درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
  " اخراجی ها " منو دیشب زهره ترک کرد .

 " اخراجی ها " منو دیشب زهره ترک کرد !

خدا نکنه آدم ریگی به کفشش باشه ... عین آدمای مار گزیده از هر ریسمون سیاه و سفیدی می ترسه !!

اولآ بگم که زیاد آدم ترسویی نیستم ، شايد هم هستم ولي هنوز چيزي پا نداده تا تو اين سن و سال شجاعت ام رو محك بزنم .. واقعيت اينه از وقتي حال و هواي وبلاگ نويسي به سرم زده ، اصلآ آدم ديگه اي شدم ! به گفته ي همكارانم عين آدم هاي عاشق ، تا يه خورده ازمن غافل مي شن ، مي رم تو فكر .. به اطرافم يه جور ديگه مي نگرم . اصلآ به طور كلي نگاهم عوض شده ... به قول زنده ياد سهراب سپهري ، چشم ها را بايد شست ... جور ديگه بايد ديد .. من چشم نشسته ، طور ديگه مي بينم . اطرافيان هم نمي دونند چه به سرم اومده ... يكي فكر مي كنه بدهكارم ، ديگري مي گه ديوونه شده ... رمانتيك ها ش هم مي گن عاشق شده !!

ولي از شما چه پنهون ، گاهي به خاطرات گذشته فكر مي كنم ، گاهي به رويداد هاي اطرافم مي نگرم ، تا با تلفيق آن ها ، به سوژه اي جذاب برسم .. از طرفي هم از وقتي با " بالاترين " و بالاترين ها آشنا شدم ، كارم يه كم مشكل شده ... يعني دقت ام افزايش يافته است ... از طرفي دوستان لطف مي كنند از روي دلسوزي  تو كامنت ها يا اي ميل ها شون به من تذكر مي دن كه خيلي تند نرم و به اصطلاح مواظب نوشته هام باشم ... دوست هاي محافظه كارم ، كه من هميشه اون ها رو ترسو خطاب مي كنم هم قوز بالا قوز شدن .. مرتب ته دل منو حسابي خالي مي كنن و ميگن : اين چه كاريه كه شروع كردي ؟ مگه نمي بيني وبلاگ نويس ها رو مي گيرن ..؟ سر پيري و معركه گيري ..؟ در جوونيت كم دردسر ساز بودي ،  حالا هم مي خواي خودتو به درد سر بندازي ..!!

خلاصه با اين حال و هوا من به كارم ادامه مي دادم ... تا اين كه ديشب يه اتفاق برام پيش اومد ، كه حسابي جا خوردم . و به قول بعضي ها برق سه فاز ازم پريد ! قضييه از اين قرار بود كه من تا ساعت دو و نيم شب طبق معمول هر شب پاي كامپيوتر ام بودم . و بعد از خواندن خبر ها و پاسخ به كامنت ها و ... رفتم بخوابم  ..

از اون جايي كه عينكي هستم ، موقع خواب آن را بيرون آوردم و سپس گوشي تلفن همراه ام را براي ۵ صبح كوك كردم .. { ببخشيد تنظيم كردم } و رفتم تو رختخواب .. معمولآ عادت دارم نيم ساعتي هم تو اون حالت ، فكر كنم ... نمي دونم چقدر گذشته بود كه صداي زنگ موبايل بلند شد .. بي اختيار  از جا پريدم ، فكر كردم صبح شده است !! ولي خوب كه دقت كردم ، ديدم زنگ پيام كوتاه است ..

تو تاريكي با هزار مكافات سعي كردم از قفل بيرون آورده و پيغام رو بخونم ... عينك ام دم دست نبود . براي همين خوب متن رو نمي ديدم . مجسم كنيد كسي كه روز روشن با عينك به زور مي بينه ، نصفه هاي شب ، خواب آلود و بي عينك چه جوري مي تونه مطالب به اون كوچكي رو بخونه !!

تا يادم نرفته اينو هم اضافه كنم ، سر ظهري يكي از دوستان خوب ايام پرواز ، پيش ام اومده بود و با هم از اون ايام حرف مي زديم ... صحبت از خاطرات قبل از انقلاب شد و او از دستگيري هاي ساواك ، و اين كه چه طوري نيمه هاي شب ، به پايگاه مي آمدند و پرسنلي كه در تظاهرات حضور داشتند رو ، با وضع اسفناكي جلب مي كردند و با خود مي بردند ....

خب اينا رو هم به شرايط روحي رواني من اضافه كنيد تا متوجه بشيد كه حق داشتم بترسم .. !! بله همين كه صفحه موبايل باز شد ، سعي كردم جملات رو بخونم .. ولي انگار نه انگار كه چشم دارم !! هي گوشي رو عقب جلو بردم ... نشد كه نشد .. چون اوصولآ آدم تنبلي هم هستم زورم اومد از جام بلند بشم و با عينك بخونم !!

به هر بدبختي بود ، كلمه اول را تونستم بخونم ..... اخراج .... وبلاگ ... خدايا چي مي بينم ..؟ اخراج براي چي ..؟  وبلاگ ... وبلاگي ها ...  اوين ..... ديگه بقيه اش رو نتونستم بخونم ... گفتم كارم تموم شد ... به خاطر وبلاگ هم از كار اخراج شدم .. هم بايد اوين برم ... نمي تونم بگم چه حالي داشتم .. آدمي كه سه بار سكته قلبي كرده ... دايم هم تو حول ولايه .. مدام هم بهش مي گن مواظب باش ... پس بالاخره اتفاق افتاد ...

آب دهانم را به زحمت پائين دادم .. احساس خفگي مي كردم .. با خود گفتم ديدي الكي الكي كار دست خودت دادي ... پا هام رمق نداشت .. يه كم به خودم دلداري دادم و گفتم .. به جهنم .. اعدامم كه نمي كنن .. فوقش مي رم زندون .. تازه مشهور ترم مي شم ..!! با اين دلخوشي چراغ رو روشن كردم و از بالاي ميز عينك رو به چشم زدم و شروع كردم به خوندن ...

اما با كمال تعجب ديدم فينگليسي نوشته : Ekhraji ha Baraie weblogiha rouz 30 ordibehesht azsaat 13 Nemaishgah benolmelalai  Tehran   janb Avin , salon 15 heyatblog.ir

نمي دونستم خوشحال بشم ، عصباني بشم ؟ يكي نيست بگه مرد حسابي اين وقت شب خيلي واجبه كه براي بيچاره وبلاگي ها ، پيام دعوت بفرستي ؟!! 

                                                                  ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 1430
  • مرتبه

    نظرات

    اصلا نميتونم ببينم چي كار كنم؟
    پاسخ
    به كامنت هاي بدون هويت پاسخ داده نمي شود

    آقای ده نمکی وقتی میخواست شروع کنه به فیلم سازی اصلا فکر نمیکرد و انتظار نداشت از فیلمش به خنده و شوخی یاد کنند.
    اون توی ذهنش یک فیلمی که حرفهای جدی برای گفتن داره را تجسم میکرد بعد که دید همه دارن به فیلمش میخندن و هیچکسی از کارخانه انسان سازی و قدرت تغییر دادن و جفنگیات دیگه آن محیط حرفی نمیزنه و فقط تمسخر کردنهای ریش و پشم و ... هست که ورد زبان همه شده اولش ناراحت شد ولی بعد مزه پول زیر زبونش مزه کرد و خودشم بی خیال اصول اعتقادیش شد و تا جائی پیش رفت که شماره دو آن را هم ساخت.
    این نشون میده که بی خیالی مردم از فرهنگ جنگ و جبهه انقدر قویه که آقای ده نمکی را هم به دنبال خودش میکشونه و البته ایشان بابت این تغییر 180 درجه در اعتقادات و تمسخر آنچه که تاکنون سنگش را به سینه میزد دستمزد هنگفتی دریافت نمود.

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35