درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجرای نخستین " هواپیما ربایی " در ایران

از تبعید امام خمینی تا هواپیما ربایی  

برچسب ها : شهر قم + ۱۳۴۳ + کماندو هاي ارتش + آيت الله خميني + دستگيري امام + تبعيد به ترکيه + گروه پروازي + سرهنگ جواد حسيني + پايگاه يکم ترابري + پايگاه دوم شکاري + ترکيه

 به بهانه مقدمه

در پي وبگردي هاي شبانه نگاهم به {سايت علمي دانشجويان ايران } افتاد که در آن به تفصيل گزارش لحظه به لحظه چگونگي تبعبد امام خميني ( ره ) درج شده بود . از اون جايي که يکي از فرماندهان قديمي ام بنام سرهنگ جواد حسيني در اون ايام کمک خلبان هواپيماي سي - ۱۳۰ اي بود که آقا رو به ترکيه تبعيد کرده بودند کنجکاو شدم تا ماجرا رو بخوانم ! اخه همين جناب حسيني ماجراي نخستين هواپيماربايي در ايران بعد از انقلاب رو رقم زده بود . و من در چهارم ارديبهشت ۱۳۸۶ خاطره آن را در وبلاگم نوشته بودم ! با مشاهده اسامي ساير گروه پروازي به فکرم رسيد در بازنشر مطلب فوق بخش تبعيد رو هم اضافه کنم . تا دوستان جوان به طور کامل در جريان رويدادي که از سال ۱۳۴۳ کليد خورده و بعد از انقلاب شکل ديگري به خود گرفته بود آشنا شوند .

پرده اول

شهر قم - سیزده آبان ماه ۱۳۴۳

در لحظات اوليه بامداد روز 13 آبان 1343 صدها كماندو و چترباز مسلح حكومت شاه منزل امام را در قم محاصره كرده از بام و ديوارها وارد منزل شدند و براي بازداشت امام به جستجوي خانه پرداختند. امام كه در آن لحظه در يكي از اتاقهاي اندروني به نماز و دعا مشغول بود از سر و صداها و جست و خيزها دريافت كه به منزل وي يورش آورده‌اند. او بيدرنگ لباس بر تن كرد. اما پيش از آنكه كليد درب اتاق را بياورند، مأموران تلاش كردند با لگد درب را شكسته و وارد اتاق ايشان شوند. امام بانگ زد «وحشيگري در نياوريد الآن در را باز مي‌كنم» مأموران بي‌اعتنا به اين هشدار در را شكستند و وارد اتاق شدند. امام مهر امضاي خود را به بانو خميني سپرد و فرمود شما را به خدا مي‌سپارم.
مأموران مسلحي كه سراسر كوچه را اشغال كرده بودند 400 نفر بودند. آنان امام را به داخل يك اتومبيل فولكس انتقال دادند و تا سر خيابان بردند و از آنجا ايشان را به يك شورلت كه در سرخيابان ايستاده بود، منتقل كردند. وقتي امام از فولكس به شورلت منتقل مي‌شد با مشاهده صدها نظامي رو به فرمانده آنان كرد و با لبخند گفت «اين همه قوا لازم نبود».
اتومبيل شورلت مسير 140 كيلومتري قم به تهران را در 90 دقيقه طي كرد. در اين مسير اتومبيل فقط يك بار به خواست امام براي انجام فريضه نماز صبح ايشان كنار جاده توقف كرد. پس از آن مستقيماً رهسپار فرودگاه مهرآباد تهران شد. در باند فرودگاه يك فروند هواپيماي سي ـ‌130 با موتورهاي روشن آماده پرواز بود. يكي از مأموران امنيتي در فرودگاه گذرنامه امام را به دست ايشان داد و گفت: جنابعالي اكنون به تركيه مي‌رويد و خانواده شما نيز به زودي به شما ملحق خواهند گرديد. امام با هدايت سرهنگ افضلي كه قرار بود ايشان را تا تركيه همراهي كند، از پلكان هواپيما بالا رفتند و در جاي مخصوصي كه براي ايشان در نظر گرفته شده بود نشستند. سرهنگ افضلي نيز در كنار امام نشست. هواپيما علاوه بر اين دو، 7 خدمه نيز داشت كه عبارت بودند از:

1ـ سرگرد محمد‌علي اروندي
2ـ سروان جواد حسيني
3ـ ستوان يار سوم امين‌الله طلوع بديعي
4ـ ستوان يكم احمد خزري
5ـ ستوان يكم نصير بكلي
6ـ استوار عبدالله محمد‌تقي
7ـ گروهبان دوم عباس خالدي

پرده دوم

پایگاه یکم ترابری - بعد از انقلاب

در تابلو اعلاناتي كه در خط پرواز ، موقعيت هواپيما ها را مشخص مي كرد ، جلوي هواپيماي شماره ي ۵۰۸  هركولس يا همون سي ـ۱۳۰ خودمون ، مسير تهران - تبريز  درج شده بود .  ساعت ۸ صبح هم ، زمان پرواز اعلام شده بود . همه چيز به روال هميشگي پيش مي رفت ... جنب و جوش بچه ، بازديد هواپيما ها و ... اصلآ هيچ كس فكر نمي كرد چه اتفاقي قرار است براي پرواز اين مسير رخ دهد .  هواپيماي شماره ۵۰۸ راس ساعت تعين شده از برج مراقبت فرودگاه مهرآباد تهران اجازه روشن كردن  هواپیما را می گیرد ..

                           Mehrabad Contorol tower :  this is 508  Requst Start up 

با دستور برج مراقبت ، انگشت هاي دست سرهنگ جواد حسيني به روي دگمه موتور شماره ۳ مي رود ، بعد از دقايقي موتور هاي شماره ۴ ، ۲ و ۱ هم به ترتيب روشن مي شوند ....  سرهنگ اين بار از برج مراقبت اجازه خزش مي گيرد ..... و با حكم برج ، هواپيما به آرامي رمپ پرواز را ترك كرده و به ابتداي باند ۲۹ چپ مي رود ...... همه چيز براي يك پرواز ايده آل آماده است ........ دقايقي از ساعت ۸ بامداد نگذشته است كه هواپيما به سوي آسمان آبي خيز بر مي دارد ...... و به سوي غرب كشور پر مي كشد... آيا در اين لحظات در فكر خلبان چي مي گذرد ...؟

هواپيما در مسير ماموريت لجستيك خود ، با تعدادي مسافر ، كه خانواده سرهنگ حسيني را هم با خود به همراه دارد ، به راه خود ادامه مي دهد .... بعد از پشت سر گذاشتن شهر زيباي زنجان ، كم كم به پايگاه هوايي تبريز نزديك مي شوند ....  چيزي به اجراي طرح تقرب هواپيما باقي نمانده است كه سرهنگ حسيني در حالي كه گوشي روي سرش را بر مي دارد ،  خطاب به همكاران خود در كابين چنين مي گويد :

دوستان عزيز ، مي خواهم ماجرايي را براتون تعريف كنم .....  كمك خلبان ، مهندس پرواز ، ناوبر  با اشتياقي توآم با تعجب آماده شديدن ماجرا مي شوند ! سرهنگ ادامه مي دهد ، سال ها پيش در اوج مبارزات ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ ، به افسر خلبان جواني كه در آن روزگار ، كمك خلبان بود ، ماموريت خارج از كشوري پيشنهاد مي شود .... افسر جوان بدون اطلاع از محتواي اصلي  ماموريت ، خوشحال و شادمان راهي پايگاه مي شود .... بعد از  سوار شدن به طياره ، منتظر مسافرات مي نشيند . اما بر خلاف تصورش ، مي بيند به جاي اتوبوس حامل مسافران ، يك ماشين مشگي تشريفات در حالي كه چند موتور سوار و خودرو هاي دژبان مر كز آن را اسكورت مي كنند به هواپيما نزديك مي شوند ....  بچه ها با تعجب به حرف هاي فرمانده خود گوش مي دهند . اصلآ نمي دانند در اين شرايط ، چه جاي تعريف كردن داستان قديمي است ؟ ولي به دليل اين كه سرهنگ حسيني فرمانده ارشد هواپيما بود ، بدون هيچ واكنشي به سخنان او گوش فرا مي دهند .....

سرهنگ مي افزايد : بعد از اين كه گروه تشريفات نزديك هواپيما مي شود ، مشاهده مي كند كه يك روحاني جوان از خودرو پياده شد . و با احترام خاصي او را به درون هواپيما مشايعت مي نمايند .... آن افسر جوان ، آن لحظه  روحاني را نشناخت . ولي هنگامي كه به سوي خارج از كشور هواپيما به پرواز در آمد ، داخل كابين با صحبت هايي كه شد ، فهميد آن روحاني كسي جزء آيت الله خميني ( ره ) نيست كه براي تبعيد ، به اين گروه پروازي سپرده شده است .... سرهنگ در حالي كه كمي مضطرب به نظر مي رسيد ، خطاب به همكاران خود گفت  : بله آن افسر جوان كسي جزء من نبود  .....!! بچه ها كه از اين سخنان حيرت زده شده بودند ، با تعجب به حرف هاي فرمانده خويش گوش مي دادند ......

در اين لحظه چهره سرهنگ بر افروخته گرديد و در حالي كه با يك دستش تمام فيوز هاي ارتباطات راديويي هواپيما را قطع مي كرد ،  با دست ديگرش اسلحه كلتي را از جيبش بيرون آورده و خطاب به همكاران اش با تحكم خاصي گفت : حالا عاقل باشيد و هر كاري را كه گفتم انجام دهيد . وگرنه علي رغم ميل باطني ام ، مجبور به شليك مي شوم........ !! بعد از گذشت دقايقي سرهنگ وقتي مشاهده كرد كه همه چيز بر طبق مراد است و همكاران سرگرم انجام مسئوليت هاي محوله خود هستند ، در حالي كه نامه اي را از جيبش بيرون مي آورد خطاب به بچه ها گفت :

دوستان ببينيد اين متن " امان نامه " اي است كه براي حضرت امام خميني فرستادم . در اين نامه به حضرت آيت الله خميني توضيح داده ام كه در آن ماموريت غمناك من هيچ نقشي نداشتم .....  من در آن ايام افسر جواني بودم كه هيچ اختياري در تصميم گيري ها و انتخاب محل ماموريت هايم  نداشتم . و حتي هيچ شناختي از جنابعالي و مبارزات شما كه منجر به تبعيد حضرت عالي شد را هم نداشتم . زيرا رژيم شاهنشاهي ما را هميشه از سياست بدور مي داشت و ...... در ذيل نامه ، حضرت آيت الله خميني با مهرباني و عطوفت خاص خود ، اين جرم من را بخشيده و با دست خط مباركشان به من امان دادند اما .....

اما با گذشت چند صباحي از انقلاب اسلامي ، بعضي تند رو ها و متعصبين مرتب تهديد به مرگم مي كردند ... يك شب آسوده سر به بالين نگذاشته ام ...... متن امان نامه حضرت امام خميني را به همه نشان دادم .... ولي اصلآ دست بردار نيستند .... در اين هنگام يكي از خدمه پروازي خطاب به سرهنگ حسيني مي پرسد : سرنوشت خلبان اصلي آن ماموريت چي شد ؟ آيا شما مي دانيد او در حال حاظر چه شرايطي را دارد ؟

فرمانده كه از قبل خود را براي اين پرسش آماده كرده بود گفت : بله ... او خوشبختانه !!  بعد از مدتي عمرش را به شما داد و راحت شد . بقيه خدمه هم يا تا حالا مرده اند يا در گوشه اي پير و ناتوان به صورت گمنام روزگار مي گذرانند .... .. تنها من در اين ميان همچنان بر سر خدمت هستم .....

در همين اثنا  هواپيما كه ارتباطش با مركز تبريز قطع شده بود ، و مايل ها از نقطه تقرب دور گشته بود ، نگراني هايي را براي مسئولان پايگاه به وجود آورده بود . و چون مسلم گشت كه هواپيماي فوق به سمت تركيه عازم است ، بلافاصله چند فروند هواپيماي شكاري  براي مهار هواپيماي سي - ۱۳۰ به پرواز در آمدند .......

خدمه هواپيما با مشاهده ي جنگندهاي ارتش كمي از اضطرابشان كاسته مي شود و مطمئن مي گردند كه تا دقايقي ديگر در پايگاه هوايي تبريز فرود خواهند آمد ... سر هنگ حسيني كه دست همكاران خود را خوانده بو د ، با ديدن شكاري ها ي مسلح كه هر لحظه را ه را براي ادامه پرواز تنگ مي كردند ، به ناگاه فكر تازه اي به مغزش خطور مي كند . و با اين ترفند از مهلكه جان سالم بدر مي يرد .....

او در اين لحظه خطرناك و فوق العاده حساس ، فيوز U H F هواپيما را فشار مي دهد ( يو .  اچ .اف ، يكي از فركانس هايي است كه خلبان به وسيله آن با بيرون يا برج صحبت مي كند ) ،  و در ادامه گوشي خود را بر روي سر خود قرار داده و از ميكروفون گوشي خطاب به فرمانده اسكاندران شكاري مي گويد : همكار محترم .... ما هيچ تقصيري در اين اقدام نداريم ..... ما هم مثل شما خدمه اين پرواز هستيم ..... !! لطفآ به شرايط ويژه ما و مسافران هواپيما كه زن وبچه ي همكاران من وشما هستند ، توجه كن .... شخصي مسلح به كلت و نارنجك ما را گروگان گرفته است ... لطفآ دقت كن ... مبادا دست به اقدامي بزني كه بعد ها افسوس اش را بخوري .....

در همين اثنا ، يكي از بچه ها سعي مي كند گوشي خود برداشته و به خلبان هاي شكاري حقيقت را بگويد ..... كه با واكنش سريع فرمانده مواجه مي شود .. بعد ها همين فرد در ياد آوري آن لحظات مي گويد ، چيزي نمانده بود كه دستم به گوشي برسد ... فقط چند ثانيه با گوشي ام فاصله داشتم كه سرهنگ با حركتي سريع گوشي را به طرفي پرتاب كرده و مرا تهديد به استفاده از سلاح خويش نمود ..

به هر حال ، هواپيما هاي شكاري بعد از كسب اجازه از مقامات ارشد پايگاه و تشريح وضعيت اضطراري داخل هواپيما ، از هر گونه اقدام باز دارنده ، خودداري كرده و تنها نظاره گر نزديك شدن هواپيماي سي- ۱۳۰ به مرز تركيه مي شوند . و به اين ترتيب سرهنگ موفق مي گردد از چنگال شكاري هاي مسلح بگريزد ... هواپيما با نزديك شدن به مرز تركيه ، با نزديك ترين فرودگاه اين كشور كه " وان " نام دارد ، اجازه فرود اضطراري مي نمايد ...

بعد از دقايقي هواپيماي فوق در فرودگاه شهر كوچك "وان " به زمين نشسته و لحظاتي بعد ماموران امنيتي تركيه ، هواپيما را به محاصره خود در مي آورند ... سرهنگ حسيني قبل از ترك هواپيما و تحويل خود به مقامات امنيتي  ، خطاب به همكارانش مي گويد :

ببينيد دوستان ..... اسلحه من تقلبي است ... و در حالي كه در كيف خود را مي گشايد ادامه مي دهد ..  دوستان اين كيفي كه گفتم پر از نارنجك است ، خالي است ... چيزي جزء تعدادي پيراهن و مدارك درون آن نيست .. فردا نگوييد سرهنگ حسيني با ساكي مملو از دلار از ايران گريخت .... من فقط جانم را از ايران بردم ..... من فقط جانم را مي برم .. و به اين ترتيب با چشماني اشگ بار خود را تحويل مقامات ترك داد ...

راستي فراموش كردم كه بگم ، به فرمانده جنگنده شكاري دستور داده شده بود ، در صورت رفتن اين هواپيما به سمت مرز عراق ، از هيچ اقدامي فرو گذار نكنيد .... 

****

آشنایی من با سرهنگ جواد حسینی

آشنایی من با سرهنگ حسینی ( شخصی که بعد ها مرتکب اولین هواپیما ربایی گشت ) ، به سال ها قبل از انقلاب باز مي گردد . مدت زيادي از بازگشت ام  از كشور آمريكا و حضور در "خط پرواز سي -۱۳۰ " نگذشته بود ، كه يادم نيست بر چه اساسي به عمليات و ديسپچ پايگاه هوايي مهرآباد به عنوان مامور منتقل شدم . تنها چيزي كه يادم است ، به خاطر تسلط ام به زبان انگليسي بود ( چون اغلب مكالمات با خلبان ها به زبان انگليسي است . ) در آن ايام همين سرهنگ حسيني فرمانده عمليات پايگاه بود . از حق نگذريم ، او بسيار آدم با شخصييت ، مهربان و با سواد بود . همه پرسنل او را به خاطر همين خصوصيات دوستش داشتند . مخصوصآ من كه به او مديون بودم . زيرا تا فهميد هنوز خانه سازماني ندارم ، دستور داد از سهميه عمليات ، يكي از واحد هاي نوساز را دريافت كنم .

خب فكر كنم تا اندازه اي به جايگاه و موقعيت اجتمايي سرهنگ خلبان حسيني آشنا شديد . او كه يكي از خلبانان زبده نيروي هوايي بود ، مدتي از دوران خدمت خودش را در آمريكا ، به عنوان وابسته نظامي گذرانده بود . و در مراجعت به سمت فرمانده عمليات پايگاه هوايي منطقه مهرآباد برگزيده شده بود. معمولآ مرسوم بود افرادي كه سمت فرمانده يا مامور در واحدي را داشتند ، به خاطر مسئوليتشان كم به پرواز مي رفتند. و تنها ملزومات پروازي ( حداقل ساعت پرواز در ماه ) را انجام مي دادند . به همين دليل آن روز صبح ، كه مدت زيادي هم از انقلاب نگذشته بود ، وي تصميم مي گيرد براي تكميل ساعات پروازش ، مسير تهران ـ تبريز را انتخاب كند . انتخابي كه مسير زندگي او را تغير مي داد .

سرنوشت بقیه گروه پروازی ..

در بین اسناد و مدارکی که به دست آمده است ، علاوه بر نام سروان جواد حسيني نام شش نفر ديگر هم به چشم مي خورد . ( 1ـ سرگرد محمد‌علي اروندي 2ـ سروان جواد حسيني 3ـ ستوان يار سوم امين‌الله طلوع بديعي  4ـ ستوان يكم احمد خزري  5ـ ستوان يكم نصير بكلي  6ـ استوار عبدالله محمد‌تقي 7ـ گروهبان دوم عباس خالدي ) در ميان اسامي گروه ياد شده اگر اشتباه نکرده باشم ، سرگرد آروندي خلبان همان هواپيمايي است که اواخر رژيم پهلوي از شيراز به قصد امداد رساني به زلزله زدگان طبس در فرودگاه دوشان تپه هواپيمايش آتش گرفت . ( اينجا )  اخرين سمت او فرمانده پايگاه هفتم ترابري بود که با درجه تيمساري به شهادت رسيد .  ( دليل شک ام هم اين است چرا سرهنگ حسيني اشاره به سانحه هواپيماي زنده ياد آروندي نکرده بود !؟ ) ستوان يار طلوع بديعي هم با خريد هواپيماهاي بوئينگ ، از هرکولس به گردان ۷۴۷ منتقل شده و در مقام مهندس پرواز خدمت مي کرد . در اخرين ماموريت قبل از بازنشستگي اش هواپيماي او در نزديکي اسپانيا به دليل برخورد صاعقه سقوط مي کند . ( نخستين سانحه ۷۴۷ ايراني ) و او همراه با بقيه سرنشينان کشته مي شود . ستوان خزري رو نمي شناسم . ستوان يکم نصير بگلي ( اختمال قريب به يقين ) همان سرپرست سخت گير خط پرواز است که پيش از پيروزي انقلاب بازنشسته شد . و بعد از انقلاب هيچ کس اطلاعي از او و محل کارش ندارد . فقط مي دونم اهل قوچان بود . آقا نصير علاوه بر دانش بالا از ديسيپلين قوي نظامي هم برخوردار بود .  استوار عبدالله محمدتقي رو نمي شناسم ! احتمالآ لود مستر هواپيما در آن زمان بود . و عباس خالدي هم به همراه زنده ياد طلوع بديعي به گردان ۷۴۷ منتقل شده بود که متآسفانه همراه او در سانحه اسپانيا کشته مي شود .. يادمه ماشين سبزرنگ او  که از مدل هاي قديمي و کلاسيک بود ، تا اوايل پيروزي انقلاب پشت گردان پارک شده بود .. روحشان شاد .    

منبع گزارش تبعید : سایت علمی دانشجویان ایران


در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

نگارش نخست : ارديبهشت ۱۳۸۶

اصلاح و بازنشر : ساعت۵:۵۰ دقیقه بامداد بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰

 

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 سخني با شما

يکي از تارنماهايي که من از سبک و سياق نگارش اش خوشم مي آيد و در صورت داشتن فرصت سعي مي کنم مطالب جالب و شيرين اون رو بخوانم وبلاگ { ياداشتهاي روزانه كوشولوووووو } است که دختر گلم خانم دکتر آينده در آن قلم مي زند . چندي پيش مطلع شدم دختر عزيزم در انتهاي يکي از نوشته هايش يادي از بنده حقير کرده است .. براي عرض ادب و تشکر به وبلاگ فوق رفتم ... بماند که کلي در ميان جوان هاي فرهيخته و شيطون شرمنده گشتم.. !! لذا وقتي در بخش نظرات که حسابي جو گير هم شده بودم کامنت تقريبآ طولاني نوشتم ، از شانس بدي که دارم رمز رو اشتباه وارد کردم ! به گمان ارسال مجدد هر چه تلاش کردم ، نشد که نشد .. ! يعني همه ستون ها و محل نگارش مشخصات و نظرات مي امد .. اما دريغ از محل درج رمز .. ! و هر بار هم که دکمه ارسال رو کليک مي کردم ، اخطار مي داد که رمز اشتباه است .. ! نمي دونم منظورش کدوم رمز است .. چندين بار وبلاگ او و خودم رو بسته و دوباره باز کردم .. افاقه نکرد .. همان مشکل عدم ارايه رمز و گير دادن به رمز اشتباه .. ! انگاري وبلاگ خانم دکتر جوان با بنده سرپا تقصير به لج افتاده است .. ! اين ها رو نوشتم تا اولآ دختر کوشولوووو نگه که چقدر بي مرام هستم .. دوم يکي به من بگه چرا چنين اتفاقي مي افتد .. !؟ اگه رمز رو اشتباه وارد کنيم ديگه از سوي سايت تحريم مي شويم .. !!؟؟

 

 

  مطالب قديمي گذشته

 پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا ) 
  • - تعداد بازديد
  • 30549
  • مرتبه

    نظرات

    با سلام و عرض ادب
    در ارتباط با جناب سرهنگ حسيني من از دوستي كه چند سالي در تركيه زندگي مي كرده شنيدم كه نامبرده در تركيه همچنان لباس خلباني بر تن داشتند و در كار انتقال ايرانيان به ساير نقاط دنيا بوده اند (به صورت قاچاق) ايا شما از صحت و سقم ان مطلعيد؟
    پاسخ
    علی جان من بعید می دونم ایشان چنان شخصیتی داشته باشد
    تا آن جا که من اطلاع دارم ، یک راست رفت آمریکا .. و گمنام زندگی اش را آغاز کرد .. او آدمی نبود که از این کار ها بکند
    به هر حال من بعید می دونم .. ممنون از شما

    سلام روزتان بخير شادي
    كاپيتان عزيز چتدي پيش ديدم در مجله صف قديمي ( ماهنامه ارتش ) به تاريخ 1365 مصاحبه اي با يكي از خلبانان RF-4E كه بر فراز بغداد عمليات شناسايي و عكسبرداري انجام داده بود مصاحبه و تجليل كرده بود بنام سرهنگ خلبان بهرام ايكاني ولي بعدها يك تشابه اسمي با افراد دستگير شده بعنوان جاسوس احتمالا سال 73 پيدا شد . ايا خداي ناكرده اين واقعيت دارد؟
    پاسخ
    بعید می دونم افشین جان عزیزم
    خودت می دونی تشابه اسمی خیلی در ارتش و
    سازمان های شلوغ دیده می شود .. چند تا مدرسی فقط در پایگاه خودمون داشتیم ..!! پس زیاد جدی نگیر ... ضمن این که من یک ایکانی می شناختم که از خلبانان بسیار قدیمی بود که بعد ها از سی = 130 رفت بوئینگ .. به هر حال بعید می دونم ایشان جاسوس بوده باشند .. چون خیلی با شخصیت و بزرگوار بود

    عالی,عالی,عالی,مثل همیشه. مرسی جناب مدرسی.
    پاسخ
    فدات عزیزم .. شرمنده فرمودی

    نظرخواهي براي اين پست بسته شده!

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35