درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چگونه از تهمت كودتاي نوژه ، جان سالم به در بردم !
  • در دادگاه كودتا چيان نوژه چه گذشت ؟
  • چرا به جرم كودتا دستگير شدم ؟
چگونه از تهمت كودتاي نوژه ، جان سالم به در بردم !

چگونه از تهمت كودتا ، جان سالم به در بردم !

  • در دادگاه كودتا چيان نوژه چه گذشت ؟
  • چرا به جرم كودتا دستگير شدم ؟

( روايتي از يك ماجراي واقعي )

يك توضيح : من به اين سخن سخت اعتقاد دارم ، " بي گناه پاي دار مي رود ، ولي بلاي دار ، نه "

تاريخ دقيق اين اتفاق يادم نيست .  ولي سعي مي كنم ماجرا به آن شكلي كه رخ داد ، بيان كنم . يك روز صبح ، مثل همه ي روزهاي خدمتم ، صبح عازم محل كارم شدم . آن روز قرار بود براي حمل دارو و آذوقه به شهر سنندج بريم . در دستور پروازي قيد شده بود در مراجعت ، اگر زخمي و يا مجروحي هم بود به تهران بياوريم ....  به اين ترتيب ، سوار هواپيما شديم و به سوي مقصد پرواز كرديم .

از گروه پرواز ، فقط سروان محمد حيراني ( فرمانده هواپيما ) و ستوان ناصر رحيمي ( ناوبر ) را به خاطر مي آورم . اوضاع آن ايام سنندج خيلي بحراني بود . و بياد دارم ضد انقلاب محلي ، توطئه هاي فراواني در منطقه انجام مي دادند . از عمر انقلاب هم مدت زيادي نگذشته بود . و برادران سپاه و ارتش براي آرام كردن اوضاع در منطقه حضور داشتند .

بعد از نشستن در باند فرودگاه سنندج ، بچه ها براي استراحت به كافي شاپ فرودگاه رفته بودند . ولي نمي دانم چرا من در رمپ بودم . بعد از تخليه بار هواپيما ، تعدادي مجروح كه حال وخيمي داشتند ، به هواپيما منتقل گرديدند . خوب به خاطر دارم شرايط روحي يكي از مجروحان خيلي وخيم بود . او كه يك دست و يك پايش توسط افراد " حزب كومله " قطع گرديده بود ، به همسرش هم جلوي چشمانش تجاوز شده بود ! و به همين دليل مرتب خودش رو به در و ديوار مي كوبيد . كه من پيشنهاد كردم طفلك را با تسمه ببندند . 

 در همين اوضاع و شرايط بود كه ،  فكر كنم سردار شهيد محمد باكري يا يكي  از فرمانده هان  او بود كه از من پرسيد : آيا امكان دارد تعدادي از بر و بچه هاي سپاه را كه مرخصي دارند ، به تهران ببريد ؟ جوابم مثبت بود . و لحظاتي بعد ديدم كه علاوه بر بچه هاي سپاه ، پرسنل ارتش هم دارند سوار هواپيما مي شوند .....

در رمپ پرواز همين جوري براي خودم قدم مي زدم كه ديدم چند برادر سپاه مرا به سوي خويش فرا مي خوانند . با خوشرويي پذيرفتم و به ميان آن ها رفتم . يكي از آن ها كه چهره اي خشن داشت و قيافه اش داد مي زد " طلب باباشو از همه مي خواد " ، خطاب به من با لحن داش مشدي و تمسخر آميزي گفت : برادر .... چرا فقط يك فروند هواپيما براي بردن ما به تهرون فرستادند؟؟ نمي شد دو سه تا بفرستند ؟ پس اين نيرو هوايي چه كار داره مي كنه ...؟!!

من كه حوصله جر و بحث با او را نداشتم ، با همون لحن خودش پاسخ دادم : اين يكي اش هم اضافي است ... هواپيما ها ماموريت واجب تري از حمل مسافر دارند . كه ديدم نامرد نه گذاشت نه برداشت و با همان لحن گفت .... چطور شد زمان شاه گور به گور شده تون ، شما  چار تا  چارتا  هواپيما  براي  " خانم بردن " داشتيد  .... حالا كه نوبت ما شد ، ميگي طياره نداريم ...؟

در يك لحظه حسابي قاطي كردم .....  اصلآ انتظار چنين توهين ركيكي را نداشتم ..  مردك با اين حرفش ما را  "قواد " خطاب كرده بود ..  من كه معمولآ  آدم آرامي هستم ، به خاطر اين توهين ناموسي ، بد جوري به هم ريختم ... خون جلوي چشمانم را گرفته بود ... سريع پريدم تو هواپيما ، و تبر آن را كه براي مواقع اضطراري تعبيه شده بود برداشتم و زدم بيرون ....

خدا شاهد است واقعآ قصد داشتم خونش را بريزم ... شروع كردم توي رمپ پرواز دنبالش دويدن ... من بدو ... او بدو .... مردك بسان غزال وحشي همچنان مي دويد .... يه عده هم از بر و بچه هاي سپاه ، سعي مي كردند مرا نگه دارند ... ولي من با نيروي كاذب فوق العاده اي كه به دست آورده بودم ، آن ها را چون پر كاهي به طرفي پرت نموده و ..... همچنان دنبالش تبر به دست مي دويدم ... هيچ كس جلو دارم نبود ... تا اين كه زد داخل چادر پرستاران مستقر در فرودگاه ... و از سمت ديگر آن مجددآ فرار كرد ....

تا اومدم وارد چادر بهداري بشم ، چند نفر از خواهران پرستار ، كه شاهد اين تعقيب و گريز بودند ، با باز كردن دست هايشان ، سعي نمودن جلوي مرا بگيرند ..  با ديدن خواهران .... همچنين به خاطر ضعفي كه در مقابل خانم ها دارم !!‌ ( شوخي مي كنم ) به خاطر احترامي كه قائل هستم .... آرام گرفتم .. و همچو " ناپلئون بنا پارت " كه شمشيرش را به " دزيره " تقديم كرد ، من هم تبر را به خواهران پرستار دادم ....

در همين اثنا ديدم فرمانده سپاه مستقر در فرودگاه ، به سويم آمد و قبل از اين كه من حرفي بزنم ، با وقار خاصي كه محبت از كلامش مي باريد ، گفت : برادر ، من تحقيق كردم ، حق با شماست .. براي اين كه به شما ثابت كنم سپاه قانونمند است ، كافي است شما نشانم بدي ، تا همين حالا ، خلع سلاحش كرده و لباسش رو گرفته ، و كت بسته با همين هواپيما براي محاكمه به تهران بفرستمش ...

لحن فرمانده سپاه ، آرامم كرد . دقايقي بعد .. تمام آن ها را جمع كرد و از من خواست شناسايي كنم . قبول كرده و به جستجو در ميان چهره ها پرداختم .... خداي من چه مي بينم ..؟ اين ها همه شبيه هم هستند  ... !! ظاهرآ گروهاني از بچه هاي شمال بودند ... واقعآ تشخيص خيلي سخت بود ! همه با ريش .. چهره هايي شبيه هم ... بد جوري گير كرده بودم . واقعآ ( ببخشيد ) عين خري كه تو گل گير كنه .. مستاصل و در مانده شده بودم ... بالاخره با شك و ترديد ، يكي را نشان فرمانده دادم و گفتم ايشون بود !!

تصویر آرشیوی است و از سایت :http://www.daneshju.ir/forum/f317/t12581.html گرفته شده است .

طرف كه حسابي بر افروخته شده بود ، گفت : من ..... ؟ گفتم بله تو .... گفت مطمئني من بودم ..؟ گفتم آره خودت بودي ... سكوت مطلقي بر اطراف حاكم شده بود .... همه منتظر نتيجه اين مجادله بودند ... ديدم طرف گفت پس من بودم ؟ .... و شروع كرد زير لب كلماتي را تكرار كردن .... و در همين حال دولا شد و به آرامي در كيسه سربازي خود را گشودن .... ! پيش خود گفتم ... خدايا اين چه غلطي بود كه كردم .... نكنه طرف مي خواد اسلحه شو در بياره ؟ از ترس نمي دونستم چه كار كنم .... اگر فرار مي كردم كه درست نبود ... با اين  هيكل و سبيل و خلاصه اين همه دك و پز ... صحيح نيست ... خب اگه بمونم .... الكي الكي فدا مي شم !!

گفتم الان است كه كلت خود را بيرون آورده و يك تير تو مغزم شليك كنه ... خلاصه دل را به دريا زدم و واستادم ... هر چه مي خواد پيش بياد ... بياد ... مرگ يك بار شيون يك بار... ديدم طرف از داخل كيسه سربازي ، يك جلد كلام الله مجيد در آورد .. و با گذاشتن دست خود بر روي آن .... سوگند خورد من نبودم ....

از اين كه قرآن مجيد را ديدم ، موهاي تنم سيخ شد ، ديگه قيد دفاع از ناموس و .... را زدم .. و از اين كه الكي شهيد نشدم ، قند تو دلم آب شده بود .. به همين جهت خطاب به فرمانده سپاه گفتم ... من از حقم گذشتم .. شما هم بگذريد ....

                                              ***********

بعد از اين ، رفتم يه نگاهي به هواپيما بيندازم ... اما ديدم هواپيما تا خرخره اش پر از سپاهي و ارتشي است !! جاي سوزن انداختن نبود . خواهش كردم آقايون اضافه هاش پياده شوند ... ولي انگار نه انگار كه با اون ها حرف مي زدم ! ... هر چه خواهش و تمنا ... اثري نداشت ... هر چه گفتيم آقايان باند كوتاه است و انتهاي باند كوه بلندي است ، هواپيما نمي كشد .. هيچ كس از جاش بلند نشد .

اين بار مجبور شدم از راه قانون وارد بشم .... خطاب به ارتشي هاي درون هواپيما ، گفتم اين يه دستور نظامي است ... تمام پرسنل ارتش پياده شوند ... و بلافاصله طفلكي ها  پياده شدند .. ولي مشكل همچنان باقي ماند ... يكي از فرماندهان سپاه آمد و او هم خواهش نمود آقايان اضافه هاش پياده شوند .. ولي هيچ كس تره به حرف اين برادر هم خرد نكرد !!

برادر فرمانده ، خيلي عصباني شد . و اين بار با تحكم اعلام كرد : برادران شما براي نجات جان يك مجروح شيش نفرتون جان خود را فدا مي كنيد ... پس چرا حالا فشار به مجروهان داخل هواپيما آورديد ؟ اينا چه گناهي كردند؟  اما اين روش هم جواب نداد .. به ناچار با عمليات تهران تماس گرفتيم  . افسر عمليات سرهنگ خلبان محسن نجفي بود .. كسب تكليف كرديم .. گفت : هر ان چه كه در دستور پروازي شما نوشته شده است ، عمل كنيد .

توي اين گير و داد بوديم كه ديدم يك روحاني در حاليكه يك بقچه زير بغل داشت ، آمد تو كابين و بقچه اش را گذاشت روي صندلي خلبان هواپيما ... !! من كه از اتفاقات رخ داده كلافه شده بودم ، با عصبانيت ، بقچه او را با لگد به بيرون از هواپيما پرتاب كردم ... و گفتم حاج آقا پس خلبان كجا بشيند ؟!!  و حاج آقا هم با عصبانيت پياده شد و گفت نشونت مي دم !!

با تآكيد افسر عمليات ، ما آمديم كلك زديم . و به برادران سپاه گفتيم : همه پياده شويد ، ما بريم سر باند ، موتور هايمان را چك كنيم ، اگه جواب داد ، همه تون را سوار مي كنيم . و به اين ترتيب به جز مجروحان ، همه را پياده كرديم و به سر باند رفتيم . و بعد از چند دقيقه اي كه موتور هواپيما با آخرين قدرت خود مي چرخيد .... از زمين بلند شديم ... بعد ها فهميديم برادران از روي عصبانيت به خاطر رو دستي كه خوردند ، به سوي هواپيما رگبار هم بسته بودند ...!

همان شب از تلويزيون شنيدم كه يك گروه از نظاميان ارتش ، به جرم كودتا دستگير شده اند . زياد اهميت ندادم ... يكي دو روز از ماجراي سنندج گذشته بود كه ، يك روز صبح داخل هواپيما عازم ماموريت مشهد بودم كه ... شنيدم به برج اعلام شد ، جلوي خروجي باند را مسدود كنند ! زياد اهميت ندادم ... ما كه تازه حركت كرده بوديم ، به ما هم دستور دادند برگرديد به رمپ پرواز !

با خود گفتم حتمآ يك مسافر از ما بهترون جا مانده و اين ها به اين بهانه ما را از سر باند برگرداندند ! به محض رسيدن به محل پارك هواپيما ، هنوز موتور ها را خاموش نكرده بوديم ، كه چشمتون روز بد نبينه ...ديدم چند نفر دژبان ارتش با هيكل هاي نتراشيده ، درشت با چهره هاي خشن آمدند و مرا دستگير كردند ...

وقتي سوار خودروي دژباني شدم ، ديدم بقيه بچه هاي پرواز سنندج هم هستند . چشمان همه ما را بستند . و در حالي كه براي هر كدام از ما ها يك دژبان گذاشته بودند .. اجازه هيچ گونه سئوالي را هم نمي دادند ... و در حالي كه سر هايمان را پائين نگه داشته بودند ، از پايگاه خارج شديم ... هر چه مي گفتم بردار ، جناب .... عزيز جان  ممكنه بگي جرم ما چيست ،  هيچ كلامي به لب نمي آوردند !! بقدري در راه هي پرسيدم كه يكي از آن ها به تنگ آمده و گفت : حالا كودتا مي كنيد ؟!!!



تصویر آرشیوی است و از سایت :http://www.daneshju.ir/forum/f317/t12581.html گرفته شده است .

تازه دو زاري ام افتاد ، اي داد و بيداد .. عجب گيري افتاديم ... خلاصه ما را به دادگاه نظامي واقع در چهارراه قصر بردند ... بعد از ساعاتي بلاتكليفي به درون اطاق بازپرسي فرا خوانده شديم . تا وارد شدم ديدم همون روحاني جوان هم اون جاست ... تا منو ديد ، خطاب به قاضي كه او هم روحاني بود گفت : حاج آقا .. خودشه ... اين همون طياره چي است ؟  من كه مرگ خود را حتمي مي دانستم ، و شب قبلش هم از زبون حضرت امام شنيده بودم كه گفته بود ، به اين كودتاچيان رحم نكنيد ، زدم به سيم آخر و در جوابش گفتم .. واله ما درشكه چي شنيده بوديم ، اما طياره چي تا حالا نشنيديم ... !!

جناب روحاني كه از اين پاسخ من ناراحت شده بود ، خطاب به قاضي پرونده گفت : حاج آقا همين شخص بود كه با كودتاچيان همدست بود .... براي همين ۱۲۰ نفر نيروي كمكي سپاه را از طياره پياده كرد  و همه را جا گذاشت !! تا سپاه نتونه اقدام موثري براي آن ها بكنه !! با شنيدن كلمه ي ۱۲۰ نفر...... خيلي خوشحال شدم .. ديدم راه دفاعي باقي مونده است .

خطاب به رياست دادگاه كه مرد متين و دلسوزي بود ، گفتم حاج آقا ، هواپيما كه پيكان نيست ۷-۸ نفرو سوارش كرد ... ظرفيت هواپيما طبق قانون ، ۹۰ نفر است . ما چگونه مي تونستيم ۳۰ نفر اضافي را در آن باند كوتاه سوار كنيم ؟ خوشبختانه از ستاد كل نيرو هاي مسلح يك سرهنگ خلبان ، به نام سرهنگ ميبودي ، به عنوان مطلع دعوت شده بود تا اگر ما از نظر فني اراجيف گفتيم ، او فتوا دهد ...

سرهنگ ميبودي را خوشبختانه مي شناختم ، افسري جدي و با سواد بود براي همين به ستاد مشترك ارتش رفته بود . او با نشان دادن كتاب مقررات پرواز اين گونه هواپيما ها ، حرف هاي ما را تآئيد نمود . و به قاضي پرونده ثابت كرد كه ما طبق دستور پروازي اقدام كرديم . با تهران هم هماهنگ بوديم و .......

خلاصه دل حاج آقا به رحم آمد و پذيرفت كه ما هيچ ارتباطي با كودتاگران تداشتيم . و بلافاصله دستور آزادي ما را صادر كرد . شايد باورتان نشود ، وقتي از محوطه دادگاه بيرون مي رفتيم ف هر لحظه انتظار داشتم از پشت ما را به رگبار ببندند ! ولي به خير وخوشي پايان يافت .

بعد ها با همون حاج آقا دوست شدم ....  داماد آيت الله ملكوتي امام جمعه تبريز بود .  اين دوستي سبب آزادي خيلي افراد از زندان ها گرديد ... چون توصيه از ايشون مي گرفتم ... و به اين ترتيب خطر مرگ از بيخ گوشم پريد .. و به اين نتيجه رسيدم كه سر بي گناه پاي دار ميره اما بالاي دار نمي رود .....

                                                          ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 12542
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35