي محل ملاقات شدم . اين بار هم حاج آقا با لباس پلو خوري اومده بود . باز هم اصرار كه بريم رستوران .. يه كمي شك ام برد .. ولي شيطون رو لعنت كردم و از حاجي عذر خواستم .. او كه حس كردم ناراحت شده ... هي زير لب من ...من كرد و بعد از كلي مقدمه چيني ... پول و دفترچه صندوق رو به من داد .. و گفت ما با هم دوست هستيم مگه نه ؟!! هر كاري داشتي فقط به خودم بگو ... من احمق باز هم منظورش رو نفهميدم .. اين محبت ها رو به حساب دوستي خانوادگي گذاشتم ... حتي وقتي آدرس بوتيك و خياطي رو گرفت .. دوزاري ام نيفتاد ...

هفته ديگه بعد از اين كه كلي لباس گرفته بودم و منتظر تاكسي بودم ، ديدم ماشيني ترمز كرد ، مقصد رو گفتم ، با تعجب ديدم حاج آقا ست .. خوشحال شدم .. گفتم حاج آقا اين طرف ها ..؟ گفت براي حاج خانم اومدم از اين لباس هايي كه شما مي گيري ، بگيرم !! گفتم براي حاج خانم ؟؟ اون كه ماشالله احتياجي نداره .  گفت تو خونه حوصلش سر مي رفت و ..  بعد از دقايقي حاجي گفت : راستي علي چطوره ؟ ... ممنون به لطف شما .. ديدم كم كم سئوال هاش معني خاصي مي ده !! مثلآ براي خانمي جوون مث شما خيلي سخته آدم شوهرش لمس باشه .. پس چه جوري با بي شوهري زندگي مي كني ..؟ حسابي ناراحت شدم . حاجي مي دونست من از خانواده مذهبي هستم . و لحظه اي از عباداتم غافل نمي شم .. خلاصه از رو نمي رفت .. هي از مسايل زناشويي مي گفت .. كه مثلآ حاج خانم خيلي سرد مزاجه ... واقعآ اين نخستين بار بود كه چهره واقعي دوست شوهرم برام رو شده بود ... تازه فهميدم حرف هاي قبلي اش هم از روي سو ء نيت بوده ..

با عصبانيت از ماشين پياده شدم و محگم در رو بستم ... يه مدتي ازش خبر نداشتم .. البته بقدري پررو بود كه انگار نه انگار چنين كلماتي رو به زبون آورده ..  چون چند باري خونه زنگ زد و من با ديدن شماره اش جواب ندادم ...  در اين مدت هم به خاطر اين كه سر راهم قرار نگيره ، از همون خياطي آژانس مي گرفتم .. تو راه همه اش حس مي كردم كه پشت سرم داره مياد .... تا اين كه يه روز كه آژانس ماشين نداشت ، مجبور شدم تاكسي بگيرم .. كه ديدم سر وكله اش پيدا شد ... گفتم حاج آقا شما بفرماييد من جاي ديگه كار دارم .. گفت خب مي رسونم ... امتناع كرده و گفتم مزاحمتون نمي شم .. ولي ول كن نبود .. از ترس آبرويم كه كسبه محل حرف در نيارن ، سوار شدم .. اين بار اصلآ كلامي رد و بدل نشد . فقط گفت : موقع قسط ات رسيده .. خودت پرداخت مي كني يا من بدم ؟ گفتم اتفاقآ آماده است . فقط نمي دونم كجا بايد بروم . گفت فردا ميام تا بهت نشون بدم .

بهش اطمينان كردم جون مي خواستم محل صندوق رو ياد بگيرم . از طرفي مدتي از آْن روز گذشته بود . وديگه رفتار ناشايستي ازش نديدم . هر چه باشه ما سال ها رفت و آمد داشتيم . فردا سر ساعت اومد و راه افتاديم .. نزديكي هاي صندوق گفت شما تشريف نياوريد ، خودم مي برم پرداخت مي كنم . گفتم نه اجازه بدين خودم اين كار رو بكنم .. قبول كرد به اتفاق رفتيم داخل و من قسط رو پرداخت نمودم و رسيد گرفتم .. در مراجعت ، گفتم مزاحم شما نمي شوم ، خودم با تاكسي مي روم .. گفت هر جور صلاح مي داني .. از اين كه مث هميشه اصرار نكرد ، تعجب كردم .. دقايقي منتظر شدم .. ولي از تاكسي خبري نشد .. حاجي اين بار اومد و گفت حالا كه تا اين جا اومدي،  نمي خواهيد از حاج خانم به احوالي بپرسي ؟ گفتم فرصت ديگه حتمآ خدمت مي رسم ، سلام برسونيد .. گفت آخه مريض احواله ..بهش گفتم كه ميام دنبال شما ، گفت بگو يه سر هم به من بزنه ...

ذلم سوخت .. من با زن او دوست بودم ..قبول كردم و به طرف خونه حاجي روانه شديم . راه زيادي نبود .تعمير گاه و صندوق و منزل حاجي تقريبآ تو يه محله بودند .. وقتي كليد رو به در انداخت ، كمي شك كردم ، و پرسيدم چرا زنگ نمي زني ..؟ با خونسردي گفت دكتر گفته حركت نكنه .. من احمق هم قبول كردم ..  خونه حاجي طبقه دوم بود ، طبقه اولش رو به پدر مادرش داده بود ، كه بعد از فوت آن ها همين ط.ور خالي مونده بود .. وقتي وارد اطاق شديم سراغ زنش رو گرفتم .. خبري نشد .. تازه داشتم نگران مي شدم كه حاجي گفت : همه رفتن دهات .. با عصبانيت گفتم چرا دروغ گفتي ؟ گفت كاري ندارم .. فقط يه لحظه به حرفم گوش بده .... بيرون نمي تونستم حرف بزنم .. گفتم اگه يه قدم جلو تر بذاري فرياد مي كشم . و خودمو از اين بالا پرت مي كنم پائين .... به التماس افتاد .. گفت فقط گوش كن كاريت ندارم ... هر چه بخواهي بهت مي دم ... اصلآ تآمين ات مي كنم ....  فقط با من دوست باش .. گفتم خجالت بكش مردك .. تو چطور روت مي شه به زن شوهر دار پيشنهاد دوستي مي دهي ؟  تو كه نون نمك خونه مارو خوردي .... علي كم بهت محبت كرد نامرد ..؟!!

گفت به همين دليل مي خوام محبت كنم .. علي كه يه مرده متحركه ... تو جووني ... بر رو داري ... حيفه كه براي چند پاپاسي اين همه سگ دو بزني ... تازه من كاري ندارم ... نياز تو رو بر اورده مي كنم .... ديگه طاقت نياوردم .. دنيا جلوي چشمم سياهي رفت ..قدرت عجيبي گرفته بودم .. مي خواستم چشمان هيزشو از حدقه در بيارم .. باز به فكر آبروي خانوادگي ام افتادم ... بهش گفتم مي دوني اگه به خانواده ام بگويم ترا زنده نمي گذارند ..؟ و با عصبانيت از پله ها پائين اومدم .. وقتي خونه اومدم تا چند روز نمي تونستم كاري بكنم ... شب ها همه اش كابوس مي بينم ... براي اين كه كمي آروم بگيرم ، جريان رو به دختر بزرگم گفتم .. و قسمش دادم به هيچ كس مخصوصآ دايي هايش نگويد .. و تهديد كردم اگه بگه ، خودم رو مي كشم .....

                                                 **********

خيلي  ناراحت و عصباني شدم .... دلم مي خواست برم و يقه اين نامرد نمك نشناس رو بگيرم .... ولي افسوس كه قسمم داد .. من اين مردك رو خوب مي شناسم .. خيلي جا نماز آب مي كشه .. خبر مرگش معتمد محل هم است .. خاك بر سر من و امثال ما كه محتاج چنين نامرد هايي مي شويم .... هنوز چند سالي نيست كه از روستا هاي اطراف بوئين زهرا به تهران نقل و مكان كرده .... امثال من و علي كلي براش مشتري جور مي كرديم ..  از بركت سر همين مردم به نوايي رسيد و با عضويت در جاهاي مذهبي ، حسابي دنبال ناموس مردم است .. كسي كه به همسر دوستش چنين پيشنهاد بي شرمانه اي بدهد .. با غريبه ها چه مي كند ... خدا ريشه هر چه آدم متظاهريه قطع كنه ...

خيلي دلم مي خواد اسم و آدرس اين دزد ناموس را تو همين وبلاگ افشاء كنم .. حيف اصول روزنامه نگاري و خصوصآ به خاطر آبروي همكارم ، مجبورم پنهان كنم ...

                                                                                   ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 21220
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35