رزمنده خرمشهری و آرزوی آزادی خرمشهر
بيان خاطره اي از آزاد سازي خرمشهر
به بهانه مقدمه :
انسان وقتي مثل من پا به سن بزاره ، ديگه هوش و حواس براش نمي مونه .. همه چيز يادش مي ره . شايد باورتون نشه ، من حتي اسم بچه هاي برادر و خواهرهايم رو يادم مي ره ! چه برسه به خاطرات گذشته !! پزشكا مي گن آلزايمره .. قديمي ها ميگن ، از آثار كار زياده ... ولي عوضش ، هر حادثه يا كلامي منو ياد گذشته مي اندازه ... باز جاي شكرش باقي است ! مثلآ ديروز دستم گرفت به در و قسمتي از پوستش كنده شد . منم نامردي نكرده و اونو انداختم رو آتيش گاز آشپزخونه ... ( البته از ترس همسر وسواس ام { اينجا} ، كه قر نزنه تا بتونم وبلاگم رو بنويسم !! ) با سوختن اون مي دونيد ياد چي افتادم ؟ ياد يه خاطره وحشتناك از سقوط هواپيماي سي-۱۳۰ در اطرف كهريزك ، كه جلوي چشمم يكي از دوستان خوبم سوخت ... با بياد اومدن اين خاطره ، سريع نشستم پشت ميز كامپيوتر و تا ساعت ۳ بامداد نوشتم ... فردا انشالله پست مي كنم .
امروز هم كه از راديو در باره حماسه آزاد سازي خرمشهر شنيدم ، بياد خاطره اي افتادم ، كه با وجود گذشت ۲۵ سال ، هر وقت يادش مي افتم ، گريه ام مي گيره .. هيچ گاه اين رويداد از يادم نمي ره .. بهتر ديدم براي شما هموطنان خوبم بيان كنم :
*************
روز سوم خرداد بود ... شهر تهران حسابي درتب و تاب جنگ بود .. در هر كوي و برزن ، از بلندگو ها صداي مارش نظامي به گوش مي رسيد ... مردم در حين انجام كار هاي روزمره ، حواسشون به بلند گو ها بود تا اگر آژير وضعيت قرمز به صدا اومد ، فوري به نزديك ترين جان پناه ها ، كه همه جا تعبيه شده بود ، پناه ببرند . من شب قبلش پرواز بودم .... و اون روز هم ، استراحتم بود . براي انجام كاري از پايگاه بيرون اومدم ... هنوز به ميدان آزادي نرسيده بودم كه ناگهان راديو ماشين برنامه ي عادي اش رو قطع كرد و خبر از حمله بزرگي داد ..
طبق معمول ، با شنيدن خبر حمله رزمندگان ، تصميم گرفتم به پايگاه برم . يه حسي به من مي گفت اين يكي بايد خيلي مهم باشه ... هميشه يك دست لباس پرواز و ماسك اكسيژن و ... كه از ملزومات پرواز است ، تو ماشين داشتم . وارد ميدان آزادي كه شدم ، با راه بندان طولاني برخورد نمودم .. كه بيشتر به خاطر تردد آمبولانس هاي حامل مجروحين جنگي از فرودگاه بود .. با مشاهده آمبولانس ها ديگه صد در صد مطمئن شدم مربوط به همين حمله اي است كه راديو اعلام كرد .

ديدم اگه صبر كنم ، حالا حالا ها راه باز نميشه .. به ناچار به گشت راهنمايي و رانندگي كه در ضلع جنوبي ميدان ايستاده بود مراجعه كردم و به افسري كه اونجا بود ، خودم رو معرفي نموده ، خواهش كردم يه جوري منو از اين مهلكه نجات بده تا به پايگاه برسم . افسر جوان كه هنوز هم اسمش رو به خاطر دارم .. سروان عالي نسب ( نام آدم هاي خوب هيچ گاه از ذهنم پاك نميشه ) ، با كمال ميل موافقت كرده و همانند اسكورد تشريفات ( نمرديم و يه بار مثل از ما بهترون اسكورت شديم !!) راه رو برام باز كرد ...
جنب و جوش عجيبي تو خط پرواز سي -۱۳۰ به چشم مي خورد ... معمولآ هر وقت حمله اي صورت مي گرفت ، اين جا همه چيز بهم مي ريخت .. همه عجله داشتند .. سرشيفت اون روز رضا مسيبي بود . با وجودي كه ذاتآ آدم خونسردي است ، ولي به خاطر فراواني پرواز هاي جنگي و كمبود نفرات شيفت ، حسابي آشفته و عصبي بود . با ديدن من ، چشمانش برقي زد و با خوشحالي پرسيد : بهروز اومدي بري پرواز ؟؟ من هم كه با او شوخي داشتم گفتم .... نه رضا جون ، اومدم يه قل دو قل بازي كنم .... و متعاقب آن به سوي اولين طياره اي كه قرار بود اعزام بشه رفتم ..

فرودگاه اهواز كه واقعآ در اون ايام به بيمارستان صحرايي تبديل شده بود ، حسابي شلوغ بود ... گروه امداد گران و ستاد تخليه با نظم خاصي مجروحين را از هلي كوپتر هاي هوانيروز ( دوست ندارم بگم بالگرد ... مگه زوره ؟!!) كه از خط مقدم مي آوردند ، تخليه كرده و بعد از مداواي اوليه ، تفكيك گرديده و هر يك از زخمي ها با پرونده اي بر روي سينه ، به درون سي -۱۳۰ ها انتقال مي يافتند . حالا مجسم كنيد گرماي طاقت فرساي اهواز ... آواي ناله مجروحين .... صداي غرش موتور هواپيما ها ( كه من يكي ، هنوز هم عاشق اين اصوات هستم !) ، فرياد امداد گران كه خستگي و عرق از چهره شان نمايان بود .. چه وضعي رو به وجود آورده بود .
اون ايام رسم بود كه روي زمين، به ما نمي گفتند مجروحين را به كدام شهر و ديار ببريم . طفلكي ها حق داشتند كه نگن .. چون بقدري آدم هاي راحت طلبي چون من ، چونه مي زديم كه اين طياره رو بفرستين تهران ..!! كه اون ها از كار و زندگي مي موندن .... براي همين به محض اين كه اوج مي گرفتيم ، از طريق برج مراقبت پرواز به ما اعلام مي شد كه مقصدمون كجاست . و آن بنده خدا هاي زخمي رو كجا ببريم .. خلاصه اين كه.... اون روز فهميدم حمله با نام بيت المقدس و براي باز پس گيري خرمشهر از چنگال دشمنان بعثي آغاز شده است ..

به ما اغلام شد كه طياره آماده است ... مقصد نا معلوم !! همين كه اومدم از پله هاي هواپيما بالا برم ، ديدم بيچاره مركب آهنين تا خرخره پر از مجروح جنگي است .. كه به صورت افقي بر روي برانكارد هاي هواپيما قرار گرفته اند ... همين كه بالا اومدم ... اولين مجروح كه چهره ي آفتاب سوخته اي داشت و معلوم بود از بچه هاي بومي منطقه خرمشهر است ، با لهجه شيرين جنوبي اش كه مملو از درد گلوله بود ، مچ دستم رو گرفت .... فكر كردم آب مي خواهد ... آخه مي دونيد كساني كه تير مي خورند ، يا خون ريزي دارن ، بد جوري تشنه مي شوند.... . آقايون اطباء هم به ما سفارش كرده بودند مطلقآ آب يا مايعات به اون ها نديم ...... با حالت زاري كه داشت پرسيد : برادر راديو گوش كردي ..؟ تعجب كردم .. فكر كردم بر اثر خون ريزي هذيون مي گه ... ولي باز دلم نيامد سر كارش بذارم .. با مهربوني گفتم : راديو براي چي ؟؟ گفت : مي خوام بدونم خرمشهر بالاخره آزاد شد يا نه ..؟ ( به شرفم قسم الان كه مي نويسم ، چشم هام پر از اشگه .. ) ، تازه دوزاري ام افتاد كه او چي مي خواد ... گفتم خبر ندارم .. ولي اگه مي شد حتمآ ما متوجه مي شديم ..
با همون حالش كه دستم رو محكم گرفته بود ، گفت : يه قول به من مي دي ؟؟ گفتم بگو عزيزم .... گفت قول بده كه اگه خرمشهر آزاد شد ، به من خبر بدي .. گفتم حتمآ مطمئن باش.. لبخند كم جوني زد و دستم رو ول كرد ... وقتي اوج اوليه را گرفتيم ، مقصد ما شهر تبريز اعلام شد ... تو هوا به خاطر خواهش اون پسر سيه چرده ، علي رغم اين كه كار زياد داشتم ، ولي مرتب به راديو گوش مي دادم ..... راديو مرتب از حمله بزرگ حرف مي زد ... مارش نظامي و سرود هاي ميهني .... كم كم شهر تبريز از بالا ديده مي شد ... در حال كم كردن ارتفاع بوديم كه در يك لحظه راديو برنامه هايش را قطع كرد ... گوينده در حالي كه صداش از هيجان مي لرزيد .... اعلام كرد ..

توجه كنيد .... هم ميهنان عزيز توجه فرماييد ،هم اكنون به خواست خداوند متعال ... شهر خرمشهر آزاد شد .. خونين شهر آزاد شد و ... خيلي خوشحال شدم ... نمي دانم دقيقآ چقدر از اعلام اين خبر گذشته بود كه به شهر تبريز رسيديم ... فوري پياده شدم تا اين خبر خوش را به آن رزمنده چشم انتظار بدهم ... به محض اين كه بالاي سرش رسيدم ... ديدم در خواب عميقي فرو رفته .. چهره اش ديگر خسته و درناك به نظر نمي رسه ... تكانش دادم .... برادر .... برادر ... بهيار پرواز با اندوه گفت : جناب سروان او همين چند دقيقه پيش تمام كرد ...
نميدونم فهميد كه شهرش آزاد شده يا نه ...؟ ولي مطمئن هستم روح او هم با خرمشهر آزاد شد ....
۲۵ سال از آن روز گذشته .... هر وقت يادم مياد .. از ته دل گريه مي كنم .. روحش شاد .
ايام به كام




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه
سلام
وب لاگ شماانرژی رو چندان به ما میدهد .خلبانان نیروی هوایی ارتش همیشه هفتخار آفرین هستند.
با آرزوی سلامتی و تن درستی برای شمهاستاد گرامی.
ارادتمند شما ستوانیکم خلبان احمد کمالی -گردان 61 شکاری F4 بوشهر
پاسخ
احمد عزيزم .. خيلي من را خوشحال كردي .. چه خاطراتي كه اوايل جنگ از گردان شما دارم . گردان زيباي شما .محل استراحت ما بود تا وضعيت سفيد بشه ... يادش بخير اون زمان بچه هاي گردان نگهداري در داخل شيلتر ها استراحتگاه درست كرده بودند ... و ما چند شبي ميهمان ان ها بوديم .. فكر كنم روزهاي سوم تا نهم جنگ بود ... در همين جا بود كه با چشمان خود ديدم كه شكاري عراقي براي سبك شدن ، " اكسترنال تنك هاي " خودش را دراپ كرده و با استفاده از پس سوز منطقه را ترك كرد .. بعضي ها فكر مي كردند ان ها بمب هستند ... و چه با ترس فرار مي كردند .. و اين فرياد ما بود كه صدا مي زديم .. آي عمو .. آي عمو ندو .. بمب نيست .. باك يدكي است !!
واقعآ بچه هاي شما چه صلابتي داشتند .. ما ها اون موقع خيلي مي ترسيديم !! آخه همه اش وضعيت قرمز بود . ولي بچه هاي گردان شما با خونسردي خويش همون ابتداي جنگ به ما درس پايداري دادند ... خوشحالم با يكي از عقاب هاي آن ديار حرف مي زنم .. احمد كمالي عزيزم .. خلبان تيز پرواز فانتوم .. كه خيلي با آن ها خاطره دارم .. همين فانتوم هاي شما بارها ما را از چنگ ميگ هاي عراقي نجات دادند .. حتي بدون لانچ شده !! و در پرواز آموزشي باعث وحشت خلبانان عراقي مي شد .. هر وقت در منطقه حضور شما عزيزان را احساس مي كرديم ... ديگه از هيچ چيزي باك نداشتيم .. با خيال آسوده به ماموريت هاي خود مي رفتيم .. گاهي هم فانتوم ها از كنار ما با سرعت عبور مي كردند ... صداي افتربرنر تو كابين هم مي امد ... و چه دعاهايي كه در ان لحظه براي شما ها نمي كرديم ... احمد جان ما هيچ سلاحي نداشتيم .. فقط يك كلت كبري 38 ميلي متري به ما داده بودند كه اگر هارد لدينگ كرديم ، بتوانيم در نبرد تن به تن از خودمون دفاع كنيم !! ما كجا بوديم ... شما كجا !!؟
پسرم خيلي حرف زدم ... منو ببخش . برات تندرسي و شادماني آرزومندم
قدر خودت رو بدون .. قدر اين ايام را بدون ..روزگار خيلي زود تر از ان چه فكر كني مي گذرد ... ايام به كام عزيزم
سلام من 18 سالمه و در اهواز زندگی می کنم دیپلم ریاضی وفیزیک دارم عاشق خلبان شدنم اما نمی دونم باید چه کار کنم تا بتونم به هدفم برسم اگه میشه راهنماییم کنید.
پاسخ
چشم فريد جان عزيزم .. خيلي خوشحالم كه جواني برومند از خطه جنوب و قهرمان پرور كشورمون عاشق خلباني است
فريد جان مي تونم از شما خواهش كنم چند روز ديگه دوباره برايم پيغام بگذاري ؟ االان گرفتار اسباب كشي هستم .. فكر كنم تا ده روز ديگه جابه جا خواهم شد
حتمآ هر كاري از دستم برآيد كوتاهي نخواهم كرد
فدات بشم پسرم
باسلام
خاطره خیلی قشنگی بود. اخراش که رسید اشک تو چشمامم جمع شد.
کاش مردم ما بیشتر با این داستانها و شخصیت های زمان جنگ اشنا می شدند تا حواسشان باشد که چه کسانی و چگونه برای ازدی انها جان باخته اند و قدر موقعیت خود را بدانند و اینقدر ناشکری نکنند و به فکر رفتن به اون ور اب نباشند و به جای غر زدن تلاش کنند.
برای شادی روح شهدا صلوات
پاسخ
پسر عزیزم مرتضی جان عزیزم
خوشحالم که شما جوان نازنین از حالا به فکر ارزش های زمان جنگ و کشورت هستی
رحمت به شیر حلالی که خوردی
پسرم خیلی از شما تشکر می کنم
حق دارید
منم گریه می کنم
برای اینکه چنین دلیرانی را از دست دادیم
برای اینکه صدام، رفقا و و اربابان بی شرفش این مردان را از ما گرفتند
زیرا هنوز هستند کسانی که هم حس شما هستند.
پاسخ
فدای شما و غیرت و مردانگی ات بشم
ناسزا به صدام که جرم نیست
سلام بامطلبت من هم گريه كردم.آخه همون زمون ماتوي خونين شهربوديم.التماس دعا.سياوش نوجونه16ساله آنروز
پاسخ
سیاوش جان عزیز و گرامی
الهی فدای شما و غیرت و تعصب خانواده محترم شما بشم . شما با دفاع از آن شهر نام ایران و ایرانی را زنده کردید
من دست شما دوست عزیزم رو می بوسم