درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  
من این پسر چغاله فروش را تحسین می کنم
کسانی که  گذرشان به فلکه اول صادقیه ( آریاشهر ) افتاده باشد حتمآ در ضلع جنوب شرقی میدان روبروی بانک سپه ، چشمشان به به پسركي ژنده پوش با موهاي ژوليده  افتاده است كه بر روي يك چرخ دستي مشغول فروختن چغاله بادوم است .
اين پسر امروز عملي را انجام داد كه هرگز فكرش را نمي كردم .
من این پسر چغاله فروش را تحسین می کنم

ساعت حدود ۴ بعدازظهر است . سوز سردي شهر را فراگرفته است . براي دريافت پول از عابر بانك سپه به جلوي دستگاه خود پرداز مي روم. بعد از وارد كردن كارت به دستگاه و دادن رمز، روي بالاترين رقم موجود ( ۴۰۰۰۰ تومان ) كليك مي كنم ، بعد از لحظاتي كه منتظر دريافت پول هستم ، دستگاه ناگهان به هم مي ريزد . و صفحه مانيتور به رنگ سياه در مي آيد!  من هاج وماج نگران كسر مبلغ پول از حسابم بودم و در اين شرايط نمي دانستم چه كار بايد كرد . كه ناگهان پسركي را با لباس هاي  مندرس ديدم كه از فرط سرما به گوشه ديوار دستگاه پناه برده است. او كه وضعيت را ديده بود خطاب به من گفت ، دستگاه خراب است و همين پيش از پاي شما كارت خانمي را خورد !  اما بعد از لحطه اي با خوشحالي گفت ، لبه كارت شما از دستگاه معلوم است و بدون اينكه پاسخ من را بشنود از جيبش چاقوي كوچكي را بيرون آورده و سرگرم بيرون آوردن كارتم گرديد . و بعد از كلي كلنجار  كارت را بيرون كشيد و به من داد. 

من كه نگران كسر پول ازحسابم بودم براي اطمينان فوري باجه را ترك كردم و بعد از طي مسافتي به بانكي ديگر رسيدم . هنوز كارت را داخل دستگاه قرار نداده بودم كه ديدم همان پسرك جوان دوان دوان خودش را به من رساند و يك بسته اسكناس تحويل ام داد . ....

بقدري رفتار او بر من تاثير گذاشت كه براي لحظه اي زمان و مكان را فراموش كردم . به سختي جلوي اشكم را گرفتم . طفلك پسرك فكر مي كرد من به خاطر رسيدن به پولم بهت زده شدم . در حالي كه من در مقابل روح بزرگ او به زانو در آمده بودم . او به من درس درستي و پاكدامني داد . و شرمنده بودم كه چرا وقتي نخستين بار او را ديدم تصوراتم منفي بود . و شرمنده تر زماني شدم كه ديدم او در كنار يك چرخ دستي چغاله مي فروشد . شايد يك دهم ميلغ پول هم سرمايه اوليه او نباشد .

بله .... امروز متوجه شدم شخصيت انسان ها به لباس نيست . متوجه شدم هنوز هم انسان هاي با شرافت در اطراف ما زياد هستند .

- تعداد بازديد
  • 4304
  • مرتبه

    نظرات

    تن آدمی شریف است به جان آدمیت.... نه همین لباس زیباست نشان آدمیت...
    پاسخ
    ممنون امیر جان
    واقعآ انتخاب بسیار عالی و به جا بود
    دست شما درد نکنه

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35