درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  چگونه طنز عمران صلاحی ، جنجال آفريد ؟
مرحوم عمران صلاحي ، روايت طنزي را منتشر مي كند . دست بر قضا ، اين اتفاق دقيقآ در عالم واقعيت تكرار مي شود . صلاحي درقالب طنز به آدم هاي چاپلوس يا همان پاچه خوار مي پردازد . غافل از اين كه  يكي از همكاران ، همان مي كند كه در روايت آمده بود .... پس جنجالي به پا شد كه بيا و ببين ...
چگونه طنز عمران صلاحی ، جنجال آفريد ؟
لازم نيست در مورد شخصيت و آثار  دوست عزيز و همكار فرهيخته ام مرحوم عمران صلاحي چيزي بگويم . چون آوازه اين شاعر طنز پرداز كشور ما ، بر كسي پوشيده نيست . لذا بدون مقدمه به بهانه اولين سال درگذشت او به نقل خاطره اي مي پردازم :
در ايامي كه عمران صلاحي در محاق بود و اجازه نگارش نداشت ، به لطف مهندس مهدي فيروزان مدير عامل وقت انتشارات سروش ، در كتابخانه اين نشريه به فعاليت  پرداخت . و هر از گاهي دست به قلم مي شد و با نام مستعار ( راقم اين سطور ) طنز نوشته هاي خود را منتشر مي كرد .
روزي صلاحي دستمايه نگارش خود را به افراد چاپلوس و پاچه خوار اختصاص داده و در هفته نامه سروش ، حركات و رفتار اين افراد را به طنز تشريح كرد . از جمله نوشت :
در يك اداره كه داراي كارمندان زيادي است ، اگر يك روز پدر رئيس اداره فوت نمايد ، در مراسم خاكسپاري ، كارمندان چاپلوس بيش از صاحب عزا به گريه و زاري مي پردازند . و  بعضي ها  براي نشان دادن ارادت بيش از حد خود  نسبت به جناب مدير  ، حتي به درون قبر مي روند و با گريه وشيون اجازه دفن ميت را نمي دهند و .......
از قضا هم زمان با اتشار اين مطلب در مجله سروش ، پدر مهندس فيروزان به رحمت ايزدي مي پيوندد. در روز خاكسپاري جمعي از كارمندان جهت تسليت و اداي احترام عازم بهشت زهرا مي شوند .
در همين اثنا يكي از كارمندان به نام آقاي ف ، كه هميشه ارادت خيلي خاصي به جناب آقاي رئيس داشت از شدت ناراحتي به درون قبر رفته و آن جا دراز مي كشد . اطرافيان هر چه تلاش مي كنند تا اين كارمند را از قبر بيرون بياورند  ، موفق نمي شوند . اين در حالي است كه خانواده جناب مدير از يكديگر با تعجب مي پرسند اين آقا چه نسبتي با ما دارد كه اين گونه به سر وصورت خود مي كوبد ؟ شدت عزا داري آن مرد به گونه اي بود كه توجه همه را جلب كرده بود . و حتي بيش تر از فرزندان آن مرحوم اظهار ناراحتي و مصيبت مي كرد .
بالاخره مراسم به اتمام رسيد و  تمام كارمندان به مجله برگشتند . از طرفي شماره جديد مجله كه حاوي مطلب طنز بود ، از چاپخانه تازه رسيده بود كه ...همكاران با تورق سروش ، نگاهشان به مطلب مرحوم صلاحي مي افتد . و آن ها هم نا مردي نكرده و قسمتي كه مربوط به خوابيدن در قبر بود را بريده و بعد از هاي لايت كردن ، به تابلوي اعلانات هر يك از طبقات مي چسبانند .
 
در اين ميان دو نفر از حال و روز يك ديگر اطلاع نداشتند . اول عمران ، كه به مراسم نيامده بود و بالطبع  از رخداد ها هم بي خبر بود . 
دوم آقاي ـ ف كه دير تر از همكاران به دفتر سروش  رسيده بود  . و با خواندن اعلاميه ها به امضاي صلاحي ، با عصبانيت راهي كتابخانه شده و يقه مرحوم را گرفت ..... خلاصه غوغا و جنجال بزرگي برپا شد . و هر چه عمران دليل مي آورد ، طرف مقابل قبول نمي كرد . تا اين كه عاقبت مرحوم صلاحي ثابت كرد كه درج آن مربوط به هفته گذشته بوده است ، و در زمان نگارش نه كسي فوت شده  و نه كسي در قبر خوابيده بود .
توضيح : مطالب هفته نامه ها از يك هفته قبل براي چاپ ارسال مي شوند .
                                                                ايام به كام
- تعداد بازديد
  • 5717
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35