تا همين چندي پيش ، من در يك دبيرستان پيش دانشگاهي دخترانه ، كه البته غير انتفاعي هم بود ، دروس روزنامه نگاري و زبان انگليسي تدريس مي كردم . ولي به خاطر مشغله زياد و دوري راه علي رغم حقوق بالايي كه مي دادند ، از همكاري با آن ها عذر خواهي كرده ولي هر از گاهي با آن ها در ارتباط بودم .
وقتي كه هفتم فروردين ماه امسال تصميم گرفتم اين " وبلاگ " را راه اندازي كنم ، و متعاقب آن با سايت "بالاترين " آشنا شدم ، از آن جا كه مطالبي چون خاطرات " خسرو شكيبايي " و ...با استقبال مواجه گرديد ، بعد از تعطيلات نوروزي سري به دبيرستان زدم تا هم از بروبچه ها و كادر آموزشي احوالي بپرسم و هم مجلات آرشيوي ام را كه دست بچه ها بود بگيرم . تا در سايت قرار بدم ..
با توجه به اين كه اين واحد آموزشي در بهترين نقطه بالاي شهر قرار داره و اكثر دانش آموزان هم از طبقه مرفهين بي درد هستند ! از امكانات و تجهيزات خوبي بر خوردار است . و هر روز يك طرح را براي پيشبرد آموزش به مسابقه مي گذارند .... روزي كه من رفتم ، ديدم "طرح آزمون " به شيوه جديد يا همون پست مدرنيزم خودمون را در پلاكارد هايي اطراف مدرسه چسبونده اند و از فرهيختگان !! به اصطلاح دعوت كرده اند تا هر طرح و برنامه ي نويني براي آزمون دارند ، ارائه نمايند ..
من كه يكي دو شب بود با "بالاترين " اخت شده بودم ، و همه سايت ها را " بالاترين " مي ديدم . ( عين جوون هاي عاشقي كه همه دختر ها به چشمش يار مياد !) ، و حس ماجرا جويي ام هم گل كرد ، يهو زد به سرم كه من هم يك طرحكي بدم .. خدا رو چي ديدي ... شايد زد و ما برنده شديم ... يعني طرح ما گرفت و از بركاتش كمي دست وبال مون باز شد ...
دل به دريا زده و رفتم يك طرح كاملآ " بالاتريني " ارائه دادم ... بقدري داغ بودم كه نمي دونستم چي دارم ارائه مي دم ...؟! به قول معروف حسابي " جو گير " شده بوديم !! مخصوصآ كه يه عالمه دختر موند بالا و زيبا دور و برمو حسابي گرفته بودند و مي خواستند بدونند چرا استاد شون ديگه نمياد ؟!! طفلكي ها نمي دونند اين به اصطلاح استادشون ، ظاهرش به استاد ها مي خوره ولي در باطن يا همون اون ور سكه ، براي سير كردن شكم اهل و عيالش از صبح تا بوق سگ ، سگ دو مي زنه ...!!!
ديگه داشت فراموشم مي شد كه " طرحي " براي مسابقه ارائه دادم ... تا اين كه چهارشنبه شب كه به خونه اومدم ، همسرم با يك لحن كاملآ تمسخر آميز گفت : از مدرسه پيغام دادن كه يه سر حتمآ اون جا بزني .... باز چه دسته گلي به آب دادي ؟؟ آخه حق داره ..تو اين ۳۵ سال زندگي مشترك تا دلتون بخواد دسته گل هاي رنگارنگي به آب دادم ... براي همين كمي نگران بود .... شايد هم حسودي مي كرد كه اين همه دختر تر گل و ورگل ...
۵ شنبه اول صبح خودم رو تر وتميز كردم ( كاري كه هرگز نمي كنم و به شلختگي معروف هستم ) ، انگار حسي به من مي گفت كه جلسه مهميه .... از ما بهترون ها ميان ... خلاصه .. گازشو گرفتيم رفتيم بالا شهر .. جلوي مدرسه كلي بنز و پاژيرو ، محافظ و آدم هاي دست بسينه بله قربان گو و ... ايستاده بودند . فهميدم حتمآ خبريه ... دل به دريا زدم رفتم تو ... ولي به جاي دختر ها ، انگار والدينشان آمده بودند .. وارد دفتر مدير مدرسه شدم ... ديدم گوش تا گوش آدم هاي عصا قورت داده نشسته اند ..
اولش كسي منو تحويل نگرفت ... اما وقتي خانم مدير گفت : معرفي مي كنم .. جناب استاد ... حسابي خودم رو باختم ... آخه ما را چه به جناب ... استاد ... همون مدرسي خشك و خالي كافيه ... خلاصه به هر جون كندني بود ، بر خودم مسلط شدم و با سلام صلوات به بالاي مجلس بردنم ..! همه نگاه ها به طرف من بود !! باور كنيد از شليك خمپاره بدتر بود ... همه به چهره ي من خيره شده بودند ..و انگار مي خواستند بدونند اين تازه وارد چه جوري از كره ي ديگه اي اومده..
بعد از لحظاتي كه براي من سال ها طول كشيد ... خانم مدير ضمن تبريك به من گفت : طرح شما رو آقايون انتخاب كردند ... حال شما لطفآ توضيح دهيد .. تازه دوزاري ام افتاد كه اي بابا اينا راجع به طرح ام منو دعوت كردند .... پاك غافلگير شدم .. چون اولآ مث سابق تب " بالاتريني " ندارشتم .... مزه انواع توهين و افتراي ناحق بعضي كاربران هنوز از يادم نرفته .. دومآ اصلآ يادم نبود چه طرحي دادم ..!!
خلاصه ... با فشار آوردن به حافظه ضعيفم ، ياد طرح افتادم ... و شروع كردم از شيوه سايت " بالاترين" همين طور كه تشريح مي كردم ، همه حضار را ورانداز مي كردم ... تا تاثير صحبت هايم را ببينم . راستي يادم رفت كه بگم در ميان حضار ، دو نفر از معاونين رده بالا هم حضور داشتند ... هي گفتم و هي گفتم تا اين كه صداي كف زدن ها منو به خود آورد ...
در نهايت با تصويب آرا ، مقرر شد براي آزمون كارآموزان ، مقالات آن ها به نوبت در سايت " بالاترين " قرار گيرد و به نسبت آرايي كه كسب مي كنند ، رتبه آنان مشخص گردد . و مسئول مستقيم اين پروژه هم من تعيين گرديدم ... قراره شنبه طرح مكتوب و كامل تر را به مدرسه ببرم .و قرداد را ببندم .
در پايان از كاربران محترم تقاضا مي كنم ، هر نظر و ايده اي براي بهتر برگزار شدن آزمون دارند ، در بخش نظرات قرار دهند . البته تصميم دارم در زمان آزمون ، يك يادداشتي در وبلاگم بنويسم و در بالاترين قرار دهم و اسامي دانش آموزان را اعلام كنم .. شما چه نظري داريد ؟
از سايت بالاترين هم به خاطر مقبوليتش تشكر مي كنم ..
ايام به كام




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه

سلام.
اولین باری که اومدم تو وبلاگتون خــــــــیـــلــــــی وقت پیش بود...
شاید مطلب دوم و سوم...
امروز اتفاقی داشتم تو بالاترین چرخکی می زدم ( تو بالاترین چه خبره) و اومدم اینجا...
یه لحظه گفتم چه آشناس اینجا...
بعد یادم افتاد قدیم آ سر زده بودم.
حالا چرا این مطلب و برای نظر دادن انتخاب کردم؟
_____
چون می خواستم بگم خاطره نویسی و خاطره خونی ( خوندن ) رو خیلی دوست دارم هر چقدر باشه چه کم چه زیاد می خونم.
برای شما هم خیلی قشنگ بود و از اون قشنگتر توصیف حالتون بود که آدم فکر می کنه الان اونجاست...
موفق باشید
پاسخ
مجید جان عزیز و گرامی
خیلی خوشحالم که بعد از ماه ها دوباره به من افتخار دادی
در مورد خاطره نویسی با شما دوست فرهیخته ام موافقم
پایدار باشید