درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟

چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟

خاطرات جنگ ايران و عراق - قسمت سوم

 بنا به درخواست تعدادی از هموطنان گرامي ، همان گونه كه قبلآ هم قول داده بودم ، قرار شد در آخرين روزهاي هر هفته به درج خاطرات ايام جنگ بپردازم . اينك به يكي از اين خاطرات واقعي توجه فرمائيد :

چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟

چگونه يك " احوال پرسي " ساده از مرگ حتمي نجاتم داد ؟

خاطرات جنگ ايران و عراق - قسمت سوم

 بنا به درخواست تعدادی از هموطنان گرامي ، همان گونه كه قبلآ هم قول داده بودم ، قرار شد در آخرين روزهاي هر هفته به درج خاطرات ايام جنگ بپردازم . اينك به يكي از اين خاطرات واقعي توجه فرمائيد :

دقيقآ نمي دانم چه مدت از عمر جنگ گذشته بود . يعني حافظه ام ياري نمي كند . فقط اينو مي دونم در  بحبوحه هاي اين نبرد بوديم . در يكي از روزهاي اين ايام ، من براي پرواز راهي "خط پرواز " سي -۱۳۰ شدم . خوب به خاطر دارم كه آن روز نوبت استراحتم بود . اصولآ عادت داشتم در ايام غير شيفت هم پرواز كنم . چون از شما چه پنهون در خونه حوصله ام سر مي رفت . كاري نبود كه انجام دهم. از اينترنت و ماهواره هم هنوز خبري نبود . مثل خيلي از همكارانم ، اهل تجارت وكاسبي هم نبودم . حس وطن پرستي و دفاع از ميهن هم به قول معروف ، خيلي تحريكم مي كرد . همه اين نوستالوژي ها بعلاوه عشق به خود  "پرواز " سبب شده بود كه اغلب داوطلبانه به جاي دوستانم به پرواز بروم . راستش رو بخواهيد اكثرآ هم مناطق جنگي را انتخاب مي كردم . و دليل اين كارم هم ، يكي اين كه هيجان را دوست داشتم ، دوم اين كه اگر در منطقه غير جنگي سقوط مي كردم ، يك پاپاسي به خانواده ام تعلق نمي گرفت  ! اصلآ شهيد هم به حساب نمي آمدم . براي همين يك راست اسمم را جلوي هواپيماي عازم منطقه جنگي مي نوشتم . و دعاي خير همكارانم را هم مي خريدم . چون اكثر آن ها با وجودي كه كلي ادعاي مومن بودن و حزب الهي بودن مي كردند ، در اين جور مواقع از خدا مي خواستند به قول خودشون يه خري پيدا بشه و به جاي آن ها پرواز جبهه بره ...

نزديك ظهر بود ، از عمليات زنگ زدند و اعلام كردند ، هواپيماي " ََ ALERT " شماره يك ، { معمولآ هر روز يكي دو هواپيما به صورت آماده منتظر پرواز مي ماند } ساعت ۲ بعد از ظهر عازم منطقه مي شه . و من خوشحال از اين موضوع ، اسم خودم را جلوي شماره هواپيماي آماده روز نوشتم . ديدم يكي دوساعت تا پرواز فرصت دارم . ابتدا رفتم همين جوري يك سري به هواپيما زدم . ديدم بچه ها از جمله مرحوم  محمود ظهوريان همسايه ما كه " لود مستر " { مسئول بارگيري هواپيما } بود  ، سرگرم بار گيري هواپيما هستند . از محمود پرسيدم ، كارتون كي تموم ميشه ؟ گفت : يك ساعت ديگه تمومه !. يهو يادم اومد كه براي اسلحه اي كه به ما دادند ، جواز نگرفتم . لذا فرصت را غنيمت شمرده و عازم اسلحه خونه پايگاه شدم .

اما قضيه " كلت كبراي ۳۸ " اي كه به ما داده بودند اين بود كه ، چون ما وسيله دفاعي از خودمون نداشتيم ، در صورت نشستن اجباري ، اگه نيروهاي عراقي به طرف ما مي آمدند ، مي تونستيم لاآقل از جونمون دفاع كنيم ! ولي اكثر مواقع به فرودگاه هايي كه مي رفتيم ، برادران سپاه ، گير هفت پيچ بهمون مي دادند . و از ما مجوز حمل سلاح را در خواست مي كردند . مخصوصآ به من يكي خيلي بيشتر از ديگران گير مي دادند ، چون سبيل هاي من آن موقع خيلي كلفت و به قول معروف ناجور بود !!. و برادران عزيز سپاه خب حتمآ پيش خودشون فكر مي كردند با اين ريخت و شمايل ، اسلام را به خطر مي اندازم !  بگذريم ......اين شد كه تصميم گرفتم در اين فرصتي كه دارم ، برم و جواز اسلحه ام را بگيرم تا اين بار من حال برادران را بگيرم !!

به اسلحه خونه پايگاه رفتم . اما نا گهان چشمم به مسئول اون جا افتاد كه از بچه محل هاي قديمي من بود ....  او با ديدن من در لباس پرواز و درجه افسري بر روي شونه ام خيلي ذوق زده و خوشحال شد . دليلش هم اين بود كه طفلي درس نخونده بود . و به همين دليل هم درجه دار نيروي هوايي شده بود . { نه ما كه درس خونده بوديم خيلي .... شده بوديم }. كلي با هم حرف زديم . از هر دري صحبت كرديم . هم او وراج بود هم من ... اصلآ به هم ديگه مهلت حرف زدن نمي داديم .... گفتيم و گفتيم ... تا اين كه حرف از پرواز به ميان اومد .... من يهو يادم اومد كه ناسلامتي قراره پرواز برم !! به ساعتم نگاه كردم ، ديدم اي بابا ... ساعت ۳ بعد از ظهر است ...  جواز را گرفتم سريع راهي "خط پرواز" شدم ...

رسيدم " رمپ پرواز " { محل استقرار هواپيما ها } ، ديدم جا تره و بچه نيست !!  طياره مربوطه با اون نفري كه نوبت واقعي اش بوده ، به پرواز رفته ... و ساك پرواز من را هم همين جوري وسط رمپ گذاشتند  و رفتند .... ناراحت و افسرده به " خط پرواز " برگشتم . از بچه ها پرسيدم ديگه پرواز مروازي نداريم ؟ پاسخ منفي بود . با دلخوري داشتم اون جا را ترك مي كردم كه تلفن به صدا در اومد و هواپيماي  "آماده شماره دو " را هم ، جهت اعزام به ماهشهر اعلام كردند . فوري گفتم من خودم مي رم . و دقايقي بعد درون مركب آهني اي بودم كه غرش كنان به سوي ماهشهر پر مي كشيد .

به ماهشهر كه رسيدم ، ديدم هواپيماي قبلي تازه بارش تخليه شده است . بعد از مدتي ، هواپيماي اولي ،  آماده بازگشت به سوي تهران شد .... مرحوم محمود خيلي كر كري مي خوند ، كه ديدي با ما نيومدي و حالا حالا ها اين جا مهمون هستي !! ما كه رفتيم .. در همين اثنا به خلبان هواپيماي اولي مرحوم سرگرد آقايي كه الحق خيلي آقا بود . و يكي از بهترين معلم خلبان هاي گردان بود ، از برج كنترل خبر مي رسد كه به جاي تهران ، بايد ابتدا به كرمانشاه رفته و پس از اتمام ماموريت ، از اون جا به تهران برگرده . كه ديدم محمود با قيافه حق به جانب سراغم اومد و خواهش كرد او با گروه ما به تهران بيايد . و من هم به خاطر كر كري هاي بيش از حدش ، زير بار نرفتم . اصلآ مجاز به اين كار هم نبوديم ، مگر دليل قانع كننده اي داشتيم . كه ما نداشتيم . طفلك خيلي اصرار كرد . مرتب مي گفت امشب  اولين سالگرد تولد آقا مجتبي ، فرزند عزيز تر از جانم است .... ولي همان طور كه گفتم ، امكان پذير نبود ... و او با ناراحتي سوار هواپيما شد و به سوي كرمانشاه پر كشيد .......

ساعاتي بعد ما هم ماموريتمان به پايان رسيد و بلافاصله بدون درنگ ، عازم تهران شديم . آخه اون جا منطقه جنگي بود و مرتب اعلام وضعيت قرمز مي شد . بعد از اين كه به " خط پرواز " برگشتم ، بعد از سر به سر گذاشتن با بچه حزب الهي ها ، آماده رفتن به منزل بودم كه تلفن دفتر زنگ خورد . چون من نزديك ترين فرد به تلفن بودم ، گفتم خط پرواز مدرسي بفرمائيد .... ناگهان ديدم تلفن كننده كه مسئول عمليات بود ، با شنيدن نام من يكه خورده و متعجبانه پرسيد : چي ..؟ مدرسي ..؟ مگه تو كرمانشاه نرفتي ؟  پرسيدم آقاي خراساني چي شده ؟ جوون من بگو ..... گفت هيچي ... هيچي نشده ... دلم گواهي داد كه اتفاقي براي سرگرد آقايي در كرمانشاه رخ داده است .... به بچه ها گفتم مگر به عمليات اعلام نكرديد كه من با هواپيماي اولي نرفتم ..؟  خلاصه ، منتظر جواب همكاران نشده و سريع خودم را به ساختمان عمليات رساندم . خراساني و ساير بچه هاي ديسپچ و عمليات با ديدن من شاخ در آوردند ، انگار روح ديده باشند ... همه بربر منو نيگاه مي كردند ... دوزاري ام افتاد كه سانحه داده اند . و بعد از دقايقي كه براي من بيش از يك قرن گذشت ، متوجه شدم هواپيما را در نزديكي هاي باند فرودگاه كرمانشاه زده اند .

سريع با تلفن اف ايكس با كرمانشاه و استانداري تماس گرفتم ، گفتند به جزء يك نفر آفاي نيك پيما ، كه او را عمو نيك صدا مي كرديم ، همه شهيد شده اند . اين يك نفر هم به خاطر اين كه در موقع فرود كابين شكاف برداشته و به بيرون ، روي انبوهي از برف ها پرت شده بود ، سالم مانده است . عجب معجزه اي !! تنها يك نفر ، الحمدالله  سرو مور گنده ، به طوري كه سر پايي همان شب معالجه شده بود !! سراغ بقيه را گرفتم .. همه داغون شده بودند . فقط محمود تا مدت ها سالم بوده و تنها كبدش پاره شده بود . ولي تلاش ما براي اعزام هواپيما براي آوردن او نتيجه اي نداد ، و روز بعد مرد .

تا به خود اومدم شب شده بود .. ابتدا به همسرم زنگ زدم تا يك جور هايي زن محمود را آماده كنه. طفلي همسرش آرايش كرده بود و منتظر شوهرش بود تا به تولد برسه ... صداي موسيقي تندي بخاطر اولين سال تولد مجتبي به گوش مي رسيد .... وظيفه همسر من خيلي سخت بود ... بعد ها خانم مرحوم محمود ظهوريان تعريف مي كرد ، روزي كه براي خريد لوازم ازدواج به بازار رفته بوديم ، خدا بيامرز محمود از آئينه ماشين به من چشمك زد ..... روز حادثه هم كه با هم قهر بوديم ، موقع بيرون رفتن از خانه به من چشمك زد .... 

آري دوستان عزيز ، طفلك سرگرد آقايي ، كه بچه شيخان قم بود ، به همراه تمامي گروه پروازي ، به جزء عمو نيك ، همه شهيد شدند ... روحشان واقعآ شاد . جالب اين جاست كه هواپيما به نزديكي باند رسيده بود كه اعلام وضعيت قرمز مي شه ، ديگه دقيقه اي به نشستن باقي نمانده بود ، كه با اعلام وضعيت قرمز ، نيرو هاي پدافند خودي ، به تصور اين كه هواپيماي دشمن حمله كرده است ، آن ها را هدف قرار دادند ... پدافند هم بي تقصير بود ، چون آن ها آتش به اختيار بودن . از طرفي اكثر آن ها سرباز بودند و شناختي از هواپيماي خودي نداشتند . گرجه براي ما هم در آن شرايط تشخيص مشكل بود ..

بله دوستان ، اين چنين بود كه به خاطر يك احوال پرسي ساده اما طولاني ، از يك سانحه هوايي جان سالم بدر بردم .... زنده ماندم تا غم از دست دادن دوستان و ياران را شاهد باشم .... زنده ماندم كه سكته هاي پي در پي بكنم ... قسمت چنين بود ..  در طول خدمتم ، از اين اتفاقات خيلي برايم پيش اومده ..كه در فرصت هاي مناسبي حتمآ براي آگاهي شما عزيزان درج خواهم كرد ...

                                                                                                 ايام به كام  

- تعداد بازديد
  • 7248
  • مرتبه

    نظرات

    اقای مدرسی,اون موقع که خبر فوت مرحوم محمود رو شنیدین,دچار وجدان درد نشدین که با خودتون نبردینش تهران?
    پاسخ
    رضا جان عزیزم ... با تشکر از دقت نظر شما دوست خوبم به عرض می رسونم ، آن چه بین من و زنده یاد محمود بیان شد ، در رابطه با دوستی خارج از حیطه پایگاه و مسئولیت بود . اما طبق قوانین پروازی ، حیطه کار هر کادر پروازی در اختیار سرپرست و فرماندهان همان رسته است .. برای مثل یک لودمستر مسئولیت وظایف تعریف شده خودش رو در هر پرواز دارد .. و هر نوع تصمیمی خارج از مسئولیت در پرواز ، به عهده سرپرست یا فرمانده خودشون است ! به عبارت ساده تر .. او در مرکز یا در تهران می تونست خیلی راحت ماموریت و هواپیمای خود رو با هماهنگی سرپرستانش تغیر دهد .. اما بعد از پرواز و در حین ماموریت به خاطر در دسترس نبودن سرپرستان مربوطه هر نوع تغیری اگر چه امکان پذیر و رایج است .. اما در صورت هر نوع مشکلی کسی نمی تواند مسئولیت جابه جایی رو به گردن بگیرد .. فراموش نکن ما در حین انجام یک ماموریت جنگی بودیم ...
    ممنون از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35