ساعت حدود ۴ بعدازظهر است . سوز سردي شهر را فراگرفته است . براي دريافت پول از عابر بانك سپه به جلوي دستگاه خود پرداز مي روم. بعد از وارد كردن كارت به دستگاه و دادن رمز، روي بالاترين رقم موجود ( ۴۰۰۰۰ تومان ) كليك مي كنم ، بعد از لحظاتي كه منتظر دريافت پول هستم ، دستگاه ناگهان به هم مي ريزد . و صفحه مانيتور به رنگ سياه در مي آيد! من هاج وماج نگران كسر مبلغ پول از حسابم بودم و در اين شرايط نمي دانستم چه كار بايد كرد . كه ناگهان پسركي را با لباس هاي مندرس ديدم كه از فرط سرما به گوشه ديوار دستگاه پناه برده است. او كه وضعيت را ديده بود خطاب به من گفت ، دستگاه خراب است و همين پيش از پاي شما كارت خانمي را خورد ! اما بعد از لحطه اي با خوشحالي گفت ، لبه كارت شما از دستگاه معلوم است و بدون اينكه پاسخ من را بشنود از جيبش چاقوي كوچكي را بيرون آورده و سرگرم بيرون آوردن كارتم گرديد . و بعد از كلي كلنجار كارت را بيرون كشيد و به من داد.
من كه نگران كسر پول ازحسابم بودم براي اطمينان فوري باجه را ترك كردم و بعد از طي مسافتي به بانكي ديگر رسيدم . هنوز كارت را داخل دستگاه قرار نداده بودم كه ديدم همان پسرك جوان دوان دوان خودش را به من رساند و يك بسته اسكناس تحويل ام داد . ....
بقدري رفتار او بر من تاثير گذاشت كه براي لحظه اي زمان و مكان را فراموش كردم . به سختي جلوي اشكم را گرفتم . طفلك پسرك فكر مي كرد من به خاطر رسيدن به پولم بهت زده شدم . در حالي كه من در مقابل روح بزرگ او به زانو در آمده بودم . او به من درس درستي و پاكدامني داد . و شرمنده بودم كه چرا وقتي نخستين بار او را ديدم تصوراتم منفي بود . و شرمنده تر زماني شدم كه ديدم او در كنار يك چرخ دستي چغاله مي فروشد . شايد يك دهم ميلغ پول هم سرمايه اوليه او نباشد .
بله .... امروز متوجه شدم شخصيت انسان ها به لباس نيست . متوجه شدم هنوز هم انسان هاي با شرافت در اطراف ما زياد هستند .




آفرین بر این پسر
پاسخ
فدا
تن آدمی شریف است به جان آدمیت.... نه همین لباس زیباست نشان آدمیت...
پاسخ
ممنون امیر جان
واقعآ انتخاب بسیار عالی و به جا بود
دست شما درد نکنه