درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  به خدا قسم ، از امشب مي رم دزدي

به خدا قسم ، به شرفم سوگند ، از امشب دزد می شوم !

زمان : ساعت ۸ صبح ، روز دوازدهم ارديبهشت ماه امسال

مكان : خيابان طوس ، چهارراه زنجان جنوبي ، نبش مدرسه تقوا

موضوع : به اصطلاح سد معبر !

به خدا قسم ، از امشب مي رم دزدي

به خدا قسم ، به شرفم سوگند ، از  امشب دزد می شوم !

زمان : ساعت ۸ صبح ، روز دوازدهم ارديبهشت ماه امسال

مكان : خيابان طوس ، چهارراه زنجان جنوبي ، نبش مدرسه تقوا

موضوع : به اصطلاح سد معبر !

كساني كه ساكن اين محله هستند ، يا فرزند خردسالشان را به مدرسه تقوا مي بردند ، هر روز صبح شاهد حضور جوانكي بودند كه در نزديكي مدرسه و در كنج يكي از ديوار هاي چهارراه ، كه معمولآ در تمام ساعات روز خلوت است ، بر روي يك چرخ دستي كوچك ، سبزي مي فروخت . او سبزي هاي تازه را صبح خيلي زود با هزار مكافات از ميدان تره بار كه در خارج از شهر قرار دارد تهيه مي نمود و از اول صبح در جايگاه دائمي اش ، به انتظار حضور مشتري مي ماند .

اغلب مشتريان او ، اولياي دانش آموزان همين مدرسه يا اهالي محل بودند كه به خاطر ارزاني و تازه بودن سبزي ها ، از اين جوانك ، كه چهره اش به شهرستاني هاي مهاجر مي خورد ، بودند . وي با تلاش روزانه خود ، مخارج مادر كهن سال و همسر و فرزند خردسالش را تآمين مي كرد . اگر چه جوان مورد بحث ما ، داراي ديپلم و به اصطلاح خودمون تحصيل كرده تلقي مي شد ، ولي در اين آشفته بازاز بي كاري ، به هر حال، اين تنها حرفه اي بود كه انتخاب كرده بود . وظاهرآ گله اي هم نداشت .

سه شنبه دواردهم ارديبهشت : تازه بساط خود را چيده ، و در حال پاشيدن آب بر روي سبزي ها بود كه سر و كله ماموران مبارزه با سد معبر به روال هميشه پيدا شد .  جوانك به تصور اين كه همانند گذشته براي دريافت حق سبيل آمده اند ، درون جيب هاي خود به دنبال اسكناس هاي سبز خوش رنگ مي گشت .  اما با تعجب ديد اين بار در چهره ي آن ها موجي از قساوت و بي رحمي نمايان است ..... جوان در حالي كه لكنت زبان گرفته بود ، تا آمد سلام كند ، در يك چشم بر هم زدن ديد كه با حواله اولين لگد ، چرخ دستي اش به آسمان رفته و با شدت واژگون شد ...... و آن گروه خشن با بي رحمي غير قابل توصيف ، به سوي سبزي هاي پراكنده شده بر روي زمين ، يورش برده ، و با ريختن آن درون خودروي شهرداري ، مشغول رفع سد معبر هستند ...!!

جوان ابتدا به سراغ سر دسته آن ها رفت و با التماس گفت چرا سرمايه من را به باد مي دهيد ؟ من كه هر روز حق حساب شما ها را پرداخت مي كرد م . امروز مگر چي شده است كه اين چنين با من بر خورد مي كنيد ....؟  مامور قلچماق شهرداري كه اصلآ گوشش به حرف هاي جوان  نبود ، همچنان سعي در جمع كردن آخرين آثار بجاي مانده بر روي زمين بود . جوان اين  بار دست مامور را مي گيرد و التماس كنان مي گويد : مگر من هر روز پول نمي دادم ؟ خب حالا هم مي دم .ترو خدا اين كار را نكنيد .

مامور شهرداري با خونسردي جواب داد : درسته كه هر روز پول مي دادي ، ولي از امروز رئيس ما عوض شده ، و اهل پول گرفتن نيست ... از ما خواسته به وظيفه مون بپردازيم . جوان بيچاره هر چه التماي كرد ، خواهش نمود ، به گوش آن ها نرفت ....

جوان كه از التماس كردن مكرر نتيجه اي نگرفته بود ، با ديدن دانش آموزان و اولياي آن ها خجالت زده شده و كم كم عصباني شد .....   با ديدن تجمع مردم ، يا همون مشتري هاي روزانه اش ، ديگه التماس نكرد .... صداي او تبديل به نعره اي شد كه تمام محله را پر كرد .... او در حالي كه ماموران سر خوش از انجام وظيفه اشان بودند ، خطاب به آن ها با فرياد گفت : به شرافتم سوگند ، از امشب دزدي مي كنم ...... به خدا قسم از امشب دزدي مي كنم ......

- تعداد بازديد
  • 5133
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35