جدال من با سایت بالاترین !!
اما ماجراي جدال من با سايت بالاترين از آن جا آغاز شد كه چند روزي از راه اندازي وبلاگم نگذشته بود و از شما چه پنهون هر چه سوژه دم دستي هم داشتم، درج كرده بودم و ديگه براي پست جديد مطلبي نداشتم . هر چه به مغز آلزايمر گرفته ام هم فشار وارد مي كردم چيزي عايدم نمي شد . و عاقبت بعد از كلي كلنجار رفتن ، ياد ضرب المثل فوق افتادم كه ميگه : سلموني ها وقتي بي كار مي شن سر خودشون را مي تراشند . اين امر سبب گرديد من هم سر وبلاگ هاي ديگه رو بتراشم ... ببخشيد يعني اين كه از وبلاگ هاي ديگر بنويسم . گشتم.... و گشتم .... ..بهترين وبلاگي كه نظرم را جلب كرد بالاترين بود .
طبق عادت هميشگي ، عينك نقد را به چشمم زدم و شروع كردم به مطالعه .... بالا رفتم .... خوب بود ..
پايين اومدم خوب بود . زير و رو كردم ..خير اصلآ انگار زمانه هم با من لج كرده بود . چيزي براي نقد پيدا نكردم . با خودم گفتم مگر ميشه سايتي به اين عظمت سوتي موتي نداده باشد ؟
ساعت ها كلنجار رفتم ..... يك بار از زاويه نوآوري مرور كردم . يك بار از زاويه روش هاي اطلاع رساني چكش كردم .... نخير ، هيچ نقطه ضعفي نيافتم . عينك نقد نويسي را از چشمم بيرون آورده و با عصبانيت به گوشه اي پرتاب كردم .
اين بار زره بين مخصوص كالبد شكافي مطالب را دستم گرفتم و به دقت بالاترين را بررسي كردم . هارموني رنگ ها ، توازن لي آوت ها ، اصول طراحي ، فنون گرافيكي ... اي بابا مگه مي شه ؟
چطور امكان داره ؟ خلاصه همين طوري دنبال يك ضعفي ، اشكالي ، چيزي مي گشتم كه بشه بهش گير داد و سر آغاز مطلب نقدي براي وبلاگم بشه، اما پيدا نكردم كه نكردم .
با خودم فكر مي كردم كه، خيلي خوب مي شد اگه مي تونستم حتي يك خط انتقاد از بالاترين مي نوشتم . اون وقت ديگه غصه نداشتم . مشكل كمبود بازديد كننده از وبلاگم حل مي شد . چون شنيده بودم آدم هاي كوچك اگر به آدم هاي بزرگ و صاحب نام گير بدن ، خيلي زود مطرح مي شن . تو دهن ها مي افتند. همين طور وبلاگ هاي كم بيننده هم اگر به وبلاگ هاي پر مخاطب ايراد بگيرند و يك مقدار هم تهمت و افترا بزنن ديگه نونشون تو روغنه .
ولي از اقبال بلند من ، نشد كه نشد . اين بود كه تصميم گرفتم حالا كه سوژه اي براي نگارش نقد منفي از بالاترين ندارم ، بهتره چند خطي از محسناتش بنويسم ......
اين بود كه سريع و هول هولكي شروع كردم از اوصاف بالاترين نوشتن . هر چه به ذهن ناقصم رسيد ، نوشتم . يادم مياد هشتم فروردين ماه بود كه بعد از ساعت ها تفكر و تفحص ، عاقبت مطلب در باره بالاترين را پست كردم .
اما هنوز عرق مطلبم در اينترنت خشك نشده بود كه يكي از همكاران نكته سنج تر از خودم بنام آقاي حميد ثبوتي از وبلاگ :
در بخش نظرات ، خيلي رك و پوست كنده نوشت : آقا جان اين چه وضع تعريف كردن از سايت بزرگي چون بالاترين است ؟؟؟؟ اين تعاريف تو به درد عمه ات مي خوره !
و در ادامه براي اين كه دوباره سكته نكنم و خرج بچه هايم به گردنش نيفته ، نوشت : شما با اين همه سابقه مطبوعاتي كه داري مردم انتطار درج مطالب خيلي قوي تر از اين ها را از شما دارند . ولي من متوجه شدم كه منظور حميد آقا اينه كه : بابا جون تو اگه ننويسي خيلي بهتره كه بنويسي . طفلي حق داشت . و معتقد بود كه ارزش بالاترين ، خيلي فراتر از اين مطالب است .
اين حرف آقاي حميد ثبوتي در مورد بالاترين ديگه خواب و خوراك را ازم گرفت . از دم دماي صبح شروع كردم به نوشتن .... هي بنويس ، پاك كن . هي بنويس ، بنويس ....
ساعت ۶ صبح : البته واضح و مبرهن است كه بالاترين ......
.............................................................................................
.......................................................... نه فايده نداره .
ساعت ۹ صبح : اگر ما منصفانه بخواهيم به لحاظ نو آوري و تنوع مطالب بالاترين ......
.....................................................................................
.......................................
ساعت ۱ بعد از ظهر : بالاترين ، تنها وبلاگي است كه كامل است و ................
..................................... ناگهان صدايي مي آيد .... خوب گوش مي كنم مي بينم صداي عيال مربوطه است كه يه ريز قر مي زنه و مي گه : پيرمرد خجالت بكش ، دست بردار ، آخه اين ديگه چه صيغه اي است كه از صبح يك دم پشت كامپيوتر نشستي ؟ هم تلفن و اشغال كردي و هم جلوي دست و بال منو گرفتي. مرد كه نبايد خونه نشين باشه . فردا كه پول برق و تلفن ....
.................
.............. و من بي توجه به نق ونوق همسرم هي دارم مي نويسم ..........
ساعت ۳ بعد از ظهر : ...........................................
.............................. خدايا عجب گيري افتادم ، ديگه ذهنم جواب نمي ده ... هر چه مي نويسم به نظرم ضعيف مي ياد .....
ساعت ۵ بعد از ظهر : ...............................
..................................................
.................... سرم داره گيج مي ره ، هر چه نوشتم پاك كردم . عجب گرفتاري براي خودم درست كردم . .................
....................... نه اينارو اگه حميد بخونه باز به من ايراد مي گيره .....
ساعت ۷ بعد از ظهر : ..............................
........... نخير بي فايده ست . در اين جدل من شكست خوردم . اعتراف مي كنم .به خدا اعتراف مي كنم كه من در حد نگارش نيستم .... نيستم ....
شاید فردا تونستم بنویسم . باید اول فکر حمید را از سرم بیرون کنم .
- تعداد بازديد 650 مرتبه
نظرات
شما هم چيزي بنويسيد
- هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصياي داريد
لطف کنيد و از طريق ايميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه
