درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  روایتی ازبرخورد هواپیمای سی-130 به کوه های زاهدان
  • روایت واقعی از یک سانحه تلخ ، در ایام جنگ
  • چرا اين هواپيما ، در نزديكي فرودگاه زاهدان به كوه برخورد نمود ؟
  • بيان جزئيات اين سانحه دلخراش
  • چرا خانواده ي يكي از ماموران گارد پرواز ، از تحويل جنازه فرزندشان خودداري كردند؟
  • ماجراي سرباز ي كه با پارتي بازي مرخصي اش گرفته شد ، تا سوار اين هواپيما شود !

 روایتی ازبرخورد هواپیمای سی-130 به کوه های زاهدان

  • روایت واقعی از یک سانحه تلخ ، در ایام جنگ
  • چرا اين هواپيما ، در نزديكي فرودگاه زاهدان به كوه برخورد نمود ؟
  • بيان جزئيات اين سانحه دلخراش
  • چرا خانواده ي يكي از ماموران گارد پرواز ، از تحويل جنازه فرزندشان خودداري كردند؟
  • ماجراي سرباز ي كه با پارتي بازي مرخصي اش گرفته شد ، تا سوار اين هواپيما شود !

       قبل از آغاز سخن : درود بی کران نثار روح پاک تمام شهدای راه آزادی کشور که با اهدای جان شیرین خود ، استقلال و آزادي " ايران " عزيز را براي ما به ارمغان گذاشتند . روحشان شاد .

                                                    ************

اصل خبر :    در يكي از روزهايي كه ايران با دشمن بعثي خود در جنگ بود ، به يك فروند هواپيماي سي-۱۳۰ ( هركولس ) ، به خلباني سروان حسين سياح پور و خدمه همراه ، ماموريت داده مي شود از پايگاه هوايي مشهد به زاهدان رفته و بعد از سوار كردن رزمندگان تازه نفس نيروي زميني ارتش ، به  كرمانشاه عزيمت نموده ، و در مراجعت پرسنل قديمي حاضر در جبهه هاي نبرد را جهت استراحت به شهر زاهدان برگرداند . و پس از اتمام ماموريت ،  همان روز به مشهد مراجعت نمايد .

سروان شهيد حسين سياح پور ، رآس ساعت ۸ صبح از پايگاه هوايي مشهد ، به شهر زاهدان رفته ، و پس از تكميل مسافران ، به طرف كرمانشاه پرواز مي كند . و همان روز ، طبق دستور پروازي ، پرسنل ارتش را سوار نموده و به سوي زاهدان پرواز مي كند  . حدود ساعت ۷ بعد از ظهر از بالاي شهر زاهدان دور مي زند و در شرايطي كه فاصله چنداني با باند فرودگاه نداشت ، و در حال كم كردن ارتفاع بود ، بال چپ هواپيما به نا گاه به تپه اي برخورد مي كند . و در مقابل چشمان وحشت زده  مسافران حاضر در فرودگاه ، منفجر مي گردد .

                                                ***************

شهيد سياح پور اهل شهريار و بچه با حجب و حيايي بود . آدمي كم حرف و مومني كه معمولآ سرش تو لاك خودش بود . از حق نگذريم ، خلبان ماهري هم بود . با او زياد پرواز رفته بودم . و خاطرات زيادي از او دارم ..... در ايام جنگ ، معمولآ تعدادي هواپيما براي دوري از گزند حمله هوايي هواپيما هاي دشمن ، در مشهد مستقر شده بودند . و از همان جا به ماموريت، كه اغلب  مناطق جنگي بود اعزام مي شدند . من هم به دليل اين كه پدرم و اكثر اقوامم در قوچان يا مشهد بودند ، معمولآ پاي ثابت ماموريت هاي اين شهرستان بودم .

يادم مياد چند روز قبل از سانحه ، حسين را در راه پله هاي ساختمان ستاد پايگاه هوايي مهرآباد ديدم . بعد از سلام و احوالپرسي گفت : دارم مي رم مشهد ... تو نميايي ؟ گفتم خيلي دلم مي خواد بيام . ولي دارم مي رم ماموريت شيراز ... ولي اگه تونستم كنسل مي كنم و به گروه شما مي پيوندم ... اصلآ فكرش را نمي كردم اين آخرين ديدار ما است ....  به هر حال او با گروهش همان روز عازم مشهد شد . و من هم رفتم شيراز و برگشتم ....

شايد اصلآ باورش براي شما مشكل باشه ... ولي حقيقت داره ... درست چند روز قبل از سانحه در خواب ديدم يك هواپيما سي -۱۳۰ به كوه مي خورد و آتش از عقب هواپيما زبانه مي كشد . و در آن هواپيما يكي از بچه هاي مكانيك شعبه ملخ ، به اسم مرحوم شمشيري را ديدم . معمولآ مرسوم بود هر از گاهي يكي از تعمير كاران ملخ با ما پرواز مي آمد تا در هوا زاويه ملخ هاي هواپيما را تنظيم كند. و فرداي آن روز شمشيري را در نهار خوري پايگاه ديدم . و خوابم را برايش تعريف كردم ... او گفت هواپيماي شماره ۵۰۲ در مشهد ايراد ملخ داره و قراره برم اون جا ... خلاصه سعي كردم او را از اين ماموريت منصرف نمايم . جالب اين كه همين هواپيما چند روز بعد به كوه اصابت مي كند . مرحوم شمشيري كه هرگز فكر نمي كرد اين چنين از مرگ رهايي يابد ، بعد ها با آوردن صندوقي ميوه از شهر خود ، خواست جبران نمايد .. ولي قسمت او اين بود كه بعد ها از بيماري سرطان بميرد .  

شب حادثه در منزل بودم كه توسط يكي از همكارانم تلفني اطلاع پيدا كردم يك فروند از هواپيما هاي پايگاه ما در زاهدان دچار سانحه شده است . فوري لباس پرواز ام را به تن كرده و راهي خط پرواز سي- ۱۳۰ شدم . همه ناراحت و غم زده بودند . بچه ها از من خواستند به دليل ارتباطاتي كه با پرسنل ديسپچ و عمليات دارم ،  كم وكيف ماجرا را جويا شوم ... ولي من از طريق تلفن اف ايكس ، با فرمانداري زاهدان تماس گرفتم . و شنيدم كه متآسفانه تمام خدمه و به همراه مسافران شهيد شده اند .......

عكس آرشيوي است و از (http://www.daneshju.ir/forum/f317/t12581.html ) امانت برداشته شد.

در همان لحظه از عمليات اعلام كردند كه هواپيماي " آماده  شب " به زاهدان اعزام بشه ... طبق معمول من داوطلب شدم . قرار شد ساعت ۹ شب به همراه " تيمسار مهدي دادپي " فرمانده وقت  منطقه هوايي مهرآباد  و گروهي از امدادگران به محل سانحه برويم . ولي به دلايل امنيتي ساعت پرواز به تآخير افتاد . زيرا هنوز نمي دانستند دليل سانحه چيست . به تصور اين كه ممكن است اشرار مسلح اين هواپيما را ساقط كرده باشند ، از ما خواستند طوري حركت كنيم كه  اوايل صبح كه هوا روشن تر است به زاهدان برسيم ....   

فكر كنم ساعت ۲ بامداد بود كه با گروه ياد شده فوق به سمت زاهدان پرواز كرديم . دم دماي صبح بود كه در فرودگاه زاهدان به زمين نشستيم . بلافاصله همگي با چند ميني بوس فرمانداري راهي دامنه كوه ، محل سانحه شديم . و از آن جا به سختي از ارتفاعات كوه بالا رفتيم ...  اگر چه همان شبانه اجساد را از محل برده بودند ...ولي چشمتان روز بعد نبيند ...صحنه خيلي دلخراش بود ...  در لا بلاي صخره ها ، قسمتي از اجزاي بدن شهدا به چشم مي خورد ... همه جا خون و آتش بود .... قطعات هواپيما همه جا به صورت تكه تكه پراكنده شده بود .... قسمت دم هواپيما كه تقريبآ سالم مانده بود ، به فاصله چند كيلومتر دور تر از محل اصابت ، پرت شده بود .....  انگشت بريده شده ... مغز سفيد چسبيده به تيزي صخره ..... لوازم شخصي بچه ها نيمه سوخته ...

اگر چه تمام اين صحنه ها دلخراش بود ، و ما سعي مي كرديم به اعصاب خود مسلط باشيم ، ولي من با ديدن چند قوطي شير خشك بچه كه پخش شده بود ، حالم منقلب شد .. چون به ياد دارم آن ايام شير خشك بچه در تهران خوب گير نمي آمد... احتمالآ حسين براي دختر كوچكش خريده بود .. ( اشگ اجازه نمي دهد دگمه كي برد را خوب ببينم ) كمي آن طرف تر گواهينامه رانندگي نيمه سوخته حسين را كه از امريكا گرفته بود را پيدا كردم .... خدايا اين چه جور مصيبتي است .... چندين بسته كبريت هم همه جا پخش شده بود .... آخه مدتي بود كبريت هم در تهران كمياب شده بود ....

چشمان همه بچه ها غرق در اشگ بود ... هيچ كس حال درست حسابي نداشت ...  هر كس با پيدا كردن قطعه اي از هواپيما ، صورتجلسه مي كرد تا در امر تحقيق كمك نمايد ... من براي اين كه بچه ها را از اين حالت شك زده بيرون بياورم ، دنبال راه حلي مناسب مي گشتم . آخه نمي شد با اين روحيه پرواز كرد ..  ولي ناگهان فكري به سرم زد ... تا خدمه پريشان را كمي آرام كنم ...  با پوزش از خوانندگان محترم ... بي ادبي است .. ولي چون قصدم بيان ريز ماجراست ، مجبورم بگم .. لظفآ بر من خرده نگيريد ... آخه من هم رواني شده بودم ...

در همين كش و قوس ها بوديم ( خيلي خيلي ببخشيد ) چشمم به يه تيكه سنده ي سفت انساني افتاد  كه دانه هاي انار درونش مشهود بود !! ناگهان فرياد كشيدم و همه خدمه را به سوي خودم فرا خواندم . و با نشان دادن آن شيئي سعي كردم بسان پزشكان قانوني تشريح نمايم ... گفتم بچه ها .. صاحب اين سنده احتمالآ از كرمانشاه تا اين جا هي خودش رو نگه داشته .... و چون زور بهش مي آمد ، هي از پنجره به بيرون نگاه مي كرده و با خود مي گفته  كه: كي به زمين مي رسيم تا به سوي توالت فرار نمايم ....  فشار هي بيشتر مي شد .. تا اين كه با برخورد هواپيما به كوه ، اول اين يه تيكه به بيرون پرتاب شده ... بچه ها با اين تشريح فيلسوفانه من ، كمي آرام گرفتند .... و از آن حالت عصبي بيرون آمدند ..

بعد از چندين ساعت جستجو به پائين كوه آمديم ... و راهي فرودگاه شديم . تيمسار دادپي از من خواست تا به اتفاق او سوار ماشين فرماندار بشوم .. و ما به اتفاق راهي فرمانداري شديم و بعد از مدتي كه هماهنگي هاي لازم با تهران صورت گرفت ، فرمانده منطقه مهرآباد از من خواست به ايستگاه آتشنشاني محل جمع آوري اجساد رفته و از ميان آن ها بچه هاي خودمون را شناسايي و تفكيك نمايم ..

از شما چه پنهون تا آن روز من از نزديك با جنازه اي روبرو نشده بودم ! خيلي از مرده مي ترسيدم .. هيچ راه فراري نبود . نه راه پس داشتم نه پيش .... به هر بدبختي بود با رنگ پريده ، خودم را براي مواجه با اجساد آماده مي كردم .. تا اين كه به محل جمع آوري اجساد رسيديم ... خداي من چه مي بينم ؟ .. محوطه مملو از جنازه هايي كه سوخته و ناقص بودند ... همه را به يك خط چيده بودند ... تشخيص خيلي مشكل بود ... سريع به دفتر مدير آن جا رفتم و تلفني جريان اجساد را به تيمسار گفتم . فرمانده دز پاسخ به پرسش من گفت : فكر كردي براي چه از ميان اين همه آدم من ترا انتخاب كردم ؟ مي خواهم ۱۲ تا جسد براي من جور كني ...

به هر سختي بود اجساد بچه ها را از روي پوتين ، يا پلاك گردن ، يا قسمتي از لباس پرواز چسبيده به گوشت سياه و سوخته شناسايي كردم . هر كس را كه مي يافتم ، به ماموري كه كنارم مثل شاخ شمشاد ايستاده بود و انگار نه انگار ۱۰۰ تا جسد اين جا چيده اند ، اسم بچه ها را مي گفتم . و او به كمك چند نفر فوري در كيسه اي كمي استخوان سوخته به همراه آن قسمت كه من شناسايي كرده بودم قرار مي داد و با ماژيك درشت نامش را درج مي كرد ....

با عصبانيت به مامور مربوطه گفتم : بقيه استخوان هايي را كه تو كيسه مي ريزي ، از كجا معلوم متعلق به كسي است كه من مي گم ؟ با خونسردي و لهجه جنوبي اش گفت : جناب سروان جان .. نيازي نيست .. همه شهيد اند .. و كافي است براي دل خوشي خانواده ها ، كمي استخوان و دست و پا بذاريم ... شما مث اين كه تا حالا از اين كارا نكردي !! خلاصه از ميان خدمه پروازي ، ان هايي كه قابل شناسايي بودند كه مشكلي نداشتيم ، بقيه را از روي وسايل يا اتيكت و غيره  با قسمتي از استخوان هاي سوخته اي كه آن مامور بومي قرار مي داد ، تكميل كرديم .. ماموريتم پايان يافت ..

خدمه را در تابوت هايي كه به وسيله پرچم سه رنگ ايران پوشيده شده بود ، به هواپيما منتقل كردند  و پس از مدتي به سمت مشهد حركت كرديم . شب را در ان جا اقامت كرديم ، روز بعدش به تهران آمديم و در فرودگاه طي مراسم با شكوهي همراه با گروه موزيك پايگاه و با حضور خانواده هاي شهدا ، اجساد را پياده و تشحيح كردند . فرداي آن روز از مشهد تماس گرفتند كه مادر يكي از شهداي  گارد پرواز ، از تحويل جنازه فرزندش سر باز زده و بيان داشته اين جسد بچه من نيست ... ناخن هاي پاي بچه من حنا داشته ولي اين جنازه بدون حنا است !! خلاصه با وساطت معتمدان محلي و قانع كردن مادر مفلوك ، رضايت به تدفين مي دهد ...

  سانحه چگونه رخ داد ؟ :   همان طور كه گفتم گروه پروازي ابتدا به زاهدان مي آيند . كمك خلبان هواپيما كه متآسفانه اسم او را از ياد بردم ، در حيني  كه مسافران را سوار مي كنند ، براي گرفتن مرخصي برادر زاده خود كه سرباز وظيفه بود ، به پادگان رفته و اجازه بچه برادر خود را مي گيرد . ولي اشتباه بزرگي مرتكب مي شود . به جاي اين كه او را در فرودگاه گذاشته و در مراجعت از كرمانشاه با خود ببرد ، از ترس اين كه در كرمانشاه پرواز كنسل شده و مجبور به برگشت مستقيم به مشهد يا تهران بشوند ، آن طفلك بخت برگشته را هم با خود به كرمانشاه مي برد ! كه در مراجعت به زاهدان دچار اين حادثه مي گردد. مي گويند در اثر برخورد به كوه ، كمر اين سرباز نگون بخت از وسط قطع شده بود .

مجسم كنيد از ۸ صبح اين گروه پروازي اين مسير طولاني را طي كرده بودند . يعني از مشهد به زاهدان از زاهدان به كزمانشاه و از كرمانشاه به زاهدان تا بعدش به مشهد بروند ، طبيعي است كه انسان خسته و كوفته مي شود . و مغز به درستي نمي تواند تصمييم بگيرد و ..... آن ها بعد از طي اين مسير طولاني و خسته كننده و با عجله اي كه براي بازگشت به مشهد را داشتند ، به روي شهر زاهدان مي رسند . هواپيما شهر را دور مي زند و با كم كردن ارتفاع به فرودگاه نزديك و نزديك تر مي شوند . چيزي به نشستن نمانده بود . حدودآ ۵ كيلومتر ، در اين هنگام بچه ها به دليل خستگي ، ديگه همه چيز را پايان يافته تلقي مي كنند . و با خاطري آسوده منتظر نشستن مي گردند . فقط خلبان هواپيما در گير مسئوليتش بوده ، كمك خلبان و مهندس پرواز و ناوبر كه تقريبآ به نزديك باند رسيده اند ، با برداشتن گوشي از روي سرشون ، سرگرم جمع كردن وسايل خود مي شوند ( البته اين نظر شخصي من است ). و ديگر كسي به فكر حادثه نيست . از طرفي هوا هم تاريك شده بود . و كوهي كه در سمت چپ هواپيما قرار داشت ديده نمي شود . ناوبر كه مسئوليت راهنمايي مسير را دارد ، با رسيدن به نزديكي باند ، وظيفه خود را تمام شده تلقي مي كند . ( و حق هم داشته ) . كمك خلبان هم به محض رسيدن به منطقه فاينال ، ديگر مسئوليت خاصي نداشته چون در اين لحظه كنترل مطلق در دست خلبان اول يا فرمانده هواپيما است . از طرفي ميهمان هم داشته و احتمالآ سرگرم توضيح دادن مسايل پروازي به بردار زاده اش بود .... مهندس پرواز هم كه مسئوليتش با نزديك شدن به باند ، پايان يافته بود ، همه فقط به نشستن مي انديشيدن و كار خاصي نداشتند .

پس با اين شرايط فقط خلبان هواپيما تمام توجه اش براي تعادل هواپيما و تمركز براي نشستن بود . و اصلآ حواسش نبود كه فقط چند متري انحراف به چپ دارد . در اين جا وظيفه برج كنترل است كه هشدار لازم را دهد .. كه البته تا مي آيد بگويد ، هواپيما بال چپش با كوه بر خورد مي كند . اگر تنها يك نفر از خدمه حواسش به كوه مي بود و خلبان را آگاه مي كرد اين اتفاق نا گوار هرگز رخ نمي داد . اگر چه با توجه به تاريكي هوا ، كوه هم ديده نمي شد .

نكته قابل توجه اين كه آن ها با اين انحراف ابتدا از روي نوك يكي از قلل مرتفع ، شانسي عبور كرده بودند ! بدون اينكه متوجه باشند ..  و بر همين اساس چند تپه ماهور را هم رد مي كنند ... ولي به خاطر ارتفاع پائين به قله آخري مي خورد . هواپيما به خاطر سرعتي كه داشته ، به محض برخورد ، به پشت برگشته و به قول معروف كله مي كند  و با شدت هر چه تمام تر ، به سمت كوه بلند تر ديگري كه تمامآ صخره اي بود پرتاب مي شود .

مسافران مشهد  در فرودگاه نظاره گر فرود هواپيما بودند كه ، در مقابل چشمان وحشت زده آن ها با صداي انفجار مهيبي ، منفجر مي شود ...  و به اين ترتيب جان ده ها مسافر وخدمه در لحظه اي گرفته مي شود . به عقيده من ، مقصر اصلي اين سانحه ، برنامه ريزان اين پرواز بودند . آن ها مي توانستند يك شب استراحت در كرمانشاه يا زاهدان را در برنامه مي گنجاندن . دوم مسئولان برج مراقبت پرواز در راهنمايي هواپيما كوتاهي كردند .. و در حلقه آخر مقصران ، خلبان بود كه به خوبي اين انحراف را به دليل خستگي مفرط تشخيص نداد ... 


عكس آرشيوي است و از (http://www.daneshju.ir/forum/f317/t12581.html ) امانت برداشته شد

منبع : مشاهدات خود  

در پايان دوستاني كه به دنبال منابع معتبري هستند، مي توانند از مراكز ذيل جويا شوند :

۱- آرشيو سوانح فرودگاه زاهدان

۲- ستاد نيروي هوايي منطقه مهرآباد

  ۳- لشگر زرهي زاهدان و مشهد

نامه ی رسیده :

بعد از درج مطلب فوق یکی از همکاران آگاه در بخش نظرات ، اظهار نظر فوق را گذاشت كه دقيقآ عين واقعيت است . من همانند اين دوست مطلع حضور ذهن نداشتم ، لطفآ مطالعه فرماييد :

جناب مدرسی عزیز
ضمن عرض سلام و تشکر از مطالب خوبتان

جهت مزيد استحضار ،در خصوص سانحه c-130 زاهدان كه در آبان ماه 1365 رخ داد عرض كنم، هواپيما در فاينال باند 35 بوده كه جهت باد عوض ميشود، و برج به خلبان اطلاع ميدهد .خلبان در خواست فرود از باند 17 از طريق Left downwind را ميكند . برج موافقت ميكندو پرواز را مجاز به ارتفاع 6500 پايي در داخل 5 مايل ميكند. لذا پرواز گردش به راست ميكند و وارد دوره ترافيك باند 17 ميشود. حداقل ارتفاع مجاز 6500 پا بوده. برج لحظاتي قبل از سانحه به پرواز هشدار ميدهد كه ارتفاع شما خيلي پايين است اما خلبان در پاسخ اظهار ميكند كه باند را در ديد دارم. چند ثانيه بعد اين هواپيما در ارتفاع 5500 پايي با يكي از ارتفاعات منطقه پادگي( واقع در 4 مايلي شرق فرودگاه ) برخورد ميكند. ارتفاع فرودگاه از سطح دريا 4500 پا است.
پرونده اين سانحه سال 1380 مختومه و خلبان مقصر اصلي اعلام شد.

 

                                                                                          ايام به كام

- تعداد بازديد
  • 7291
  • مرتبه

    نظرات

    بنده مدتی است مطالب شما را مطالعه می نمایم و چون خودم نظامی هستم و با برادران ارتشی چه در جنگ وبعد از جنگ علی الخصوص برادران پایگاه هوایی دزفول ارتباط داشتم برایم جالب است که در میان همکاران ارتشی افرادی اهل قلم باشندشما اگر بتوانید خاطرات دیگر خلبانان را جمع آوری کنید کار بزرگی را انجام داده اید

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35