درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  در این مرکز " بیمه " واقعآ مردم را تحویل می گیرند .

روایتی از یک ماجرای واقعی ...

در این مرکز " بیمه " واقعآ مردم را تحویل می گیرند .

روایتی از یک ماجرای واقعی ...

بهانه ای برای مقدمه :

از قديم مي گن : بفرما ، بشين ، بتمرگ .... هر سه تاش يه معني داره . ولي متاسفانه در اكثر موسسات خدماتي در برخورد با ارباب رجوع ، به جاي استفاده از كلمه " بشين " ،  يا " بفرما " ، از واژه نا خوشايند "بتمرگ " استفاده مي كنند ! و به نوعي ميشه گفت اين امر نهادينه شده است . نمونه بارزش برخورد كارمند بانك تجارت بود ، كه چندي پيش به آن اشاره كردم( اینجا ).   و ده ها مورد مشابه را مي توان در شهرداري ها ، مراكز بيمه ، بانك ها و موسسات خدماتي ديگر مشاهده نمود كه چگونه با رفتار ناشايست خود ، موجب رنجش مردم مي شوند . البته  عكس این قضییه هم ممکن است اتفاق افتد .  رفتار مهربانانه پليس فرودگاه مثال واضحي بر اين ادعاست. ( اینجا ).

 لذا وظيفه حرفه اي يك خبرنگار حكم مي كند همان گونه كه چالش ها و كاستي ها ي جامعه خويش را نقد مي كند ، در مواجه با خوبي ها و برخورد هاي مناسب ، ساكت ننشسته و به نحو مقتضي اطلاع رساني نمايد . از این رو قصد دارم ( البته اگر متهم به تبلیغ نمی کنید !! )  يك نوع ديگر از برخورد هاي پسنديده اي را كه شاهد اش بودم ، بيان نمايم :

                                                    *************

وقوع یک حادثه :

آیا تا حالا در مورد بلای آسمانی شنیدید ؟ گرچه فکر می کنم خیلی ها بلای آسمانی را همانند تیر غیب تلقی کرده و آن را افسانه یا خرافات می پندارند ! شايد من هم قبل از اين حادثه چنين برداشتي داشتم . اما با اتفاقي كه افتاد ، واقعآ به آن اعتقاد پيدا كردم . اما ماجرا چگونه اتفاق افتاد؟

 ۵ شنبه بعد از ظهر طبق معمول از كمربندي آزادگان به سوي اتوبان ساوه مي رفتم . جاده مثل هميشه شلوغ نبود . تازه وارد آزادگان شده بودم . يك پژو آر دي هم جلوتر از من در حركت بود .. چشم ام به جاده بود كه ناگهان ديدم از زير خودرو جلويي ، يك تكه الوار چوبي ، كه معمولآ اين روز ها در سطح معابر و آزاد راه ها زياد مشاهده مي شود ، با شدت هر چه تمام تر به شيشه جلوي ماشين من برخورد كرد !! شدت حادثه بقدري بود كه براي لحطاتي داخل خودرو از براده هاي ريز شيشه ، همانند دود سفيد شد ! و بعد از دقايقي كه بر اعصاب خود مسلط گرديدم ، از اين كه ماشين خطاكار توقف نكرد ، تصميم گرفتم به تعقيب آن بپردازم .

بعد از مدتي به خودروي مقصر رسيدم . با كلي بوق و علامت دادن ، بالاخره راضي به توقف در كنار جاده شد . وقتي به او اعتراض كردم كه : مرد حسابي تو كه ديدي از زير چرخت چوب پرتاب شد ، نبايد يه نيش ترمز مي زدي ؟ .. طرف كه شبيه گوژ پشت نتردام بود ، با قامتي خميده اش و در حالي كه قيافه طلبكار ها را به خودش گرفته بود گفت : تو عقل در مغزت نيست !! .. من كه ديدم طرف خودش رو به اون را زده ، در حاليكه شماره ماشينش را يادداشت مي كردم ، بهش گفتم : حالا همين آدم بي عقل كاري مي كنه كه تا ساوه به حالت خبردار فرار كني !! چه پاسخي !! از من بعيد بود اين گونه با مردم برخورد نمايم . به هر حال طرف وقتي ديد قضييه جدي است ، قبول كرد موضوع را به پليس واگذار كنيم .

بعد از گذشت ۴ ساعت و ده ها بار تماس با مركز فوريت هاي ۱۱۰ ، هيچ خبري از كارشناس نشد ! به طوري كه راهنمايي و رانندگي مي گفت موضوع به پليس راه ربط پيدا مي كنه . وپليس راه هم با سلب مسئوليت از خود ، به طرف مقابل پاس مي داد ! بالاخره تصميم گرفتم به واحد شكايات يا همون ۱۳۷ تماس بگيرم . خانمي كه خودش را كد ۱۱۴ معرفي نمود ، وقتي اظهارات من را ميني بر گذشت بيش از ۴ ساعت را شنيد و متذكر شدم كه بيمار قلبي هستم و حالم خوب نيست ... با مهرباني از من خواست گوشي را قطع نكنم ... و شنيدم كه از بي سيم با نهاد هاي ذي ربط با قاطعيت تماس مي گرفت و پي گير كارم بود ..

عكس ماشين

ده دقيقه بعد از پي گيري اين مامور وظيفه شناس ، پليس حاظر شد و طرف را مقصر قلمداد كرد . زيرا آثار برخورد چوب بر لاستيك هايش مشخص بود . و بعد از ترسيم كروكي و كندن كوپني از بيمه شخص ثالث مقصر ، قرار گرديد شنبه به محل بيمه او كه " پارسيان " نام دارد برويم . ذكر دو نكته ضروري است .اول آن كه من علي رغمي كه ۳۵ سال از دريافت گواهينامه ام مي گذرد ، نمي دانستم اگر جسمي ، اشيايي از ماشين جلويي به خودروي عقبي برخورد كند ، طبق قانون مقصر است . اين را كارشناس تصادفات بيان كرد . بار ها شاهد بودم از زير چرخ كاميوني سنگ در رفته وچراغ اتوموبيل هاي گران قيمت را شكسته و طرف زيان ديده به دليل عدم آگاهي از قانون ، ازقيد خسارت گذشته است .

تصوير من در حال نشان دادن محل حادثه

نكته دومي كه خيلي حائز اهميت بود و همه كساني كه ماشين ام را ديدند بيان كردند، گذشتن خطر مرگ از بيخ گوشم بود !! زيرا الوار چنان با شدت خورده بود كه علاوه بر شيشه ، سقف ماشين را هم پاره كرده بود  !! اگر تنها يك وجب عقب تر بر خورد مي كرد، يا كمي سرعت ام زياد تر بود ، مسلمآ از شيشه بغل ، به مغزم اصابت مي كرد !! ضربه اي كه سقف فلزي را پاره مي كند ، صد درصد مغز را متلاشي مي نمود . و طبيعي بود كه اگر چنين اتفاقي مي افتاد ، ماشين به راهش ادامه مي داد و به كاميوني ، تريلي يا خودرويي برخورد مي كرد ، و حتمآ تشخيص مي دادند كه پشت فرمان سكته كرده و خودرو با شدت به ماشين ها خورده و مغزش متلاشي گشته !!

                                                 **********

ماجراي بيمه ..

حقيقت را بخواهيد ، قصد دارم كل ماجراي بيمه و برخورد شايسته مديريت و كاركنان " بيمه پارسيان" را عينآ نقل كنم .  اگر چه رفتار با پرنسيب اين مركز ، حق بازگو كردن و تمجيد نمودن را براي من ايجاد كرده است . اما دليل اصلي ، رفتار ناشايست و توهين آميز اكثر مراكز بيمه ، از جمله " بيمه آسيا " شعبه آرژانتين مرا وادار به انعكاس دقيق اين مركز نمود . وگرنه تا به امروز نه مي دانستم چنين بيمه اي هم وجود دارد و نه شناخت قبلي روي پرسنل پارسيان داشتم .

همان طور كه اشاره كردم بيش از ۳۵ سال از عمر رانندگي ام مي گذرد . از قبل از انقلاب تا كنون ، بندرت مركز بيمه اي را ديده ام كه رفتار مناسب با ارباب رجوع داشته باشد . به خصوص بيمه آسيا شعبه ميدان آرژانتين كه آخرين باري كه مراجعه كردم ، چنان بهانه هاي بني اسراييلي گرفتند و چنان در پاسخ به اعتراض من و مردم توهين آميز برخورد كردند كه انگاري مي خواهند صدقه بدهند . آن ها نه مراعات سن و شخصييت افراد را نمودند ، نه رعايت ادب و نزاكت . و زماني كه در اعتراض به حركات ناشايست گفتم موضوع را با رسانه ها خصوصآ تلويزيون مطرح مي كنم ، چنان تمسخر ام كردند كه چيزي نمانده بود از ناراحتي سكته كنم .

بيمه پارسيان ( شعبه اشرفي اصفهاني )

نمايي از در مركز بيمه پارسيان

هر كجا مي گذري شهر پر از بيمه گر است

                                                    همه خوبند ، ليك بيمه پارسيان دگر است .

به خداوندي خدا ، وقتي قرار شد براي دريافت خسارت به بيمه بروم ، پا هايم كشش لازم را نداشتند . اصلآ حوصله توهين و ايراد هاي جور وا جور را نداشتم . چندين با خواستم قيد خسارت را بزنم . ولي از روي اجبار حاظر شدم به آن جا بروم . اسم بيمه پارسيان را براي نخستين بار مي شنيدم . لذا با تصور اين كه موسسه اي خصوصي است ، انتظار كار شكني بيشتري را هم داشتم . به همين دليل از دوستم خواهش نمودم مرا همراهي كند . تا اگه حالم بد شد به دادم برسد !

آدرس خيلي سر راست بود . با سلام و صلوات وارد محوطه بيمه واقع در خيابان اشرفي اصفهاني شديم.بر عكس جا هاي ديگر ، از دريافت ورودي خبري نبود ! ( اولين نشانه دموكراسي ) وسپس خيلي راحت خودرو را در محوطه پارك كرديم . هر لحظه منتظر فريادي كه .... آي عمو .. آقاي محترم .. آن جا پارك نكن ... برو اون ور تر و .... از اين نوع بهانه ها بوديم . اما خوشبختانه از اين خبر ها تبود .

وارد دفتر پذيرش شديم ...  چند تا كارمند خانم پشت ميز ها نشسته بودند . و هر كدوم كامپيوتري مقابلشون قرار گرفته بود . محيط خيلي تميز و آرام بود .. از قيل و قال هاي مرسوم اين مراكز اصلآ خبري نبود . پرسيديم نزد كي بايد بريم ..؟ اشاره به ميزي نمودند كه روي آن قيد شده بود " گزيني " !! دلم هري ريخت پائين ، خطاب به دوستم گفتم : بفرما ... !! بايد اول گزينش هم بدهيم ...! حتمآ در باره احكام دين.. يا اين كه ماشين را از كي خريديد... ، چرا اين رنگ را انتخاب كرديد و هزاران فكر وخيال از اين دست به ذهنم خطور كرد .

 دفتر تشكيل پرونده به همراه كارمندان

اما كارمند مربوطه با مهرباني ما را از اشتباه بيرون آورده و اظهار داشت كه .. فاميلي او " گزيني " است . خدا را صد هزار بار شكر كرده و مدارك را تحويل داديم ... هر لحظه منتظر در هم رفتن آن چهره مهربان بوديم .. اما وي دلسوزانه علت حادثه را سئوال كرد . و طوري با ما حرف زد كه يواش يواش آن ترس كذايي از بين رفت ...  با آرامش خاصي سريع فرم هاي مربوطه را تكميل كرده و ما را به اطاق مجاور ، يعني واحد كارشناسان راهنمايي نمود . در فاصله اي كه اين خانم محترم مشغول كارش بود ، ديدم كه ساير همكاران او هم چنين رفتار شايسته اي دارند ..

به دوستم يواشكي گفتم ، آقا تقي .. اين ها مقدمه اي براي كندن پوستمان است !! او مرا دلداري داد و به اتفاق وارد اطاق كارشناسان شديم . روي ورقه جلوي اسم كارشناس نام " كاظمي " قيد شده بود .

دفتر كارشناسان

به آفا تقي گفتم ، دعا كن از ميان اين آقايان خوش اخلاق ترينش به پست ما بخورد ! سراغ آقاي كاظمي را گرفتم ....  آقايي را نشانم دادند كه چهره اش ديده نمي شد .. چون يك خانم و آقا پسر جواني قبل از ما با او صحبت مي كردند ... ناگهان ديدم دختر خانم زد زير گريه ... آخه آقا من چه جوري از نياوران بيام اين جا ... ترو خدا يه كاري بكنين .. به تقي گفتم ... بفرما .. اشگ مردم رو اين طوري در ميارن ..!! جلو رفتم  كه ببينم جريان چيست .. ديدم جواني خوش برخورد با متانت خاصي به اين دو نفر راهنمايي مي كنه ... بله اشتباه نمي كردم .. آقاي كاظمي همين است ... كمي قوت قلب گرفتم  . مخصوصآ زماني كه همين جناب كارشناس اين دو نفر را نزد رئيس بخش آقاي " آذرمان " راهنمايي نمود.

 دفتر آقاي پرويز آذرمان رئيس خوش برخورد بيمه

ديگه كنجكاو شده بودم كه اين آقاي رئيس چه كمكي به اين دونفر مي كند ...؟ دزدكي نگاه مي كردم ... تقي گفت چه كار مي كني ؟ .. گفتم اصل كاري همين آقاي آذرمان است ... اسمشو ياد بگير اگه اذيتمون كردن يه راست بريم نزد او ... قيافه اش كه خيلي مهربان نشون مي ده ...

بالاخره نوبت ما فرا رسيد ...  جناب كارشناس گفت اشكالي نداره من ابتدا ماشين نفر قبلي را بازديد كنم ؟ تو دلم گفتم بارك الله ... چقدر مهربان ..!  او از دفتر بيرون آمد و پشت سرش ما هم رفتيم فضولي كرده و ببينيم چطور محاسبه مي كنه ..؟

آقاي كاظمي يكي از كارشناسان بيمه در حال بازديد خودرويي ديگر

آقاي كاظمي به طرف خودروي جوان ها رفت ... آن ها اصلآ از ماشين پياده نشدند ...  به دوستم گفتم شرط مي بندم كه اين جوون ها از قشر مرفهين بي درد هستند .. چون انگار نه انگار كه تصادف كرده اند .. حتي از ماشين هم پياده نمي شوند ...  دوستم گفت .. اين حرف ها رو بي خيال ....ببين چه كارشناس مودبيه ... هر كي ديگه بود به خاطر اين عمل بهانه مي گرفت و بازديد نمي كرد ... ديدم راست مي گويد ..

نوبت ما شد ... كارشناس محترم همون ابتداي امر كلي اظهار تآسف برام نمود و گفت خيلي شانس آوردي .. خدا بهت حسابي رحم كرده است .. بقدري اين رفتار مهربانانه او به دلم نشست كه حتي حاضر بودم اگه پولي هم ندادند ، اعترض نكنم . شايد باورتان نشه .. در جا هاي ديگر به چشم كلاه بردار و شياد به آدم برخورد مي كنند ... در حالي كه اين جا از اين خبر ها نبود .. آقاي كاظمي سپس سراغ كارشناس ارشد ، آقاي اصغر زاده رفت تا نظر او را هم جويا گردد .. در همين اثنا پسر جواني كه بعد ها فهميدم نامش بابك است ، آمد و چندين عكس از ماشين برداشت . سر صحبت را با او باز كردم ... ديدم اي بابا ... اين جا انگاري تمام پرسنل را گلچين كردند ... با وقار خاصي پاسخ پرسش هاي من و دوستم را مي داد ..

دفتر كارشناسان

با آمدن آقاي اصغر زاده ، بار ديگر از ماشين ام بازديد به عمل آمد ... و در نهايت با كمال عدل و انصاف قيمت بخش هاي خسارت ديده را اعلام كردند ..... بقدري منصف بودند كه خودشان دو قطعه ديگر ..يعني برف پاكن و موكت سقف را هم كه من اعلام نكرده بودم ، به ليست خسارت افزودند ... واقعآ اين رفتار آن ها حسابي روي من و دوستم تآثير مثبت گذاشته بود ..

 يكي از دفاتر بيمه به همراه كارشناسان

پس از پايان كارشناسي به بخش حسابداري دعوت شديم ... اولين چيزي كه به چشم مي آمد .. وجود چاي و ليوان و قند و ليوان هاي يك بار مصرف بود كه براي مراجعه كنندگان قرار داده بودند ...  مسئولان حسابداري هم مانند همكاران با پرنسيب خود ، خيلي سريع كارم را به اتمام رساندند ... بدون اين كه بهانه تراشي كنند ... در نهايت ادب واحترام اين پروسه هم به اتمام رسيد ...

 دفتر صدور حواله

در مرحله پاياني مسئول مربوطه چك را كامل كرده و براي امضاء پيش آقاي " آذرمان " برد . فرصت را غنيمت شمرده ، و به بهانه دريافت چك ، خدمت اين مدير فهيم رسيدم . او با خوشرويي تمام پذيراي من و دوستم گرديد .. از ايشان به خاطر حسن مديريت و برخورد مناسب كارمندانش ، تشكر كردم . و اجازه خواستم تا به نحو مقتضي در رسانه ها تقدير و تشكر به عمل آورم ... ايشان خيلي بي ريا مانع اين كار شد و گفت ك هدف ما خدمت و رضايت مردم است .. همين كه ارباب رجوع راضي باشد و با لبخند اين جا را ترك كند ، بهترين تشويق براي ما است ..  به او متذكر شدم كه حتمآ با انقضاي زمان بيمه نامه ام ، به اتفاق دوستم اين مركز را براي بيمه انتخاب خواهيم كرد .. او تشكر كرده و براي مشايعت ، ما را تا دم در همراهي كرد ....  عاقبت با هزار اصرار جناب مدير اجازه داد تا مراتب را در رسانه ها مطرح نمايم . او ورقه اي را نشانم داد كه حاصل يك نظر سنجي بود ... آمار بيانگر رضايت مردم از نحوه برخورد ، پرداخت خسارت و ... بودند ...

در پايان تعدادي از مراجعان كه متوجه ژورناليست بودن ما گرديده بودند ، يك دل ويك صدا خواستار طرح رضايت مندي خود بودند ... كه به همه ان ها قول مثبت دادم ...

هنگامي كه بيمه را ترك مي كرديم ... به دوستم گفتم .. چي فكر مي كرديم .. چي شد ..؟

                                                                                         ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 4482
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35