درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  با زنی " وسواس " زندگي كردن ، واقعآ هنر است.

 با زنی " وسواس " زندگي كردن ، واقعآ هنر است .

من اصلآ كاري به اين موضوع ندارم كه ، وسواس يك بيماري است . فقط اينو مي دونم زندگي كردن با يك همسر "وسواسي " واقعآ هنر بزرگيه . اصلآ هنر چيه ..؟ يك شاهكار به تمام معناست ! مخصوصآ براي كسي كه ۳۱ سال با چنين فردي زير يك سقف زندگي كرده باشد .

البته شنيده ام "وسواس " درجات متفاوتي داره . مث هر كاري درجه يك و دو  و سه ..... داره . كه هر درجه ، تبعات خاص خودش رو داره . ولي من مي خواهم از زني حرف بزنم كه واقعآ  " سوپر وسواسه " يا به عبارت صحيح تر ، مافوق وسواسه !! . اما قبل از هر چيزي .. آيا براي شما فرقي مي كنه كه همسر اين خانم كي باشه ؟ منظورم اينه ، اون شخص مي تونه هر كسي باشه ... دوست من ، همسايه ديوار به ديوارم ، يا حتي خود من ! پس لطفآ در كامنت هاتون هي نپرسيد اين خانم آيا همسر من است يا خير ؟

وقتي ۳۱ سال پيش به خواستگاري همسرم رفتم ، اصلآ در خوابم هم نمي ديدم كه اين دختر خانم ريزه ميزه ، ممكنه دمار از روزگارام در بياره !! و كاري كنه كه همه اقوام و دوستان به خاطر اجراي مقررات سخت و قرون وسطايي خونه، قيد ما را به كلي بزنن ! و سالي يه بار هم كه بخاطر عيد نوروز يا مراسم مهم بخوان اين ور ها آفتابي بشن ، بدنشون از ترس بلرزه كه مبادا خطايي ازشون سر بزنه !!

اولين نشانه وسواس :

اوايل ازدواجمون بود . تازه به يه آپارتمان ده طبقه اي نقل مكان كرده بوديم . و من بي خبر از همه جا ، طبقه بالا را انتحاب كرده بودم كه چشم انداز زيبايي داشت . اما همون ابتدا  بعد از ظهر ها وقتي از محل كارم به خونه مي آمدم ، با تعجب مي ديدم از طبقه اول تا دهم ، راه پله ها و اطراف ساختمون خيس است ! معلوم بود  حسابي شستنش ! ولي چون دوزاري ام كج بود نمي دونستم اين تميزي و براقي از كجا آب مي خوره ....

مدتي گذشت ، من هم به اين خيسي ساختمون عادت كرده بودم . تا اين كه يه روز از سر كار به خونه ميامدم ، يكي از همسايه ها جلوم را گرفت .. بنده خدا با حجب و حياي فراوان و با كلي مقدمه چيني گفت ... خيلي عذر مي خوام ... ببخشيد .. ممكنه به همسرتون بفرماييد ، اين قدر هر روز در و ديوار ها رو نشوره !!! گفتم چي ؟  درو ديوار به همسرم چه ارتباطي داره ؟ ...طرف فهميد كه حسابي از مرحله پرت ام .. به هزار مصيبت حاليم كرد كه ... هر روز عيال مربوطه از بالا شيلنگ مي گيره تا پائين  رو مي شوره !! حالا چرا تا پائين ..؟ بعد ها فهميدم ابتدا طبقه خودمون رو ( يعني دهم ) رو حسابي مي شوره ، سپس آب هاي حاصله را به اجبار از راه پله به طبقه نهم برده ... بعد هشتم .. و همين طور الي آخر تا پائين .... !!

تمام خواهش و تمنا هاي من براي انصراف او از اين كار بي فايده بود .... كم كم هر روز به تعداد معترضين ،  اضافه مي شد ..  بنده خدا ها از صداي شرشر روزانه آب كلافه شده بودند .... و هر روز افراد جديد تري منتظر برگشت من جلوي ساختمان به انتظار مي نشستند ! يواش يواش داشتم به اين روند عادت مي كردم  كه يه روز رئيس ادارمون منو صدا كرد و ورقه شكايتي رو كه مدير تاسيسات مجتمع نوشته بود و به دليل شستشوي مستمر بالكن ها ، تموم چراغ هاي ساختمان اتصالي كرده بود رو به دستم داد ... ( آخه زير هر بالكن ، يه رديف چراغ نصب شده بود ). .. بگذريم ... دقيقآ يادم نيست چقدر از حقوقم بابت تعويض سيم كشي ازم كسر شد .. ولي مگه اين سناريو پاياني داشت ..؟

هنوز اقساط تعمير سيم كشي ساختمون تموم نشده بود كه اين بار مدير آتشنشاني از دستم عارض شد !! دليلش خيلي خنده داره ... عيال مربوطه براي سرعت بخشيدن به امر شستشوي روزانه ، ديگه به شيلنگ كوچك خونه اكتفا نكرده ، بلكه از لوله ي شير هاي اضطراري آتش نشاني كه در هر طبقه مستقر بود ، و فشار بسيار قوي اي هم داشت ، براي شستشو استفاده مي كرد .... !!!

عادت هاي ديگر .... :

اينايي رو كه گفتم ، مربوط به بيرون ساختمان و شعاع عملياتي اش بود .. اما داخل خونه اوضاع كاملآ فرق مي كرد ... اولآ از كله سحر تا بوق سگ جارو دستش و تمام خونه را ، مرتب تميز مي كرد ، و تا حالا هم ادامه داره .. ورود با كفش ، حتي از روي غفلت گناه كبيره اي محسوب مي گرده . شايد باورتون نشه .. دستشويي و توالت خونه مون از اطاق عمل بيمارستان هم تميز تر و هم استرليزتره !! كافي است پا مون رو فقط تو دستشويي بگذاريم ... حتي اگه كاري هم انجام نداده باشيم ، مثلآ فقط به آئينه نگاه كرده باشيم  در هر وضعيتي كه باشه ، يعني اگه حتي مهمون رو در بايستي داري خونه باشه ، يا در حال غذا خوردن ، فيلم ديدن ، آشپزي كردن باشه ، فوري پشت سرمون ميره و اونجا رو حسابي مي شوره و بعدش با دستمال مخصوصي كه داره ، روش دستمال مي كشه ...

اسم دستمل رو آوردم ، بد نيست اشاره كنم كه تو خونه ما ده ها نوع دستمال به در رو ديوار آشپزخونه آويزونه .. و هريك كاربرد خاص خودشو داره .. يكي ويژه دستشويي ، يكي مخصوص سينك آشپزخونه ، يكي براي شيشه ها ، يكي براي كف موزائيك ها و .... واي به حالمون اگه اشتباهي دست به دستمال هاي او بزنيم . ديگه اون روز روزگارمون سياهه .. يادم مياد يه بار مي خواستم چايي بريزم ، قوري داغ بود ، ناخود آگاه اولين دستمال رو برداشتم .... چشمتون روز بد نبينه ... چه قشقرقي بپا شد !!

تو خونه موقع كار پاي كامپيوتر ، عادت دارم چايي بخورم و هر از گاهي سيگاري دود كنم ، به خداوندي خدا سوگند ، هنوز سيگارو تو زير سيگاري خاموش نكردم ، كه هر جايي باشه ، مث فرفره پيداش مي شه و ميره زير سيگاري رو خالي بعد شستشو و سپس با دستمال خشكش مي كنه و سر جاش مي زاره .. امكان نداره دو تا ته سيگار تو زير سيگاري باقي بمونه .. نمي دونم از كجا مي دونه كه سيگارم به اتمام رسيده ؟

گفتم سيگار... شايد باورتون نشه ، عادت دارم باكسي سيگار بخرم .. به محض آوردن جعبه سيگار ، قبل از بردن به اطاق ام ، بايد مراحل خاصي رو اين باكس سيگار طي كنه ، و گرنه  مرتكب گناه جبران ناپذيري گشته ام . بله مي گفتم ... او ابتدا با ظرافت خاصي سيگار ها رو از جعبه بيرون مياره ... سپس در هر بسته رو باز مي كنه و با بيرون آوردن تمام بيست نخ سيگار ، ابتدا قوطي سيگار رو حسابي مي تكونه تا اگر خداي ناكرده چند دونه توتون كه معمولآ ته قوطي حمع ميشه رو خالي كنه .. سپس با دقت هر نخ سيگارو با حوصله محكم فوت مي كنه و يكي يكي تو جعبه قرار مي ده امكان نداره در خونه ما سيگاري آك بند پيدا بشه ...

به محض آمدن به خونه ، تمام كف كفش ها رو حسابي با اسكاچ و مايع ظرفشويي ، مي سابه .. حتي دم پايي ها رو ، كافي است فقط يه دقيقه پات كني تا مثلآ روي ايوون خونه بري .... پروسه شستن زير و رو ادامه ميابه .. سالي دو سه بار شستشوي كلي است .. به اين معنا همه چيز از بزرگ و كوچيك به حمام برده ميشه و از بالا تا پائين آب كشيده مي شود ! از يخچال فريزر بگير تا ظروف و پرده ها و ... خلاصه همه چيز .. خيلي وحشتناكه يخدا .... مخصوصآ نزديكي هاي عيد ... من فكر كنم تنها فردي هستم كه از هر چه عيده بيزارم .. چون شدت و وسعت شستشو ها افزايش مي يابه .. در اين مواقع دستيار هم داره .. هر كسي هم مجاز به كمك كردن نيست . خدا بيامرز زهرا رخت شور را قبول داشت كه اون هم عمرشو داد به شما .. بعد از اون مرحومه ، افراد زيادي براي دستياري كانديد شدن ... ولي باور كنيد از كنكور و شوراي نگهبان هم سخت گير تره ... تازه خودش هم پا به پاي دستياره كمك مي كنه ... با وجود اين ، آخر شب كه طرف مي خواد بره خونه شون ، نعشش مي رسه ...

مقررات ويژه خونه ي ما :

  • ورود هر نوع ميوه اي كه تخم ، هسته ، پرز و خلاصه هر چيز زايدي داشته باشه قدغنه .. مثلآ انار .. جزء ميوه هاي ممنوعه است . چون دونه داره و امكانش هست كه خداي ناكرده دانه اي ناخود آگاه به گوشه اي پرت بشه ... يادمه كه پارسال حسابي هوس انار كرده بودم . يك جا ديدم انار درشت قرمز مي فروشند ، دل رو به دريا زدم ، هفت، هشت كيلو خريدم .. و قبل از سلام و عليك ، فوري گفتم دوستم از يزد سوغاتي آورده ... گفت : دوستت غلط كرده ! تو يزد ميوه ي ديگري نبود كه مصيبت منو زياد نكنه ؟ !! و فردايش ديدم قسمت زيادي از اون ها رو به همسايه ها هديه كرده و به اون ها مي گفت : از آب گذشته است .. قابل شما رو نداره .... !!
  • ورود نارگيل به خاطر پرزش ، هندونه و خربزه  به دليل تخمش ، اجازه ورود به خونه ما رو نارن ..!!
  • ورود نان هاي كنجدي از هر نوعش ... بربري .. سنگك به خونه ما ممنوعه .. با متخلف برخورد اخلاقي مي شود .. اگه خداي ناكرده از دست شاطر در بره و موقع پاشيدن كنجد ، يكي دو دونه به نون ما پرت بشه .. بايد حواسم جمع باشه قبل از رسيدن به خونه ، پاك سازي بشه .. و گرنه صبحونه  كوفت ام ميشه ...
  • ورود عسل ، خامه ، شيره ، مربا و هر چيزي كه موقع خوردن امكان چكه كردن داشته باشه ، به كلي فدغنه ...!
  • اصولآ تمام چيز هايي تو اين مايه ها ...

شايد باورتون نشه ، خريد جارو برقي در سال .... بله درست شنيديد ، سالي كم كم دو سه تا جارو برقي تو خونه ما اسقاط ميشه و زوال شون در مي ره ..! مدتي پيش سرم كمي شوره زده بود .. به خدا قسم ، مدت ها با جارو برقي به سرم افتاد تا حسابي اون ها رو پاك نكرد ، رخصت نشستن تو اطاق رو نيافتم . !! مصرف انواع شوينده، پاك كننده، اسيد ها و .... تو خونه ما سر به فلك گذاشته ..

سالي يكي دو بار عمر شير هاي دستشويي و آشپزخونه و ... به سر مياد .. و بر اثر مصرف بيش از حد از اون ها ... بايد تعويض بشن .  خريد يك ماشين لباسشويي هم  در سال تو سبد مصرف خونواده ما گنجونده شده است . چون طفلي در تمام ساعات شبانه روز روشنه ... هيچي پيدا نكنه كه بشوره .. دستمال هاشو تو ماشين مي ندازه ..

نظم و ترتيب :

تو خونه ما همه چيز هميشه سر جاشه ...  امكان نداره چوب كبريتي جا بجا بشه ، و عيال با اومدن تو خونه متوجه نشه .... حواسش حسابي جمع است . نميدونم علم غيب داره ..؟ استعداد داره ...؟ چي داره .. چون به محض ورود به خونه مي گه كه در نبودنش چه كار كردم !! جند تا چايي خوردم .... ؟ چند بار در يخچال رو باز كردم  و .... هميشه هم موقع تميز كردن قر مي زنه .. گاهي مي فهمم چي مي گه ... اما گاهي اصلآ متوجه نمي شوم چي زير لب مي گه .. اما مطمئن ام داره از كار هاي من ايراد مي گيره ..

خلاصه بگم ...  زندگي خاصي دارم .. فقط من تونستم از پسش بر بيام .. حتي اگه گاه گداري خواهرش يا دخترم براي مهموني خونمون بيان ... مرتب از او گله مي كنن كه  خانم جون از تو آشپزخونه بيا بيرون .. ما اومديم تو رو ببينيم .. اما الان ۴ ساعته كه همش پاي شير آبي ... معيار سنجش افراد از نگاه همسرم ، پاكيزه گي اون هاست .. هميشه از خدا گله مي كنه كه خدايا چرا شوهري شلخته نصيب من كردي ..؟ اين يكي رو راست مي گه ... من هيچ گاه نتونستم خودم رو با مقررات او وفق بدم !!

اين رو جدي مي گم ... اگه يه روزي بفهمه من خداي ناكرده با زني در ارتباط هستم ، اصلآ ناراحت نميشه .. اما اگه بفهمه در نبودنش مثلآ با كفش اومدم تو خونه يا با پاي برهنه رفتم تو دستشويي ، واقعآ سكته مي كنه !! يكي از هنر هاي او كه براي من خيلي عجيبه ... دمپايي هاي دستشويي رو طوري تنظيم مي كنه  ( يعني جلوي در قرار ميده ) كه اگر نصفه هاي شب كه او خوابه بخوام برم دسشتشويي ، خود به خود پاهام تو دمپايي مي ره !! يك بار چشم هامو بستم و سعي كردم طوري وارد دستشويي بشم كه به دمپايي نخورم !! باور مي كنيد امكان پذير نشد ..؟

ولي با اين اوصاف خدا رو روزي صد هزار بار شكر مي كنم كه مث زن هاي ديگه علاقه به زيور آلات و لباس و كيف و كفش نداره ..  تمام دغدغه هاي او تميزي ... تميزي و باز هم تميزي است ...  يه قالب صابون .. چند پودر لباسشويي .. يه مايع ظرفشويي .. تمام ابزار سرگرمي اوست ...

در پايان به يه نكته ديگه هم اشاره كنم و ختم كلام .. رفته بوديم اروپا .. در مراجعت مامور گمرك وقتي چمدان هاي بزرگ و سنگين ما رو بازرسي كرد ، كم مونده بود شاخ در بياره .. مي دونين چي با خودمون آورديم ..؟ حدستون درسته ... تمام چمدون هاي ما پر از انواع سوراخ دستشويي باز كني ، پودر لباسشويي .. اسكاچ .. اسيد ... و .. به خدا همه اينايي رو كه گفتم .. عين واقعيته .. بدون كم ترين اغراق .. هر كي باور نداره ، يه روز افتخار بده .. تا تمام اين گفته ها رو روي همسرم بگويم .. ببينيد تآئيد مي كنه يا نه ؟

ولي از حق نگذريم ، زني با وفا ، زحمتكش و با مراميه .. تو هيچ شرايطي تركم نكرد و هميشه يارم بود ..

                                                                    ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 16447
  • مرتبه

    نظرات

    جهت دلداري آقاي مدرسي يك دقيقه سكوت..!

    سلام آقاي مدرسي
    خدا صبرت بده آقاي مدرسي مثل اينكه شما پس از بازنشستگي هنوز هم در محيط پادگاني زندگي ميكنيد
    علي ص
    پاسخ
    علي جان صد رحمت به پادگان
    يك بار سرم شوره زده بود يك هفته قبل از ورود به منزل ابتدا نيم ساعت با جارو برقي تو سرم مي گرفت و بعد اجازه مي داد به توي اتاق انم بروم

    خانمتون ديوونه ست ببرش تيمارستان بخش بيماران خطرناك!
    پاسخ
    شيوا جان او ديوانه نيست من ديوانه ام كه اين همه طاقت آوردم ..
    ولي از شوخي گذشته ، اين مدتي كه رفته كرج منزل دخترم .. و من مجردي زندگي مي كنم .. واقعآ روحيه ام عوض شده .. خيلي احساس آرامش مي كنم .. ديشب به دخترم گفتم تو رو خدا چند ماهي مادرت رو نگه دار .. به فكر من و برادرت نباش .. او كه شب ها براي خواب مي آيد .. و هرچه درست كنم مي خوره .. من هم كه اين جوري خيلي راحت هستم .. دخترم قول داد كه حالا حالا ها نگذاره بياد خونه .. باور نمي كني روزي بيش از ده بار دستشويي رو مي شوره .. هر بار بيش از يك ساعت .. بخدا دلم به حالش هم مي سوزه .. آخه اين قدر تميزي چه فايده داره .. من نان خشك خيلي دوست دارم .. تو اين مدت مرتب از سوپر سر كوچه مون از همين لواش هاي خشك و ترد مي خرم .. حسابي همه جاي خونه پر از ريزه نان شده .. پسرم مدام مي گه باابا اگه مامان اين وضع رو ببينه چي مي گه ؟ بهش مي گم پسرم راحت باش .. يه روز قبل از آمدنش جارو برقي مي كشم ..

    منهم مثل شما زندگي ميكنم واقعا سخت است ولي آدم به تو سري خوردن عادت ميكنه
    پاسخ
    درست مي فرماييد دوست عزيز .. ولي من تو سري نمي خورم .. بيشتر قرولند مي شنوم . كه خيلي بدتر از تو سري خوردن است

    ostade aziz, be har hal khanevade bedoone moshkel paida nemishe, shoma asheghe hamsar va farzandabetoon hastin va in balatarin marhale mardanegist. ishala 100 sal zende bashin
    پاسخ
    دوست عزيز و نازنين
    از ابراز محبت شما واقعآ سپاسگزارم
    شاد و پايدار باشي

    خداوند صبر به شما عطا کنه. هیچ روش دیگه ای وجود نداره :D
    ولی از شوخی گذشته اگر تمایل داشتید من برای رفع مشکل شما متخصص متبحری رو میشناسم. اگر تمایل داشتید برای من کامنت بگذارید.
    پاسخ
    دوست عزيزم ... خيلي ممنون از محبتي كه به بنده داري .. واقعآ كار من ديگه از اين كار ها گذشته است .. بعد از 35 سال ديگه جوني براي من نمانده كه بخواهم با معالجه او راحت شوم .. ديگه به كار هاي او عادت كرده ام
    شوخي كردم .. ولي حتمآ اگه نياز شد مزاحم شما خواهم شد

    سلام بهروز خان
    من که باورم نمی شه. باور کنید من همان روز اول خودم را حلق آویز میکردم! مادر خودم هم تقریبا همینطوری هستش اما این مطلب رو که خواندم فهمیدم بیجاره گناهی نداره و گناه ماست که صبر ایوب (صبر بهروز) نداریم و هی قر قر می کنیم که بابا دیگه بسه این صدا ها روانیمون کرد! به هر حال خداوند شما و همسر گرامیتونو حفظ کنه. ایشالا سایتون سال های سال بالا سر فرزندانتون باشه
    پاسخ
    پيام عزيز و گرامي
    خدا مادر شما رو هميشه سالم و زنده نگاه داره و سايه پر مهر ايشون از سرتون كم نشه .. بله اين جور ادم ها رو بايد تحمل كرد .. و هيچ راه مداوا هم نداره ... خودشون پير شده و ضعيف مي شوند و كم تر وسواس به خرج مي دهند ..
    پايدار باشي

    خانم اينجانب هم به وسواس مبتلا است من آقاي مدرسي راخوب درك مي كنم ومكافات شايد بدترنيز كشيده ام به هرحال اين بندگان خداهم مريض اند امراض اين عالم گوناگون است وسواس يكي ازآنها.
    آنچه درمدت درمان ايشان(هرراه درمان كه شمافكرش رابكنيدرفته ام) مراسخت ناراحت كرده كارآقايان روانشناس وروان پزشكان بود. به صراحت خدمت شمابگويم اينان همان جادو وجمل كننده گانند امابااصطلاحات قلمبه وثلمبه ومدرن كه مردم گرفتار راسركيسه مي كنند.به آقايان كه قول تضميني در كارخود راداده بود پس ازسال هارفت وآمدهاي بي خودي، اتلاف وقت وسرمايه، مصرف قرص هاي جورواجور كه هروعده اش فيلي رااز پادر مي آورد وسرانجام دوازه جلسه شُك مغزي بالاخره خانم بنده به جايي رسيده كه ديگر كار هايش غير قابل تحمل شده است .
    سخن اصلي ام اين است كه مغز وروان انسان فوق العاده پيچيده واز جزء رازهاي آفرينش است وازسويي علم روانشناسي بسيار جوان ودرايران بسيار نه پخته است باياد گرفتن چند اصطلاح خارجي مي توان مغز وروان انسان رادست كاري نمود؟ چراروانشناسان وروان پزشكان صداقت ندارند.وقتي توان يك كاري راندارند چرابي خودي انگولك نموده وهمه چيز رابهم مي ريزند.
    اندكي باتوبگفتم غم دل ترسيدم
    كه دل آزرده شوي ورنه سخن بسياراست
    پاسخ
    محمد عزيزم .. ممنون از بيان ماجرايي كه با همسرت داشتي
    عزيزم حق با شماست .. از قديم گفته اند كسي نمي گويد ماست من ترشه .. و هيچ روانشناسي نمي گه من با اين گونه بيماري آشنايي ندارم
    همه به فكر سر كيسه كردن ملت هستند
    ما خود بايد سنجيده تر عمل كنيم
    من تا حالا همسرم رو دكتر نبردم .. و سعي كردم با اين پديده و بيماري او كنار بيايم .. تا خدا چه بخواهد
    موفق باشي

    میگن همیشه باید نیمه پر لیوان رو دید شما باید خدارو شکر کنید که تو این پروسه پیچیده فقط ناظر هستید و نه فاعل و خانومتون از شما انتظار کمک نداره. من که وقتی از شوهرم کمک میخوام انگار جونشو خواستم و فکر میکردم که تنها مصیبتی که میتونه دامن مردارو بگیره کمک کردن به زنها در امور منزله.
    شما برو حالشو ببر.
    پاسخ
    آمی جان عزیز .. حق با شماست
    اگه قرار بود من هم دخیل یاشم که وا ویلا بود
    نه بابا .. بیچاره خودش پدرش در می اید .. و گرنه من به شخصه همیشه ناظر بر قضیه هستم
    ممنون از شما

    خدا را شكر كن كه مجبور به انجام كارهاي وسواسي خانم نيستي ودلت به حال او نسوخته كه دركاها به اون كمك كني واگرنه خودت رو دار ميزدي
    پاسخ
    حق با شماست رحیم جان

    سلام عمو بهروز
    خدا حفظتون کنه ، کلی خندیدم
    دوشنبه 28/11/1387 ساعت 19:30
    پاسخ
    چهارشنبه اول اسفند ساعت 12:40
    ممنون ایوان جان

    سلام زن من هم وسواس نجس وپاكي داره و هيچ چيز از نظر او پاك نيست مگر فقط آب شلنگ روش بگيره وچون چنين كاري هميشه امكان پذير نيست بنابراين به هيچ چيزي دست نميزنه كه اين شروع ماجراست.....

    مهدي
    پاسخ
    بله مهدی جان درک ات می کنم
    من سی سال با زنی وسواس زندگی کرده ام و تمام جزئیات و دغدغه های ان ها رو خوب می شناسم
    بهترین کار کنار اومدن با آن هاست
    موفق باشی عزیزم

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35