- روايتي از يك خاطره واقعي در جنگ
هر كسي ممكنه تو زندگيش ، دچار توهم و اشتباه بشه .. گاهي اوقات اين اشتباهات باعث دلخوري مي شه و گاهي هم جنبه طنز به خودش مي گيره .... آن چه كه قصد دارم براتون تعريف كنم ، ماجراي طنزيه كه در ايام جنگ برام رخ داد ، و فكر مي كنم هيچگاه از خاطرم نره ..
در اوج جنگ بوديم . يكي از ماموريت هاي ما ، حمل مجروحين جنگي به تهران و شهرستان ها بود . همان طور كه مي دانيد ، هواپيماي سي - ۱۳۰ ، چند منظوره است . يعني هم قابليت حمل بار و مسافر را داره ، هم مي تونه چتر باز با تجهيزاتشون رو حمل كنه ، هم قادره با زدن برانكارد داخلش ، تبديل به آمبولانس هوايي بشه ...
تصويري از هواپيما و من { تزئيني }
نقش آمبولانس اين هواپيما ، خيلي كمك به نجات جان رزمندگان مي كرد . و رسوندن به موقع اين عزيزان به مركز استان ها و بيمارستان ها ، از جمله وظايف ما در ماموريت هاي جنگي بود . بخاطر همين موضوع در اكثر فرودگاه هاي كشور ، گروه هايي به نام " ستاد تخليه " اين وظيفه را بعهده داشتند. البته اين نكته را هم اضافه كنم ، وقتي ما به فرودگاهي براي حمل مجروحين جنگي مي رفتيم ، تا تكميل شدن ظرفيت هواپيما ، خدمه به نوعي خود را سر گرم مي كردند .... بعضي ها به كافه ترياي فرودگاه مي رفتند و با نوشيدن يك فنجان قهوه يا چاي ، خستگي را از تنشان بيرون مي اوردند ... برخي هم با مجروحاني كه حال حرف زدن داشتن ، به گفتگو مي نشستند .. ولي من عادت داشتم به جاي حرف زدن و قهوه خوردن ، در حمل مجروحين به بچه هاي ستاد تخليه كمك نمايم . و اعتقادم بر اين بود كه ، حتي ده دقيقه زود رسيدن ، باعث نجات جان چند نفر مي شه ...
خب حالا كه با حال و هواي آن ايام آشنا شديد ، با اجازه تون به اصل ماجرا مي پردازم :
در يكي از روزهايي كه صدام حسين نامرد ، حسابي به خاك ما تجاوز كرده بود و بچه هاي دلير رزمنده ما در گير دفاع از خاكمون بودند ، ما ماموريت داشتيم از اين ور دارو و آذوقه ببريم و در مراجعت زخمي ها را با خودمون به تهران بياريم . راستش رو بخواهيد ، زمان ماموريت رو يادم رفته ! مكانش هم غرب كشور بود . بين فرودگاه سنندج يا كرمانشاه هم شك دارم ! ولي فكر مي كنم كرمانشاه بود . ما طبق معمول با هزار مكافات نشستيم ...... اما چرا مكافات ؟ واقعيت اينه كه بخاطر نزديكي اين منطقه به خاك عراق ، مرتب جنگنده هاي دشمن بمباران مي كردند و يا شيميايي مي زدند . اينه كه هميشه وضعيت اين منطقه " قرمز " بود . و ما براي اجتناب از آتش خودي ها ، قبلش اعلام مي كرديم كه وضعيت را " سفيد " اعلام كنند تا ما بشينيم !! تازه ستون پنجم هم در اين منطقه زياد بود . نا كس ها به هيچ كس رحم نمي كردند .
به محض نشستن هواپيما ، گروه هاي مستقر در فرودگاه سريع محموله را تخليه كردند ، و نوبت به آوردن مجروحين به داخل هواپيما شد ... همانطور كه اشاره كردم ، من همراه خدمه نرفتم و در آوردن مجروحين كمك مي كردم .... صداي ناله از هر طرف بلند بود ... يكي پا نداشت ، يكي دستش قطع شده بود .... يكي شكمش گلوله خورده بود ... بعضي ها هم در شرايطي كه سرم به بدنشون وصل بود و خون زيادي ازشون بيرون ميامد ، در حال نماز خوندن بودند . ما مي گفتيم : برادر وقت گير آوردي ؟ ترو خدا بجومب ..الان دوباره مي زنند و اين بار همه مون ناك اوت مي شيم !
در حالي كه تند تند زخمي ها رو از سالن به سوي هواپيما مي آوردم ، يهو شنيدم يكي از پاسداران كه ظاهرآ مسئول بقيه بود ، خطاب به يكي از اعضاي گروه تخليه گفت : " چيسي " را يادتون نره ... "چيسي " را حتمآ با اين هواپيما بفرستين .... با شنيدن نام "چيسي " پيش خودم گفتم حتمآ يكي از خانم هاي گزارشگر ، تركش خورده .... بهتره برم اونو من بيارم ... تا هم كمي زبون انگليسي بلغور كنم ... يه كم هم از كارش بپرسم ..... يكي نبود بگه آخه مرد حسابي .... به تو چه ؟!! حالا چه وقت تمرين زبونه ؟!!
در اين گير و دار بود كه اومدم زرنگي هم بكنم . پيش خودم گفتم ، اگه تنها برم كه اين خانم چيسي را بيارم ، سر ديگه برانكارد را حتمآ يكي از برادران سپاه مي گيره .... و اگه ببينه كه دارم با اين خانوم حرف هم مي زنم ، اگه هيچي هم نگه ، اينقدر چپ چپ به من نيگا مي كنه كه حرف زدن معمولي رو هم يادم ميره ، چه برسه زبون خارجي ....
اين بود كه بدو بدو رفتم سراغ يكي از همكارانم كه داشت قهوه مي خورد .... اسمش سرهنگ قوي پنجه بود . او يكي از بهترين خلبانان پايگاه بود ..... با او رو در واسي نداشتم ... در حال دويدن هي پشت سرم رو نيگا مي كردم كه خداي نكرده كسي نره " چيسي " خانم را حمل كنه ..... نذاشتم سرهنگ طفلي قهوه اش را تموم كنه ....... به عبارتي زهرش كردم ... جريان را سريع بهش گفتم و دو نفري رفتيم داخل بيمارستان صحرايي ......
از اولين پاسدار پرسيدم " چيسي " كجاست ؟ با انگشت دست انتهاي سالن را نشونم داد ... براي اين كه صد در صد مطمئن بشم ، بار ديگه از برادري ديگر اين سئوال را نمودم .... او هم همون نقطه را نشوونم داد ...... قند تو دلم داشت آب مي شد .... به سرهنگ گفتم موقع آوردن تند تند قدم هايت را بر نداري تا بتونم كمي حرف بزنم .....
خلاصه به انتهاي سالن رسيديم .... ولي من هيچ خانمي را نديدم ... پيش خود گفتم ديدي بردنش ؟!!..... از مسئول بخش با ناراحتي پرسيدم برادر جان چيسي كجاست ما اومديم كه ببريمش ... انتظار داشتم كه ناراحت بشه و بگه آخه به شما چه مربوط است ؟ يا چيزي تو اين مايه ها .... ولي با كمال تعجب ديدم ، نه تنها ناراحت نشد ، بلكه خيلي هم دوعامون كرد كه خدا خيرتون بده .... اجرتون با آقام امام حسين ( ع) ..... و رفت در اطاق كوچكي را باز كرد و گفت بفرمائيد ... "چيسي " را اين جا مي زاريم تا از بقيه جدا بشه ....
ولي ديدم از خانم خارجي خبري نيست ... در عوض يك برادر پاسدار را نشون دادن كه اين چيسي است !! يعني چي ..... ؟ مگر ما با اينا شوخي داريم ...؟ طاقت نياوردم و خطاب به مسئول برادران گفتم ..... چيسي اينه ..؟ گفت آره برادر .... گفتم .... گفتم ... آخه اين كه چيسي نيست ؟ گفت چيسي همين است .... وقتي ديد ما مات و مبهوت مانديم گفت :
رزمندگاني كه گلوله يا تركش به معده يا مثانه آن ها اصابت مي كنه .... براي خروج مايعات و ادرار ، ما اين دسنگاه چيسي را بهش وصل مي كنيم ....... ديگه بقيه حرف هاش رو نشنيدم ... فقط دهان آن برادر را مي ديدم كه تكان مي خورد ...... وقتي به خود اومدم ديدم يك سر برانكارد دست من است ... و سر ديگش را سرهنگ قوي پنجه تو دستش گرفته ... بوي ادرار آزارم مي داد .... يرهنگ خطاب به من گفت :
بهروز گفتي يواس يواش گام بردارم ................؟
ايام به كام




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه
Honestly Captain that was one of the funniest stories ever . have a good one and thankz for all of informing historical and intressting articles, many blessings
captain MOODARESSI...what a interesting site you have... i have been reading it all night long...good luck to you ./..... from DALLAS...ali
جناب سرهنگ مدرسی با سلام،
بله از ایشان خبر دارم! ایشان هم بد از سکته قلبی و جراحی قلبشان مشغول به زندگی میباشد. راستی آقای سرهنگ من از شما یک سوال داشتم که اگر به من جواب بدهید ممنون میشوم. از روزی که نوشتههای شما را خواندم و در ذهنم آنهارا با گفتههای سرهنگ قوی پنجه مقایسه کردم ، هیچ فرقی بین آن دو نمیبینم!!! با توجه به اینکه شما سالها از یکدیگر بیخبر هستید چطور هم چین چیزی ممکن است؟ من اسم آنرا صداقت میگذارم... شما چه طور؟!
به ما جوانان بگوید چطور و از کجا اینهمه عشق به این آب و خاک را یاد گرفتید؟
خلاصه بمانید و پایدار باشید جناب سرهنگ.
سرهنگ قوی پنجه دأیی من است...
پاسخ
عليرضا جان الهي من فداي شما پسر خوب و عزيزم بشم .. اصلآ فكرش رو نمي كردم كه با جناب سرهنگ قوي پنجه نسبتي داشته باشي .. فكر مي كردم ممكنه همسايه يا دوست پدرت باشد . واقعآ اين بهتريم خبري بود كه شنيدم .. فكر كنم يه چيز هايي از سكته كردن او يادم مي آيد .. البته شك دارم .. آخه ايشون از هيكل مناسب و قوي اي برخوردار بود .. خيلي دلم مي خواهد بدونم كجا عمل كرد ؟ ايران يا خارج ..؟
اون زمان كه من سكته قلبي كردم در ايران عمل جراحي قلب باز صورت نمي گرفت .. بعد ها پزشكان ماهري در ايران اين عمل رو با موفقيت انجام دادند ..
راستي عليرضا جان نگفتي هنوز هم جناب سرهنگ عزيز ماشاالله قوي پنجه و مو فرفري و هيكل دار است .. ؟ كه با زدن عينك قهوه اي رنگ ، خوش تيپ تر از همه مي شود .. ؟
اما در مورد پرسش هايي كه اشاره كردي
پسرم درست حدس زدي .. امثال من و آقاي قوي پنجه امكان نداره خداي ناكرده بخواهيم چاخان تحويل شما جوون ها بدهيم ..
ضمن اين كه همان گونه كه حدس زده بودي ، بله مهم ترين عامل آن صداقت و حفظ شرافت سربازي است كه راست گويي و درست عمل كردن و احترام به همه از اركان آن است ..
اما چگونه عشق به آبو خاك رو فرا گرفتيم .. ؟ پسرم عشق به وطن ذاتي است .. بلانسبت حتي حيوانات هم به حريمي كه در آن زندگي و شكار مي كنند ، احترام گذاشته و اجازه دخل و تصرف نمي دهدند .. مگر اين كه زخمي شده يا شكست بخورند ... در خون همه مردم خصوصآ ما ايراني ها اين عشق از همون دوران كودكي نمود مي يابد .. البته بخش زيادش هم اكتسابي است و به تربيت خانوادگي افراد بستگي داره ... من به دليل اين كه پدرم نظامي بود .. از همون نوجواني وطن پرستي رو ياد گرفتم .. بعد هم كه وارد جامعه شدم .. سوگند ياد كردم تا با فداي آخرين قطره خون خود ، از اين آبو خاك دفاع كنم
عليرضا جان براي من از دايي جانت بنويس ... اگه شماره تلفن اش ور بنويسي .. در سايت منتشر نمي كنم .. خيلي دلم مي خواهد صداي گرم دوست عزيزم رو بشنوم
به او خيلي خيلي سلام برسون ..
موفق و پايدار باشي
سلام جناب سرهنگ،
خدا نکنه منرو شرمنده نکنید لطفا! راستش اول که سأیت شما رو بر حسب اتفاق پیدا کردم مدت طولانی مشغوله خوندن خاطرات شما شدم و کلی یاد دأیی فری خودم افتادم...
تا اینکه شانسی به قضیهٔ چیسی رسیدمو خلاصه بقیشو خود شما میدونید.
دأیی فری من دقیقا مثل خود شماست وزیاتش! خونه که نداره ، سکتهٔ قلبی هم کرده ، قلبشم عمل کرده البته تو تهران و بیمارستان قلب. از اون موها اگر چیزی مونده باشه همگی سفیدن و عینک قهوهی دیگه خبری نیست... خلاصه که خیلی پیر شده و تنها ارزوش یه بار دیگه پریدنه... اما هنوز هیکلش رو فرم
خلاصه که بد روزگاری جناب سرهنگ....
من فردا تلفنش رو از مادرم میگیرم و بهتون میدم آخه نمیدونم تلفنشو کجا نوشتم؟! (من چون هامبورگ زندگی میکنم و ایران نیستم).
راستی شما از سرهنگ حسینی نوشته بودین میدونین امیر کردبچه هم فوت کرد؟ متاسفم اگر خبر بد بهتون دادم...
با شما در تماس خواهم بود.
پایدار باشید جناب سرهنگ
پاسخ
واي خداي من ... امير كرد بچه فاميل جناب سرهنگ جواد حسيني بود ... امير خيلي جوون بود .. آخه چرا فوت كرد ..؟ واي خداي من كاشكي به من نمي گفتي ... گر چه به هر حال مي شنيدم ... خدا رحمت اش كنه .. من وقتي خبر مرگ سرهنگ شمسايي رو شنيدم .. يا خبر فوت يكي از دوستان خوبم كه بهش " جو " مي گفتيم ... شنيدم بد جوري حالم گرفته شد .. حالا هم كه امير كرد بچه .. واي چه انسان شريفي بود
فري جان هم ماشاالله خيلي خوش تيپ و با حال بود .. مي گم هميشه مامور در ستاد مشترك بود .. فقط گاهي مي آمد پايگاه و پرواز مي رفت ... خيلي شوخ و اهل حال بود ... من شنيدم تو ستاد مشترك كه بوده .. همه امراي ارتش جمع بودند و جلسه خيلي مهمي بوده ... فرماندهان ارشد سه قوه هم حضور داشتند .. همه حزب الهي و عصا قورت داده بودند ... در حين جلسه مهم جنگي .. يهو دايي فري شما خطاب به رئيس ستاد مشترك مي گه .. قربان مي دوني الان چي مي چسبه ... !!؟
طرف هم بي خبر از همه جا مي گه نه ... چي مي چسبه ... !! فري هم سريع مي گويد .. تيمسار جاي يك منقل داغ با ذغال هاي درشت ... و يه قوري چايي ...
تيمسار با تعجب مي گه ... بله آقا .. !!! واي كه چه خاطراتي با هم داشتيم .. تو پرواز واقعآ لذت مي برديم .. اون هم طفلكي مثل من سكته كرد ... خب خوبه كه در ايران عمل قلب انجام داد .. چون زمان من در ايران عمل قلب صورت نمي گرفت ... عليرضا جان ... خوشحال مي شوم با فري جان عزيزم بعد از بيست سال شايد هم بيشتر همكلام بشم ..
راستي هر وقت اومدي ايران خبر بده تا ببينمت
موفق باشي عزيزم
جناب سرهنگ سلام
قبل از هر چیز به خاطر تلاشها و زحمات شماو همچنین به همتی که باعث خوشحالی جوانهایی مثل من که با بعضی از خاطرات شما بزرگ شدیم و زندگی کردیم و بهشون عشق می ورزیم کمال تشکر را دارم
من چون علاقه زیادی به نیروی هوایی دارم و حتی در سال 1377 برای خلبانی ارتش امتحان دادم ولی متاسفانه در مصاحبه رد شدم و چندین بار در خاطرات شمااسم مرحوم پدرم رو دیدم(سرهنگ کیهان شمسایی) همیشه پیگیر مطالب شما هستم.راستش منزل فعلی ما در مجتمع هرکولس یا طاق کسری است که فکر می کنم بدونین کجاست به هر حال حدود 1 هفته پیش یکی از همسایه ها جناب سرهنگ مختاری که فکر کنم همدوره شما بودن به همراه 4 نفر دیگه که دیگه سرهنگ مهدوی بودن در سانحه تست هواپیمای ایران 140 با کمال تاسف جان باختند البته در رسانه ها خبری نبود از این قضیه گفتم شاید شما خبری از این ماجرا داشته باشین با توجه به شباهت نسبی با c-130
البه در این حد میدونم که در هنگام بلند شدن و اوج گرفتن موتور از کار افتاده و اینم در حال برسی است که یکی از موتورها یا دوتاش
بازم ممنونم خیلی دوستتون دارم و واقعا اینو از ته دلم میگم به شما و به همه همکارهای پدرم افتخار می کنم و خوشحالم که در خانواده نیروی هوایی بزرگ شدم . خدا یار و نگهدارتون
پاسخ
پدرام عزیز و نازنین
خیلی خوشحالم که با شما فرزند دوست عزیزم آشنا می شوم
من از همون روزهای نخست که بوئینگ 707 به خدمت گرفته شد با مرحوم پدرت آشنا و دوست بودم
اون موقع درجه پدرت خیلی پائین بود .. ولی به عنوان معلم خلبان بوئینگ وقتی پرواز می رفت .. در پایگاه ها همه فکر می کردند شاگردان ان مرحوم فرمانده هستند .. و تعجب می کردند که چگونه یک ستوان یکم فرمانده هواپیما باشد
در زمانی هم که در عملیات بودم .. و مرحوم پدرت با آقای فریدون زاده خانه مجردی داشتند .. در ارتباط بودم .. همیشه لبخند بر لب داشت .. فقط روزهای آخر کمی غمگین دیدمش ..
پسرم وقتی خبر درگذشت پدرت رو شنیدم خیلی خیلی ناراحت شدم .. اصلآ باورم نمی شد . به هر حال جای امثال پدر شما در قلب مردم است . او زحمات زیادی در جنگ کشید . روحش شاد
در مورد سانحه اخیر .. من فقط جناب صبوری رو می شناسم .. چقدر انسان مهجوب و با شخصیتی بود . خدا همه ان ها رو رحمت کند .. بقیه رو متآسفانه به خاطر نمی اورم .. شاید اگه عکس ان ها رو ببینم یادم خواهد امد
پدرام جان .. تقارن سانحه با مشکل روحی و قلبی من سبب شد که در جریان نباشم ... و کسی هم به من چیزی در این باره نگفت .. چون متوجه شده اند که از من تعهد گرفته شده است . به هر حال مطمئن باش به محض این که حالم خوب شد در مورد این سانحه تحلیل خودم را ارائه و در سایت های دیگه ارائه خواهم داد
مواظب خودت باش عزیزم .. خیلی دوستت دارم
برای من شما عین کیهان عزیز می مونی ... به شما و پدرت افتخار می کنم
كاپيتان،استاد،دلاور،...
من كه واقعااز نوشته هاي شما كيف ميكنم.روز به روز بيشتر به اين سايت علاقه مند ميشوم.
با تشكر فراوان
سبزباشيد.
پاسخ
مهرداد عزیز و گرامی
واقعآ بنده رو با کامنت پر مهر خود شرمنده می فرمایید
نمی دونم در پاسخ این همه بزرگواری چی بگویم .. !!؟ فقط می گم .. سپاسگزارم سبز و پایدار باشی
خیلی قشنگ بود دست شما درد نکنه
کلی خندیدم
پاسخ
ممنون مهدی جان
خوشحالم پسندیدی